این آهنگ مال وقتیه که خودم تنهایی داخل این کانال بودم و برای خودم آهنگ میفر…
این آهنگ مال وقتیه که خودم تنهایی داخل این کانال بودم و برای خودم آهنگ میفرستادم و دلخوش بودم به زندگی درویشانهم روی پشتبوم خونمون.
Roar - I can't Handle Change
یادمه یه بار داشتم رو پشتبوم مدیتیشن میکردم که باد شدیدی اومد و کل خاک و خاشاک صحرا رو بلند کرد تا اینکه یه طوفان شن از دشتهای پشت خونۀ ما شکل گرفت و حرکت کرد سمت یاسوج.
مدیتیشن اون روز یکی از زیباترین احساسات زندگیم رو بهم داد. و یادمه همون لحظه دلم برای خونمون تنگ شد... همون لحظه حس کردم سالها گذشته و من دیگه یاسوج نیستم و دیگه نمیتونم ساعتها بشینم روی پشتبوم و توی سکوت با صدای مخملی سم هریس مدیتیشن کنم... و امروز هم با همون اشتیاق دلم برای خونه تنگه و حس میکنم از اون روز واقعاً هیچوقت به خونه برنگشتم...
امروز کودری بهم زنگ زد و گفت «هفته قبلی که اومدی خونه من همهاش مریض بودم نتونستم اونقدر که دوست دارم بغلت کنم.» بعدش هم بغض کرد اما نگفت:«عید هم که نمیای خونه» ولی مشخص بود که همین فکر پس ذهنش هست و از این بابت ناراحته. چون این عید برنمیگردم خونه. میرم قم تا درس بخونم. درس... دشمن همیشگی نزدیکان من. درس... چیزی که بین من و همه چیز داخل این دنیا فاصله میاندازه. درس... چیزی که هر چیزی که دارم و هرچیزی که ندارم به خاطر اونه...
اما حقیقت اینه مادر من سالهاست اونقدر که دوست داره منو بغل نکرده... مادر من احتمالاً از همون وقتی که یاد گرفتم برای خودم املت درست کنم یا بار اولی که پیاده از مدرسه برگشتم خونه دلش برای من تنگه تا الان... و احتمالاً از اون موقع تا الان هیچوقت به آغوشش بر نگشتم و برنخواهم گشت.
قبلاً هم از این احساس دلتنگی برای الآن و امروز و جایی که هنوز ترکش نکرده بودیم نوشته بودم. الان که خوابگاهم رو از مفتح آوردم باجگاه هم دوباره دچار همون احساس شدم. از همین الان دلم برای باجگاه و شیراز و دانشگاه شیراز و کلاس اصول استاد حمیدی و فقه استاد جاویدی تنگه... از همین الان دلم لک زده برای حکایتهای استاد پورمولا و شوخیهای کمنمک استاد احمدی سر کلاس نکاح. دلم تنگه برای طبقه ۱۲ خوابگاه مفتح که شیراز زیر پاهام بود و دلم تنگه برای کتابخانه طبقه ۱۳ خوابگاه مفتح که توش خیلی چیزا یاد گرفتم.
اما علی ای حال این عمر ماست که میگذره... و فقط میشه تلاش کرد و امیدوار بود که یک زندگی ارزشمند رو زندگی کرده باشیم. من هم نه که نتونم تغییر رو تحمل کنم، اما واقعیت این که از تموم شدن زندگی غمگین میشم و هرچند شروع شدن فصلهای جدید زندگیم برام جذاب هستن، اونقدری جذاب نیستن که از تموم شدن فصل قبلی دلم نگیره...
Toby Keith - Don't Let the Oldman In
-اوس
Roar - I can't Handle Change
یادمه یه بار داشتم رو پشتبوم مدیتیشن میکردم که باد شدیدی اومد و کل خاک و خاشاک صحرا رو بلند کرد تا اینکه یه طوفان شن از دشتهای پشت خونۀ ما شکل گرفت و حرکت کرد سمت یاسوج.
مدیتیشن اون روز یکی از زیباترین احساسات زندگیم رو بهم داد. و یادمه همون لحظه دلم برای خونمون تنگ شد... همون لحظه حس کردم سالها گذشته و من دیگه یاسوج نیستم و دیگه نمیتونم ساعتها بشینم روی پشتبوم و توی سکوت با صدای مخملی سم هریس مدیتیشن کنم... و امروز هم با همون اشتیاق دلم برای خونه تنگه و حس میکنم از اون روز واقعاً هیچوقت به خونه برنگشتم...
امروز کودری بهم زنگ زد و گفت «هفته قبلی که اومدی خونه من همهاش مریض بودم نتونستم اونقدر که دوست دارم بغلت کنم.» بعدش هم بغض کرد اما نگفت:«عید هم که نمیای خونه» ولی مشخص بود که همین فکر پس ذهنش هست و از این بابت ناراحته. چون این عید برنمیگردم خونه. میرم قم تا درس بخونم. درس... دشمن همیشگی نزدیکان من. درس... چیزی که بین من و همه چیز داخل این دنیا فاصله میاندازه. درس... چیزی که هر چیزی که دارم و هرچیزی که ندارم به خاطر اونه...
اما حقیقت اینه مادر من سالهاست اونقدر که دوست داره منو بغل نکرده... مادر من احتمالاً از همون وقتی که یاد گرفتم برای خودم املت درست کنم یا بار اولی که پیاده از مدرسه برگشتم خونه دلش برای من تنگه تا الان... و احتمالاً از اون موقع تا الان هیچوقت به آغوشش بر نگشتم و برنخواهم گشت.
قبلاً هم از این احساس دلتنگی برای الآن و امروز و جایی که هنوز ترکش نکرده بودیم نوشته بودم. الان که خوابگاهم رو از مفتح آوردم باجگاه هم دوباره دچار همون احساس شدم. از همین الان دلم برای باجگاه و شیراز و دانشگاه شیراز و کلاس اصول استاد حمیدی و فقه استاد جاویدی تنگه... از همین الان دلم لک زده برای حکایتهای استاد پورمولا و شوخیهای کمنمک استاد احمدی سر کلاس نکاح. دلم تنگه برای طبقه ۱۲ خوابگاه مفتح که شیراز زیر پاهام بود و دلم تنگه برای کتابخانه طبقه ۱۳ خوابگاه مفتح که توش خیلی چیزا یاد گرفتم.
اما علی ای حال این عمر ماست که میگذره... و فقط میشه تلاش کرد و امیدوار بود که یک زندگی ارزشمند رو زندگی کرده باشیم. من هم نه که نتونم تغییر رو تحمل کنم، اما واقعیت این که از تموم شدن زندگی غمگین میشم و هرچند شروع شدن فصلهای جدید زندگیم برام جذاب هستن، اونقدری جذاب نیستن که از تموم شدن فصل قبلی دلم نگیره...
Toby Keith - Don't Let the Oldman In
-اوس
