→ همه نوشته‌ها

فلسفیدن با چکش: جنگ ایده‌ها

فلسفیدن با چکش: جنگ ایده‌ها

امروز زندگینامه نیچه را تمام کردم و هنوز او را نخوانده روح دیونوسوس را در خود متجلی می‌‌بینم و بر خود دیدم که کمی با چکش بفلسفم!

فلسفیدن البته در معنای سنتی خود نیازمند دقت است. هگل این را خوب می‌دانست. و افکار دقیق باید در نظمی دقیق مرتب شوند، کانت این را خوب می‌دانست و این افکار دقیق با این نظم دقیق باید به نتیجه‌ای دقیق برسند، راسل این را خوب می‌دانست. اما اکنون که با چکش آمده‌ام، ورای تمام این دقت‌های عالمانه سراغ اصل مطلب می‌روم:

انسان‌ها همه احمق‌اند! برای کودکانی دل می‌سوزانند که جنازه‌شان بهتر از بالغ ایشان است و رشد ایشان به معنای نزول بشریت است. کسانی که هنوز متوجه جنگ ایده‌ها نشده‌اند در نگاه من به راهب‌های سوئدی قرون وسطی می‌مانند که با کشیش‌های الهیات‌خواندۀ واتیکان به بحث برمی‌خواستند تا نبود روح‌القدس را اثبات کنند و نشان بدهند درختی که در میان جنگل است حقیقتاً روح اجداد ایشان است. غافل از این که کشیش با تبر آمده تا روح اجداد ایشان را براندازد.

دوران تفکر شما خیلی ساده به سر آمده ولی خود از آن بی‌خبرید. در جهان امروز، وقتی با یک تلفن می‌توان با کسی در کالیفرنیا تماس گرفت و با او سکس چت کرد و از او پول گرفت و به او پول داد. دولت-ملت‌ها، شمال، جنوب، ادیان و سلایق همگی مخمل‌هایی هستند که تار و پودشان به سرعت در حال حل شدن در اسید ارتباطات است.

اریک واینستین در این ویدیوی شاهکار نشان داد از وقتی انسان هستۀ اتم و هستۀ سلول را شکافت قدرت انسان‌ها به قدرت خدایان شبیه شد، ولی خرد انسان‌ها هنوز مانند خرد حیوانات است. من معتقدم انسان در حال حاضر فقط به هستۀ اتم دسترسی دارد و شکافتن واقعی هستۀ سلول هنوز برای او مقدور نیست. اما یک چیز محرز است: ما واقعاً به قدرت‌های خداگونه رسیده‌ایم ولی خرد کنترل این قدرت را نداریم.

در جهان دیگر جنگی بر سر نان و آب وجود ندارد. خیلی وقت است که تمام این جنگ‌ها تمام شده‌اند. هر چه می‌خوام بفهمم از کی این جنگ‌ها تمام شدند در تاریخ عقب و عقب‌تر می‌روم! می‌بینم که جنگ‌های کمتر و کمتری در این باب بوده‌اند: جنگ‌های ناپلئون در مورد آب و نان بودند!؟ فرانسه گرسنه بود یا انگستان؟ جنگ عثمانی با اطریش چطور؟ مهم نیست که دقیقاً در کدام روز از تاریخ جنگ‌های آب و نان به پایان رسیده‌اند و جنگ‌های ایده‌ها آغاز شدند، اما برای من مسلم است که امروز در این جهان هیچ خونی از سر گرسنگی ریخته نمی‌شود، حتی در آفریقا! تمام جنگ‌های ما جنگ‌هایی عقیدتی هستند: جنگ جهانی اول، دوم، ویتنام، افغانستان و... و... و... در تمام این جنگ‌ها آب و نان آنقدر بود که تمام کشته‌شدگان و هفت نسل بالا و پایین ایشان را سیر کند. اما انسان‌های «خردمند» باز تصمیم گرفتند که گلوی یکدیگر را پاره کنند چون چیزی ورای آب و نان بود که ایشان را به گردن‌دریدن وامی‌داشت.

در این جنگ ایده‌ها از نظر من آزاداندیشی، دنیاداری و دانش‌گرایی ایده‌هایی هستند که پیروز می‌شوند. اما این پیروزی صرفاً از راه بوسه و بغل و روزه گرفتن پوپر و جان فون نیومن محقق نمی‌شود. اگر گاندی بخواهد افرادی که به این ایده‌ها پایبند هستند را قانع کند روزه گرفتن احتمالاً ایدۀ خوبی است، اما اگر خمینی و گرتا گرویگ و استالین در مقابل شما ایستاده‌اند بهتر است چیزی جز نمک در جیب‌های خودتان داشته باشید.

اولین ایده‌هایی که باید کوبیده شوند تا باد خاک ایشان را ببرد همین کسانی هستند که هنوز جهان را در بند آب و نان می‌بینند. کسانی که هنوز برای ایرانی یا آمریکایی یا عراقی بودن ارزش قائل‌اند، کسانی که به نهادی غیر از بشریت وفادارند. همکاری و مشارکت با ایشان مادامی که به ضرر نظم نوین جهانی نباشد مانعی ندارد، اما ایشان باید بدانند که چماق برادر بزرگ آماده است تا سرشان را بکوبد و بیل برادر آماده است تا ایشان را دفن کند. گروه دوم دین‌داران‌اند. در جهانی که با پیشرفت علم یک نوجوان دبیرستانی می‌تواند بمب اتم تولید کند و به زودی با افشای اسرار هستۀ سلول توانایی ایجاد خطرناک‌ترین ویروس‌ها برای عامۀ مردم ممکن می‌شود، باقی گذاردن انسان‌هایی که تعلق‌شان به جهان دیگری غیر این جهان باشد ساده‌لوحانه است. تخم این افراد باید کشیده شود و نسل‌شان بر باد داده شود تا نسل بشر باقی بماند. این افراد چون خدایانی هستند که به زئوس و اودین خیانت می‌کردند تا به انسان‌های فانی کمک کنند. اینان هم به بشریت پشت می‌کنند و حتی لازم باشد آن را نابود می‌کنند تا پیش‌گویی‌های رمان مورد علاقۀ خود را محقق کنند، حال چه این رمان هری‌پاتر باشد چه قرآن چه انجیل چه کاپیتالِ مارکس. وظیفۀ ما رساندن این افراد و تخم و ترکۀ این افراد به بهشتی است که آرزویش را دارند: در تابوت‌های مرمرین به سمت حوری‌های سیمین. اگر هنوز راه تأویل باز است و فکر می‌کنید منظور من نسل‌کشی واقعی نیست، بگذارید خیالتان را راحت کنم:
بسیاری ایده‌ها محمول اذهان‌اند و نابود کردن آنها بدون از بین بردن اذهان حامل آنها ممکن نیست، چگونه می‌توان از شر این ایده‌ها خلاص شد!؟ چه راهی پیش روی ماست جز به آتش کشیدن هر ذهنی که با این ایده‌های ویروسی مسموم شده است!؟ اگر راه ساده‌تری باشد الأسهلُ فالأسهل اما گر نباشد کوره‌ها را باید روشن کرد.

گروه سوم طرفداران محیط‌زیست و منافقین بشریت هستند. کسانی که بشریت را نه اشرف و اعلی درجه وجود در عالم، که پست‌ترین درجه خودآگاهی می‌دانند. از نظر این افراد بشریت چیزی جز سرطانی برای زمین نیست. بهشت این افراد زاده نشدن است. از نظر ایشان هیچ خوشی ای در بودن و دیدن و بوییدن جهان نیست و هرچه هست درد است و عذاب. برای این افراد بهتر بود اگر از اول نبودند. چیزی که اینان نمی‌بینند این است که بشریت سرطان طبیعت نیست، بشریت تاج طبیعت است و سرطان خود ایشان هستند که چون زنگار به جان این تاج افتاده‌اند. اینان چون از ناکارآمدی خود در رنج‌اند ولی قدرتِ قبول بی‌ارزشی خودشان را ندارند جهان را بی‌ارزش می‌دانند. کاری که باید با این افراد کرد این است که بازی با کلمات را کنار گذاشت و حقیقت را آنچنان صریح به ایشان گفت که جگرشان ریش ریش بشود و افسردگی‌شان آنقدر حاد شود که خودشان بشریت را از دست خودشان خلاص کنند.

باید گفت «ثریا جان شما یک زن میانسال بدون بچه و بدون شوهر و بدون آینده هستی، آنقدر در زندگی‌ات دستاوردی نداشتی که کارت شده گیر دادن به مهندسین و وکلاء و کارگران زحمتکش دنیا که چرا سر راه خود به گربه‌ها احترام کافی نمی‌گذارند! لطفی به بشریت بکن و یک صخرۀ بلند پیدا کن و خود را از آن به پایین بیانداز، تا دیگر نه خودت از دیدن رنج توله گربه‌ها به عذاب بیافتی نه ما را با نق نق خودت بی‌حوصله کنی.» هستیِ خودآگاه فضای محدودی است و تمام اتم‌های جهان نمی‌توانند در آن حاظر باشند. برای آن اتم‌هایی هم که خودآگاه هستند مرگ و درد دو حقیقت جداناپذیر از آنند و کسانی که نمی‌توانند آن دو را تحمل کنند سزاوار نیستی‌اند تا جا برای هستی‌های قوی‌تر باز شود. هستی‌هایی که از خفه کردن چند پاندا نمی‌ترسند اگر قیمت گسترش بشریت به اقصی نقاط کیهان انقراض پانداها باشد. این جنگ هم، مثل دیگر جنگ‌های ایده‌ای بین کشورها نیست، بلکه مشاعاً منتشر بین تمام انسان‌ها است: در هر کشور است، در هر استان، در هر محله، در هر خانه و در هر رابطه. جنگِ بین این ایده‌ها ترسناک و خون‌ریز است اما از آن گریزی نیست. مسلما غلظت برخی ایده‌ها در برخی کشورها بیشتر از برخی دیگر است و «أولوالأرحام بعضهم اولیٰ ببعض» و هر جایی اپیدمی گروهی از آن این ایده‌ها بیشتر باشد باید در آنجا واکسیناسیون و سم‌پاشی فکری شدیدتر انجام شود. گروه اول این ایده‌ها در چین و روسیه ساکن‌اند، جهان را هنوز از دید تاریخ می‌بینند و برایشان دولت‌-ملت‌ها نهادی قابل احترام‌اند و این که قوانین بازار شما تحت فلان مکتب باشد یا بهمان مدرسه بسیار مهم است. پس باید کوبیده شوند. گروه دوم در خاورمیانه و تا حدودی آفریقا و آسیای جنوبی فعال است. این گروه از همه زودتر دست به اسلحه می‌برند و در مقابله با ایشان هم نباید از دست بردن به اسلحه ترسید، اگر قصد ایشان دیدار خداوند است، خوشا به حال ایشان چرا که در آخرالزمان زاده شده‌اند و ما کوچک‌ترین صبری نداریم تا آنها را به لقاء پروردگارشان برسانیم. گروه سوم هم ساکن غرب‌اند. از شکم سیری به فکر پر کردن شکم خرس و گراز و خرگوش‌های جهان افتاده‌اند و فکر می‌کنند خرسی که نمی‌تواند با پیشرفت بشر اداپته شود لیاقت بقا دارد، نه چیزی از داروین فهمیده‌اند نه از نیچه، و دلیل اصلی غصه‌های ایشان هم نه عشق به طبیعت و موجودات آن، بلکه تنفر از ذات خودشان و نفرت از وجود بی‌معنای خودشان است. راه درمان ایشان هم همان است که گفتم: خودکشی یا حتی اتانازی اگر وجود بی‌ارزششان خصیۀ کشیدن ماشه را هم ندارد.

در آخر هم یادآوری می‌کنم که در جهان ما جنگی که در گرفته است و در این جنگ هرکس باید دیر یا زود جبهۀ خودش را مشخص کند. برخی در سمت ابرانسان‌ها و هستیِ آگاه فرابشری صف می‌کشند، و در مقابل گروه‌های دیگری صف کشیده‌اند که در این چکیده سه نحلۀ اصلی آن را بیان کردم:
برخی در آرزوی بهشت‌های پوشالی هری‌پاتری و قرآنی جلوی تولد این فرابشر را می‌گیرند. چون می‌ترسند با ساختن بهشت بر روی دنیا خدایشان حسادت کند و جلوی خلودشان در فردوس را بگیرد.
عده‌ای دیگر در آرزوی برگرداندن کشورهای حقیرشان به گذشتۀ حقیرترشان ترجیح می‌دهند اگر فرابشر قرار است غیرروسی یا غیرایرانی یا غیرعربی باشد اصلاً نباشد و عقل‌های کوچک زنگ‌زدۀ ایشان هرگز نخواهد فهمید که فرابشر نه ملیت دارد، نه جنسیت دارد، نه حتی جسم مستقلی دارد که بخواهد از اقوام ایشان باشد یا نباشد.
آخرین گروه هم به دلیل این که در اصل وجود خودشان هیچ ارزشی نمی‌بینند فکر می‌کند ابرانسان بودن هم بدون ارزش است پس قصد نابود کردن بشر را می‌کنند بلکه بتوانند جهان را برگردانند به تنها بهشتی که برای ایشان قابل تصور است: زمینی که در آن هیچ انسانی زاده نشده بود.

در این جنگ ایده‌ها، فارغ از این که کدام کشور در حال مبارزه است، کدام گروه در حال شورش است، کدام سیستم اقتصادی دارد سود بیشتر یا کمتری می‌کند، ما باید به فرابشر وفادار بمانیم و هرجا بویی از این سه گروه ضدبشری به مشاممان خورد ایشان را بکوبیم. لازم شد کشورهای خودمان را منحل کنیم. پایش افتاد ادیان خودمان را نسخ کنیم. متقضیِ آن پیش آمد تمام گونه‌های جانوری جهان را یکسره به رگبار ببندیم، تا بشری که امروزه قدرت خدایان را دارد، خرد خدایان را هم کسب کند و با عروج به درجۀ بعد، تبدیل به فرابشر بشود.

-اوس احمد حلّاج