در مصاعب سیمین تنان و زر گیسوان

نونای پتوپیچ در مسیر ایزمال

صفوف ترکان از قلب ارتش اسلاو که می‌گذشت؛ ویرانی و ظلمت بود که حاکم می‌شد. گروه گروه راه می‌افتادند در روستاها و شهرها و مردم بی‌دفاع را غارت می‌کردند. جان می‌گرفتند، مال می‌بردند و جان به مال می‌فروختند. مرسوم بود دختران جوان‌تر را باکره بگذارند تا قیمت‌شان کم نشود. خریدارشان هم برده‌فروشان سوری و فلسطینی بودند که به مجاهدین پارچه و ادویه می‌فروختند و جان و ناموس از ایشان می‌خریدند.

نونا یکی از این دختران بود. پدربزرگش زمین‌دار بزرگی بود و در ایالت خودشان خانوادۀ پرقدرتی بودند اما وقتی که ترک‌ها سر می‌رسند مال و مقام ایشان دیگر معنایی ندارد. صبحی از صبح‌های بهار با صدای همهمه بیدار شد: صدای شکستن و دریدن و جیغ و ناله از عمارت می‌آمد. همین که برخاست تا سر و گوشی آب بدهد، سه مرد ترک وارد اتاقش شدند. یکی بی‌مقدمه او را روی تخت انداخت و لباس‌های دخترک را پاره کرد. بدن سفید و سینه‌های سرخ او را که دیدند درنگ کردند. یکی برای تفکر و دو تا برای تحیّر.

دخترک ترسیده بود. گریه می‌کرد. مادرش را صدا می‌زد. پدرش را صدا می‌زد. اما یکی از ترکان فقط کوبید توی دهانش و چیزی گفت که حدس زد معنایش «خفه شو» باشد. خفه هم شد. فهمید سرنوشتش در دست این سه سرباز ترک است. سه سربازی که گویا با هم به اختلاف جدی‌ای رسیده بودند و به زبان بیگانه‌ای با هم مشاجره می‌کردند.

یکی از سربازان بیشتر از دوتای دیگر تجاوز کرده بود. بد شکل و شمایل نبود و دختران کفار و مسلمان عنایت خاصی به او داشتند. به همین خاطر بی‌میل‌تر از دو سرباز دیگر بود. می‌گفت «دختر برای تجاوز زیاد است. قیمت دخترانی مثل او اگر باکره باشند بسیار بیشتر است، حیف مال است اگر بکارت چنین دختری را زایل کنیم.»

دو نفر دیگر دوست نداشتند قانع شوند. تن لخت دختر ۱۴ ساله با سینه‌های تازه رسیده و مهبل همچون غنچه‌اش عقل سربازان جوان را مختل کرده بود. سن هیچ‌کدام از سربازها به ۲۳ نمی‌رسید و آن که پیشنهاد فروش دختر را داده بود از دوتای دیگر جوان‌تر بود. ولی هرچه در تجربه کم داشت با هوش جبران می‌کرد. وقتی دید که دو سرباز دیگر فکر نمی‌کنند و فقط خیره شده‌اند به تن عریان دخترک سریع پتویی دور او پیچید و آن را محکم گره زد: «بگذارید برگردیم بندر، به قیمتی که باور نمی‌کنید می‌فروشیمش.»

تنها وقتی دخترک لای رخت‌خواب گره خورده بود و عورتش مستور شده بود که دو سرباز دیگر توانستند بفهمند چرا این دخترک قیمت زیادی دارد: موهای بلند بافته‌اش حتی وقتی روی دوش حملش می‌کردند تا کمر می‌رسید، چشمان آبی درشتش به گونه‌های تپل و دماغ نازکش می‌آمدند و پوست مرمری‌اش او را مثل اصنام کرده بود.

سوار اسب که به سمت بندر می‌رفتند یکی از سربازان گفت: محمد چه خوب که نگذاشتی دخترک را بکنم! وگرنه قطعاً سر از تنش جدا می‌کردم و مال به این گرانی در دستمان تلف می‌شد.
محمد نیش‌خندی زدی و گفت: آن سرنیزه‌ای که تو داری اگر در این دختر بیچاره می‌رفت همان لحظه جان می‌داد لازم نبود سر از تنش جدا کنی! بعد هر سه تایی خندیدند.

دخترک تمام این مدت توی پتو گره‌خورده بود، سرکوفته و گریان و پرغصه روی زین اسب مثل بار باارزشی جابه‌جا می‌شد. شکار که می‌کردند نرم‌ترین و چرب‌ترین قسمت غذا را می‌گذاشتند برای دخترک و بعد، از ترس اینکه دخترک فرار کند و مردم محلی به او پناه دهند، پتو را فقط آنقدر باز می‌کردند که دختر بتواند دستان خودش را تکان دهد. یأس و افسردگی در دل دختر اشتهایش را کور کرده بود. وقتی ترک‌ها می‌دیدند غذا نمی‌خورد سرش داد می‌کشیدند و علم‌شنگه می‌کردند و دختر از ترس اینکه باز بلایی به سرش بیاوردند به زور چند لقمه فرو می‌داد تا ساکت‌شان کند.

دخترک در تمام ۵۴ سال باقی‌مانده از عمرش زیاد به آن روزها فکر می‌کرد. بیشتر از هرچیزی به یک روز قبل از دزدیده شدنش. دقیقاً یک روز قبل از اینکه او را لای پتو بپیچند و ببرند: با دوستش در باغ پشت خانه گل می‌چیدند و بازی می‌کردند، با علف‌های زمین عروسک می‌بافتند و بی‌خیالِ تمام غصه‌های عالم خاله‌بازی می‌کردند.

متوجه شده بود که ادویه نایاب شده. از مادرش شنیده بود که پارچه گران شده و در چشمان پدرش نگرانی را می‌دید. اما در عصمت کودکانه‌اش هیچ ملتفت نشد که چه خطر بزرگی او را تهدید می‌کند.

آن روز عصر برای بار آخر پدرش، مادرش، دوستش و حتی انبار و ایوان خانه‌شان را دید. دائم حسرت می‌خورد که کاش بیشتر به آنها نگاه کرده بود. کاش مادرش را بیشتر می‌بوسید کاش در ایوان خانه بیشتر می‌نشست. نمی‌دانست قرار است آخرین باری باشد که خانه را می‌بیند. ولی بود. آن شب او در خانۀ‌شان خوابید، فردای آن شب روی زین اسب یک سرباز ترک. درد بدنش در برابر درد روحش چو شمع می‌ماند برابر خورشید، و بدنش لای آن پتو داشت فلج می‌شد.

بعد از دو روز طاقت فرسا رسیدند به ایزمال. بندر کوچکی در کرانه دانوب. به بازار رفتند و قیمت پرسیدند اما با هرکه حرف می‌زدند قصد داشت سرشان را کلاه بگذارد. می‌گفتند دخترک کوتاه است، در حالی که همه می‌دانستند دختر ۱۴ ساله رشد می‌کند، می‌گفتند چشمانش مه‌آلود است و آبی روشن نیست، در حالی که اولاً آبی روشن بود و دوماً اگر هم رگه‌هایی از آبی بخارآلود در چشمان دختر بود او را زیباتر می‌کرد. قیمت دختر را ایشان معادل دیه کامل مرد می‌گفتند اما تجار طماع می‌خواستند دخترک را به چند درهم از چنگ سربازان بی‌سواد خارج کنند.

سر ظهر قصد کردند که کبابی بخورند و برگشتند اول بازار. دخترک را همان‌گونه پتو پیچیده شده گذاشتند روی نیمکت جلوی طباخی و خودشان شروع به سفارش دادن کردند. کباب‌فروش بعد از اینکه دختر بیچاره را دید به سربازان گفت این دختر بی‌گناه را بیشتر از این اذیت نکنند و اگر واقعاً قصد فروشش را دارند جای این بازار مکاره بروند در اسکله و آنجا او را مستقیماً به کشتی‌های حمل برده بفروشند. کباب‌شان را خوردند و مقداری هم به خورد دخترک دادند و رفتند سمت اسکله. آنجا هم یکی دو نفر سعی کردند سرشان را شیره بمالند ولی سربازان زیر بار نرفتند تا این که کسی آدرس ابوبحار را به ایشان داد.

ابوبحار پیش دوستی نشسته بود و با او صحبت از تجارت و فلسفه می‌کرد. شهرت ابوبحار قبل از خودش به مردم می‌رسید. طلبۀ باهوش و متعهد فلسطینی که در عرض چهار سال فلسفه را خواند و استاد آن شد. لکن کتاب تهافت الفلاسفه (۱) امام غزالی را خواند و با همان سرعتی که استاد فلسفه شده بود از آن رو گردان گشت. وقتی دیگران از این حقائق خبردار می‌شدند بسیار کنجکاو می‌شدند که بیشتر از ابوبحار بدانند. با اینکه کمتر جایی بیشتر از دو هفته می‌ماند، دوست و رفیق بسیار داشت. زود دورش شلوغ می‌شد. محکم و بدون ترس حرف می‌زد و صلابت گفته‌هایش او را جذاب می‌کرد.

برخی می‌پرسیدند چرا به حلب و دمشق برنمی‌گردد تا دوباره تدریس کند: «حتی اگر به فلسفه اعتقادی نداری می‌توانی همین اندیشه‌های غزالی را بگویی.» او هم با لحنی آهسته و مضطرب می‌گفت:«غزالی آنچه در ۴ سال نفهمیدم را در ۲ سال فهمید و با یک کتاب هزار کتاب را نسخ کرد. لکن من آنچه غزالی با رد کردن هزار کتاب به آن پی نبرد را فقط با رد کردن کتاب خودش بدان پی بردم».

این جملۀ رمزآلود برای خیلی از کسانی که ستایشگر ابوبحار بودند هیچ معنایی نداشت. اما زیرک‌تران می‌فهمیدند که شیخ زندیق شده است و در اثر کتاب غزالی از دین برگشته است. ولی کسی جرأت به زبان آوردن حقیقت را نداشت، نه حتی خود ابوبحار. اما اینکه چرا این انسان فرهیخته درس را فروگذاشته بود و از تمام مشاغل دنیا تجارت برده را برگزیده بود چیزی بود که ابوبحار پاسخ درخوری برایش نداشت.

سه سرباز ترک، خسته از رفت و آمد در بازار بالاخره به ابوبحار رسیدند. «شنیده‌ایم که تو دختران باکره می‌خری، برایت زیباترین دختر تمام بالکان را آورده‌ایم!» ابوبحار لبخندی زد:«اول کار همه همین را می‌گویند فرزند.» بلند شد تا دخترک را ببیند: وضع خوبی نداشت، چهره‌اش به بیماران می‌خورد. غم مشهودی بر چهرۀ ابوبحار نشست. با وجود اینکه چند سالی می‌شد که در کار فروش برده بود هنوز قلب رقیقی داشت. آن پتوی گره‌خورده و آن چهرۀ غمگین که از آن بیرون می‌آمد را دید و دلش خواست هرچه سریع‌تر عذاب دخترک را پایان دهد. اما نباید هم قصد خود را آشکار می‌کرد چون احتمال ضرر وجود داشت.

با همان چهرۀ درهم‌رفته گفت:«بسیار دختر زیبایی است.» این اولین سخن راستی بود که سه جوان ترک امروز از دهان یک برده‌فروش شنیده بودند.
یکی گفت:بسیار زیباست!!
و بدون هیچ مقدمه‌ای پتو را باز کرد و بدن عریان دخترک را در منظر عموم به نمایش, گذاشت. پتو که باز شد دخترک بر خاک‌های زمین افتاد. در اثر بسته بودن تمام بدنش گرفته بود. خواستند دخترک را بلند کنند اما موفق نشدند. ابوبحار از جای خود پرید:«نعوذ بالله! چه می‌کنی مردک!؟» رفت و پتو را دور دخترک پیچاند و او را آورد و کنار خودش نشاند. دخترک هنوز غمگین بود. اما کنارِ ابوبحار را به زینِ اسبِ آن سه سرباز ترجیح می‌داد. پتو هم دیگر گره نخورده بود، بلکه فقط دورش را پوشانده بود که عریان نباشد.

ابوبحار تظاهر می‌کرد که از بی‌عفتی سربازان ناراحت است، اما می‌دانست که نظامیان انسان‌های بی‌اصولی هستند و ته قلبش از چیزی که دیده بود بسیار راضی بود. دخترک کثیف و خاکی و خسته بود اما همچنان بدنش مثل ماه می‌درخشید و ابوبحار خوب می‌دانست که مال ارزشمندی است. دخترک را بردند داخل تا ابوبحار بکارت او را معاینه کند. مطمئن شد که دخترک باکره است. بعد هم بی‌مقدمه، بدون بحث و گفتگو به سربازان گفت: آن را هزار درهم می‌خرم. سربازان اول خواستند بگویند این دختر حداقل دیه دو مرد مسلمان می‌ارزد. یکی شروع کرد به توضیح دادن اینکه دخترک اشراف زاده است، پدرش از روحانیون بزرگ یونان است. دیگری که زرنگ‌تر بود حرفش را قطع کرد:«روحانی نه! شاهزاده بود. از شاهزادگان اصیل مقدونی. ایالتی کامل زیر نظر پدر این دختر بود. تمام خونش اشرافی است.» ابوبحار هم با آنها بحثی نکرد فقط با بی‌حوصلگی گفت:«نام این پرنسس چیست؟» و همین یک سؤال کافی بود تا تمام دروغ‌های سربازان عیان شود. بعد با همان لحن ادامه داد «فرزندان، او را به هزار و صد درهم می‌خرم. بیشتر از خمس دیۀ یک حرة (۲) است. راضی باشید به رضای خدا.»
سربازان هم حرفی نداشتند بزنند. نه اسم دخترک را می‌دانستند، نه واقعاً می‌دانستند قیمت دختری مثل او در سوریه و فلسطین چقدر است. هزار درهم هم واقعاً پول زیادی بود، بسیار بیشتر از ۶۰ درهمی که باقی برده‌فروشان به ایشان پیشنهاد می‌دادند. بعد از یک شور کوتاه قبول کردند و ابوبحار در یک جعبۀ بزرگ به ایشان هزار و ۹۹ درهم پول داد و گفت قیمت خود جعبه یک درهم است.

ابوبحار دست دختر را گرفت و برد در بازار برایش یک قمیص خرید. خیلی گشاد بود. اصلاً هم زیبا نبود. اما دخترک از اینکه بالاخره لباس می‌پوشد خوشحال بود. ابوبحار او را به اتاق خودش برد و آنجا با سه دختر دیگر که قبل از او خریده بود آشنا کرد. فقط یکی دیگر از دختران یونانی می‌دانست. نژاد آن دوتای دیگر برایش ناشناخته بود. ولی قیافۀ همه مانند خودش بود: بلند و پرپستان و چشم-آبی با موهای بافته شدۀ قرمز و زرد و خرمایی.

ابوبحار زیاد پیششان نمی‌ماند. اکثراً برایشان غذا می‌آورد و از ترس اینکه دیگران به آنها تعرض کنند در را محکم قفل می‌کرد و می‌رفت در بازار و اسکله به دنبال تجارت. در اسکله دختر دیگری برایش آوردند. این یکی لباس‌های اشرافی به تن داشت و با نام و نشان آمده بود: النا-اوفیلیا حاریونوپولیس موهایش بلوند عادی نبود: به زردی خورشید. جوری که یک تار قهوه‌ای یا سیاه در آنها پیدا نمی‌شد. وقتی او را روی تخت خواباندند بسیار مقاومت کرد و وقتی ابوبحار پاهای دخترک را گشود تا بکارت او را معاینه کند جیغ کشید و گریه کرد و مشتان گره کرده‌اش را روی میز معاینه کوبید. ابوبحار به آسانی تشخیص داد که به او تجاوز شده. هنوز مهبلش زخمی بود و به همین دلیل خیلی سریع پاهای دخترک را بست و لباسش را پایین آورد و پیشانی او را بوسید و گفت:«آرام باش دختر جان… آرام.» اما دخترک از این حرف هر چیزی شد جز آرام.

رفت و با فرمانده و نیروهایی که دخترک را آورده بودند شروع به مباحثه کرد. صادقانه گفت اگر دخترک هنوز باکره بود به شما ۶۰۰ دینار (۲) بابت او می‌دادم. اما بکارتش ازاله شده. بسیار هم او را اذیت کرده‌اید و چموش شده است. بعید می‌دانم هیچ‌وقت کنیز سربه‌راهی بشود و خریداران من هم از این نوع کنیز برحذر هستند. برای همین بیشتر از ۲۵۰ دینار نمی‌توانم به شما بدهم.

بحث بالا گرفت و حرف‌های زیادی زده شد. لکن ابوبحار در این مواقع کم حرف می‌زد ولی آنچه می‌گفت را محکم می‌گفت: اگر می‌خواهید دختری را به قیمت شاهزاده بفروشید باید با او مثل شاهزاده رفتار کنید. سوار بر مرکب و در لباس مناسب او را حمل می‌کنید تا بعداً من هم بتوانم او را به یک شاهزاده بفروشم. نه که مثل دختر دهاتی‌ها آزارش دهید و موهایش را آتش بزنید و به او تجاوز کنید جوری که تا ابد با ترک و مسلمان بد شود. ترکان به کمتر از ۵۰۰ دینار راضی نبودند اما بانو حاریونوپولیس تمام این مدت در گوشۀ مجلس نشسته بود و هق‌هق می‌کرد و صدای گریه‌اش حال همه را بد کرده بود. به همین خاطر متعاقدین بالاخره قانع شدند که ۳۰۰ دینار قیمت دخترک گریان باشد.

ابوبحار با هزار غصه و ترس دست النا را گرفت و او را هم برد کنار دیگر دختران. ابوبحار غصه از این داشت که می‌دانست این دختر سزاوار این زندگی نیست، ولی چاره‌ای هم برای او نداشت. النا اول مقاومت کرد اما غصۀ چشمان ابوبحار آنقدر مشهود بود که مقاومتی نکرد. او بیشتر از بقیه خرد شده بود. جنازۀ پدرش چند قدم آن طرف طرف‌تر افتاده بود و با چشمان باز و سینۀ شکافته النا و مادرش را تماشا می‌کرد و در حالی که النا جیغ می‌کشید جلوی چشمانش به مادرش تجاوز کردند. تلاش کرده بود خودش را در آتش شومینه بیاندازد اما سربازان او را گرفتند و فقط کمی از موهایش سوخت.

طبق دستور فرمانده به هیچ دختری که جوان‌تر از ۱۶ سال باشد نباید تجاوز کرد. مگر اینکه جزامی باشد یا پوستش سیاه باشد. طبق دستور قرار شد یکی از سربازان او را نزد فرمانده ببرد و در مسیر دخترک باز هم عصیان کرد. شروع کرد مشت و لگد زدن، می‌خواست فرار کند و خودش را از صخره پایین بیاندازد. اما سرباز او را محکم گرفت و وقتی دوتایی زمین خوردند نتوانست خودش را کنترل کند؛ لباس او را بالا زد و به النا تجاوز کرد.

بعد از این تجاوز بود که دخترک رام‌تر شد. بدترین ترسش به وقوع پیوسته بود و دیگر حتی میل خودکشی هم نداشت. سرباز با ترس و لرز شاه‌دخت را نزد فرمانده برد اما خیلی زود مشخص شد به دخترک تجاوز شده. دستور داد چشمان سرباز را درآورند تا درس عبرتی باشد برای بقیه. شاه‌دخت از درآوردن چشمان آن مرد حرام‌زاده خوشحال بود. اما در قلبش آرزو می‌کرد کاش می‌شد چشم تمام این حرامیان را درآورد.

ابوبحار متوجه بود که چرا شاه‌دخت پژمرده است. به همین دلیل تلاش کرد که او را دلداری دهد. کلی با او حرف زد و به او دلداری داد. اما وقتی برایش قمیص آورد که بپوشد شاه‌دخت بسیار برافروخته شد و شروع کرد به یونانی سر ابوبحار داد کشیدن. ابوبحار هم سکوت کرد گوش داد. وقتی دید داد و حوار شاه‌دخت تمامی ندارد و با صدای گرفته هنوز نعره می‌زند با غصه بلند شد و رفت زن صاحب مهمان‌سرا را آورد تا برایش ترجمه کند:
پرنسس بزرگوار. در گذر تاریخ مللی برنده می‌شوند و مللی می‌بازند. امروز ملت شما شکست خورده است. من از این بابت متأسفم اما حالا این سهمی از این غصه است که به دوش شما افتاده.
این لباس زشت که می‌بینید برای شما آورده‌ام برای صیانت از خودتان است. من که نمی‌توانم تمام این ترکان و اعراب مغرور را قانع کنم که به شما نگاه نکنند. می‌توانم حداقل لباسی زشت به تنتان کنم که آنها به شما نظر نداشته باشند. الان هم نگران نباشید. لباس‌هایتان را می‌شویم و برایتان در جعبه می‌گذارم که همیشه داشته باشید، فقط این چند روز را تحمل کنید تا از این شهر برویم. سوار کشتی که شدیم می‌توانی لباس‌های خودت را بپوشی. بعد هم برگشت و رو به دختران دیگر گفت: به مقصد هم که رسیدیم برای همه لباس‌های زیبا خواهم خرید. زن صاحبخانه هم تمام تلاش خودش را کرد که با سواد کمی که داشت با تمام اصطلاحات ابوبحار را ترجمه کند و به دختران بگوید.

در این زمان شاه‌دخت و باقی دختران فهمیدند که قرار است سوار کشتی شوند و برای همیشه از دیار خودشان بروند. شاهزاده اول خشمگین شد؛ خواست عصیان کند، اما حرفی نداشت که بزند… حرف مردک منطقی بود. احترامی هم که به او نشان داده بود بیشتر باعث شد نتواند از ابوبحار متنفر باشد. خشم تبدیل به حیرت شد و حیرت عجز شد و عجز غصه. یکباره شروع به گریه کرد. گویا تازه یادش آمده باشد که پدر و مادرش کشته شده‌اند. تازه ملتفت شده باشد که قرار است تا ابد از کشورش تبعید شود. جیغ کشید و گریه کرد. موهای سر خودش را کند و در اثر مویۀ او باقی دختران روحیه خودشان را باختند و آنها هم شروع به گریه کردند… ابوبحار هم از دیدن آن صحنه متأثر شد. یک گوشه نشست و به دیوار خیره شد در حالی که پنج کودک خردسال در اطراف او شیون می‌کردند آرام آرام اشک می‌ریخت.

بعد از یکی دو ساعت آنقدر دختران گریه کردند که به خواب رفتند. فردا صبح شاه‌دخت بدون اعتراض رفت و قمیص را پوشید و ابوبحار سر ظهر آمد و برایشان میوه و شیرینی و صابون آورد و گفت که به زودی حرکت می‌کنند. بعد هم آنها را برد در گرمابه و گفتند که خودشان را بشویند. شاه‌دخت اول خواست خودش را نشوید. اما وقتی خوشحالی معصوم چهار دختر دیگر را دید چیزی نگفت که قلبشان نشکند. شاه‌دخت از دیگران بزرگ‌تر بود. فقط ۱۷ سال سن داشت اما نسبت به این دخترکان مادری می‌کرد. موهای خودش که سوخته بود را سرسری با یک قیچی کوتاه تا جای ممکن ترمیم کرد. موهای دختران دیگر را هم باحوصله یکی یکی شست. تنشان را تمیز کرد و بهشان دلداری داد. اما غصه فراوان بود. موقع حمام کردن و بعداً در اتاق هرازچندگاهی یکی از دختران یکباره می‌زد زیر گریه و حال دیگران را هم بد می‌کرد. اما شاه‌دخت تمام مدت سعی کرد همه را دلداری بدهد و جلوی سیل اشک‌ها را بگیرد.

یک محاسبه سرانگشتی نشان می‌داد که این سفر از پرسودترین سفرهای ابوبحار نخواهد بود. سه دختر باکره داشت و دو دختر غیرباکره. و فقط دوتای آنها به شکل نورانی‌ای زیبا بودند و بقیه فقط نسبت به زنان پشمالوی سوریه و عراق به لؤلؤ می‌ماندند و در شمال خیلی قیمتی نبودند چون دختر مثل آنان زیاد بود. پس ابوبحار قصد فلسطین کرد و به راه افتاد.

سفرشان در دریا کم‌واقعه بود. ابوبحار دختران را در کابین خودش جا داده بود و چند شب اول برای این که نگران نشوند روی عرشه می‌خوابید. بعد از آن هم همیشه در سمت دیگر کابین روی زمین می‌خوابید مبادا دختران را نگران کند.

خوراک خودش و خدمه عموماً جو و گندم بوداده بود، هر از گاهی هم لوبیا و عدس پخته. ولی هر بندری که می‌ایستادند برای دختران میوه و گوشت و مرغ می‌خرید و برایشان با ذغال و ادویه غذای گرم می‌پخت و با صبر و حوصله هر روز ظهر و شب به‌شان غذا می‌داد و می‌نشست پیششان می‌گذاشت اگر درد دلی دارند بیان کنند.

خودش نه یونانی می‌دانست نه اسلاو برای همین عموماً باید از حالت چهره و تن صدای دختران احوال‌شان را حدس می‌زد و به عربی پاسخی می‌داد و دختران هم فقط از لحن و چهره ابوبحار می‌توانستند حدس بزنند که چه می‌شود.

می‌پرسیدند این جایی که می‌روند هوا چطور است؟ آیا سبک و فرح‌بخش است؟ چون گرمای دریا و هوای بستۀ کابین خستۀ شان کرده بود. دختران روستا و شاه‌دخت به عمارت‌های مجلل بالای کوه و تپه و هوای اثیری شمال یونان عادت داشتند. اما ابوبحار با لبخند جواب می‌داد:«حتماً برایتان مولاهای ثروتمند فرهیخته‌ای پیدا می‌کنم که می‌دانند چطور با شما رفتار کنند.» دختران هم از لحن ابوبحار اینگونه برداشت می‌کردند که لابد هوای فلسطین دل‌پذیر است و لبخند می‌زدند. لبخند شیرینی که غم و غصۀ تلخی که در چشم دختران بود را بیشتر نمایان می‌کرد.

به فلسطین که رسیدند دو تا از دختران به فروش رفتند. نونا که لای پتو پیچیده شده بود و یکی از دختران اسلاو. نونا که باکره بود را چهار هزار درهم فروخت و دختر اسلاو که بکارتش را از داده بود ۳۳۰۰ درهم.

با سه دختر دیگر به آناتولی رفت و در آنجا شاهزادۀ ترکی خواست هر سه را به سه هزار دینار بخرد. قیمت وسوسه کننده‌ای بود ابوبحار اما قصد داشت شاه‌دخت را حداقل به دو هزار دینار بفروشد. هرچند بکارتش را از دست داده بود. اما همچنان زیبا بود. ولی شاهزاده تلخ شد و با ابوبحار با لحن تهدیدآمیزی حرف زد و ابوبحار هم راضی شد همه را به سه هزار و پانصد دینار بفروشد.

دختران موقع ترک ابوبحار گریان بودند. خریدارشان به نظر تنگ‌نظر و زشت می‌آمد. شکم‌گنده بود و وقتی سوار اسب می‌شد مشخص بود که بلد نیست به خوبی اسب‌سواری کند. تصور اینکه با چنین مردی بخوابند آزارشان می‌داد. اما کاری از کسی ساخته نبود. چیزی نمی‌گفتند اما چشم‌شان از ابوبحار التماس می‌کرد که آنها را به این مرد نفروشد، ولی ابوبحار بغض خودش را خورد و سعی کرد به ایشان نگاه نکند. قرارداد را نوشت و مهر کرد. بعد هم برگشت به فلسطین نزد دوستان و خانواده خودش.

دخترانی که می‌فروخت سر از جاهای مختلف در می‌آوردند. برخی آزاد می‌شدند و زن شیوخ و علماء می‌گشتند. برخی کنیز پادشاهان و درباریان می‌شدند و مثل شاه‌دخت‌ها و ملکه‌ها زندگی می‌کردند. اما هروقت کسی می‌خواست خبری از ایشان به ابوبحار بدهد حرفش را قطع می‌کرد: «نمی‌خواهم بدانم.» معمولاً به مخبر برمی‌خورد، انگار که ابوبحار گفته باشد «این تجسس‌ها در فقط شأن انسان‌های رذلی مثل شماست» و آنها هم به اعتراض می‌گفتند: «تو را چه شده است ابوبحار!؟»
-غیبت را دوست ندارم. اگر فرصتش را داشتم شاید به این کنیزان سری می‌زدم و احوال‌شان را می‌پرسیدم اما ندارم و نمی‌خواهم بدانم.

اما دلیل اصلی‌اش این بود که به ازای هر دختر که به مرتبتی می‌رسید ده دختر دیگر جز فلاکت و بدبختی به دست نمی‌آوردند. برخی زنا می‌کردند و سنگسار می‌شدند. برخی یک بار فرار می‌کردند و وقتی گیر می‌افتادند تا ابد زندانی می‌شدند. برخی موقع زایمان می‌مردند و ابوبحار که مرد آموخته‌ای بود خوب می‌دانست حتی همان‌هایی که در نظر دیگران به سعادت رسیده‌اند ته دلشان هرگز شاد نیستند. چه رسد به آنهایی که از خانۀ خودشان ربوده شدند تا در کشوری بیگانه تحت شریعتی بیگانه سنگسار شوند. می‌دانست هر روز دلشان برای مادرشان تنگ است و می‌دانست هیچوقت قومی که آنها را به بردگی گرفته‌اند را دوست ندارند. نمی‌خواست بداند چون دوست نداشت نقش خودش در این فاجعه را یادآوری کند. دیگران آسان‌گیر و خرفت بودند، زود گول می‌خوردند و آسان خودشان را خر می‌کردند تا گناهان خودشان را توجیه کنند یا کوچک جلوه دهند، اما ابوبحار اینگونه نبود، ابوبحار مست حقیقت بود و حاضر بود جانش ریش ریش شود اما حتی یک کذب را تصدیق نکند.

من نشستم ز طلب وین دل پیچان ننشست
همه رفتند و نشستند و دمی جان ننشست

هر کی اِستاد به کاری بنشست آخر کار
کار آن دارد آن کز طلب آن ننشست

هر کی تشویش سر زلف پریشان تو دید
تا ابد از دل او فکر پریشان ننشست

هر کی در خواب خیال لب خندان تو دید
خواب از او رفت و خیال لب خندان ننشست

تُرُشی‌های تو صفرای رهی را ننشاند
وز علاج سر سودای فراوان ننشست (۴)

-اوس احمدرضا عظیمی کُهنابی
–––––––––––––––––––

۱. اگر علاقه دارید در مورد امام غزالی و کتاب او بیشتر بدانید می‌توانید به صفحۀ ویکیپدیا کتاب تهافت مراجعه کنید.
۲. در فقه به زن آزاد مسلمان حرة می‌گویند که دیه‌اش نصف مرد یعنی ۵۰۰۰ هزار درهم است.
۳. هر دینار حدود ۱۰ تا ۱۲ درهم ارزش دارد.
۴. غزل ۴۱۳ دیوان شمس، تقطیع شده.
پی‌نوشت: با تشکر از لولو بابت طراحی تصویر داستان.
پی‌نوشت آخر: پی‌دی‌اف داستان در کامنت موجود است.