در آدم کار
در آدم کار
من آدم تفریح نیستم. اگر جایی کار باشه پایهام، اما اگر جایی هدف فقط لذت بردن از زندگی باشه من تمام قابلیتهای خودمو از دست میدم. به قول شهید ثانی تفاوتی بین من و جمادات باقی نمیمونه و مثل یک میّت منتظر تموم شدن مجلس عیش میشم. قبلاً نوشته بودم که چیزی که در نظر من تفریح هست ممکنه برای دیگران عذاب باشه. اما متنی که تا الان هزار بار نوشتمش ولی موفق نشدم از آب و گل درش بیارم متنی هست که توش میگم من آدم متدینی هستم.
من متدین هستم، در این معنی که به اصول اولیهای که حقانیتشون برام محرز هست به شدت پایبندم. اما اگر تدین به معنی «ایمان» داشتن به حقایق انکارناپذیر (مثل وجود خدا و فرشته و روح و غیرهم) (۱) باشه، من اصلاً متدین نیستم و مشکل خودم با ایمان رو هم قبلاً شرح دادم.
اگر در معنای کلیْ دین راه سعادت باشه و تدین طی کردن این مسیر، من نه تنها متدین، که انسان متعصبی هستم. خانوم عباسی میگفت من اموری که به خودم الزام میکنم رو به بقیه تحمیل نمیکنم، که حرفشون اشتباه نیست. در مقایسه با اسلام من از انسانهای دیگه انتظارات زیادی ندارم. ولی اتفاقاً همون حقایقی که گفتم از نظر من مسلم هستن رو کاملاً به زندگی بقیه تحمیل میکنم. ولی اینکه جزئیات این تحمیل چی هست و فرق تعصب من با تعصب افراد سنتی چیه بماند برای وقتی که تونستم همون متن اصلی رو کامل کنم.
الان فقط اینا رو گفتم که بگم یکی از حقایقی که برای من از وقتی بچه بودم اثبات شده چیزی هست که فلاسفه بهش میگن «پارادوکس لذتگرا» و خلاصهاش هم اینه که: اگر آدم دنبال لذت بره، هرچی بیشتر تلاش کنه کمتر از زندگی لذت میبره، اما اگر آدم بیتوجه به لذت، زندگی «معناداری» (۲) داشته باشه، چه بخواد و چه نخواد بسیار از زندگیش لذت میبره.
نمیدونم چی شد که من ظرفیت لذت بردن از زندگی رو از دست دادم، شاید از اول چنین ظرفیتی نداشتم. من حتی وقتی برای لذت بردن از منظره و حس کردن باد پاییزی تو موهام میرم دوچرخهسواری هم دچار عذاب وجدان میشم که نکنه به اندازه کافی تلاش نمیکنم و ورزش رو فدای تفریح و سرگرمی کردم. چه برسه به اینکه بخوام برای «لذت بردن از زندگی» سیگار بکشم یا کره بخورم. نیچه در «ارادۀ قدرت» (۳) میپرسه «شادی چیست؟» و خودش جواب میده «احساس اینکه قدرت افزایش پیدا میکند» و من کاملاً باهاش موافقم. اگر کاری که میکنم قدرت منو زیادتر بکنه شادم، اما اگر در نتیجۀ کاری ضعیفتر میشم، غمباد میگیرم.
در هر حال، زندگیای که در نظر من منجر به بزرگترین لذتها میشه، از نظر بسیاری افراد چیزی جز یک توالیِ بینهایت غصهها نیست. خودم که از غصههای خودم راضیم، اما نگرانم که نکنه با غصههام غصههای بقیه رو هم بیشتر کنم.
-اوس
––––––––––––––––––––––––
۱. حقیقت انکارناپذیر به معنی unfalsifiable truth هست. که در معرفتشناسی پوپر از ویژگی بارز خرافات محسوب میشد. منظورم از حقایق انکارناپذیر حقایق «مسلّم» نیست.
۲. حالا اینکه معنا چی هست و دقیقاً مقصود فیلسوفهای مختلف از زندگی معنادار چی هست بماند برای وقتی که بخوام در این زمینهها جدیتر بنویسم. اما فیالجمله سقراط میگفت این معنا از پرسشگری و تفکر در ذات زندگی میاد و صدرالمتألهین و باقی فلاسفه اسلامی میگفتن معناداری در نتیجه عبادت و قرابت به اللّٰه حاصل میشه.
۳. The Will to Power, § 2
من آدم تفریح نیستم. اگر جایی کار باشه پایهام، اما اگر جایی هدف فقط لذت بردن از زندگی باشه من تمام قابلیتهای خودمو از دست میدم. به قول شهید ثانی تفاوتی بین من و جمادات باقی نمیمونه و مثل یک میّت منتظر تموم شدن مجلس عیش میشم. قبلاً نوشته بودم که چیزی که در نظر من تفریح هست ممکنه برای دیگران عذاب باشه. اما متنی که تا الان هزار بار نوشتمش ولی موفق نشدم از آب و گل درش بیارم متنی هست که توش میگم من آدم متدینی هستم.
من متدین هستم، در این معنی که به اصول اولیهای که حقانیتشون برام محرز هست به شدت پایبندم. اما اگر تدین به معنی «ایمان» داشتن به حقایق انکارناپذیر (مثل وجود خدا و فرشته و روح و غیرهم) (۱) باشه، من اصلاً متدین نیستم و مشکل خودم با ایمان رو هم قبلاً شرح دادم.
اگر در معنای کلیْ دین راه سعادت باشه و تدین طی کردن این مسیر، من نه تنها متدین، که انسان متعصبی هستم. خانوم عباسی میگفت من اموری که به خودم الزام میکنم رو به بقیه تحمیل نمیکنم، که حرفشون اشتباه نیست. در مقایسه با اسلام من از انسانهای دیگه انتظارات زیادی ندارم. ولی اتفاقاً همون حقایقی که گفتم از نظر من مسلم هستن رو کاملاً به زندگی بقیه تحمیل میکنم. ولی اینکه جزئیات این تحمیل چی هست و فرق تعصب من با تعصب افراد سنتی چیه بماند برای وقتی که تونستم همون متن اصلی رو کامل کنم.
الان فقط اینا رو گفتم که بگم یکی از حقایقی که برای من از وقتی بچه بودم اثبات شده چیزی هست که فلاسفه بهش میگن «پارادوکس لذتگرا» و خلاصهاش هم اینه که: اگر آدم دنبال لذت بره، هرچی بیشتر تلاش کنه کمتر از زندگی لذت میبره، اما اگر آدم بیتوجه به لذت، زندگی «معناداری» (۲) داشته باشه، چه بخواد و چه نخواد بسیار از زندگیش لذت میبره.
نمیدونم چی شد که من ظرفیت لذت بردن از زندگی رو از دست دادم، شاید از اول چنین ظرفیتی نداشتم. من حتی وقتی برای لذت بردن از منظره و حس کردن باد پاییزی تو موهام میرم دوچرخهسواری هم دچار عذاب وجدان میشم که نکنه به اندازه کافی تلاش نمیکنم و ورزش رو فدای تفریح و سرگرمی کردم. چه برسه به اینکه بخوام برای «لذت بردن از زندگی» سیگار بکشم یا کره بخورم. نیچه در «ارادۀ قدرت» (۳) میپرسه «شادی چیست؟» و خودش جواب میده «احساس اینکه قدرت افزایش پیدا میکند» و من کاملاً باهاش موافقم. اگر کاری که میکنم قدرت منو زیادتر بکنه شادم، اما اگر در نتیجۀ کاری ضعیفتر میشم، غمباد میگیرم.
در هر حال، زندگیای که در نظر من منجر به بزرگترین لذتها میشه، از نظر بسیاری افراد چیزی جز یک توالیِ بینهایت غصهها نیست. خودم که از غصههای خودم راضیم، اما نگرانم که نکنه با غصههام غصههای بقیه رو هم بیشتر کنم.
-اوس
––––––––––––––––––––––––
۱. حقیقت انکارناپذیر به معنی unfalsifiable truth هست. که در معرفتشناسی پوپر از ویژگی بارز خرافات محسوب میشد. منظورم از حقایق انکارناپذیر حقایق «مسلّم» نیست.
۲. حالا اینکه معنا چی هست و دقیقاً مقصود فیلسوفهای مختلف از زندگی معنادار چی هست بماند برای وقتی که بخوام در این زمینهها جدیتر بنویسم. اما فیالجمله سقراط میگفت این معنا از پرسشگری و تفکر در ذات زندگی میاد و صدرالمتألهین و باقی فلاسفه اسلامی میگفتن معناداری در نتیجه عبادت و قرابت به اللّٰه حاصل میشه.
۳. The Will to Power, § 2
