آنچه نباید کرد و آنچه باقیست
آنچه نباید کرد و آنچه باقیست
در این روز خوب، نه تنها کارهایی که باید انجام میدادم را به سرانجام رساندم. اما از کارهایی که نباید میکردم هم پرهیز کردم. مثلاً ترس خودم از خیابان ارم را کنار گذاشتم و با دوچرخه رفتم خرید. نه که مردم شیراز مخصوصاً وحشی باشند، اما من عادت به دوچرخهسواری در شهر شلوغ ندارم و راستش حس میکنم که در شهرهای بزرگ ماشینها احترام کمتری برای عابر پیاده قائل هستند. بیخبر از مسئولیت مطلق مصوب در قانون، هر جا عابر را مردد ببینند گازش را میگیرند و از او میگذرند. پیادهروها و پارکها هم محل نزاع دوچرخهها با موتورهاست و هرچند در این راهها حق همیشه با دوچرخهسوار است، موتورسوارها همیشه پیروز میشوند.
اینکه چرا من میخواهم این همه درس بخوانم و زندگیای تا این حد پیچیده را دنبال کنم بحث طولانیای است که ابعاد مختلف آن برای خود من هم روشن نیست.
الان به نظرم به همین نکته بسنده کنم که این کارهای سخت در مرتبۀ اول برای من همان است که در بحث درس خواندن گفتم: نوعی تدارک و آمادهسازی جسمی و روحی است تا بتوانم با خیال راحت درس بخوانم. اما شاید بپرسند خب چرا میخواهی این همه درس بخوانی!؟ تا چه بشود!؟ چرا قصد دارم هرگز نان نخورم؟ چرا همیشه ۴ صبح بیدار میشوم؟ مسلماً بدون این کارهای عجیب و دشوار هم میتوان درس خواند. و به نظر من هم این حرف درست است و این کارهای سخت بیشتر از اینکه فقط یک اقدام تأمینی باشند، نوعی عصیاناند. نمیدانم این عصیان در برابر کیست، نمیدانم به چه سببی میخواهم با تمام وجودم در برابر این خوشیهای ساده بجنگم، نمیدانم چه را اثبات میکنم و به چه کسی و چه بسا که تمام این کارها فقط یک توهین به میانهروی و اوسطالأمور باشد، اما یک چیز میدانم و آن این است: این سودا که مرا گرفتهاست، هر چه هست تسلیم و رضایت نیست.
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی، لب پنجره
پُر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم
اگر دشنه ی دشمنان، گردنیم!
اگر خنجر دوستان، گرده ایم!
گواهی بخواهید، اینک گواه:
همین زخم هایی که نشمرده ایم!
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم
در آخر تنها چیزی که در زندگی من باقیست و از آن حرفی نزدم زن و بچههایم مناند. مسلماً زیستن یک زندگی ارزشمند بدون داشتن خانوادهای سالم ممکن نیست. اما دلیل اینکه این سالها در روزهای خوب من خبری از عشق به همسر و عشق به اولاد نیست این است که این فصل از زندگی من هنوز آغاز نشده است. پس تا روزی که عشق پیدا شود و فرزندان در اثر آن ایجاد شوند، در این دفتر صحبتی از آن نخواهد بود.
به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی
به صد دفتر نشاید گفت حسابالحال مشتاقی
-اوس احمدرضا بن پیرعلی عظیمی کهنابی
در این روز خوب، نه تنها کارهایی که باید انجام میدادم را به سرانجام رساندم. اما از کارهایی که نباید میکردم هم پرهیز کردم. مثلاً ترس خودم از خیابان ارم را کنار گذاشتم و با دوچرخه رفتم خرید. نه که مردم شیراز مخصوصاً وحشی باشند، اما من عادت به دوچرخهسواری در شهر شلوغ ندارم و راستش حس میکنم که در شهرهای بزرگ ماشینها احترام کمتری برای عابر پیاده قائل هستند. بیخبر از مسئولیت مطلق مصوب در قانون، هر جا عابر را مردد ببینند گازش را میگیرند و از او میگذرند. پیادهروها و پارکها هم محل نزاع دوچرخهها با موتورهاست و هرچند در این راهها حق همیشه با دوچرخهسوار است، موتورسوارها همیشه پیروز میشوند.
اینکه چرا من میخواهم این همه درس بخوانم و زندگیای تا این حد پیچیده را دنبال کنم بحث طولانیای است که ابعاد مختلف آن برای خود من هم روشن نیست.
الان به نظرم به همین نکته بسنده کنم که این کارهای سخت در مرتبۀ اول برای من همان است که در بحث درس خواندن گفتم: نوعی تدارک و آمادهسازی جسمی و روحی است تا بتوانم با خیال راحت درس بخوانم. اما شاید بپرسند خب چرا میخواهی این همه درس بخوانی!؟ تا چه بشود!؟ چرا قصد دارم هرگز نان نخورم؟ چرا همیشه ۴ صبح بیدار میشوم؟ مسلماً بدون این کارهای عجیب و دشوار هم میتوان درس خواند. و به نظر من هم این حرف درست است و این کارهای سخت بیشتر از اینکه فقط یک اقدام تأمینی باشند، نوعی عصیاناند. نمیدانم این عصیان در برابر کیست، نمیدانم به چه سببی میخواهم با تمام وجودم در برابر این خوشیهای ساده بجنگم، نمیدانم چه را اثبات میکنم و به چه کسی و چه بسا که تمام این کارها فقط یک توهین به میانهروی و اوسطالأمور باشد، اما یک چیز میدانم و آن این است: این سودا که مرا گرفتهاست، هر چه هست تسلیم و رضایت نیست.
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی، لب پنجره
پُر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم
اگر دشنه ی دشمنان، گردنیم!
اگر خنجر دوستان، گرده ایم!
گواهی بخواهید، اینک گواه:
همین زخم هایی که نشمرده ایم!
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم
در آخر تنها چیزی که در زندگی من باقیست و از آن حرفی نزدم زن و بچههایم مناند. مسلماً زیستن یک زندگی ارزشمند بدون داشتن خانوادهای سالم ممکن نیست. اما دلیل اینکه این سالها در روزهای خوب من خبری از عشق به همسر و عشق به اولاد نیست این است که این فصل از زندگی من هنوز آغاز نشده است. پس تا روزی که عشق پیدا شود و فرزندان در اثر آن ایجاد شوند، در این دفتر صحبتی از آن نخواهد بود.
به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی
به صد دفتر نشاید گفت حسابالحال مشتاقی
-اوس احمدرضا بن پیرعلی عظیمی کهنابی
