→ همه نوشته‌ها

در راه کویر

در راه کویر

    امروز از یاسوج راه افتادم تا بیایم و ساکن یزد شوم. تابستان تنهایی و درس از چند روز دیگر رسماً شروع می‌شود و با هیجان در حال شروع کردنش هستم.

   اولین چیزی که در مورد کویر توجه آدم را به خودش جلب می‌کند این است که هوای اینجا گرم است، اما مثل گرمای جنوب وحشی نیست. گرمای جنوب هار است، آدم را گاز می‌گیرد؛ به سایه‌ها و یخچال‌ها و زیرزمین‌ها حمله می‌کند، برایش رواق با بهارخواب تفاوت چشم‌گیری ندارد و نسیمش همان اندازه گرم می‌کند که تفت آسفالتش.

    اما گرمای کویر اینگونه نیست، با وقار خاصی بیرون از سایه‌ها می‌ایستد و هرچه را که از لانۀ خود بیرون بیاید می‌سوزاند. هنوز هم گرماست و مهلکِ حال خوب، اما برخلاف گرمای بندر با شرافت و شعور به جنگ خنکی و راحتی می‌رود. اگر زیر آفتاب یزد بدوی از هوش می‌روی، اگر در بیابان راه بروی کباب می‌شوی اما اگر خودت را باد بزنی بیشتر گرم نمی‌شوی و وقتی که در سایه نشسته‌ای پیراهن خیس از عرق سینه‌ات را مچاله نمی‌کند.

   چیز دیگری که موقع گذر کردن از کویر توجه آدم را به خود جلب می‌کند وسعت ساختمان‌ها و پردیس‌های این کویر است. وقتی که یک مدرسه راهنمایی می‌بینی بزرگ‌تر از دانشگاه‌های شهر ما، می‌فهمی که واحد خرید و فروش زمین در کویر هکتار است. اندازه‌گیری املاکِ اینجا نه مثل دهات ما به متر است و نه مثل شیراز به میلی‌متر.

    کویر پهناور ایستاده است و برای ساکنین خود رجز می‌خواند: اگر خیال می‌کنی که می‌توانی پنج هکتار از این بیابان را آباد کنی، بیا تا پنجاه هکتار به نامت کنم... به همین دلیل همه چیز در اینجا بزرگ است، مدرسه‌ها، خانه‌ها، خیابان‌ها و...  

      آمدن من هم به کویر بیانگر حال و هوای این روزهایم بود. شتابزده از خانه دور می‌شدم. البته اینکه جادۀ کویر صاف است و بسیاری از دوربین‌های کنترل سرعت خراب هستند هم مزید علت است. فکر می‌کنی به سال‌های پیش رو، به وام‌هایی که باید بگیری و قسطشان که باید بپردازی. غرق در خیال تشکیل خانواده و آغاز زندگی کاری و با تصور واقعی شدن آرزوها در جاده می‌روی و یکباره به یک منطقه مسکونی می‌رسی و با یک تابلوی بزرگ چشم به چشم می‌شوی که می‌گوید:«محدودیت سرعت ۶۰ کیلومتر»
   به خودت می‌آیی و می‌بینی که داری با ۱۶۰ کیلومتر حرکت می‌کنی.

   این روزها نمی‌دانم دقیقاً از چه و به کجا فرار می‌کنم، بسیاری از چیزهایی که پارسال و سال قبل برایم آرزو بود امروز برایم روزمره و عادی شده است. حس می‌کنم که بی‌قرار شده‌ام، تمام چیزهایی که قرار بود مایۀ آرامش من باشند، فقط هیزم شدند در آتش اضطرابم...

«گفتی شکار گیرم، رفتی شکار گشتی
گفتی قرار یابم، خود بی‌قرار گشتی»

    چیزی که انتظارش را نداشتم میزان شتاب این مسائل بود. این که با چه سرعتی دبیرستان و دانشگاه و حقوق و ریاضی و عربی و آلمانی و ورزش و عمل و رژیم و عشق و دوستی‌ها می‌آیند و قلبت را ریش می‌کنند و می‌روند. یکباره ترم ششم دانشگاه تمام می‌شود و با تاریخ آزمون ارشد چشم به چشم می‌شوی و می‌فهمی این سال‌ها فصل‌ها را مثل ماه‌های کودکی سپری می‌کنی...

  هیچ‌وقت انتظار نداشتم که زندگی آسان شود. زندگی سخت بوده و سخت هست و سخت خواهد ماند، اما بسامد سختی‌ها چیزیست که این روزها مرا مردد می‌کند. مردد به این اینکه آیا می‌توانم انسان خوبی باشم یا نه، مشکوک به اینکه زندگی خوش انجام است یا نه. «گدای نیک انجام به از پادشاه بد فرجام». (۱)

   کویر مرا در خیالی می‌گذارد که سال‌هاست آن را کنار گذاشته‌ام. نمی‌دانم ساکنین طبس و ابرکوه چه شد که در این بیابان ساکن شدند. اما حدس می‌زنم که هرچند بود شامل نوعی از تسلیم بود. کسانی که گذرشان از لوت می‌گذرد یا از کوه‌های خراسان به سمت زاگرس می‌روند یا برعکس. برخی برای تجارت، برخی برای جنگ و برخی برای زیارت. گمان می‌کنم که عده‌ای در این میان تسلیم راه شدند. خسته از های و هوی شهرها گفتند که بهتر است که قانع به همین قنات کم آب باشند.

   من هم بچه که بودم در خیال همین تسلیم بودم. می‌خواستم مثل مسیح نجار شوم یا مثل حسین عطار.(۲) ترک کنم راه پر مشقت این زندگی را و گوشه‌ای از بیابان را ساکن شوم. که زندگی کنم برای زندگی کردن. زندگی ما همین است، این زندگی تمرین زندگئِ بهتری در آینده نیست. الآن که این سطور را می‌نویسم هم به وسیله وسعت و آرامش کویر وسوسه می‌شوم که در کویر باشم برای در کویر بودن، نه در کویر باشم تا به چیزی ماورای کویر برسم. نه برای اینکه خلوت کویر بدرد درس خواندن می‌خورد... اما به دلایلی که برایم مشخص نیست نمی‌توانم قانع به قنات شوم. نمی‌خواهم که مسیر را ترک کنم و در میان تل‌ماسه‌ها آرام بگیرم.

-اوس
–––––––––––––––––––– 
۱. از سعدی.

۲. در روایات نصارا و مسلمانان آمده که شغل عیسی مسیح نجاری بود و شغل امام حسین عطر فروشی.