سر حال بودن
راستش من نمیدانم چه چیزی مرا سر حال میکند. اگر میدانستم خوب بود، آن کار را همیشه تکرار میکردم، اما نمیدانم. و حقیقتش فکر میکنم که این سر حال بودن از آن چیزهایی است که اصلاً قرار نیست دست ما باشد. گاهی هست و گاهی نیست. و امروز مسلماً از روزهای خوشبختی من بود.
جز اینکه سر وقت بیدار شده بودم و بعد از مسواک و شستن صورت خودم را رسانده بودم سالن مطالعه. بی هیچ دلیلی سر حال بودم و میتوانستم حقوق جزا و تجارت را به سهلی بفهمم. اما برخی روزها با وجود اینکه تو تمام کارها را به خوبی انجام میدهی، چون بخت با تو یار نیست، روز خوبی نمیشود. مثلاً خودت را میرسانی سالن مطالعه، اما نمیتوانی درس بخوانی. بحث «شخص حقوقی» و «فرض تقصیر در مسئولیت مدنی» تو را گیج میکند. به دختری میگویی دوستش داری و او میگوید که تو را دوست ندارد. وعدهای که به دوستی داده بودی را فراموش کردهای و او از تو دلخور میشود و...
اما امروز اینگونه نبود. هرچند من سهم خودم را انجام دادم، اما کائنات هم کمکاری نکردند. اول که پول داشتم و میتوانستم برای دوچرخه خرید کنم. دوم که وقتی داشتم میرفتم که خرید کنم یکی عکاس خیابانی از ریش من خوشش آمد و از من چندتا عکس خوب گرفت (از من عکس خوب گرفتن کاری بس دشوار است) و بعد کسی که میخواستم از او برای دوچرخه کلاه و بوق و چراغ بخرم بلوچ بود و به خاطر ریش من فکر کرد که من سنیام و کلی به من تخفیف داد. آن هم نه به این خاطر که من به او دروغ گفتم یا جوری تظاهر کردم که گویا سنی هستم؛ ابداً. حقیقت را به او گفتم، اما هر چه بیشتر حقیقت را میگفتم. او مشتاقتر میشد و بیشتر میخواست که به من خوبی کند. جوری که کلاه دوچرخه را ۳۰۰ هزار خمینی به من ارزانتر داد. چراغ و بوق را نصب کرد و اصلاً هزینۀ تعمیر کردن دنده را هم از من نگرفت.
رفیقش آمد و اعتراض کرد و گفت که قسمت کلاه را در فاکتور اشتباه خوانده و جنسی که خریدش ۹۲۰ هزار خمینی است را به من ۶۵۰ هزار خمینی فروخته است! من به او گفتم که من فقه میخوانم و او شرعاً و قانوناً حق دارد معامله را فسخ کند. چون او مغبون واقع شده و ۳۰۰ هزار تومن ضرر بزرگی است، و چه بسا که اصلاً اشتباه در خواندن فاکتور عقد را بالکل باطل کند. باورش نمیشد که به ضرر خودم چنین حرفی زدم. اما دیگر نمیخواست معامله را فسخ کند. گفت لااقل بوق و چراغ را هم از خودمان میخریدی. گفتم که آنها را هم از خودتان خریدم. گفت خب یک روکش زین هم میخریدی. گفتم که چند ماه پیش از خودتان خریده بودم. خندید و گفت اگر میتوانی به من ۵۰ تومن انعام بده. گفتم که فقط ۹۰ تومن در کارتم دارم و اگر میدانستم این کلاه ۹۰۰ هزار تومن است اصلاً آن را نمیخریدم... خندید و گفت اشکال ندارد، مبارکت باشد، همیشه بیا و همینجا خرید کن. گفتم چشم.
نمیدانم داستان فاکتور را تا چه حد باور میکنم اما اصل بر صحت حرف مسلم است و من هم فرض میکنم که حرفشان راست بود و واقعاً به من لطف کردهاند... اگر کسی از من بدبینتر باشد ممکن است بگوید این حرف همهاش دروغ بود تا مرا مشتری ثابت خودشان کنند. تا منت اضافه سر من بگذارند یا خدایی نکرده کلاهی که گران فروختهاند را جوری جا بزنند که گویا به من تخفیف هم دادهاند. اما راستش من آدم خوشبینی هستم. خام نیستم، اما از سر شجاعت خوشبینام. آنقدر در این زندگی از طرف آشنا و دوست به من لطف و کرم شده است که میتوانم چند باری الطاف اغیار را هم باور کنم.
در مسیر بازگشت هم داشتم به همین الطاف انسانی فکر میکردم که چه بهتر از الطاف الهی است و دوست داشتنِ انسانهایی که عشقشان محدود است چه ارزشمندتر از دوست داشتن خدایی است که عشق بینهایت دارد. اگر خدا میتواند همه را دوست بدارد خیلی بیجا میکند که همه را دوست ندارد. اگر خدا میتواند همه را درمان کند چرا نمیکند!؟ اگر خدا به عبادت ما نیاز ندارد غلط میکند آن را از ما طلب میکند. اگر کسی بگوید تمام این عذابها ابتلاء است که تا عیار ما پیدا شود. اگر خدا عیار ما را از قبل میداند مگر شکر خورده است که ما را برای کشف آن ابتلاء کند؟ اصلاً مگر او عیار ما را مُعجَّل نکرده است؟ چه چیزی را دارد آزمایش میکند؟ اگر به من لطف کرده و پا داده تا بروم و دست داده تا بگیرم و هوش داده تا بفهمم. چرا این نعمات را از بقیه دریغ کرده؟ چرا من باید باهوشتر از بقیه باشم؟ چرا دیگری باید از من زیباتر باشد؟ اگر این شکنجه مُوَضِّح عیار ماست، من اصلاً طلا نیستم. نمیخوام بهشتی که در آن خوردن گندم خطاست... خوشا آن جحیمی که در آن انسان سربلند بسوزد. بدون اینکه برای خدایی ظالم سر خم کرده باشد.
گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند
جرمش آن بود که عصیانِ هویدا میکرد
در شهر دوره همیرفت و به بانگ بلند
ز یزدان به دنیا فروشان مویه میکرد (۱)
---------------
۱. دستگاری در شعر حافظ. و اگر حال بخواهد خوب باشد، در این عالم بهانه برای خوشحالی فراوان است. و چه لطفهایی که انسانها به من نکردند. سر خم کردند و گفتند به عبادت من نیاز دارند، که امروز که ذکر ایشان را نمیگویم و همنشین ایشان نیستم دلشان برای من تنگ است. و کدام کرامت بالاتر از این؟
گویم که: دیدن من، تجرید ذوالفقار است
قدرم بدان که این نیز، مُنیَت غیر یار است
یکباره یادم آمد که عکاس خیابانی چه از انگلیسی بلد بودن من و ریش داعشی و اینکه دانشجوی فقه هستم حیرت زده شده بود. با خودم فکر کردم که از تناقضهای زندگی من فقط گیتارم همراهم نبود وگرنه عکاس بیچاره دم باغ ارم یاتاقان میتِرکاند. اما با تمام این تفاسیر. چه نازکتنان و خوشسیمهایی که در ارم آن روز قدم نمیزدند. عکّاس میتوانست هر کدام از آنها را که میخواهد انتخاب کند و از او عکس بگیرد. اما او اوسا را انتخاب کرد... وقت و انرژی محدود خود را تلف کرد تا کمی حال من خوشتر شود، از عمر و جان خود بُرید تا به مال من اضافه کند. و من چه سپاسگزاریای کنم که کافی باشد؟
و چند ساعت قبل از آن هم آریا به من گفته بود که «من میفهمم روزۀ سکوت را چرا گرفتهای... بقیه که تو را مسخره میکنند را نادیده بگیر» و چند ساعت بعد هم ابی مخلصانه به من گفت که «احمد واقعاً دلم برای اوس احمد تنگ شده، آن روز که رفته بودم لار و زنگ زدی و یک ساعتی حرف زدیم. واقعاً حالم خوب بود. ولی الان از تو دلخورم. دلخورم که کسکشی. که حال بقیه آدمها برات مهم نیست.» استاد حمیدی با مهربانی برادرانه خودش گفته بود که «اگر ممکن است در منشور سکوت یک بند اضافه کن که حرف زدن با حمیدی جایز است. چون واقعاً دلم تنگ میشود» و تمام این آدمها که روحي فداهم و فؤادي ثناهم، همین آدمهایی که کاش من ارزش نوکریشان را داشته باشم چه رسد به رفاقتشان، هیچکدام خدا نیستند. چند ساعت محدودی در عالم هستند و بعد نیست میشوند و میروند همانجایی که پیش از این بودند. هیچکدام عشق بینهایت ندارند و نهایتاً بتوانند صد آدم را به خود نزدیک نگهدارند. تمام اینها تصمیم گرفتند که اوسا را دوست بدارند. که اوسا را تا همین حدی که گفتند نزدیک بدارند... و من چگونه ثابت کنم که لیاقت این نزدیکی را دارم؟
این بزرگان اوسا را همینجوری دوست ندارند. او را دوست دارند اتفاقاً چون سخت میکوشد، چون حرف باطل کم میزند و چون کار عجیبی مثل روزۀ سکوت گرفتن انجام میدهد... هرچند روزۀ سکوت ممکن است به صورت موقت مرا از ایشان دور کند، اما در آخر امید آن است که این روزه فقط باعث شود که من آدم بهتری شوم، که قدر همنشینی با ایشان را بهتر بدانم... و ارزش این مجالسات را برای همیشه در ذهن من هک کند تا مبادا روزی به این خوبیها عادت کنم. مبادا روزی سر برسد که انسان بودن خود را کنار بگذارم مثل این خدای مستکبر خود را مستحق این خوبیها بدانم... بمیرد اوسا اگر روزی خودش را بیشتر از خاکی که هست ببیند. بسوزد اوسا اگر در باغِ این سروقدان بال و برگ خود را بیافشاند و افتادگی را رها کند.
چندی پیش هم حسین بعد از اینکه به پادکست گوش داده بود گفته بود که «خیلی خوب حرف میزنی اوسا. یه وقت مشاوره به ما بده» و من از این که فرصت چنین کاری را نداشتم شرمنده بودم. و ترسیدم از روزی که این جفاکاریهایم از حد برون شود پس برای تحذیر خودم این دو بیت را خطاب به حسین گفتم:
مبادا که شوم لاشی، کنم عادت به کلّاشی
نشاید که مقام من شود اعلیتر از خاکت
منم اوسا غلام تو، نگهدار چراغ تو
نبینی یک دمم بیش و نگردی یک قدم دورم
خلاصه خیلی خوشحال و شاکرم برای این حالهای خوب. شاکرم از آدمهای خوبی که حال مرا خوب میکنند. و خوشحالم از زندگی کردن در جهانی که هرچند احتمال اتفاقهای خوب در آن اندک است، آنقدر بزرگ هست که این اتفاقات به کرّات در آن تکرار شوند. من هم مثل سعید میرباقری معتقدم که اگر همۀ ما قید آخرت را بزنیم، خیلی خوشحالتر و شکورتر میشویم.
