→ همه نوشته‌ها

پایانِ آغاز

پایانِ آغاز

هوای شیراز به شکل آزاردهنده‌ای خوب است. باد می‌آید، سر ظهر زیاد گرم نمی‌شود، می‌خواهم از تندی آفتاب شکایت کنم اما یک ابر بزرگ می‌آید و سایۀ خودش را روی این شهر آفت‌زده می‌گستراند. در شیرازم اما دلم برای شیراز تنگ است. دفعه قبل که این احساس دل‌تنگی برای همینجا را حس کردم در حال تجربۀ پایانِ پایانِ کودکی‌ام بودم و این بار در حال زندگی پایانِ آغازِ بزرگسالی‌ام. در زمان پایان پایان زیاد رؤیا داشتم اما الآن غرق در هیچ رؤیایی نیستم. آینده‌ام هراس‌آور و هیجان‌انگیز است. بزرگسال شده‌ام. به زودی زن می‌گیرم؛ به زودی پدر می‌شوم؛ سر کار می‌روم؛ مسئولیت‌ها یکی پس از دیگری بر دوشم قرار می‌گیرند و یکباره به خودم می‌آیم و می‌بینم که دلم بیشتر از الآن برای الآن تنگ است.

وقتی از پنجرۀ خوابگاه بیرون را نگاه می‌کنم و شیراز را می‌بینم دلم برایش تنگ می‌شود. برای وقتی که در دانشکده ماهی را بوسیدم، وقتی در ارم پل‌پلی را بغل کردم، وقتی سوار اوتوبوس با مینگو صحبت کردم و وقتی عریچارد آمد و از من و مادرم عکس گرفت و بسیار خاطرات تلخ دیگر... خود این خاطرات تلخ نیستند، اما تمام افرادی که ذکر کردم دیگر مرا دوست خودشان نمی‌دانند. من دوست‌شان دارم، اما آنها به من پشت کرده‌اند. به همین دلیل لحظات خوبی که با آنها ساخته‌ام طعم گس جدایی می‌دهند. خاطرات شیرین با انسان‌های شیرین هم زیاد دارم، از شب‌بیداری بیهوده و قارچ خوردن گرفته تا صحبت‌های زیبای اساتید سر کلاس و درس‌های جذابی که لابه‌لای همین بلوک‌های سیمانی یاد گرفته‌ام... دلم برای تمام این‌ها تنگ است، برای آنها که خیانت کرده‌اند و آنها که وفادار مانده‌اند، برای خاطرات دردناک و خاطرات لذت‌بخش و برای تمام موفقیت‌ها و شکست‌هایی که در این چند سال برایم اتفاق افتاد.

لکن در بطن تمام این خاطرات، چیزی که بیش از همه چیز برایش دل‌تنگم چیزی است که اصلاً آن را به خاطر ندارم. در علوم اعصاب می‌گویند انسان چیزی را به خاطرش نمی‌سپارد مگر اینکه بار احساسی زیادی داشته باشد یا جدید باشد، یا عجیب باشد... به همین خاطر بوسۀ ماهی و بغل پل‌پلی و بی‌محلی مینگو در خاطرم هست، اما صدها بار غذا خوردن در سلف کشاورزی را فراموش کرده‌ام. از هزاران قدمی که در دانشگاه برداشته‌ام شاید از صدتای آنها خاطره داشته باشم. مغز ما آفریده نشده که لحظات آرامش‌بخش و سعید را به خاطر بسپارد، اما من دلم دقیقاً برای همین لحظات معمولیِ فراموش شدنی تنگ است و از بین لحظات معمولی، دلم مخصوصاً برای لحظاتی که در اتاق دیوانه‌ام در باجگاه به سر کردم تنگ است.

دانشگاه شیراز مؤسسۀ دراندشتی است. دانشکده کشاورزی و دامپزشکی‌اش بیست کیلومتر بیرون از شهر شیراز در شهر باجگاه ساخته شده‌اند و برای دانشجویان این رشته‌ها همانجا هم خوابگاه ساخته‌اند. چون این خوابگاه‌ها بیرون از شهراند حتی دانشجویان کشاورزی و دامپزشکی هم استقبالی از آنها نمی‌کنند. با وجود اینکه اتاق‌هایشان بزرگ‌تر است، با وجود اینکه هوایش بهتر است، با وجود اینکه غذایش بهتر است، کسی راضی نمی‌شود خیابان ارم و بلوار دانشجو را برای حال بهتر ول کند و برود ساکن دهات شود. اما من با رغبت رفتم. همین که فهمیدم اتاق یک‌نفره می‌دهند، همین که دیدم غذایش خوشمزه است، ول کردم و رفتم. بچه‌ها گفتند اوسا آخرین اوتوبوس ساعت ۹ می‌رود، اگر شب تا دیروقت بیرون بمانی چه می‌کنی؟
-کاکا من هر شب ساعت ۸ می‌خوابم! کدام شب تا ساعت ۱۰ بیرون بودم که حالا دهاتی بودن بخواهد از عیش و نوشم بکاهد!؟ رفتم باجگاه و ساکن اتاقی شدم به بزرگی تمام دنیا و دلم بی‌نهایت برایش تنگ است.

در همان اتاق بود که وقتی از پل‌پلی جدا شدم یا نرگس مرا حذف کرد نشستم و غصه خوردم. در همان اتاق بود که قارچ خوردم. اما راستش دلم برای این لحظات مهم تنگ نیست. دلم تنگ است برای احساس آرامشی که در آن اتاق حس می‌کردم. برای هوای خوبش دم صبح و برای تمام آن لحظاتی که در آن مشغول خواندن کتاب یا شنیدن پادکست بودم و تقریباً همه را فراموش کرده‌ام. مهم نیست که چیزی از آن لحظات را به خاطر ندارم، می‌دانم شادترین لحظات زندگی‌ام همان بودند و دلم برایشان تنگ است.

الان هم وقتی در این دانشگاه راه می‌روم، در ارم حرکت می‌کنم، وقتی چشمم به مفتح می‌افتد، دلم نمی‌خواهد پلک بزنم. دوست دارم تند تند بروم و در شیراز چرخ بزنم. بروم حرم، سعدیه، حافظیه، بروم مسجد وکیل، یادواره شهداء و قبر مرتاض علی. بروم هرجایی که نرفته‌ام و ببینم هرچه از شیراز ندیده‌ام. دوست دارم تمام شهر را بکوبم، در آب حل کنم و سر بکشم. اما از طرفی هم این تقلاء برای ساختن خاطرات جدید و اضافی را مبتذل می‌دانم. حس می‌کنم بهتر است قبول کنم که شیراز تمام شده است. مثل همیشه بروم درسم را بخوانم و بگذارم که این لحظات هم با آرامش فراموش شوند.

-اوس احمدرضا عظیمی کُهنابی