→ همه نوشته‌ها

معدن‌چی جمله‌ها

معدن‌چی جمله‌ها

گفته بودم که من برخی جمله‌ها دارم که شالودۀ فکری و اخلاقی زندگی مرا تشکیل می‌دهند. قبلاً در مورد یکی از آنها هم چیزکی نوشته بودم. این جمله‌ها بر تصمیمات علمی و اخلاقی من حکومت می‌کنند. باقی ذهن من هم هرچند نه به شکل رسمی و مکتوب، ولی باز هم به همین سبک و سیاق تحت حکومت جملات است. من هم همواره مجذوب این قدرت جمله‌ها بودم. اینکه چگونه از ناکجا می‌آیند، عرصۀ شعور ما را می‌گیرند و محتویات آن را تغییر می‌دهند.

برای مثال ممکن است که من از دست کسی عصبانی باشم. دوستی که برایم عزیز است به من بی‌محلی کرده یا دشمنی که با او سر مدارا داشته‌ام برای من بنای ستیز ریخته. در این حالت معمولاً چیزی که ذهن مرا کنترل می‌کند میلی عمیق به معذَّب کردن طرف مقابل است. می‌خواهم آن‌ها هم درد مرا حس کنن، و چه بسا بیشتر از من هم درد بکشند، تا عبرتی شود و دیگر این کار را تکرار نکنند. اما یکباره جملۀ شیخ شیراز به خاطرم می‌آید که می‌گفت:«آتش خشم اول در خداوند خشم اوفتد پس آنگه زبانه به خصم رسد یا نرسد.» و یکباره آرام می‌شود. چنان که گویی وِرد طلسمم یکباره شکسته، دیگر خشمگین نیستم.

احساس خشمم فروکش می‌کند و شروع می‌کنم به شیوه‌ای کاملاً منطقی به مسئله فکر کردن. سعی می‌کنم تصمیمی بگیرم که نه تنها سعادت خودم را تضمین می‌کند، بلکه سعی می‌کنم جوری رفتار کنم که مصلحت فرد مغضب هم رعایت شود. و در آخر نتیجه هم چیزی می‌شود که نیلو به آن می‌گوید «لفظ قلم حرف زدن» می‌روم و کسی که از دستش ناراحتم را با محترمانه‌ترین الفاظ ممکن شماتت می‌کنم و برای ادامۀ رابطه راه‌های مختلفی را پیشنهاد می‌دهم و می‌روم، مروا کراماً...

و تفاوت این دو رویکرد چیست؟ تفاوت رویکردی که می‌خواد قمه بردارد و در سبیل محاربه کند با رویکردی که به یک عذرخواهی ساده قانع می‌شود؟ تفاوت فقط یک جمله است. فقط هم جمله نیست، گاهی یک شعر است، گاهی یک حکایت، گاهی یک تصویر، گاهی یک جک.

من هم تنها کسی نیستم که این جملات را در ذهن خود دارد. یقین دارم که تک تک شما هم جملاتی دارید که در اعماق ذهن‌تان غوطه‌ور شده‌اند و هرازچندگاهی به سطح می‌آیند و مسیر زندگی‌تان را عوض می‌کنند و می‌روند.

این خاصیتی است که من را مجذوب جمله‌ها می‌کند. این که چگونه اجزائی از زبان می‌توانند تا این حد بر ما و جهان اطراف ما اثر بگذارند. تصور کنید که کسی به شما می‌گفت اختراعی انجام داده است به شرح زیر: تعدادی واج و هجا اختراع کرده است که اگر در نظم و ترتیب خاصی آن را پخش کنیم، می‌توانیم مغز یک شامپانزه را جوری تحت تأثیر قرار دهیم که این شامپانزه خود به خود در مورد ستارگان و سیارات و تاریخ و داستان‌های عاشقانه چیزهایی یاد بگیرد. حتی لازم نیست دستگاه پخش هم همراه خودمان داشته باشیم. این مخترع ذکی علائم و نمادهایی را هم ساخته که می‌توان آن‌ها را بر روی سنگ و کاغذ هک کرد و برای شامپانزه‌هایی هزاران کیلومتر دورتر یا هزاران سال در آینده فرستاد، و همان تغییرات را در مغزشان ایجاد کرد. برایشان رنگ خوش جعد یار را شرح داد، یا بوی نافه دلدار را توصیف کرد. و این اختراع شگفت‌انگیز چیزی نیست جز زبان.

تحقیقات نشان می‌دهد که زبان واقعاً ذهن آدم را تغییر می‌دهد. یاد گرفتن مَثَلی یا حفظ کردن غزلی، هر کدام به نوبۀ خود باعث می‌شوند که آکسون‌ها و دندریت‌های مغز خودشان را جوری مرتب می‌کنند که بیانگر آن شوند.

سم هریس از قدرت ایده‌ها سخن می‌گوید، از اینکه چطور ایده‌ها می‌توانند آدم‌های معمولی را به انجام دادن بدترین کبائر و بهترین نیکی‌ها وادار کند. اما بهترین ایضاح این پدیده به نظر من تعبیر قاد سعد است که می‌گفت:«جملات، فسیل‌های ذهن هستند.» دکتر سعد می‌گفت همان‌طور که یک دیرینه‌شناس می‌رود و زمین را می‌کند و فسیل‌هایی پیدا می‌کند، بعد آنها را زیر میکروسکوپ می‌گذارد و جزئیات‌شان را موشکافی می‌کند. ما هم وقتی داریم کتاب ارسطو را می‌خوانیم، گویی که فسیلی از ذهن آن فیلسوف بزرگ به دستمان رسیده که می‌توانیم آن را بررسی کنیم، بالا و پایین آن را مقایسه کنیم و... گویی که ذهن ارسطو که امروز دیگر نیست برای ما یک دریچه به یادگار گذاشته، دریچه‌ای که می‌توانیم درون آن یک هولوگرام از ذهن ارسطو را ببینیم و آن را وارسی کنیم.

این اواخر تارک دنیا شده‌ام. (۱) اول عمل کردم و غذا را از خودم بریدم و بعد روزۀ سکوت را افتان و خیزان شروع کردم. اکنون آرام آرام محو شدن خودم را حس می‌کنم. دوستان و محبان می‌پرسند که «اوسا از زندگی چه می‌خواهی؟ چهار صبح بیدار می‌شوی که خدا بداند می‌توانی نماز بخوانی و نمی‌خوانی. دل نازک‌تنان می‌بری ولی هم‌نشین ایشان نمی‌شوی، غذا می‌خوردی که دیگر نمی‌خوری، حرف می‌زدی که دیگر نمی‌زنی، چه می‌خواهی از دست این زندگی؟ اگر بنا بر تَرک است، چرا خودت را خلاص نمی‌کنی؟»
احساس می‌کنم که رسالت من در زندگی همین است. که معدن‌چی جمله‌ها باشم. بروم و هرچه در این عالم می‌بینم را بخوانم. مثل یک کلکسیونر دیوانه که هرچه بیشتر جمع می‌کند عطش جمع‌آوری‌اش فزونی می‌یابد، من هم هی بیشتر بخوانم و با بیشتر خواندن فقط به این نتیجه برسم که باید باز هم بیشتر بخوانم. شاید در میان این خواندن‌ها، این فسیل‌هایی که جمع کردم ذهن خودم را به شکلی مرتب کردند که آن هم یکی دو فسیل از خودش در این برهوت لوگوس به جا گذاشت و دردی از کسی دوا کرد. شاید هم نکرد. در هر حال من راضی‌ام به این خواندن و به این معدن.

-اوس، بهار ۱۴۰۲

۱. بحث تارک شدن و قوی بودن و قناعت را بگذاریم برای یک مجال دیگر.