پارتیزانِ پیری
پارتیزانِ پیری
پستی نوشته بودم و در آن پز داده بودم که من در آینده شوهر خیلی خوبی میشوم، و نوید جان شهروزی که دیونی بر گردن ما دارد سنگینتر از صلیب مسیح زیر همین پست نوشت: اگر دختر داشتم مسلماً به خواستگاری تو میآمدم. این حرف نوید آقا مرا به یاد خاطرات مشابه انداخت. از بقیه کسانی که در فیسبوک و تلگرام به ما الطافی از همین دست میکردند: زنان میانسالی که گوشۀ لب میگزیدند و میگفتند خوشا به حال همسر تو!
من سالهاست باور دارم که پیر شدهام و تجربیاتی از این دست بودند که مرا به این یقین رساندهاند. نه که واقعاً پیر باشم، اما در جوانی ویژگیهایی را دارم که انسانهای بالغ بیشتر میپسندند: سربهزیر، سختکوش و بابرنامهام. هوش کمی هم ندارم. نه که جوانان هوش و برنامه و هدف را دوست نداشته باشند؛ نه. اما جوانان جوانی میخواهند. یکی میخواهند که مثل خودشان هنوز گیج و منگ باشد. مثل خودشان به دنبال راه ترک سیگار حیران باشد و کسی که نفهمد روزش را چگونه سر میکند.
خلاصه جوانها یکی میخواهند که مثل خودشان جوان باشد. نه کسی مثل من که با یقینی هزار ساله دود در ریه نمیکند و با استمراری زاهدانه هر صبح قبل از طلوع فجر بیدار میشود. زندگیِ من برای انسانهای بالغ جذاب است، اما جوانها از آن میترسند.
حتی اگر جوانها موافقت کنند که زندگی من بهتر است. باز هم نمیخواهند به این زودی تسلیمش شوند، دوست دارند که قبل از بزرگ شدن چند باری سرشان به سنگ بخورد. ریهشان دوده بگیرد، کبدشان فیبروس کند و زگیل به آلاتشان بچسبد تا دست از جوانی و جاهلی بردارند. چون اگر بدون این بدبختیها کار درست را انجام دهند ارزش کار درست کدام است؟ فرقشان با بقیه بچه پاکتیها چیست؟
چیزی که جوانان نفهمیدهاند و سر پیری با هزار حسرت و افسوس خواهند فهمید، این است که اتفاقاً همین کارهای جاهلانهاست که کار بچه پاکتیهاست. آنچه که نادر و زیباست، کودکی است که در عین کوچکی بزرگی کند، آن کودک شیری است که به جای اینکه پاکتپیچ شود در جنگل رها میشود تا پادشاهی کند. وگرنه چیزی که زیاد است کودک سرکش و خام است.
من هم راستش نمیدانم از کی کار درست را انجام میدادم. چه شد که تصمیم گرفتم عرق نخورم، شب زود بخوابم و روزهایم را صرف آموزش و تحصیل کنم. شاید فقط یک بچه پاستوریزه هستم که بلد نیست در برابر والدین خودش عصیان کند. شاید هم مریضی و عذاب دوران کودکی مرا زودتر از بقیه پخت و عمری بین دو سنگ آسیاب زندگی کردن آنقدر سنگ به سر من مالید که برای سر عقل آمدن نیازی به سر به سنگ کوبیدن نداشته باشم. شاید تمام این چیزها ژنتیکی است و به قول مظفر «ما لرها زودتر از بقیه میرسیم» ولی هرچه که هست. من دیگر وقت کودکی که هیچ، وقت جوان بودن هم ندارم. تا جایی که به من مربوط است، من هرگز کودکی نکردم و جوانیام هم حدود سن ۱۶ سالگی بود که به پایان رسید.
در مورد عاشقی و جفتگیری هم داستان من از همین قرار است. گاهی حس میکنم من پارتیزان پیری هستم که پشت خطوط جوانان برای میانسالی میجنگد.همانطور که پارتیزان هم میتواند با دولت متخاصم همکاری کند و نان وطن فروشی بخورد، راه سکس و مواد و کلابگردی هم برای من باز است. اما من تصمیم گرفتم که در مجلس عرق و دود بنشینم و جوانان مست را تحذیر کنم تا هوشیار شوند، تا آتش را رها کنند؛ که لباس عروسی بپوشم و در مسیر کتابخانه چند نفر را از رفتن به کافه و بازار منصرف کنم.
دختران را قانع کنم که بچه بیاورند. پسران را تشویق کنم که کار کنند و زن بگیرند. اما همانطور که یک پارتیزان به خراب کردن ریل راهآهن قانع نیست و در مسیر برگشت واگنهای قطار را هم آتش میزند، حتی اگر جوانان توصیههای مرا قبول کنند دست از کار نمیکشم:
به دختران میگویم که زودتر بچه بیاورند چرا که حاملگی بعد از ۳۰ سالگی عذاب است و به پسران میگویم که زندگی خود را در همین سنین جوانی مرتب کنند چرا که تهذیب بعد از ۳۰ سالگی شکنجه است. و تمام این حرفها را جوری میگویم که انگار پیش از این هزار بار پیر شدهام و زخم جوانی خوردهام. چنان در پایان دادن جوانی مصممام که در مکالمه با این دختران و پسران، بیشتر به پدرشان میمانم تا همتای ایشان.
پارتیزان میگوید «آزادی روزی سرمیرسد، و ما از سایهها بیرون میآییم». هرچند من هم به هدف خود ایمان دارم. ولی در پارتیزانیِ پیری، این آزادی و جوانیاند که روزی به سرمیآیند و آنچه میماند پیری و جبر است تا همۀ جوانهایی که امروز به برق چشمشان خلاف میکنند را به سایهها تبعید کند.
-اوس
پستی نوشته بودم و در آن پز داده بودم که من در آینده شوهر خیلی خوبی میشوم، و نوید جان شهروزی که دیونی بر گردن ما دارد سنگینتر از صلیب مسیح زیر همین پست نوشت: اگر دختر داشتم مسلماً به خواستگاری تو میآمدم. این حرف نوید آقا مرا به یاد خاطرات مشابه انداخت. از بقیه کسانی که در فیسبوک و تلگرام به ما الطافی از همین دست میکردند: زنان میانسالی که گوشۀ لب میگزیدند و میگفتند خوشا به حال همسر تو!
من سالهاست باور دارم که پیر شدهام و تجربیاتی از این دست بودند که مرا به این یقین رساندهاند. نه که واقعاً پیر باشم، اما در جوانی ویژگیهایی را دارم که انسانهای بالغ بیشتر میپسندند: سربهزیر، سختکوش و بابرنامهام. هوش کمی هم ندارم. نه که جوانان هوش و برنامه و هدف را دوست نداشته باشند؛ نه. اما جوانان جوانی میخواهند. یکی میخواهند که مثل خودشان هنوز گیج و منگ باشد. مثل خودشان به دنبال راه ترک سیگار حیران باشد و کسی که نفهمد روزش را چگونه سر میکند.
خلاصه جوانها یکی میخواهند که مثل خودشان جوان باشد. نه کسی مثل من که با یقینی هزار ساله دود در ریه نمیکند و با استمراری زاهدانه هر صبح قبل از طلوع فجر بیدار میشود. زندگیِ من برای انسانهای بالغ جذاب است، اما جوانها از آن میترسند.
حتی اگر جوانها موافقت کنند که زندگی من بهتر است. باز هم نمیخواهند به این زودی تسلیمش شوند، دوست دارند که قبل از بزرگ شدن چند باری سرشان به سنگ بخورد. ریهشان دوده بگیرد، کبدشان فیبروس کند و زگیل به آلاتشان بچسبد تا دست از جوانی و جاهلی بردارند. چون اگر بدون این بدبختیها کار درست را انجام دهند ارزش کار درست کدام است؟ فرقشان با بقیه بچه پاکتیها چیست؟
چیزی که جوانان نفهمیدهاند و سر پیری با هزار حسرت و افسوس خواهند فهمید، این است که اتفاقاً همین کارهای جاهلانهاست که کار بچه پاکتیهاست. آنچه که نادر و زیباست، کودکی است که در عین کوچکی بزرگی کند، آن کودک شیری است که به جای اینکه پاکتپیچ شود در جنگل رها میشود تا پادشاهی کند. وگرنه چیزی که زیاد است کودک سرکش و خام است.
من هم راستش نمیدانم از کی کار درست را انجام میدادم. چه شد که تصمیم گرفتم عرق نخورم، شب زود بخوابم و روزهایم را صرف آموزش و تحصیل کنم. شاید فقط یک بچه پاستوریزه هستم که بلد نیست در برابر والدین خودش عصیان کند. شاید هم مریضی و عذاب دوران کودکی مرا زودتر از بقیه پخت و عمری بین دو سنگ آسیاب زندگی کردن آنقدر سنگ به سر من مالید که برای سر عقل آمدن نیازی به سر به سنگ کوبیدن نداشته باشم. شاید تمام این چیزها ژنتیکی است و به قول مظفر «ما لرها زودتر از بقیه میرسیم» ولی هرچه که هست. من دیگر وقت کودکی که هیچ، وقت جوان بودن هم ندارم. تا جایی که به من مربوط است، من هرگز کودکی نکردم و جوانیام هم حدود سن ۱۶ سالگی بود که به پایان رسید.
در مورد عاشقی و جفتگیری هم داستان من از همین قرار است. گاهی حس میکنم من پارتیزان پیری هستم که پشت خطوط جوانان برای میانسالی میجنگد.همانطور که پارتیزان هم میتواند با دولت متخاصم همکاری کند و نان وطن فروشی بخورد، راه سکس و مواد و کلابگردی هم برای من باز است. اما من تصمیم گرفتم که در مجلس عرق و دود بنشینم و جوانان مست را تحذیر کنم تا هوشیار شوند، تا آتش را رها کنند؛ که لباس عروسی بپوشم و در مسیر کتابخانه چند نفر را از رفتن به کافه و بازار منصرف کنم.
دختران را قانع کنم که بچه بیاورند. پسران را تشویق کنم که کار کنند و زن بگیرند. اما همانطور که یک پارتیزان به خراب کردن ریل راهآهن قانع نیست و در مسیر برگشت واگنهای قطار را هم آتش میزند، حتی اگر جوانان توصیههای مرا قبول کنند دست از کار نمیکشم:
به دختران میگویم که زودتر بچه بیاورند چرا که حاملگی بعد از ۳۰ سالگی عذاب است و به پسران میگویم که زندگی خود را در همین سنین جوانی مرتب کنند چرا که تهذیب بعد از ۳۰ سالگی شکنجه است. و تمام این حرفها را جوری میگویم که انگار پیش از این هزار بار پیر شدهام و زخم جوانی خوردهام. چنان در پایان دادن جوانی مصممام که در مکالمه با این دختران و پسران، بیشتر به پدرشان میمانم تا همتای ایشان.
پارتیزان میگوید «آزادی روزی سرمیرسد، و ما از سایهها بیرون میآییم». هرچند من هم به هدف خود ایمان دارم. ولی در پارتیزانیِ پیری، این آزادی و جوانیاند که روزی به سرمیآیند و آنچه میماند پیری و جبر است تا همۀ جوانهایی که امروز به برق چشمشان خلاف میکنند را به سایهها تبعید کند.
-اوس
