در عصیان و نسیان
در عصیان و نسیان
فرق دارد که کسی از سر تقصیر گناه میکند یا از سر قصور. خاطرۀ اول من هم در مورد وقتی است که این تفاوت را با چشمان خودم دیدم. ماجرا از این قرار است که کودک بودم و به اتفاق خانواده رفته بودیم شیراز. نشسته بودیم در چمنهای جلوی ارگ کریمخان که دیدم یک خانم فربه رفت زیر چراغها ایستاد، شال خودش را بیرون کشید؛ موهای بلند و بور و فرفری خودش را که تا کمرش میرسیدند بیرون ریخت و فیگور گرفت تا دوستش از او عکس بگیرد.
چیزی در مورد این بیحجابی شهری مرا تکان داد. نه که باور اولم باشد چنین چیزی را میبینم؛ در دهات بدحجابی دیده بودم، حتی بیحجابی هم دیده بودم. اما آنها همه بیحجابیهایی از سر نسیان بود و موی این خانم از سر عصیان عریان شده بود.
هرچند فعل همان بود، اما چون قصد فاعل متفاوت بود دو امر کاملاً مختلف اثبات میشد: در دهاتْ من هنوز در یک امت مسلمان بودم، شرم و ترسی که موهای عریان یک دختر برایش به همراه داشت گواه زنده بودن خدا و حکومت شریعت بود. اما در شهر، عصیان التزامی این خانم خبر از ارتداد میداد، خبر از مردمی که دستشان تا آرنج به خون خدا آغشته است و شریعتی که در جامعه سقوط کرده. خوب و بد این تفاوت بماند برای مقالی دیگر، قرار بود که در این متن بی افتاء و قضاء (۱) خاطرات را بگویم.
در شرم و افتخار
اگر در روستا کسی کاری خلاف رسوم پیشینیان خود کند با شرم این کار را میکند، با پنهانکاری و حرکات دوپهلو تا به قول فرنگیها راه plausible deniability را باز بگذارد.
دی عزیزی گفت حافظ میخورد پنهان شراب
ای عزیزِ من! نه عیب آن بِه که پنهانی بود؟
در روستا من برخی رفقا را میشناختم که گی بودند. داستانهای روابط پسر با پسر را شنیده بودم و به سهم خود بر آتش هموفوبیا هیزم و یا آب ریخته بودم. اما تمام آن داستانها لبریز از شرم بودند. آنکه واقعاً گی بود شرمگین از این بود که چرا یک فرد «سالم» نیست و آنکس که گی نبود شرمگین از این بود که چرا نتوانست شهوات خودش را سرکوب و کنترل کند.
اما گناهکاران شهری همچون فرضگذاران (۲) شهری میدانستند که چه کار میکنند و چرا.
ز باده خوردن پنهان مَلول شد حافظ
به بانگِ بَربَط و نِی، رازَش آشکاره کنم
در اخلاق میگویند که بزرگترین گناه، افتخار به گناه است. گیهای شهری هم به گی بودن خود مفتخر بودند. بار اولی که فهمیدم آدمها میتوانند به گی بودن خود مفتخر باشند ساعت شش صبح سوار اولین مترو شدم و از نمازی میرفتم هر جای شهر که میشد. دو پسر جوان که مشخص بود از شب قبل نخوابیدهاند آمدند و تلو تلو خوران خودشان را انداختند روی نیمکتهای روبهروی من. هرچند همدیگر را بغل کرده بودند و در گوش هم چیزهایی میگفتند، اما تا لحظهای که پسرک سمت راست که موهای خودش را صورتی کرده بود گردن دیگری را نبوسید کاملاً ملتفت نشده بودم که قضیه از چه قرار است. تا قبل از آن مثل یک جانورشناس کنجکاو که با دوربین در خصوصیترین لحظات شامپانزهها فضولی میکند خیره به این دو جوان بودم اما همینکه فهمیدم قضیه از چه قرار است نگاه خودم را دزدیدم و خیره شدم به زمین. و عرق شرم از پیشانیام جاری شد.
در تقصیر دیگری و خطای خود
در شهر مردم نه تساهل میکنند نه تسامح. فهمیدهاند که اگر نخورند خورده میشوند. اما در دهات اینگونه نیست، همسایه عموماً فامیل است و اگر فامیل نباشد آشناست، برای همین بهتر است که بد او را نگوییم و خطای او را نادیده بگیریم و تقصیر او را مجازات نکنیم.
دهاتیها برای همین عادت به تسامح -چه بسا عادت به تساهل- چون به شهر میرسند متضرر میشوند. در دهات چیزی تحت عنوان «خدمات» وجود ندارد. هرچه هست یا «خدمت» است یا «منت». وقتی این فرق بین «خدمت» و «خدمات» برایم مشخص شد که یک خانم زیبا که از خارج آمده بودند در یک رستوران که خیلی هم برای ما دهاتیها باکلاس و شیک بود پیتزا پپرونی سفارش دادند و بعد از اینکه لقمهای از آن خوردند آن را پس فرستادند چون گویا «اصلاً پپرونی نبود». من که نه میدانم پپرونی چیست، نه در مورد پیتزا صاحب نظرم. اما میدانم که قبل از آن شب متوجه نبودم که میشود غذا را پس فرستاد، میشود نان کسی را خورد و به او جای «نوکرم، منت گذاشتید» گفت «این آشغال رو ببر بنداز سطل آشغال». فهمیدم که در شهر این فقط وام گرفتن نیست که طرفین آن با سوءظن پشت میز مذاکره مینشینند، بلکه ماست خریدن و شام خوردن و هدیه دادن هم همگی عقود مغابنهای (۳) شدهاند. باز هم میگویم، کاری به درست و غلط این امور ندارم، هرچه دیدهام را میگویم.
-اوس احمدرضا عظیمی کهنابی
فرق دارد که کسی از سر تقصیر گناه میکند یا از سر قصور. خاطرۀ اول من هم در مورد وقتی است که این تفاوت را با چشمان خودم دیدم. ماجرا از این قرار است که کودک بودم و به اتفاق خانواده رفته بودیم شیراز. نشسته بودیم در چمنهای جلوی ارگ کریمخان که دیدم یک خانم فربه رفت زیر چراغها ایستاد، شال خودش را بیرون کشید؛ موهای بلند و بور و فرفری خودش را که تا کمرش میرسیدند بیرون ریخت و فیگور گرفت تا دوستش از او عکس بگیرد.
چیزی در مورد این بیحجابی شهری مرا تکان داد. نه که باور اولم باشد چنین چیزی را میبینم؛ در دهات بدحجابی دیده بودم، حتی بیحجابی هم دیده بودم. اما آنها همه بیحجابیهایی از سر نسیان بود و موی این خانم از سر عصیان عریان شده بود.
هرچند فعل همان بود، اما چون قصد فاعل متفاوت بود دو امر کاملاً مختلف اثبات میشد: در دهاتْ من هنوز در یک امت مسلمان بودم، شرم و ترسی که موهای عریان یک دختر برایش به همراه داشت گواه زنده بودن خدا و حکومت شریعت بود. اما در شهر، عصیان التزامی این خانم خبر از ارتداد میداد، خبر از مردمی که دستشان تا آرنج به خون خدا آغشته است و شریعتی که در جامعه سقوط کرده. خوب و بد این تفاوت بماند برای مقالی دیگر، قرار بود که در این متن بی افتاء و قضاء (۱) خاطرات را بگویم.
در شرم و افتخار
اگر در روستا کسی کاری خلاف رسوم پیشینیان خود کند با شرم این کار را میکند، با پنهانکاری و حرکات دوپهلو تا به قول فرنگیها راه plausible deniability را باز بگذارد.
دی عزیزی گفت حافظ میخورد پنهان شراب
ای عزیزِ من! نه عیب آن بِه که پنهانی بود؟
در روستا من برخی رفقا را میشناختم که گی بودند. داستانهای روابط پسر با پسر را شنیده بودم و به سهم خود بر آتش هموفوبیا هیزم و یا آب ریخته بودم. اما تمام آن داستانها لبریز از شرم بودند. آنکه واقعاً گی بود شرمگین از این بود که چرا یک فرد «سالم» نیست و آنکس که گی نبود شرمگین از این بود که چرا نتوانست شهوات خودش را سرکوب و کنترل کند.
اما گناهکاران شهری همچون فرضگذاران (۲) شهری میدانستند که چه کار میکنند و چرا.
ز باده خوردن پنهان مَلول شد حافظ
به بانگِ بَربَط و نِی، رازَش آشکاره کنم
در اخلاق میگویند که بزرگترین گناه، افتخار به گناه است. گیهای شهری هم به گی بودن خود مفتخر بودند. بار اولی که فهمیدم آدمها میتوانند به گی بودن خود مفتخر باشند ساعت شش صبح سوار اولین مترو شدم و از نمازی میرفتم هر جای شهر که میشد. دو پسر جوان که مشخص بود از شب قبل نخوابیدهاند آمدند و تلو تلو خوران خودشان را انداختند روی نیمکتهای روبهروی من. هرچند همدیگر را بغل کرده بودند و در گوش هم چیزهایی میگفتند، اما تا لحظهای که پسرک سمت راست که موهای خودش را صورتی کرده بود گردن دیگری را نبوسید کاملاً ملتفت نشده بودم که قضیه از چه قرار است. تا قبل از آن مثل یک جانورشناس کنجکاو که با دوربین در خصوصیترین لحظات شامپانزهها فضولی میکند خیره به این دو جوان بودم اما همینکه فهمیدم قضیه از چه قرار است نگاه خودم را دزدیدم و خیره شدم به زمین. و عرق شرم از پیشانیام جاری شد.
در تقصیر دیگری و خطای خود
در شهر مردم نه تساهل میکنند نه تسامح. فهمیدهاند که اگر نخورند خورده میشوند. اما در دهات اینگونه نیست، همسایه عموماً فامیل است و اگر فامیل نباشد آشناست، برای همین بهتر است که بد او را نگوییم و خطای او را نادیده بگیریم و تقصیر او را مجازات نکنیم.
دهاتیها برای همین عادت به تسامح -چه بسا عادت به تساهل- چون به شهر میرسند متضرر میشوند. در دهات چیزی تحت عنوان «خدمات» وجود ندارد. هرچه هست یا «خدمت» است یا «منت». وقتی این فرق بین «خدمت» و «خدمات» برایم مشخص شد که یک خانم زیبا که از خارج آمده بودند در یک رستوران که خیلی هم برای ما دهاتیها باکلاس و شیک بود پیتزا پپرونی سفارش دادند و بعد از اینکه لقمهای از آن خوردند آن را پس فرستادند چون گویا «اصلاً پپرونی نبود». من که نه میدانم پپرونی چیست، نه در مورد پیتزا صاحب نظرم. اما میدانم که قبل از آن شب متوجه نبودم که میشود غذا را پس فرستاد، میشود نان کسی را خورد و به او جای «نوکرم، منت گذاشتید» گفت «این آشغال رو ببر بنداز سطل آشغال». فهمیدم که در شهر این فقط وام گرفتن نیست که طرفین آن با سوءظن پشت میز مذاکره مینشینند، بلکه ماست خریدن و شام خوردن و هدیه دادن هم همگی عقود مغابنهای (۳) شدهاند. باز هم میگویم، کاری به درست و غلط این امور ندارم، هرچه دیدهام را میگویم.
-اوس احمدرضا عظیمی کهنابی
