→ همه نوشته‌ها

گرسنه در خیابان‌های شب

گرسنه در خیابان‌های شب

نصف شب داشتیم از کنار مغازه‌های بسته شدن می‌گذشتیم. خدا می‌داند که چطور سر از آن خیابان خالی در آوردیم. بسیار گرسنه بود، من هم می‌دانستم که گرسنه است، اما چیزی نمی‌گفت. به یک در کوچک سبز که رسیدیم گفتم: بیا همینجا بشینیم.
او هم چیزی نگفت، نشست، سرش روی شانه‌ام بود که پیامی برایم آمد. بدون اینکه چیزی بگویم رفتم جلوی در سبز ایستادم، در باز شد و یک جوان ۲۰-۳۰ ساله یک ظرف یک‌بار مصرف داد به دستم. بعد هم خوش و بش مختصری کرد و از پله‌ها رفت بالا و در را پشت سر خودش بست.

آمدم باز کنارش نشستم، در ظرف را باز کردم، دو تا کوفته برنجی داخلش بود، با سه تا سمبوسه. ذوق کرد: چرا بهم نگفتیییی!
چیزی نگفتم، جوابش مشخص بود. شروع به خوردن کرد: وای مثل سگ گرسنه بودم.
همیشه می‌گویم که وقتی با دختر بیرون می‌روی، یک بازۀ زمانی دو ساعته فرصت داری که برایش خوردنی پیدا کنی، بعد از آن گرسنه و بدعنق می‌شود. سمبوسه اول را خورد و یک گاز به کوفته برنجی زد: وای! این خیلی خوبه! خیلی خیلی خوبه! تازه یادش آمده بود که بپرسد: اصلاً این پسره کی بود بهت اینا رو داد؟
-نوۀ حاج محسن بود که سر خیابون مهمون‌خونه داره. ساعت ۱۰ بهش پیام دادم که برات چندتا سمبوسه و کوفته کنار بذاره.
باز ذوق کرد، اما چیزی نگفت، سرش را خم کرد و با لبان چربش گردنم را بوسید. هنوز مو به تنم سیخ می‌شد وقتی گردنم را می‌بوسید، دوستش داشتم وقتی بی‌پروا می‌شد. آدمی نبود که ناز کند یا منت بگذارد، اما از گشت و حراست می‌ترسید. حالا در این نیمه‌شب، بی‌خیالِ پلیس و بسیجی آنطوری که دوست داشتم مرا می‌بوسید.

گفت: تو نمی‌خوری؟
+نه عزیزم. میدونی که...
-باشه.

سیر که شد در ظرف را بست، دو سمبوسه و یک کوفتۀ دیگر مانده بود، اگر باز گرسنه می‌شد غذا داشت که بخورد. باز سر گذاشت روی شانه‌ام. خوابش می‌آمد، ولی هر دو می‌دانستیم که امشب خبری از خواب نیست.

-اوس