→ همه نوشته‌ها

در رؤیاهای دیروز

در رؤیاهای دیروز

دو سال پیش ساکن خانه بودم اما دلم برای خانه تنگ بود. انگلیسی‌ام تازه خوب شده بود، جوری که می‌توانستم بدون زیرنویس فیلم ببینم و کتاب بخوانم. به قول اوس کریم خزیده بودم کنج اتاقم و اسفنج‌وار هرچه به دستم می‌رسید می‌خواندم و هر ثانیه بزرگ‌تر می‌شدم. روانشناسی، تاریخ، فلسفه، ریاضیات و... همه را یاد می‌گرفتم.

خزیدن من کنج اتاقم بیشتر از این که انتخابی مقتدرانه باشد توفیق اجباری بود. چاق بودم و زشت. در میان هم‌سن و سالان خودم حل نمی‌شدم. هوشم برایشان بیشتر از آن بود که درکم کنند و چهره‌ام زشت‌تر از آن بود که تحملم کنند. برای همین مرا مطرود کردند و من هم طرد خودم را قبول کردم چون به من فرصت می‌داد تا در اتاق خودم بنشینم و روانشناسی و ریاضی بخوانم.

زندگی آن روزهایم رؤیای زندگی دوران نوجوانی‌ام بود: دورانی که آرزو می‌کردم کاش زودتر کنکور لعنتی را بدهم، ریاضی و عربی کنکور را از سر بگذرانم تا بتوانم بنشینم و خودم برای دل خودم ریاضی و عربی بخوانم. همین هم شد، نه تنها همین شد بلکه بهتر هم شد: پاندمی شد! کرونا جهان را تعطیل کرد و برای دو سال من عملاً در دهدشت رها شده بودم تا بیاموزم. اینترنت عرصۀ من بود و کامپیوتر ابزارم.

در یکی از همین روزها که تازه با مدیتیشن‌های سم هریس خو گرفته بودم و تازه داشتم می‌فهمیدم حرف حساب جوردن پیترسون چیست سیاهی زندگی بار دیگر خودش را به من نشان داد: در یک سونوگرافی مشخص شد که کبد چرب دارم. کبد چرب خود به خود بیماری خطرناکی نیست، اما برای یک جوان ۲۰ ساله هرگز خبر خوبی نیست. مدیتیشن «در صورت اضطرار شیشه را بشکنید» (۱) را پشت سر هم گوش می‌دادم و انجام می‌دادم و اشک بود که از گونه‌هایم جاری می‌شد.

هرچند عقل می‌گفت بیماری‌ام آنقدر شدید نیست که بمیرم، ولی دل کی به عقل گوش داد که حالا بار دومش باشد؟ خار بیماری در قلب جوانم مرا مجبور کرد که از آن گوشۀ تنهایی خودم بیرون بیایم تا دیوانه نشوم. تحقیق کردم و فهمیدم برای درمان چاقی نیاز به جراحی دارم. اما پولش را نداشتیم. تا جایی که به خاطر دارم ما هیچوقت پول هیچ کاری را نداشتیم. در تحقیقاتم فهمیدم که باید رژیم هم بگیرم، باید ورزش هم کنم، زمزمه حضوری شدن دانشگاه‌ها هم شروع شده بود و یکباره انگار تمام دنیایم داشت از هم می‌پاشید. جهان رؤیاهای نوجوانی‌ام به پایان می‌رسید و من آمادگی‌اش را نداشتم.

در همین دوران بود که دوستی‌ام با نیما شدت گرفت. ریشه دواند و تا اعماق وجودم پایین رفت. سوار ماشین می‌شدیم و می‌زدیم به کوه و کمر‌های کهگیلویه. زاگرس برایم خانه بود و در دامن خانه خودم را غرق می‌کردم. می‌خواستم آنقدر چرخ بزنم تا بمیرم. اوایل در این رانندگی‌ها با نیما زیاد حرف می‌زدم، خیلی زیاد. تقریباً هرچه را یاد گرفته بودم برایش شرح می‌دادم:

می‌گفتم راهکار مارکس اساساً شکست می‌خورد چون طبیعت بشری و بشریت طبیعی را برعکس فهمیده. برایش شرح می‌دادم چرا پست‌مدرنیسم ترهات اپیستومولژیکی‌ای بیش نیست، از تاریخ آمریکا و بریتانیا و برده‌داری و... و... و...

او هم با صبوری گوش می‌داد. مخالفت می‌کرد و با مخالفت‌هایش نظرات مرا دقیق‌تر می‌کرد و با موافقت‌هایش اعتمادبه‌نفسم را افزایش می‌داد. در آخر هم می‌گفتم که آیندۀ تاریکی پیش‌روی سلامتی من است و او در این مورد مخالفت می‌کرد و تا آخرش هم مخالف ماند. من اصرار داشتم که درمان نمی‌شوم و او شک نداشت که الکی نگرانم. الکی هم نگران بودم. بعد از مدتی در این مورد به توافق نرسیدیم ولی دیگر کمتر حرف زدیم. من در پی درمان خودم بودم و او در پی تسکین من. اما درمان و تسکین چند سالی با ما فاصله داشتند و تنها چیزی که در دسترس بود خیال آینده بود و درد الآن.

سوار لرموبیل (۲) می‌شدیم و می‌زدیم به دل کوه‌ها بلکه بتوانیم در هوای اثیری بالای زاگرس درمان غصه‌هایمان را پیدا کنیم. بعد از کلی گردش جاده خاکی یک دکل مخابراتی ما را مسحور کرد. جاده‌اش پر سنگلاخ بود با کج و معوج‌های فراوان. اما ما از جاده‌های پر چالۀ روستایی ابایی نداشتیم. بعد از باران که سنگلاخ راه را می‌بست، خودمان پارک می‌کردیم و سنگ‌های جاده را جمع می‌کردیم. وقتی خنکی قلۀ آن کوه را در تابستان نفس‌گیر کهگیلویه کشف کردیم تقریباً هر روز سوار می‌شدیم و بیست کیلومتر می‌کوبیدیم می‌رفتیم روی کوه تا فقط بنشینیم و حرف نزنیم. گاهی حرف می‌زدیم، اما در این زمان دیگر خیلی حرفی برایمان نمانده بود. آنقدر با هم وقت گذرانده بودیم که در طی یک اُسمز فکری تمام ایده‌هایمان بین دو ذهن پراکنده شده بودند. من زبان می‌دانستم و کمی باهوش‌تر بودم و کنجکاوتر، اما ایده‌هایم در مورد زندگی آنقدر با نیما شبیه بود که دیگر نمی‌دانستیم کدام ایده متعلق به کیست.

در میان یکی از همین عصرهای پر غصۀ ساکت بود که به نظرم نیما زیباترین عکس زندگی‌ام را گرفت. با یک گوشی سامسونگ قدیمی که لنزش کثیف بود. روی کوه سیاه نشسته بودم به افق نگاه می‌کردم. از من عکسی گرفت که از نظر من زیباترین عکس من است. چون عین ذات مرا نشان می‌دهد: موجودی چاق و کدر و سرخورده که در لاک خودش فرو رفته و در رؤیاهای خودش غرق شده است.

این روزها هم ساکن رؤیای آن دوران هستم: لاغر شده‌ام. ریاضی و برنامه‌نویسی را بسیار بیشتر می‌فهمم و اضطرابی که در وجودم رسوب کرده بود دیگر وجود ندارد. آنچه می‌خواستم آن چنان محقق شده است که حس می‌کنم هنوز بالای همان کوهم. نیما نشسته داخل ماشین و دارد گوشی خودش را چک می‌کند تا ببیند کدام آهنگ چاووشی را بعد از این یکی پخش کند و من هم روی همان سنگی که لرها رویش نوشته‌اند «منطقه نظامی» دراز کشیده‌ام و دارم به آرزوهایم فکر می‌کنم.

به این که روزی لاغر می‌شوم، جز انگلیسی، عربی هم یاد می‌گیرم، ریاضی و برنامه‌نویسی‌ام آنقدر خوب می‌شود که بتوانم برای بچه‌های مهندسی و علوم پایه پز بدهم. کافی است نیما آهنگ چاووشی را قطع کند تا از این خواب بیدار شوم، اما نیما قصد پایان دادن به این رؤیا را ندارد و من در زاگرس باقی مانده‌ام روی همین سنگ. در این رؤیا هم هیچ رؤیای دیگری ندارم. از همان که هست راضی‌ام و بیشتر از آن نمی‌خواهم.


-اوس احمدرضا عظیمی کهنابی
–––––––––––––––––––––
۱. یک مدیتیشن از سم هریس
Break glass in case of emergency

۲. پدر من یک پژو ۴۰۵ ساخت ۸۹ دارد که من آن را همراه نیما در کوه و کمرهایی برده‌ام که خر نمی‌رود! و به دلیل همین نستوه بودن و استحکام این ماشین آن را Lor-mobile می‌نامم. یعنی اتوموبیل یک لر :))

پی‌نوشت: در ادامه برخی از آهنگ‌های چاووشی که نیما دوست دارد را ارسال می‌کنم.