نگران توماج
نگران توماج
هرچند نوید گفته بود که اینها به «دنبال گردن برای طناب دارشان میگردند»، من نگران توماجم چون او از آدمهایی است که گردنش به دنبال طناب دار میگردد. چون ترجیح میدهد سربهدار بایستد تا سربهزیر زانو بزند. این بیخبری و سکوت دادگاهش و پخش نشدن اعتراف اجباری همه نشانههای سربلندی او هستند، و تمام این نشانهها مرا نگران میکنند؛ چرا که چکش اول از همه میخی که بلندتر از بقیه ایستاده است را میکوبد.
ولی از آن سو هم کاری از من ساخته نیست. توصیهای هم برای توماج ندارم. به شکنجه تن دهد؟ همکاری کند برای سبک شدن مجازاتش؟ هرگز. راستش من هم ترجیح میدهم توماج سربلند بمیرد تا سربهزیر بماند. اگر سربهزیرش کردند مسلماً در آغوشش میگیرم و هنوز هم برای من عزیز است، اما حیف است آتشی که در چشمان توماج دیدم جز با اختناق گردن خاموش شود.
از آن به دیر مغانم عزیز میدارند
کآتشی که نمیرد همیشه در چش ماست (۱)
این متن هم گلایه نیست. التماس و استغاثه هم نیست. عزاداری برای زخمی است که هنوز زده نشده. کسانی که حد خوردهاند میگویند وقتی تو را به چوبۀ مجازات میبندند، سوزش شلاق قبل از خودش به تو میرسد. میتوانی پوست پشتت را احساس کنی که باز میشود و گوشت کمرت را ببینی که بیرون میزند و خون را بو کنی که از پهلوهایت به پایین میریزد. این متن هم مصداق برخواستن موها بر مضرب شلاق است. چرا که اگر توماج را کشتند، باید برای توماج مثل توماج عزاداری کرد: سربلند و امیدوار.
مرگ او هم نه ما را دلسرد میکند، نه غمگین. این مرگ مرکب جدیدی برای شرافت و بزرگی میسازد و انسانیت را دعوت میکند که بر آن بنشیند. این مرگ گواه این است که انسان میتواند سربلند بیاید، سربلند بجنگد و سربلند بمیرد. شوق رسیدن به این مرکب بلندپایه سرمای دلسردی را از دل ما بیرون میکند و خبر اینکه آزاده زیستن ممکن است غمی در گلوی ما نمیگذارد.
این مرکب خوش و این خبر خوب، سوغاتیست که توماج با خود از سر دار میآورد.
زهی دلشاد مرغی کو مقامی یافت اندر عشق
به کوه قاف کی یابد مقام و جای جز عنقا!؟ (۲)
من، چون هزاران جوان دیگر، این شهادت را پذیرفتهام و حاضرم به قیمت نفس کشیدن این پیغام را به دیگران نیز برسانم. این پیغام که چون فساد عالم را غصب کند، نمک و سرکه و تریاق نماد فساد میشوند و طبیب و دادرس و سرباز مفسد. چرا که اگر این طاغوت شمل و نظام مقدسی است که مبارزه با آن افساد است «لنسعون في الأرضِ فسادًا»(۳) چرا که فساد و صلاح فقط کلمه هستند و ما در اصطلاحات مناقشهای نداریم. ولی از مغضبین هم نباشید وقتی که مینویسید «إفساد في الأرض» و ما میخوانیم «إصلاح في الأرض».
-اوس
––––––––––––––––––––
۱. از غزل بیست و دوم حافظ، با کمی تصرف.
۲. از غزل شصت و چهارم مولانا.
۳. ترجمه: پس باید در جهان فساد را وسعت دهیم.
اشاره به آیهای از قرآن دارد که در فقه برای اثبات حدود «محاربه» و «افساد في الأرض» را از آن استفاده میشود. توضیحات بیشتر در فایل صوتی یادداشت.
هرچند نوید گفته بود که اینها به «دنبال گردن برای طناب دارشان میگردند»، من نگران توماجم چون او از آدمهایی است که گردنش به دنبال طناب دار میگردد. چون ترجیح میدهد سربهدار بایستد تا سربهزیر زانو بزند. این بیخبری و سکوت دادگاهش و پخش نشدن اعتراف اجباری همه نشانههای سربلندی او هستند، و تمام این نشانهها مرا نگران میکنند؛ چرا که چکش اول از همه میخی که بلندتر از بقیه ایستاده است را میکوبد.
ولی از آن سو هم کاری از من ساخته نیست. توصیهای هم برای توماج ندارم. به شکنجه تن دهد؟ همکاری کند برای سبک شدن مجازاتش؟ هرگز. راستش من هم ترجیح میدهم توماج سربلند بمیرد تا سربهزیر بماند. اگر سربهزیرش کردند مسلماً در آغوشش میگیرم و هنوز هم برای من عزیز است، اما حیف است آتشی که در چشمان توماج دیدم جز با اختناق گردن خاموش شود.
از آن به دیر مغانم عزیز میدارند
کآتشی که نمیرد همیشه در چش ماست (۱)
این متن هم گلایه نیست. التماس و استغاثه هم نیست. عزاداری برای زخمی است که هنوز زده نشده. کسانی که حد خوردهاند میگویند وقتی تو را به چوبۀ مجازات میبندند، سوزش شلاق قبل از خودش به تو میرسد. میتوانی پوست پشتت را احساس کنی که باز میشود و گوشت کمرت را ببینی که بیرون میزند و خون را بو کنی که از پهلوهایت به پایین میریزد. این متن هم مصداق برخواستن موها بر مضرب شلاق است. چرا که اگر توماج را کشتند، باید برای توماج مثل توماج عزاداری کرد: سربلند و امیدوار.
مرگ او هم نه ما را دلسرد میکند، نه غمگین. این مرگ مرکب جدیدی برای شرافت و بزرگی میسازد و انسانیت را دعوت میکند که بر آن بنشیند. این مرگ گواه این است که انسان میتواند سربلند بیاید، سربلند بجنگد و سربلند بمیرد. شوق رسیدن به این مرکب بلندپایه سرمای دلسردی را از دل ما بیرون میکند و خبر اینکه آزاده زیستن ممکن است غمی در گلوی ما نمیگذارد.
این مرکب خوش و این خبر خوب، سوغاتیست که توماج با خود از سر دار میآورد.
زهی دلشاد مرغی کو مقامی یافت اندر عشق
به کوه قاف کی یابد مقام و جای جز عنقا!؟ (۲)
من، چون هزاران جوان دیگر، این شهادت را پذیرفتهام و حاضرم به قیمت نفس کشیدن این پیغام را به دیگران نیز برسانم. این پیغام که چون فساد عالم را غصب کند، نمک و سرکه و تریاق نماد فساد میشوند و طبیب و دادرس و سرباز مفسد. چرا که اگر این طاغوت شمل و نظام مقدسی است که مبارزه با آن افساد است «لنسعون في الأرضِ فسادًا»(۳) چرا که فساد و صلاح فقط کلمه هستند و ما در اصطلاحات مناقشهای نداریم. ولی از مغضبین هم نباشید وقتی که مینویسید «إفساد في الأرض» و ما میخوانیم «إصلاح في الأرض».
-اوس
––––––––––––––––––––
۱. از غزل بیست و دوم حافظ، با کمی تصرف.
۲. از غزل شصت و چهارم مولانا.
۳. ترجمه: پس باید در جهان فساد را وسعت دهیم.
اشاره به آیهای از قرآن دارد که در فقه برای اثبات حدود «محاربه» و «افساد في الأرض» را از آن استفاده میشود. توضیحات بیشتر در فایل صوتی یادداشت.
