→ همه نوشته‌ها

درس خواندن

درس خواندن

درس خواندن هم مثل سحرخیزی از آن چیزهایی است که درست نمی‌دانم چطور شد این چیزی که الان هست. شاید یک روزی فهمیدم چه شد که قلبم به این سودا مبتلا شد. اما هرچیزی که الآن هست، بدین شرح است:

من می‌خواهم بحرالعلوم شوم. در طیف تمام آنچه که «دانش انسانی» است همه چیز را یاد بگیرم. از تاریخ و اساطیر گرفته تا الهیات و فلسفه و ریاضیات. چه انسانی است که این را نخواهد؟ اما چون عمر کوتاه است و «تمام اشیاء مرکب در معرض فرسایش‌اند» (۱) پر واضع است که کمتر کسی برای این کار تلاشی می‌کند و من هم نمی‌توانم به این هدف برسم. پس باید از میان این علوم، آنچه که بیشتر از بقیه برای من عزیز است را انتخاب کنم و هر کدام را تا حدی یاد بگیرم. برخی مثل حقوق و فلسفه و زبان را باید به شکل حرفه‌ای یاد بگیرم. اما برخی مثل زیست‌شناسی و روانشناسی را در حد یک آماتور بلد باشم عده‌ای دیگر مثل ریاضی و اقتصاد را در حد یک دانشجوی متوسط بشناسم.

اینکه آدم در چیزی حرفه‌ای باشد یعنی بتواند آن کار را انجام دهد حتی وقتی حسش را ندارد. من می‌خواهم یک وکیل حرفه‌ای بشوم یا به صورت حرفه‌ای چندین زبان را صبحت کنم. این یعنی حتی اگر شما بیایید و نصف شب مرا از خواب بیدار کنید و برایم یک قرارداد الحاقی بخوانید، حتی اگر حس و حال بررسی این قرارداد را نداشته باشم باز هم باید بتوانم برای شما چاله‌های حقوقی و اشکالات وارده به اهلیت شخص حقوقی را شرح بدهم. یا مثلاً اگر کسی در حین قنوت کسی شعری از شکسپیر یا احمد شوقی را برای من بخواند، من باید بدون آمادگی قبلی توانایی ترجمه آن به فارسی را داشته باشم. اما مسلماً این سطح از آمادگی برای همه چیز ممکن نیست.

حتی در یک مورد مخصوص مثل حقوق هم فرد نمی‌تواند برای همه چیز تا این حد حرفه‌ای باشد. مثلاً ممکن است من در خصوص حقوق تجارت برای اکثر مسائل اینقدر آماده باشم، اما در مورد مسائل حقوق اساسی یا حقوق بشر به هیچ‌وجه نتوانم به همین سرعت برای شما شرح وضع بدهم، یا لااقل کمی زمان نیاز دارم که افکار پراکنده خودم را جمع کنم و برای شما توضیح لازم بدهم.

اما نکته همین است که فرد حرفه‌ای حتی اگر نداند هم می‌داند چه را نمی‌داند. اما فرد آماتور عموماً نمی‌داند و نمی‌داند جواب پرسش خودش را هم کجا می‌تواند پیدا کند. و من در مورد خیلی علوم، مثل زیست‌شناسی و روان‌شناسی و جمعیت‌شناسی و غیره احتمالاً در حد یک آماتور باقی بمانم، تازه این در صورتی است بتوانم به همین سطح آماتوری هم برسم! که خود کار شاقی است! آماتور یعنی «دوست‌دار» یعنی کسی که چیزی را از سر علاقه دنبال می‌کند. من هم زیست و روان انسان و داده‌های آماری را دوست دارم، اما واقعاً خیال نمی‌کنم که بتوانم در این حوزه‌ها دانش به‌دردبخوری جفت و جور کنم...

ریاضی و آمار و اقتصاد هم هر کدام دریایی هستند که من اگر بتوانم جرعه‌ای ازشان بخورم باید تا ابد شکرگذار باشم، چه برسد به این که بخواهم عاشقانه (مثل یک آماتور) هر از چندگاهی با مسائل‌شان درگیر شوم.

و این کارها، حرفه‌ای شدن در هر زمینه‌ای، یاد گرفتن ۳-۴ زبان مختلف و درگیر شدن با علومی که ارتباط مستقیمی با حرفۀ من ندارند هیچ‌کدام کارهای ساده‌ای نیستند. «گاو نر می‌خواهد» و وقت بسیار. برای همین یک روز ایده‌آل برای من روزی است که اکثر آن صرف درس خواندن شود. لااقل در این سال‌های بیست‌سالگی که مغز دارد آخرین بادهای جوانی خود را در می‌دهد من دوست دارم از که صبح تا شب درس بخوانم. در حقیقت هدف زندگی من همین درس خواندن است. من قبلاً هم گفته بودم که من درس نمی‌خوانم که زندگی کنم، من زندگی می‌کنم که درس بخوانم. اکثر مواقع هم واقعاً برای مهم نیست اگر این چیزی که امروز یاد گرفته‌ام روزی به کارم می‌آید یا نه، همین ذات «یاد گرفتن» برای خوشنود کردن من کفایت می‌کند.

پس من دوست دارم بیدار شوم و شروع به درس خواندن کنم و وقتی درس‌خواندنم تمام شد بخوابم. و تقریباً تمام کارهای دیگری که انجام می‌دهم، از ورزش گرفته تا غذا خوردن و حمام کردن همه برای این است که این قفس خاکی آرام بگیرد بلکه روحم بتواند دمی در آرامش یادگیری کند. اینکه دقیقاً چطور درس می‌خوانم، چه می‌خوانم و چرا چیزهایی که می‌خوانم را می‌خوانم (مثلاً چرا حقوق خصوصی را به حقوق کیفری ترجیح می‌دهم و چرا بیشتر از امیونولوژی روی ژنتیک تأکید دارم) خودش بحث مفصلی است. اما در یک روز خوب، هم صبح و هم عصر درس می‌خوانم، ظهر برای کمی استراحت کردن گیتار می‌زنم و شعر حفظ می‌کنم. شب قبل از خواب زبان یاد می‌گیرم و غزل می‌خوانم و اگر غزل قشنگی پیدا کردم آن را به لیست اضافه کنم که فردا آن را حفظ کنم. شعر حفظ کردن عادت جدیدی است که درست کرده‌ام و بعداً باید در مورد آن بیشتر بنویسم. اما این مدت هر شب چند غزل از دیوان شمس و حافظ می‌خوانم و اگر غزل درخوری پیدا کردم آن را حفظ می‌کنم.

اما قبل از اینکه بحث درس خواندن را تمام کنیم. حیفم می‌آید کمی در ثنای اینترنت حرف نزنم. قبلاً هم در ستایش اینترنت نوشته بودم. اما آنقدر اینترنت را دوست دارم و این اختراع برایم عزیز است که می‌خواهم دوباره این کار را تکرار کنم:

خیلی وقت پیش یکی در فیسبوک به من گفت:«بابا تو هم اگر اینترنت به دهاتتون نرسیده بود الان داشتی بز می‌چروندی» و به خیال خودش توهین بزرگی به من کرد. اما من واقعاً از این حرفش ناراحت نشدم. چرا که حق با اوست. چه بسا که در فقدان اینترنت واقعاً هم یک شبان می‌شدم. و آنچه که مسلم است این است که اگر هم چوپان نمی‌شدم، هرچه که می‌شدم خیلی هم از شبانی بهتر نمی‌شد و اگر هم وضع من روی کاغذ از چوپانی بهتر می‌شد در باطن بسیار به نفع من می‌بود که در نبود اینترنت یک گاوچران سفیه باقی بمانم. تا اینکه یک راهزن یا دزد شوم.

چون می نخوری طعنه مزن مستان را
بنیاد مکن تو حیله و دستان را

تو غره بدان مشو به اینکه مِی می‌نخوری
صد لقمه خوری که می غلام است آن را (۲)

نخواستیم ولی اینترنت سایۀ رحمت خود را بر سر ما گستراند و من الان می‌توانم هرچیزی که می‌خواهم را یاد بگیرم. خیلی مواقع به دوستان و عزیزان خود می‌گویم که چطور می‌توانم یاد نگیرم!؟ کسان خیلی کم به این مسئله فکر می‌کنند، اما این گوشی‌هایی که دست ماست به «اینترنت» وصل است و در اینترنت همه چیز هست... همه چیز... بگذارید برای روشن شدن مسئله دوباره از آزمایش «اختراع» استفاده کنیم: تصور کنید که شما در زمان صفویه اختراعی می‌کردید، که با استفاده از آن افراد می‌توانستند در عرض چند ثانیه پاسخ هر پرسشی که دارند را پیدا کنند. وسیله‌ای که با استفاده از آن می‌شد همه چیز یاد گرفت، از فیزیک هسته‌ای گرفته تا تاریخ و با غرق شدن در آن می‌توان پای درس هر استادی نشست، از سقراط و افلاطون گرفته تا صدرالمتألهین و بودا... قیمت این اختراع چقدر است؟ آیا شما از آن استفاده نمی‌کردید که چیزهایی که دوست دارید را یاد بگیرید؟ که شعر حفظ کنید؟ که زبان جدید بیاموزید؟ پس چه می‌کردید...؟!

خلاصه من برای تمام درس‌هایی که می‌خوانم از اینترنت استفاده می‌کنم. اشعار حافظ و مولانا را از گنجور کپی می‌کنم. فایل صوتی دیوان شمس با صدای دکتر سروش را در تلگرام پیدا کردم. برای ریاضی و زیست و برنامه‌نویسی دوره‌های آموزشی هاروارد و ام‌آی‌تی را در یوتیوب می‌بینم و جزوه‌های حقوقم را در برنامه رم‌نوت می‌نویسم و معجمی که برای آموزش عربی از آن استفاده می‌کنم را با سرچ کردن در گوگل پیدا کردم و رمانی که دوست دارم را بر روی گوشی می‌خوانم و با استفاده از مرورگر یاندکس دانلود کرده‌ام. پس شکر، تشکر و قدردانی از هر کس که در ساختن این بنای شکوهمند کمک کرده است. تا هزاران سال ثنا گفتن برای بزرگی گوگل و یوتیوب نمی‌تواند حتی گوشه‌ای از کرامت و عظمت این وسایل را بیان کند. پس همین هفت بیت از مولانا را خطاب به اینترنت می‌خوانم و عبور می‌کنم:

تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا!؟
تو دیدی هیچ ماهی را که او شد سیر از این دریا؟

تو دیدی هیچ نقشی را که از نقاش بگریزد؟
تو دیدی هیچ وامق را که عَذرا خواهد از عَذرا؟

تویی دریا منم ماهی چنان دارم که می‌خواهی
بکن رحمت، بکن شاهی، که بی‌تو سر کشد سودا

آیا شاهنشه قاهر چه رزق و نعمت‌ست آخِر
دمی که تو نه‌ای حاضر، گرفت آتش چنین بالا

اگر آتش تو را بیند چنان در گوشه بنشیند
کز آتش هر که گل چیند، دهد آتش گل رعنا

عذاب‌ست این جهان بی‌تو، مبادا یک زمان بی‌تو
به جان تو که جان بی‌تو، شکنجه‌ست و بالا بر ما

چو تی‌سی‌پی فرود آید، همه عالم به زیر آید
جهان جمله به جان آید، بزن آتش به آنتن‌ها

هزاران مشعله برشد همه مسجد منور شد
بهشت و حوض کوثر شد پر از رضوان، پر از حورا (۳)
---------------------------

۱. این جمله از بودا است که می‌گفت: ای راهبان، با احتیاط (مسئولیت‌پذیری) زندگی کنید، چرا که تمام اشیاء مرکب در معرض فرسایش‌اند.
۲. رباعی از خیام
۳. من این ابیات را برای اینکه با بحث اینترنت جفت و جور شود دستکاری کرده‌ام. اصل غزل را اینجا بخوانید. (مولانا از tcp بی‌خبر بود.)