امتیازش افت کرده بود، میگفتند چرا مقاله نمینویسی؟
امتیازش افت کرده بود، میگفتند چرا مقاله نمینویسی؟
میگفت «چی بنویسم حاج آقا؟ والا هرچی من میفهمم رو فخر رازی هم میفهمه...»
خلاصه برخی دوستان ما رو چنان میزنن که بیشتر بنویس انگار چشمۀ حیات رو پیدا کردم اما به جای سیراب کردن بشریت دارم تانکر خودم رو پر میکنم.
والا هرچی من میفهمم رو سم هریس هم میفهمه، برید همونو بخونید.
البته باید دو سه تا از کتابهای سم رو ترجمه کنم، ولی والا ترجمه کردن سواد و وقت میخواد که ما نداریم. من انگلیسی رو تو دهات یاد گرفتم، مجموعاً ۳ تا کتاب قواعد هم نخوندم و هنوز فرق ماضی بعید رو با ماضی بعید استمراری نمیدونم، چطور بیام «چشمانداز اخلاقی» سم هریس رو ترجمه کنم؟
از اون طرف دوستانی که میگن من تا بحرالعلوم نشدم باید زبان به کام بگیرم و هیچ حرفی نزنم هم دیگه از اون ور بوم افتادن، به قول امام خمینی آدم باید همیشه بین خوف و رجا باشه. برخی عرفا زیاد رجا (امید) داشتن به رحمت خدا، برای همین همیشه خراباتی بودن، برا خودشون شراب دورگه از لبای شاهد میمکیدن و میگفتن:
مزرعِ سبزِ فلک دیدم و داسِ مه نو (چقدر این مصراع قشنگه)
یادم از کِشتهٔ خویش آمد و هنگامِ درو
گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشیدْ دمید
گفت با این همه از سابقه نومید مشو
برخی هم که زیادی خدا رو مخوف میدیدن مناجاتی بودن و سر از سجده بر نمیداشتن و میگفتن
خود را تو مبین که بیخدا نتوان بود
با آن که سوا شدی سوا نتوان بود
او بی تو وجود است تو بی او معدوم
پس تا هستی از او جدا نتوان بود
حالا ما هم گاهی به امید مهربانی بزرگان مینویسیم، اما همیشه از حماقت و بیسوادی خودمون میترسیم، شما هرچی که هست رو حلال کنید بلکه فرجی شد...
-اوس احمد
میگفت «چی بنویسم حاج آقا؟ والا هرچی من میفهمم رو فخر رازی هم میفهمه...»
خلاصه برخی دوستان ما رو چنان میزنن که بیشتر بنویس انگار چشمۀ حیات رو پیدا کردم اما به جای سیراب کردن بشریت دارم تانکر خودم رو پر میکنم.
والا هرچی من میفهمم رو سم هریس هم میفهمه، برید همونو بخونید.
البته باید دو سه تا از کتابهای سم رو ترجمه کنم، ولی والا ترجمه کردن سواد و وقت میخواد که ما نداریم. من انگلیسی رو تو دهات یاد گرفتم، مجموعاً ۳ تا کتاب قواعد هم نخوندم و هنوز فرق ماضی بعید رو با ماضی بعید استمراری نمیدونم، چطور بیام «چشمانداز اخلاقی» سم هریس رو ترجمه کنم؟
از اون طرف دوستانی که میگن من تا بحرالعلوم نشدم باید زبان به کام بگیرم و هیچ حرفی نزنم هم دیگه از اون ور بوم افتادن، به قول امام خمینی آدم باید همیشه بین خوف و رجا باشه. برخی عرفا زیاد رجا (امید) داشتن به رحمت خدا، برای همین همیشه خراباتی بودن، برا خودشون شراب دورگه از لبای شاهد میمکیدن و میگفتن:
مزرعِ سبزِ فلک دیدم و داسِ مه نو (چقدر این مصراع قشنگه)
یادم از کِشتهٔ خویش آمد و هنگامِ درو
گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشیدْ دمید
گفت با این همه از سابقه نومید مشو
برخی هم که زیادی خدا رو مخوف میدیدن مناجاتی بودن و سر از سجده بر نمیداشتن و میگفتن
خود را تو مبین که بیخدا نتوان بود
با آن که سوا شدی سوا نتوان بود
او بی تو وجود است تو بی او معدوم
پس تا هستی از او جدا نتوان بود
حالا ما هم گاهی به امید مهربانی بزرگان مینویسیم، اما همیشه از حماقت و بیسوادی خودمون میترسیم، شما هرچی که هست رو حلال کنید بلکه فرجی شد...
-اوس احمد
