در فکر نیل
در فکر نیل
از بچگی مجذوب نیل بودم، اما نیلی که در کوه و جنگل است خیلی برای من جذاب نیست. نه رودخانۀ پرآبی است، نه خیلی با باقی رودخانههای آن اطراف تفاوت دارد و نه خیلی برای مردم آن مناطق ارزشمند است. خیلیها اصلاً نمیدانند رودی که در آن ظرفهای خودشان را میشویند نیل است و آن را با نامهای محلی خودشان صدا میزنند.
رودها فقط روی نقشهها یک نام اختصاصی و مجرای دقیق برای خودشان دارند. در زندگی روزمره رودخانهها در هر دره یک نام دارند و در هر منطقه یک نقش را بازی میکنند. نیل هم در ابتدای مسیر خود از این قاعده مستثنی نیست.
لیکن نیل در بیابان تبدیل به «رودخانه» میشود. در ناوا و التیتی است که کسی میتواند بگوید «کنار رود نشسته بودم» و همه متوجه باشند دقیقاً در مورد کدام رود صحبت میکند. نیل در بیابان چنان از همۀ آبها و آبادانیها دور افتاده که صد فرسنگ شرق نیل و هزار فرسنگ غرب نیل هرکس میگوید «میروم سر رودخانه» دارد در مورد نیل صحبت میکند.
در میانۀ راه، یعنی تقریباً از جایی که خرطوم تمام میشود تا اسوان نیل کاملاً محصور و مغلوب بیابان است. جوری که وقتی در بیابان راه میروی و یکباره به نیل میرسی دیدگان خودت را باور نمیکنی، مشخص نیست این آب زلال از کجا آمده بین این تپههای ماسهای و به کجا میرود... من اگر باشم باور نمیکنم که این رود دل این صحرا را میشکافد و در آن سرش به دریا میرسد. اگر از من بپرسند، میگویم که این آب عصیانگر، اگر تا اینجا خشک نشده باشد، مسلماً کمی جلوتر به یک تالاب پر از نی و مگس میریزد و محو میشود در عظمت کویر.
اما بعد از اسوان، در اکثر مسیر نیل که در مصر است، نیل یکباره رام میشود، گویی که رسم و سیاست بیابان را یاد گرفته باشد، دیوارهای بیابان را تراشیده است و برای خودش جلگۀ کوچکی در دل بیابان ساخته است. هرچه جلوتر میرود نیل بیپرواتر هم میشود، جلگه خود را گسترش میدهد و امکنه بیشتری را سبز میکند، تا جایی که بعد از قاهره، نیل انگار دارد برای کویر شاخ و شانه میکشد: اقلیمی ساخته که شباهتی به باقی آفریقا ندارد. اقلیمی که در آن با قایق و کشتی سفر میکنند، پر از باغ و باغچه است، هوایش معتدلتر از باقی مصر است و بیشتر به لبنان میماند تا اتیوپی. اینجاست که نیل پیروزمندانه و به آرامی -انگار که دیگر از بیابان نمیترسد و عجلهای برای رفتن ندارد- در مدیترانه میریزد و تمام میشود.
-اوس
از بچگی مجذوب نیل بودم، اما نیلی که در کوه و جنگل است خیلی برای من جذاب نیست. نه رودخانۀ پرآبی است، نه خیلی با باقی رودخانههای آن اطراف تفاوت دارد و نه خیلی برای مردم آن مناطق ارزشمند است. خیلیها اصلاً نمیدانند رودی که در آن ظرفهای خودشان را میشویند نیل است و آن را با نامهای محلی خودشان صدا میزنند.
رودها فقط روی نقشهها یک نام اختصاصی و مجرای دقیق برای خودشان دارند. در زندگی روزمره رودخانهها در هر دره یک نام دارند و در هر منطقه یک نقش را بازی میکنند. نیل هم در ابتدای مسیر خود از این قاعده مستثنی نیست.
لیکن نیل در بیابان تبدیل به «رودخانه» میشود. در ناوا و التیتی است که کسی میتواند بگوید «کنار رود نشسته بودم» و همه متوجه باشند دقیقاً در مورد کدام رود صحبت میکند. نیل در بیابان چنان از همۀ آبها و آبادانیها دور افتاده که صد فرسنگ شرق نیل و هزار فرسنگ غرب نیل هرکس میگوید «میروم سر رودخانه» دارد در مورد نیل صحبت میکند.
در میانۀ راه، یعنی تقریباً از جایی که خرطوم تمام میشود تا اسوان نیل کاملاً محصور و مغلوب بیابان است. جوری که وقتی در بیابان راه میروی و یکباره به نیل میرسی دیدگان خودت را باور نمیکنی، مشخص نیست این آب زلال از کجا آمده بین این تپههای ماسهای و به کجا میرود... من اگر باشم باور نمیکنم که این رود دل این صحرا را میشکافد و در آن سرش به دریا میرسد. اگر از من بپرسند، میگویم که این آب عصیانگر، اگر تا اینجا خشک نشده باشد، مسلماً کمی جلوتر به یک تالاب پر از نی و مگس میریزد و محو میشود در عظمت کویر.
اما بعد از اسوان، در اکثر مسیر نیل که در مصر است، نیل یکباره رام میشود، گویی که رسم و سیاست بیابان را یاد گرفته باشد، دیوارهای بیابان را تراشیده است و برای خودش جلگۀ کوچکی در دل بیابان ساخته است. هرچه جلوتر میرود نیل بیپرواتر هم میشود، جلگه خود را گسترش میدهد و امکنه بیشتری را سبز میکند، تا جایی که بعد از قاهره، نیل انگار دارد برای کویر شاخ و شانه میکشد: اقلیمی ساخته که شباهتی به باقی آفریقا ندارد. اقلیمی که در آن با قایق و کشتی سفر میکنند، پر از باغ و باغچه است، هوایش معتدلتر از باقی مصر است و بیشتر به لبنان میماند تا اتیوپی. اینجاست که نیل پیروزمندانه و به آرامی -انگار که دیگر از بیابان نمیترسد و عجلهای برای رفتن ندارد- در مدیترانه میریزد و تمام میشود.
-اوس
