→ همه نوشته‌ها

تلخ و شیرین زندگی ( 5 )

تلخ و شیرین زندگی ( 5 )
چشمه بلقیس (از مظفر جهانگیری)
****

سال 1392 بود که صدایم کردند برای یک کار مدیریت پروژه معدن در استان کهگیلویه و بویر احمد . اتفاقی که بعدا برایم تبدیل شد به یکی از خاطره انگیزترین بخش های زندگی شغلی ام . کار از آن دست کارها بود که هر مدیر پروژه ای را وسوسه می کند ، نه به خاطر حقوق و مزایای آنچنانی که با خودش داشت ، نه ! بیشتر به خاطر دست بازی که در انجام همه کارهای پروژه به مدیرش می دادند ، از انجام مطالعات اقتصادی و فنی گرفته تا خاک و خلی شدن توی گرد و خاک ماشین آلات و ساختن چیزی که پیش از تو آنجا نبود .

اما چیز دیگری که آن موقع نمی دانستم و حالا برایم مهم تر و ماندگارتر از هر دستاورد شغلی شده ، فرصتی بود که به من داده شد برای شناختن کهگیلویه . برای غوطه ور شدن در افسون مکان . برای رفتن به یک زیارت .

برای رفتن به کهگیلویه راه های مختلقی هست . مثلا می شود با آن هواپیماهای ملخی فوکر 70 رفت فرودگاه یاسوج تا وقتی موقع فرود آمدن داری از بین تیغه های کوه دنا رد می شوی ، احساس مورمور کنی در پشتت . بعد از جاده عحیب و غریب بابامیدان برانی تا برسی به باشت . با آن تونل های درازی که همه لامپ هایشان را شکسته اند یا دزدیده اند و هر تونل اسم یکی از امامان را دارد .

از بوشهر هم می شود رفت ، یا از جاده شیراز و یکی دو مسیر دیگر . اما من عادت داشتم که از اهواز بروم سر پروژه . از فرودگاه که در می آمدم ، ماشین شرکت منتظرم بود . سوار می شدم و راننده می انداخت توی اتوبان ماهشهر و آنقدر می رفتیم تا برسیم به یک دوربرگردان گل و گشاد که بالایش تابلو زده بودند به سمت بهبهان . دور که می زدیم و یکی دو کیلومتری برمی گشتیم طرف اهواز ، جاده باریکی در سمت راستمان می دیدیم که کمابیش همان راهی هست که اسکندر از آن رفت تا برسد به پایتخت هخامنشیان . ما هم باید از همانجا می رفتیم تا برسیم به آنجایی که آریوبرزن ایستاده بود .

دو طرف جاده مزرعه است . کشتزار پشت کشتزار . گندم . جو . ذرت . یا هر سیفی جاتی که فکر کنی . سر سه راهی رامهرمز وانت بارهای کنار جاده سبزی خوردن می فروشند و بوی سیر تازه است که همه جا را پر می کند . دشت های خوزستان را که به طرف جنوبشرق می رفتیم ، آرام آرام خط افق در انتهای دیدرسمان می آمد بالاتر تا چشم اندازی مضرس و مشوش کننده جای خط صاف و بی دغدغه زمین و آسمان خوزستان را بگیرد . چند تپه ماهور را رد می کردیم تا از دهدشت هم بگذریم و بعد ناگهان دشت تمام می شد و کوه ها یکباره از دل دشت هموار سر بر می آوردند .

اینجا درگاه کهگیلویه بود .سرزمین کوه های سخت و سنگی . کوه هایی با پوششی گاه انبوه و گاه تنک از درختان بلوط و بنه و سیسه و پسته کوهی . و دره هایی دراز و باریک ، گاه عمیق و همیشه هول انگیز . و روستاهایی گاه آویزان از کوه . و کشتزارهایی هر کدام به اندازه غفلت کوهی از کوه بودنش . با طعمی تند در میوه ها که گویی هنوز خودرو بودند و بی خبر از پرورش باغبان . دیار عجیبی است این کهگیلویه . جایی با تاریخی نحیف و مردمانی تند .

در کهگیلویه برای کارم در معدنی که آن بالا منتظرم بود به شهری می رفتم که اسمش «چُرام » است . یا چنانکه اهالی تلفظ می کنند ، « چِروم » . شهری کوچک ، با خانه هایی و دکان هایی و اداراتی نه چندان متفاوت با دیگر شهرها . اما اگر چشم برمی گرداندی از آن مدنیت نفتالود و در می آمدی از خلوتی آن چند خیابان ساکت ، می دیدی که دیاری سخت زیباست . در سویی دشتی از شالیزارها و جالیزها با همه چشم نوازی رنگ های سبزمایه و در سمت دیگر ، کوهستانی سترگ به رنگ سنگ ، از سردی خاکستر تا گرمی اخرا .

صبح ها برای رفتن به آن کریوه ای که دو هزار متر بالاتر از خلیج فارس جای معدن ما بود ، باید از کنار چشمه بلقیس می گذشتم . چشمه ای پرآب که هزاران سال است سخاوتش را به دشت های تشنه اطراف می بخشد . فوران خون کوهستان که جان دشت های تفتیده می شود برای آوردن برکت نان به سفره مردمان . با کرامت و عطوفتی همچون مادران . لابد به خاطر همین کرامت زنانه اش در جان دادن است که نامش را گذاشته اند چشمه بلقیس . نامی که خیال آدمی را می برد به سویدای تاریخ . به عصر اسطوره ها و آیین های کهن . دلت می خواهد فکر کنی روزگاری بر سنگ های اطراف چشمه نام آناهیتا بوده ، بغبانوی بخشنده آب ها . گواهی از باورهای کهن که در گردش غمگنانه باورها ، نامش و جایش را به آن ملکه سامی داده و خود رفته از یادها .

به برکت چشمه بلقیس ، دشت چرام شالیزار است . آخرهای زمستان ، می شود مثل تکه های آینه ای شکسته ، از بازتابش آسمان بر آن مزارع کوچک آب بسته . با مردان و زنانی پشت دو تا کرده به کاشتن نشاهای برنج . آکنده از هر صدایی که در روستایی آباد به گوشت می آید . صدای تراکتورها ، صدای گاو ها و صدای زنگوله ها . صدای مادرهایی که بچه هایشان را نهیب می زنند از بازیگوشی و مردانی که خستگی بیل زدن را فریاد می کنند بر سر همسایه ای غافل از هرز رفتن آب .

آنجا که چشمه از دل سنگ می جوشد ، پای آن کوه بلند ، روزگاری زورمندی باغی فراهم آورده بود زیبا . با درختانی از همه صنف به انتخاب سلیقه اش. از لیمو و سیب و انار تا نخل و کنار و دیگر نباتات . برای شادکامی خودش و زاد و رودش و برای خجل نشدن از روی مهمانان دولت و دربار ، اگر گذرشان از پس سالی می افتاد بدانجا . باغی نیم آراسته و نیم رها همچون نشانه ای از اشرافیتی روستایی . آن باغ که هر صبح باید از کنارش می گذشتم ، امروز به چیزی بدل شده است هماننده هر چیز دیگری که تندباد انقلاب از سرش گذشته . با ته مانده ای از زیبایی پیشین اما آغشته به بلاتکلیفی نگهبانانش . دلخوش به چند رهگذر شهری پراید سوار که در ایام نوروز به آنجا بیایند و بطری های خالی نوشابه را به حا بگذارند . اما هنوز زیباست . با آن نخل های بی همتایش . با آن جوی های گمشده زیر خرمن های پونه ...

بالاتر باید می رفتیم . به سمت « بُناری » و بعد « تو گوری » که آخر دنیا بود . جایی که جاده تمام می شد ، کیلومترها بعد از دیدن آخرین تیر برق . با راهی نیم هموار و نیم سنگلاخ . با آن کانکس های کوچک سفید در دوردست که دبستان عشایر بودند و دخترکان و پسرکانی آشفته مو و خجول کنارشان روی زیلویی چمباتمه می زدند برای آموختن خواندن و نوشتن . و معلم ها و موتورسیکلت هایشان که با آن از شهر می آمدند و گاه تنها وسیله بودند برای رساندن دانش آموزان به مدرسه ، یا برگرداندنشان به خانه ، یا بردنشان به درمانگاه برای درمان نیش مار و عقرب و خدا می داند چند محنت دیگر .

باز هم باید بالاتر می رفتیم. آنجا که از بالایش می توانستی تا ته دنیا را ببینی از لای مهی آبی رنگ که نوک کوه ها را نمی پوشاند ، مثل همه اسطوره ها از پس روشنایی معاصر بودن ، از لای ابهام های تاریخ . آنجا که صدای کبک ها می آمد و جیغ شاهین ها و گاه صدای خفه تفنگ شکارچی ای ناپیدا . و آن باران های تند . تند . تند .

باز هم باید بالاتر می رفتیم برای گرفتن نمونه های سنگ و خاک . از بزروهای شیبداری که نفسمان را بند می آورد از شدت تندی و بی پناهی . « بایاری ها » می آمدند به کمکمان با چهارپایانشان . برای آنان نان بود و برای ما آینده . لاغر و درشت استخوان و تندزبان و پرخاشچو و با این حال صمیمی و جانفدای هر کس که دوست حسابش می کردند یا خویش . کجایی حیدر سبزی زاده که دیگر هرگز چون تو نخواهم دید به هشیاری و وفاداری ؟ کجایی رفیقم ، کجایی که هنوز هر چند ماه یک بار شماره ات روی گوشی ام می افتد و می شنوم صدایت را که می گویی «مهندس جون خوت دلم خیلی سیت تنگ آبیده» !

راننده خوبی داشتم در معدن . پیش تر لندروری داشت برای بردن عشایر و بار و بندیلشان بعد از خریدن خنزر پنزر از شهر تا به کوه . با مهارتی بی همتا در گذراندن جهار چرخ ماشین از راه های مالرو و از جاهایی که آن هم نبود . در پایین آوردن یک پاترول سنگین با چهار مهندس مضطرب از ارتفاع 1800 تا تعمیرگاه شهر برای درست کردن ترمز ماشین که همان بالا بریده بود و کار نمی کرد و باز می خندید به ترس ما شهری های کوه ندیده ! با او کهگیلویه را شناختم . از یاسوج تا صیدون . از قتلگاه اندوهناک 60 سربازی که ناغافل خوردند به کمین عشایری که خودشان هم نمی دانستند چرا خان فرمان جنگیدن بهشان داده و آن مزار متروک و از یاد رفته شان کنار روستای کوپان بگیر تا ارتفاعات کوه ساورز در تراز 3000 متری . با او همه کوره راه ها را رفتم . با او جنگل های متروک زیتون را پیدا کردم ، از یاد رفته در خم یک دره . با او درختان زالزالک را پیدا کردم در ارتفاعات کوه لار . قارچ های پنهان زیر خاک های ترک حورده و تره کوهی های ضخیم و تند و دشت گل نگین که ما شهری ها اسمش را گذاشته ایم لاله واژگون . خدا چطور دلش آمد مردی مثل تو را زمینگیر کند فتح الله بخشایی ؟ تو که همه وجودت دل بود ، قلبت چرا اینطوری شد مَرد ؟

حالا از کهگیلویه چه برایم مانده جز چند تا فسیل کوچک که یادگاری آورده ام برای بچه هایم ؟ جز چند تا شماره تلفن که گاهی جان می گیرند و صدا می شوند ؟ جز چند تا عکس و خاطره ؟ کسی هست که برای معدنش آن بالا بالاها کارگر بخواهد ؟

-مظفر جهانگیری