
میخواهم اتفاقات معمولی و بدون اهمیت یک شب عادی را با جزئیات زیاد بنویسم.
راستش برایم اهمیتی ندارد این متن برای خوانندگان جذابیتی داشته باشد، میخواهم آن را بنویسم برای اینکه نوشته باشم، برای اینکه سالها بعد بیایم و یکباره این متن را پیدا کنم و تلخخندی بزنم و با بغض در گلو به ادامۀ روز خود بپردازم.
برخلاف اکثر شبهای عمر من شب بسیار سردی بود. من بچۀ گرمسیرم و عادت به هوای سرد ندارم. البته سرما را خوب تحمل میکنم، سرما هم درد است و با درد میثاقی قدیم دارم. ولی تحمل کردن گرما را بیشتر بلدم. این شب هم مثل همۀ شبهای دیگر شروع شد: با پایان روز. اما خیلی دیر شروع شد. روزهای من معمولاً ساعت ۴:۳۰ یا نهایتاً ۵ عصر تمام میشوند. اما الان تقریباً ساعت ۷ بود و من هنوز توی کارواش بودم. زنگ زدم به باران، و این زنگ زدن بود که شب را برای من آغاز کرد. خودم متوجه نبودم، و راستش تا همین الان که این کلمات را مینویسم هم متوجه نشدم که اخیراً ایام من تا به باران زنگ نزنم تمام نمیشوند. چه اسم برازندهای هم دارد: باران. وجودش رحمت است، حضورش موجب رویش و نبودش مُثبِت قحطی.
توی کارواش، خسته از یک روز پر از درس و یک جیب پر از غصه به او زنگ زدم و صدای پر انرژیاش مثل یک سیلی گرم و دوست داشتنی وسط سرمای زمستان خورد توی گوشم: سلام قربونت برم! چطوری!؟
او خودش بود، خودِ خودِ بخشنده و زیبا و شنیدنیاش. اما من خودم نبودم. خودِ شوخ و شاد و شنگولم نبودم. دلم پر ز غم بود و سرم پر ز کین. بیراه نبود که در مسیر کارواش موقعی داشتم یک قران و دو قران ته کارتم را تفریق و تقسیم میکردم که ببینم پولم به کارواش میرسد یا نه به آهنگ عقدهای شایع گوش میدادم:
عقدهست یا چی؟
کمد کمد لباس می خوام
ادا اصول باکلاس می خوام
دویست سیصد متر تراس می خوام
نگم دیگه: دختر بساز می خوامعقدهست اینا یا چی؟
باغ ویلا با استخر و آلاچیق
دیگه نشونمت تَرک آپاچیم
ببینی زیر پاش اتاق هفته داشیت…
مشکل یار باهوش برای انسانهای کلاش و مزوّر این است که زود میفهمد و دیر فراموش میکند. لکن اگر مثل ما از خاک کمترید و از آب سادهتر؛ آرزو دارم یک نابغه جفت شما شود. همین که میگویید سلام میفهمد که دلتان گرفته. همین که میگویید «خوبم زندگیم، تو چطوری؟» میفهمند چقدر دلتان گرفته و بعد هم هرچه بخواهید ماسمالی کنید ول نمیکند: تو چته؟
-هیچی به خدا.
-نه خب بگو ببینم چی شده.
و…
گفت «اگر میخوای بری بخونی یا بخوابی برو، ولی اگر دلت گرفته میخوای حالت خوب شه بیا پیش ما» منظورش خودش و دوستش -فافا- بود. پارک لاله بودند. گفتم حالم خوب نیست. نیاز دارم ببینمش، ببویمش، ببوسمش، بلکه بهتر باشم. اما حالا که هدف مشخص شد، دوباره یادم افتاد که آن چیز که تمام آرامش مرا خلق کرده خودش موجب تمام عذاب من است: تهران.
از جانب تهران است که باران بر من میبارد و به موجب تهران است که راحتتر میتوانم پول در بیاورم ولی در بطن تهران است که از باران جدا افتادهام و به خاطر تهران است که ورشکسته شدهام. هدف مشخص است: در کمترین زمان ممکن به باران برس و بیشترین زمان ممکن را با او سپری کن. اما رسیدن به این هدف مستلزم حل کردن یک مسئلۀ پیچیدۀ بهینهسازی است که من نه سوادش را دارم نه هوشش را.
متغیرها زیاداند: ترافیک، فاصلۀ من تا باران، فاصلۀ باران تا ایستگاههای متروی مختلف، من تا ایستگاههای مختلف، فاصلۀ محل ملاقات از خوابگاه باران و… به خودم میگویم «لابد یک نفر بسیار باهوشتر از من الگوریتمی برای حل کردن دقیقاً همین مشکل نوشته است، با نظریۀ گرافها و جبرخطی و ریاضیاتی که بسیار از سطح من بالاتر است میتواند بفهمد که دقیقاً کدام نقطۀ این جنگل آسفالت بهترین نقطه است برای ملاقات با باران.» همین هم بیشتر دلم را تاریک میکند. به خاطرم میآید که چند هفته است که ریاضی نخواندهام، که برنامهنویسی نکردهام، که جدا افتادهام از اعظم آن چیزی که من را «اوسا» میکرد و این هم تقصیر تهران است… ولی اگر چارهای هم برای این مشکل باشد آن هم در دستان تهران است.
میترسم از تهران بد بگویم، آنقدر که این شهر برایم مرحمت داشته. هر وقت بدش را میگویم خیلی زود العفو گویان به دامانش باز میگردم: «وأستغفرك إستغفارَ عاملٍ لك هاربٍ منك إليك»(۱). اما از آن طرف دلم نمیرود که ستایشش کنم. هر وقت هم در ثنایش چیزی میگویم زود پشیمان میشوم. گویی که برای خدایی زورگو صلاة میگزارم و فرمان مولایی ظالم را مطیع میشوم.
نقشۀ ترافیک شهری سرگیجهآور است. به ناچار گفتم بیاید میدان صنعت، میدانستم بهینهترین محل تلاقی نیست، ولی گزینۀ بهتری هم به ذهنم نرسید. راندم تا آنجا و خودم را از ترافیک پرت کردم بیرون و یک جایی نزدیک پایانه اتوبوسرانی پارک کردم. باران آنجا نبود. زنگ زدم، هنوز توی مترو بود، ناراحت شدم، ولی دستانم شاد بودند، انگار که میدانستند قرار است به زودی او را در آغوش بگیرند. به خاطرم آمد که یک گلفروشی همین نزدیکیها هست. از آنجایی که پولم برای خرید خیلی چیزا کافی نیست؛ اولین کاری که کردم حساب بانکی خودم را چک کردم. باکس هدیه باران را خالی کردم و راه افتادم سمت گل فروشی. ولی هنوز میترسیدم که پولم کافی نباشد.

به گل فروشی که رسیدم یکباره تصمیم گرفتم برای دوستم ماه هم یک گل بخرم. چون چندی پیش گفته بود «یکی هم نیست برای ما گل بخره و بذاره روی برف پاکن ماشینمون…». پس باز به همراهبانک خودم رجوع کردم و باکس هدیۀ ماه را هم خالی کردم. ماه هم خیلی دختر خوبیست، او را هم خیلی دوست دارم، مثل خواهر خودم. یک همکلاسی مهربان و عزیز است که شاد میشوم شادش کنم. فکر کنم ماه هم مثل من کمی عقده دارد. اما میدانم که عقدهاش مثل من عقدۀ پول نیست، ولی هرچه هست، باعث میشود که خیلی شاد شود وقتی برایش یک کیک میخرم، یا یک گل برایش میبرم، من هم سعی میکنم کم نگذارم و هرجا که دستم میرسد حال او را خوش کنم. میدانستم که ماه رُز دوست دارد و از شیشۀ گلفروشی رزها را هم دیدم. اما گل مورد علاقۀ باران آفتابگردان بود و فکر نمیکردم گلفروشی آفتابگردان داشته باشد. گلهای زردی هم که گوشۀ گلفروشی بودند شبیه آفتابگردانهایی که توی فیلمها دیده بودم نبودند.
دیدم مغازه روشن است، ولی فروشنده نیست، گلها بشاش بودند ولی باغبان نبود. اما متوجه نردبان فلزیای شدم که صاف میرفت و به سقف دکۀ گلفروشی بلوار خوردین میرسید. یک جفت دمپایی دیدم، بنداشنگشتی، یک جفت کفش که توی هر کدام یک لنگه جوراب چپاندهاند، و صدای آرام یک هیتر برقی فندار. بلند صدا زدم:«سلام علیکم» و رفتم تو. مرد فروشنده سریع پایین آمد «و علیکم السلام» مشکل خوش پوش بودن و ماشین داشتن در این شهر این است که همه فکر میکنند توی جیبت آنقدر داری که ریخت و پاش کنی. توی کارواش کارگر افغانی ناراحت بود که چرا فقط ۵۰ هزار خمینی انعام دادهام. گفتم که ندارم، نگاهی به پالتوی بلند و ماشین صفر کیلومترم انداخت و با عصبانیت به خشک کردن ماشین ادامه داد. توی گل فروشی هم مسئله همین بود، طرف قیمت گل رز را گفت: صد هزار تومن. وقتی اعتراض کردم تعجب کرد، حق هم داشت، من هم بودم تعجب میکردم، کنار بلوار خوردین وسط شهرک غرب کسی به فکر این است که چرا یک شاخه گل ۳۰ هزار خمینی گرانتر شده؟
تلخخندی زدم و با غصه برایش گفتم «مشکل دانشجو بودن در این شهر این است که خوابگاه ما ایتام ثقافي (۲) میافتد در شهرک غرب و زعفرانیه، و هزینههایمان هم هزینههای پزشکان و متخصصان شهرک است ولی درآمدمان هنوز همان درآمد چوپانهای کهگیلویه باقی میماند. طرف هم وقتی فهمید دانشجو هستم کمی خیالش راحت شد و با لبخند جوابم را میداد. گفت که شب یلدا و روز مادر نزدیک است و بازار باز دست محتکرین افتاده و گلها گران شدهاند. پرسیدم «یکی که گل آفتابگردان دوس دارد را چه گلی برایش بگیرم خوب است؟» فروشنده هم خندید و به همان گلهای زردی که فکر نمیکردم آفتابگردان باشند اشاره کرد و گفت «توصیه میکنم همون گل آفتابگردان براش بخری.» من هم متوجه نابلدی خودم شدم و همراه با او خندیدم. گل رز صد هزار خمینی و گل آفتابگردان صد و بیست هزار خمینی. اینقدر پول داشتم، ولی مشکل این بود که فقط همینقدر پول داشتم. اما خب فدای سر ماه و باران.
گلها را که گرفتم دوییدم سمت ماشین، گل ماه را گذاشتم توی صندوق و گل باران را با دقت گذاشتم داخل پالتوی خودم تا وقتی باران مرا میبیند متوجه آن نشود. در همین احوال بود که باران زنگ زد: «مگه نگفتی خودت میای سمت ایستگاه مترو که نخواد ما آدرس بپرسیم؟» گفتم «الان میام دورت بگردم.» و باز دوییدم سمت میدان صنعت. حین دوییدن متوجه موکب حضرت زهرا شدم و کتریهای بزرگی که روی یک آتش بزرگتر اویزان کرده بودند. متوجه شدم کمی آن طرفتر شام هم میدهند. ولی باران مهمتر بود. رفتم سمت ورودی مترو. نزدیک که شدم باران را دیدم.
هنوز دلم گرفته بود، سرم هنوز پر ز کین. جیبم خالیتر از قبل. ولی دیدن باران همیشه آرامشبخش است. وقتی که دیدمش خودش داشت از بلالفروش روبهروی مترو میپرسید ایستگاه اتوبوس میدان صنعت کجاست، برای همین اول فافا (دوستش) متوجه من شد. فافا خیلی دختر خوبی است. خیلی خیلی زیاد. زود باران را صدا زد و با دستش مرا نشان داد. باران که مرا دید دویید سمتم. خیلی خوشحال بودم که با وجود اینکه از کنار ماشین تا میدان صنعت دوییده بودم نفسنفس نمیزدم. برای انسانهایی که همیشه چابک بودهاند این موهبتی نیست که قدردانش باشند. اما برای من که همیشه چاق و چله بودم و راه رفتن هم برایم نفسگیر بود، این دوییدنی که در آخرش هیچ خسته نبودم برایم بسیار لذت بخش بود. داشتم توی دلم سبحان رحمت میگفتم و شکرگذاری میکردم که دیدم باران با دستگلی توی دستش به من نزدیک شده و یادم افتاد که گل باران را به او بدهم. گل را از پالتوی خودم بیرون آوردم و باران بسیار تعجب کرد!
باورش نمیشد دقیقاً همان شبی که او برای بار اول برایم گل خریده من هم برایش گل خریدهام. اما من باورم میشد، آنقدر از این بچه خوبی دیده بودم و آنقدر حافظ برایم فالهای خوب آورده بود که دیگر سنجش تعجبم خراب شده بود. هر لحظه با او بودن تعجبآور بود. هر نگاهش که پر از عشق بود قلب مرا پر از شوق میکرد، راه رفتن باران برایم عجیب بود، حرف زدن باران… چرخیدن باران… رقصیدن باران… این که همان شبی که من برایش گل خریدم او هم برای من گل خریده که چیزی نیست… لااقل در مقابل آن نگاه عاشقکش باران چیزی نیست.

با باران و فافا رفتیم توی صف شام موکب، شام میدادند. این هم از برکات تهران است. این اواخر دهات ما انقدر فقیر شده است که دیگر کسی نذری هم نمیدهد. اگر هم کسی نذری داشته باشد اینقدر سفرهاش کوچک شد که به موجب قاعدۀ عسر و حرج از دوشش برداشته شده است. ولی تهران هنوز میدهند. خوب هم میدهند. مشخص شد که بندری میدهند. لابد قبل از این در تهران هم قیمه میدادند و الان شده بندری، ولی باز هم خوب است که چیزی میدهند. فافا و باران را هم با خودم بردم سر صف. هوا خیلی سرد بود. وقتی راه افتادیم سمت ماشین در کمال ناباوری دیدم که دو نفرشان فقط یک ساندویچ گرفتهاند! میپرسم چرا چنین شده!؟ میگویند خب یکی برای ما دو تا کافیست! کلی سرشان غر زدم! گفتم مگه شما لر نیستید؟ گفتند نه! گفتم نشنیدهاید که مال مفت را باید قاپید، باید چاپید؟ گفتند نه! هی غر میزدم که شما میگرفتید من میخوردم! آنها هم از خشم دروغین من میخندیدند. هرچه بیشتر کصونهواویلابازی در میآوردم، بیشتر میخندیدند.
در مسیر دایی صمد زنگ زد. اشاره کردم به باران و فافا که مطلقا حرف نزنند! آنها هم ساکت شدند. لری با او حرف میزدم، یکی دو تا گلایه داشت، اما مثل همیشه کریم و رحیم بود. گفت فردا شب حتماً بیا خانه، گفتم چشم، گفتم دارم در مورد چک تحقیق میکنم و نیاز به مشورت دارم، گفت از دوستان خودم در امور بانکی میپرسم به تو خبر میدهم و بعد هم قطع کرد. قطع که کرد برگشتم به باران گفتم «خب، جونوم چه ایکنی؟» یکهو همه خندیدیم. مغزم فراموش کرد زبان را به فارسی تغییر دهد و با باران هم لری حرف زده بودم. رفتیم و زود فافا را رساندیم خوابگاه. فافا هر بار که با ما بیرون میآید دائم در تلاش است که ما را تنها بگذارد. من اتفاقاً دوست دارم باشد، من کسانی که مهرباناند (بخوانید حسود نیستند) را خیلی دوست دارم. فافا هم خیلی مهربان است. ولی امشب هم مثل همیشه میخواست فرار کند، اصلاً همان دم میدان صنعت میگفت من با تاکسی میروم و شما با هم بروید. ولی ما دو تا طبق معمول گوش ندادیم و سرش داد کشیدیم و رساندمش تا خوابگاه. بعد هم پارک کردم یک گوشهای و زل زدم به باران.
سر گندهام را گذاشتم روی پاهای کوچکش و انقدر نگاهش کردم که خسته شد. گفت «نبینم ناراحت باشی! باشه!؟» گفتم «باشه.» گفت «جوری بهم نگاه نکن انگار داری به یه عروسکی که میخوای بخری ولی پولشو نداری از پشت ویترین نگاه میکنی! باشه!؟» گفتم «باشه…» اضافه کرد: «من مال توام!»
از شدت زیبایی و عاقلی و مهربانیاش قلبم داشت منفجر میشد، بلند شدم و گفتم «باشه دیگههه! کوفت! اینقدر دلبری نکن بچه.» او هم خندید و دوباره سرم را در آغوش گرفت. گفت «چند لحظه پیش که اونجوری با غصه سرت رو بغل کرده بودم نزدیک بود گریه کنم، میدونی؟» گفتم «الهی بمیرم.»

بعد هم باران را رساندم تا خیابان علامه طباطبائی وسط سعادتآباد و راه افتادم سمت ستارخان. توی مسیر هم دائم لحظات همین شب برایم تداعی میشد، تصویر گلهای گران کفنپیچ، تصویر کتریهای بزرگ آبجوشی وسط میدان صنعت، تصویر یتیمچه نذری که گرفته بودم توی دستم و تصویر باران. تصویر نگاهش، تصویر صدایش، تصویر وجودش بر تک تک لحظات زندگیام. انگار که او همیشه و در تمام اجزا و لحظات زندگیام بود و الان هرچه به ذهنم میرسید بوی او را میداد و رنگ او را داشت. تا اینکه رسیدم خوابگاه و دیدم که پاسپورتم را پست آورده است. پاسپورت بیانگر سفرهای زیاد و دور و دراز است، ولی شکی نداشتم که تمام کهکشانهای جهان هم نمیتوانند من و باران را از هم جدا کنند. برای همین آن پاسپورت برایم فقط حس خوب بود. حس خوب پیشرفت، در کنار باران. در آخر هم آمدم توی تخت و این متن را نوشتم…
-اوس احمدرضا عظیمی کُهنابی
––––––––––––––––––––
۱. از تو معذرت میخواهم مثل کسی که هرچه کرده برای [رضایت] تو کرده و چون کسی که از دست تو به سوی تو میگریزد.
۲. یتیمان فرهنگی
۳. فافا میگفت که چیزی که آن شب به ما دادند بندری نبود، بلکه «یتیمچه» بود ولی ما که نطنزی نیستیم نمیدانیم که یتیمچه نیست، صرفاً به تبعیت از او این عبارت را اینجا آوردم.
