→ همه نوشته‌ها

کافران

کافران

جلوی دانشگاه بلند و باریک منتظر میم ایستاده بود. یک جفت پوتین مشکی و یک شال راه راه مشکی-قرمز پوشیده بود و زیر هوای ابری سعی می‌کرد برخوردِ قطراتِ کوچکِ بارانِ نم‌نم را روی پوستش حس کند.
میم چادر و مقنعه پوشیده از راه رسید و وقتی الف را دید دلش غرق شد توی شکمش، اشک توی چشمانش حلقه زد و با خود گفت:«بهش می‌گم، دیگه نمی‌شه.» به الف که رسید بعد سلام و احوال پرسی‌های مرسوم، همین که چند قدم راه رفتند، یک‌باره و بدون مقدمه چینی گفت:«الف تو می‌دونی که من عاشقتم!» می‌خواست جمله‌اش را سوالی مطرح کند، اما نشد، جمله مثل بادکنک زیاد باد شده یکباره ترکید و از سینه‌اش بیرون آمد. خواست جمله را دوباره بگوید اما این‌بار سوالی آن را سوالی مطرح کند، اما نتوانست، عوضش شروع کرد تند تند و با دست‌پاچگی توضیح داد که منظورش چیست: یعنی از رفتارت معلومه، از اینکه صمیمی نمی‌شی، شوخی می‌کنی ولی زود می‌ری، کارامو انجام می‌دی ولی نمی‌مونی تا ازت تشکر کنم... الف یکباره حرف‌های او را قطع کرد، و گویی که دارد تمام نیروی خود را جمع می‌کند تا بغض خود را ببلعد، گفت: آره، خب که چی؟
میم یکباره لبخند پهنی زد و گویی وزن دو عالم از دوش او برداشته شده باشد دوست داشت قاه قاه بخندد و خنده‌اش هم گرفت اما یکباره اشک از چشمانش روان شد و مطمئن نبود قهقهه می‌زند یا هق‌هق می‌کند. ناگهان الف را بغل کرد، شاید هم ناگهان الف او را بغل کرد، همه چیز سریع اتفاق افتاد و معلوم نیست کی اول رفت تا دیگری را به آغوش بکشد. هر چه که شد، الف باز تمام توان خودش را جمع کرد و -با صدایی که غصه سر راهش را گرفته- در گوش میم گفت: غصه نخور رفیق؛ زندگی خرابه...
همیشه این‌ها را می‌گفت: «غصه نخور» و «رفیق» و «زندگی خرابه» از تکه کلام‌های معروف الف بودند. وقتی هر دو متوجه شدند که وسط خیابان ایستاده‌اند جدا شدند و با حالتی غریب و منگ به راه رفتن ادامه دادند، گویی که حالشان را مه گرفته باشد، احوالشان گنگ و کدر بود. میم اشک‌هایش را پاک کرد و بی‌هدف به فضایی جلوی خودش خیره ماند و هرچه می‌کرد نمی‌توانست یک فکر صاف توی سرش بسازد. الف هم آنقدر نفس نکشیده بود که رنگ پوستش آبی شده بود.
الف گفت: چرا اینو گفتی؟ ما دوستای خوبی بودیم، اما الان دیگه همه چیز بینمون پیچیده شده. اما به محض زدن این حرف از گفتنش پشیمان شد. با خود فکر کرد کرد: چه رفتار پستی! آدمی بار عشق دو ساله خود را پیش تو زمین می‌گذارد بلکه بتواند چند دم نفس بگیرد، بعد تو می‌گویی نباید این کار را می‌کرد چون طاقت دیدن زخم‌های قلبش را نداری؟ خاعاک الله بدبخت... خاعاک الله... خاعاک الله هم از تکه کلام‌های الف بود، منظورش این است که خدا خاک توی سرت کند، مثل عافاک الله که به معنی خدا تو را شفا بدهد است.
میم اما، این بار رسماً با هق‌هقِ بغضی که گاه و بیگاه شکسته می‌شد چند جمله‌ای سر هم کرد و بیرون داد: می‌دونم من خیلی احمقم، تو باهوشی، کار داری، وبال گردن نمی‌خوای، زندگی خرابه و نمی‌شه، ولی امروز که دیدم این شال رو پوشیدی نتونستم دست روی دلم بذارم... ببخشید، من بمیرم اگر بخوام تو حتی یه لحظه ناراحت بشی.
اما الف بیشتر از دست خودش عصبانی شد، دلش می‌خواست دهانِ زمین را باز کند و آب بشود برود توی آن. حس کرد حتی اگر یک قدم دیگر را با این دختر بردارد یا دستش را می‌گیرد و او را عقد می‌کند یا آنقدر بغض خودش را می‌خورد تا خفه شود.
برای همین چیزی نگفت، فقط برگشت و تند تند به سمت دانشگاه راه افتاد، میم هم بهت زده فقط دور شدن الف را نگاه می‌کرد، رنگش پریده بود و دیگر حتی تلاش نمی‌کرد که جلوی سیل اشک را بگیرد. الف اما از این که یک قاچ دیگر از روح خودش را بلعیده بود و گریه نکرده بود راضی بود، همان‌طور که از میم دور می‌شد گوشی‌اش را از جیبش درآورد و بدون اینکه به پشت سرش نگاه کند به میم پیام داد: زندگی خرابه رفیق، ان شاء الله دفعه بعد جبران می‌کنم :)
این هم یکی دیگر از تکه کلام‌هایش بود: ان شاء الله دفعه بعد جبران می‌کنم.

-اوس احمد