→ همه نوشته‌ها

قسمت اول: وکیل آخوندها

قسمت اول: وکیل آخوندها

مشکل زنده بودن این است که آدم نمی‌داند کجای زندگی‌اش را برای بقیه تعریف کند. نمی‌دانی آن موقع که در ۲۳ سالگی با سومین دوس دخترت رفته بودی شمال و یک خرس شکار کرده بودی جذاب‌ترین اتفاق زندگی‌ات بود، یا آن موقع که زنت را برای بار اول دیدی. با شوق و اشتیاق برایش کل گلستان سعدی را خواندی، با تفسیر و ترجمه، او هم نشست و با جان و دل گوش داد، با هر جکت خندید، با هر اشتیاقت ذوق کرد و تو هم با خودت گفتی «حاجی فکر کنم پیداش کردم...»؛ اما خب، شاید داستان آن سه مرد قد بلندی که یک روز جلوی خانه‌ات سبز شدند، جالب‌تر باشد. هرچند آن داستان نه خرس دارد، نه زنت در آن نقش مهمی را بازی می‌کند.

یک روز از دادگاه برمی‌گشتم خانه که دیدم سه تا مرد قد بلند با کت‌وشلوار و سه جعبه شیرینی و یک بسته بزرگ ژله‌ی رژیمی جلوی خانه منتظر من ایستاده‌اند. این که با خودشان این همه پودر ژله رژیمی آورده بودند و آن ساعت منتظر من نشسته بودند، دقیقاً برای این بود که به من بفهمانند مرا زیر نظر داشته‌اند. می‌دانستند که شیرینی نمی‌خورم و بیشتر خوراکم ژله و پودر پروتئین و سویاست، می‌دانستند کی از سر کار می‌آیم و شغلم چیست و خدا می‌داند چه چیزهای دیگری. اما این که آن روز آمده بودند ممکن هم بود که متعمداً باشد. چرا که من بعد از انقلاب روزهای مزخرف کم نداشتم، اما آن روز مخصوصاً روز مزخرفی بود.

رضا شاه برگشته بود و نشسته بود روی تخت سلطنت و سال‌های اول حکومتش مثل سال‌های اول حکومت پدرش، پر از هرج و مرج بود. یک عفو عمومی امضاء کرده بود که مثلاً سپاهی و آخوند و بسیجی را یک جا رها می‌کرد، اما دیری نپایید که خود آخوندهای زبان‌نفهم شروع کردند به آتش سوزاندن و این بود که یک دولت راست‌گرای زبان‌نفهم‌تر پارلمان را به دست گرفت و یک آیین‌نامه تصویب کرد تحت عنوان «اثبات حالت خطرناک افراطیون مذهبی» که برای خودش یک لجن‌زار حقوقی بود آن سرش ناپیدا...

ادامه داستان را در پی‌دی‌اف یا در این لینک بخوانید.