→ همه نوشته‌ها

سر صبح

سر صبح

چرا ساعت چهار بیدار می‌شوم؟ اصلاً چه شد اینطوری شد؟ واقعاً نمی‌دانم. چیزی که در خاطرم هست این است که در دوران دبیرستان در اشعار قدیمی در باب شب‌بیداری و شب‌زنده‌داری و رِندی عرفاء می‌خواندم و با خودم فکر می‌کردم: شب‌بیداری در گذشته کار پر خطری بود. گرگان و خرسان ممکن بود تو را بیرون از کپر بخورند و هیچ کسی نبود که با او حرف بزنی یا از او کمک بخواهی و سکوت مرگ‌بار آدمیان تمام دشت را فرا می‌گرفت. هیچ آشپزخانه‌ای باز نبود که در آنجا نان بخوری و اگر تشنه می‌شدی باید در تاریکی به امید چاه و قنات دل به کویر می‌زدی و می‌رفتی تا مشک خود را پر کنی. پس آن عارف که بیدار می‌ماند تا بعد از غروب خورشید که قیل و قال این عالم می‌خوابد کمی با خود و خدای خو خلوت کند، حال روزش بسیار متفاوت بود با این روشنفکران فرنگ‌زده‌ای که تا ساعت ۲ نصف شب در کافه و پاساژ با رفقا خود زیر نور مصنوعی چراغ‌های نئونی راه می‌روند. این افراد اصلاً تنها نیستند و اصلاً به تاریکی شب پناه نبرده‌اند. و با خودم فکر کردم برعکس در این آخرالزمان وقت تنهایی و سکوت آدمیان سر صبح است. آن موقع است که شهر خلوت است. که صدایی نیست. که سگان و گرازان غره می‌شوند و برای گوشت آدمی دندان تیز می‌کنند. وگرنه ساعت ۹ شب که زمانی آخر شب بود (و آلان اول شب است) اصلاً نه تاریک است، نه خلوت است و نه ساکت.

یاد دارم وقتی در روزهای اول ساعت ۴ صبح می‌رفتم و می‌دیدم حتی نانوا و آش‌فروش هم هنوز کار خود را شروع نکرده‌اند با خوشحالی به خانه برمی‌گشتم. حس می‌کردم که به هدف خود رسیده‌ام. همان‌طور که عارف ۸۰۰ سال پیش اگر می‌خواست نانی بخورد ساعت ۹ شب نمی‌توانست نانوایی پیدا کند، من هم اکنون بین ساعت چهار تا شش صبح تنهای تنها بودم، در حالی که خیلی رستوران‌ها تا ساعت ۲ شب بازاند و بساط مضیفت‌شان به راه است، قبل از ساعت ۸ صبح به سختی می‌توان پول زبان‌بسته را خرج حاجات حیوانی کرد: ساقی و مطرب و شاهد و محتسب همه در این زمان خوابیده‌اند...


پس تصمیم گرفتم که همیشه حوالی اذان صبح بیدار شوم. گاهی زودتر، گاهی دیرتر، خیلی از اوقات هم موفق نبودم. خیلی طول کشید تا به این برنامۀ عجیب و غریب عادت کنم. که رفقای خودم را عادت بدهم بعد از ساعت ۹ سراغ مرا نگیرند، که خانواده‌ام را قانع کنم زمان شام خوردن ساعت ۶ عصر است، نه ۸ شب. اما به هر حال شد.

ولی تمام این چیزاها مشخص بود. چیزی که بیدار شدن امروز را مخصوصاً میمون می‌کرد، این بود که دقیقاً همان ساعتی که باید بیدار شدم و با وجود اینکه خسته بودم و شب قبلش هم کم خوابیده بودم، به خودم اجازه ندادم که صبح کمی بیشتر بخوابم. سال‌ها تمرین سحرخیزی به من آموخته که مهم‌ترین نکته در تنظیم وقت خواب، بیدار شدن در یک ساعت مشخص است. مهم نیست اگر ۳ ساعت خوابیده‌ای، مهم نیست اگر روز قبل بسیار کار کردی و خسته‌ای، همیشه، هر روز، باید دقیقاً در یک زمان مشخص بیدار شوی.