→ همه نوشته‌ها

مهاجرت اسراء

مهاجرت اسراء

تو سالهای دانشجویی حمیدرضا با محبت معمولی، توجه محترمانه و ادبی دوستانه باعث شد تصور «عشق کامل» رو بذارم کنار و به پیشنهاد ازدواجش بله بگم. حمیدرضا بلد نبود کادو بخره یا برام جملات عاشقانه بگه، حتی روش نمیشد جلوی خانواده اش اسمم رو‌ صدا کنه، ولی کاملا بهم توجه داشت. تو رنج زایمان پسرمون، زنده موندنش، شادی جشن الفبا، سختی روزهای کنکور، تا استرس همین روزها همیشه کنارم بوده و برای وحیدرضا پدر به تمام معنا بوده. پدر برای پسری که با خون‌دل شاهد قد کشیدنش بودیم، هفت‌ماهه که بدنیا اومد دکترا گفته بودن بچه «پرمچوره» تلاش نکنید، احتمال زنده بودن بچه های نارس خیلی کمه و اگر بزرگ بشن تو آینده مشکلات جدی سلامتی خواهند داشت. یکماه تمام زیر دستگاه بود. شیرم رو‌ تو خونه می‌دوشیدم میفرستادم بیمارستان. وقتی ترخیصش کردیم کلا دو کیلو بود. قربون دست و پای کوچیکش رفتن شده بود کار هر روزم. برای تاتی کردناش صدقه می‌دادم، برای زبون باز کردنش تا خود کائنات میرفتم، برای مدرسه رفتنش قید شغل کارمندی رو زدم. تا قبل از اینکه بالغ بشه بغلش می‌کردم لالایی می‌گفتم براش بخوابه، ازون لالایی هایی که ننه خدابیامرزم می‌گفت:

«لای لای اولدوزوم آییم
منیم حلویات پاییم
سن گیر شیرین یوخوا
منده نفسین ساییم
»

وحیدرضا اما مثل پدرش شده احساساتش رو بروز نمیده، تو خودشه، نخبه است، داره مهاجرت میکنه، این روزها رو‌ براش خواب‌ دیده بودم ولی فکرش رو‌ نمی‌کردم به این زودی ها برسه. دل‌تنگ اون روزام که بغلش میکردم و قربون دست و پای کوچولوش میرفتم. لالایی میگفتم. آخ ننه چی کشیدی واسه روزایی که پسرت نبود؟! هر روز قربون قاب عکس پسرت می‌رفتی. ننه دلم میخواد سر بذارم رو پاهات و باهات هم‌دردی کنم، پاهایی که باهاش چهارسال هر روز غروب میرفتی سر کوچه منتظر برگشتن دایی محسن بودی. ننه کاش بازم برام بخونی :

«لای لای دییم یاتاسان
شیرین یوخو تاپاسان
شیرین یوخو ایچینده
سرو آقاجی تاپاسان

لای لاییسی گلیر
یاتیر یوخوسو گلیر
ایراق ایراق یولّارا
گلمین دایسی گلیر
»

انگار اینجا روزهای خوب نمیخواد بیاد. همش فراقه، رنج دوری و انتظار، رنج جدایی، چه اسارت چه مهاجرت،انگار وطن باید شاهد به مسلخ بردن آرزوهای فرزنداش باشه.

سعی میکنم با وحیدرضا چشم تو چشم نشم. مشاور گفته روزهای آخری گریه نکنید مبادا روحیه اش خراب شه. غذای مورد علاقه اش رو درست نکن تا دلش نلرزه. لباساش رو نشور، کاراش رو‌ انجام نده. جنگ نفسگیری بین عقل و احساسم درگرفته. کاش مشاور می‌گفت یه دل سیر بغلش کن، کنارش بخواب و‌ تا جایی که میتونی ریه هات رو‌ پر کن از عطر تنش، واسه روزای آینده لازمت میشه. کاش مشاور می گفت تا میتونی یه دل سیر برای خودت و ننه و‌ مادرای سرزمینت گریه کن، واسه مادرایی که پاره‌های تن‌شون رو بخاطر آزادی وطن در غربت تمام به خاک سپردن.

روز بدرقه رسیده، تو‌ فرودگاه بغض سینه ام رو فشار میده، گلوم خشکه، سرم سنگین شده، حالت تهوع دارم. دیگه تحمل پنهان شدن پشت سکوت رو‌ندارم. من شجاعت به خرج دادم ولی چرا حس بازنده ها رو دارم. با بُهت بهش چشم دوختم، لبخند میزنم. میترسم آدما از توی چشمام بفهمن که ضعف منه و اسرارم فاش بشه. آوای آخرین وداع چه غم انگیز زده شده. اون تماماً مال منه، چجوری خداحافظی کنم باهاش؟ مگه عمرم بدون اون میگذره؟ تلاش میکنم فرار کنم سمت بیرون که صدام میکنه: «مامان». آخ قربون مادر گفتنش برم، برمی‌گردم. «جانم؟!» دلم طاقت نمیاره، زندگی یه بازی است که هرگز برنده ای نداشته. منم خودمو باختم. به سمتش میدوم، آدما به طرز عجیبی از مسیر ما کنار میرن تا بتونم بغلش کنم. حالا دیگه عمیقاً گریه دارم میکنم. بهش میگم آزادی حق اوست، تاوانش رو پرداخته ایم. نفرت تموم وجودم رو‌ گرفته، سبب‌ساز رنجم رو‌ شناخته ام. لعنت میفرستم به زمین و زمان. لعنت به کسایی که تو وطن‌مون ما رو غریب گیر آوردن و پاره پاره مون رو هم پراکنده کرده اند. اونایی که این ظلمت مرگبار رو به ارمغان آوردند.

ننه کاش الان بودی بغلت می‌کردم، یادته میگفتی انتظارت برای برگشتن دایی یه جنگ بود، جنگی که تهش مردم پیروز میشن و به خودشون افتخار خواهند کرد؟! روزهای انتظار منم برای رهایی شروع شده، دعا کن زیاد طول نکشه.

«لای لای اوجا سهندیم
لای لای قورابی قندیم
دونیا دا گوزلریندن
منده سنی بَیَندیم
»


-مرتضی زارع