آخرین مسلمان
آخرین مسلمان
پیشنویس: با لهجۀ عربی بخوانید
خیلی سال پیش، قبل انقلاب بود که دم دم غروب شیخ سوار یک تویوتا دو هزار آمد سه کارتن تمام متاع داد به غلامحسین و گفت فیالفور برساند به من. من هم که گرفتمشان سوار اسب شدم و تاختم تا شادگان. بدون بسمالله سه تا گاومیش سر بریدیم و متاع را لابهلای لش حیوانات قایم کردیم، بعد همه را گذاشتیم پشت ماشین و راه افتادیم سمت کرمانشاه.
غلامحسین وقتی کنار جاده ایستادیم که نماز ظهر بخوانیم فقط دو رکعت خواند، نماز خودم را شکستم تا بزنم پسکلهاش و گفتم برای حرام آمدهایم، نماز کامل است. تا کرمانشاه از جادههای پرت و پلا میرفتیم و نماز کامل میخواندیم و خوراک جز نان و ماست و خیار چیزی نمیخوردیم.
به کرمانشاه که رسیدیم رفتم پیش خریدار و لش باد کردۀ گاومیشها را انداختم جلویشان. گفتند فلان میزان از مبلغ کم میکنیم قرار نبود وسیله را اینجوری به ما برسانید، حملونقلتان ضعیف است. به سورانی هم با رفقای خودش حرف میزد و تیکه میپراند و میخندید. کلمهای نگفتم فقط لنگ یکی از گاومیشها را گرفتم و فارسی به غلامحسین گفتم گاومیشها را بگذارد داخل ماشین. مشتری جلویمان را خواست بگیرد، گفتم یک ریال کمتر از آنچه با شیخ تا کردهاید به من بدهی من کل بار را برمیگردانم خوزستان و خودت میدانی. طرف هم با عصبانیت سورانی حرف زد و کیف پر از پولی را داد به دستم. من هم نشستم روی یکی از گاومیشها و ورق به ورق اسکناسها را شماردم و وقتی مطمئن شدم قیمت درست را داده است بدون خداحافظی سوار ماشین شدم و با غلامحسین برگشتیم سمت خوزستان.
میگفتند حکومت دارد عوض میشود، شاه میخواهد از ایران برود. میگفتند اسلام قرار است حاکم شود و بساط این غربیها را جمع کند و فساد و تباهی را از این مملکت بردارد. شریکم در قاچاق جعفر بود. لر بود از مسجد سلیمان. میگفت حکومت قرار است عوض شود چون لر نخستوزیر شده. میگفت «صمصامالسلطنه شد نخست وزیر احمدشاه، نسل قاجار برافتاد، مصدق شد نخستوزیر مشروطه، اساس مشروطه برچیده شد، حالا بختیار شده علمدار سلطنت، شک نکن که پرچمش را به زیر میکشند. حتی خاندان صفوی هم واقعاً قلع و قم نشد تا وقتی که زندیه روی کار نیامد. نمیگذارند لر در این مملکت پا بگیرد آقا جان. از همان زمان آریوبرزن تا کریم خان و امروز شاپور بختیار، چون لر به منصب برسد هرچه آخوند و انگلیسی و فارس و شمالی و ترک و افغان است دست به دست هم میدهند که لر را زمین بزنند.»
من که از این چیزها سر در نمیآوردم. هنوز هم در نمیآورم. از نظر من ربطی به حکومت ندارد، مشکل مردماند. مردم از خدا بریدهاند و به دنیا نرسیدهاند. جوری که اذاعه (۱) میگوید فرنگیها هرچند از خدا دور شدهاند، لااقل دنیایی برای خودشان دست و پا کردهاند؛ اما ما چه!؟ از خدا بریدهایم و هر روز فلاکتمان بیشتر میشود. مردم نه روزه میگیرند، نه نمازی میخوانند نه کسی اهتمامی به شریعت دارند، هیچ که هیچ.
گاهی لب کارون مینشینم و حس میکنم که من از نسل شکست خوردهترین قوم تاریخم. اگر هزار سال پیش به دنیا میآمدم میشدم یکی از ایرانیانی که در قادسیه به اعراب باختند. البته کشته نمیشدم، زنده میماندم تا آخرین زرتشتی باورمندی باشم که در سواد (۲) ساکن است و سقوط و انحطاط نهایی ثقافه (۳) و تمدن خودش را میبیند. امروز هم تکلیفم مشخص است، آخرین مسلمان عربزبانی هستم که در ایران است تا انقلاب و جنگ و مرگ را ببیند و نمیرد، زنده بماند تا انحطاط و سقوط تمدن خودش را زندگی کند. همان موقعها دو سه روز قبل از اینکه شاه برود شیخ آمد به دیدنم. حرف از دنیای جدید میزد. انگار غلامحسین به گوشش رسانده بود که زده بودم پس کلهاش و گفتم که نمازت را کامل بخوان. اصرار داشت که کاری که ما میکنیم حرام نیست. میگفتم یا شیخ، من سواد چندانی ندارم، اما اگر شما واقعاً باور این داشته باشی مرتد شدهای. فرق است بین عصیان عملی و عصیان التزامی. (۴) میگفت نه، الا و بلا که خرید و فروش مواد و مشروب و اسحله بین مسلمانان در این دور و زمان حرام نیست. من هم یکی دو بار گفتم که «حرام محمد حرام الی الأبد» اما همین که دیدم شیخ وقعی نمیگذارد دیگر بحثی نکردم. سکوت کردم و گذاشتم خوب بزند و خودش را ضربهفنی کند و بگوید «اگر هم ما نکنیم یکی دیگر میکند که همین اعتقادات را هم ندارد.» و من هم فقط به نرمی خواندم «أَلَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُوا فِيهَا»؟ و بلند شدم و گفتم شیخ این حرفها را ول کن، نگران من هم نباش، بگذار نمازم را بخوانم، هر وقت هم باری داشته باشی میبرم، اما از من نخواه که آنچه که جلوی چشم خودم هست را انکار کنم.
چیزی که آن روز جلوی چشمم بود و آن را انکار میکردم دقیقاً همان آیه بود: زمین خدا دیگر وسیع نبود که در آن مهاجرت کنیم... به کجا برویم؟ کدام سفر در مکان مسلمانی مثل مرا میرساند به جایی که در آن عقایدم محقون (۵) باشند!؟ من نیازمند سفر در زمان بودم. نیاز داشتم برگردم به صدراسلام و رکاب به رکاب سعد و خالد به جنگ کفّار بروم؛ اما سرنوشت من این بود که همیشه کاپیتان تیم بازنده باشم، حتی اگر آرزویم این باشد که روی نیمکت تیم برنده بنشینم.
بعد از انقلاب ماجراهای فراوانی داشتم، آن اوایل که شیخ فرار کرد و رفت کویت که از کمیته آمدند ما را کت بسته بردند شیراز نشاندند جلوی خلخالی... اما وقتی دیدند که واقعاً مقیّد هستیم خودمان را جذب سپاه کردند و فرستادند خوزستان. دهۀ جنگ خوب بود. دهۀ هفتاد هم بد نبود، اما بعد از آن مشخص شد که دیگر شمل اسلام از هم پاشیده است. راه نجاتی هم نمیبینم...
چندی پیش وسط ماه رمضان رفته بودم کتابخانه دانشگاه تهران، دیدم که ظهر ماه رمضان وسط راهرو سفره انداختهاند و دارند غذا میخورند. با عصیان التزامی هم ملچ و ملوچ میکنند و منِ پاسدار و روحیانیون حاضر هم میترسیدیم که چیزی بهشان بگوییم. جنگ نابرابریست و ما یقیناً شکست میخوریم؛ چون که تمام چماقهای دنیا نمیتوانند آن دهانها را خورد کنند، اما هر لقمهای که آنها میخورند هزاران گردن مسلمان را میشکند.
-اوس احمدرضا عظیمی کُهنابی
۱. رادیو
۲. عراق امروزی را در زمان قدیم به خاطر خاک سیاه و حاصلخیزی که داشت «سواد» صدا میزدند.
۳. فرهنگ
۴. عصیان عملی یعنی کسی وجوب امر مثل نماز را قبول داشته باشد، اما به آن عمل نکند. چنین کسی سزاوار شماتت هست، اما عصیانش درجۀ کمتری دارد. عصیان التزامی یعنی کسی حتی وجوب فریضه دینی مثل نماز را هم قبول نکند. چنین کسی دیگر اصلاً مسلمان نیست، چون ضروریات دین را انکار کرده است.
۵. محقون: محترم، مورد حفاظت
پیشنویس: با لهجۀ عربی بخوانید
خیلی سال پیش، قبل انقلاب بود که دم دم غروب شیخ سوار یک تویوتا دو هزار آمد سه کارتن تمام متاع داد به غلامحسین و گفت فیالفور برساند به من. من هم که گرفتمشان سوار اسب شدم و تاختم تا شادگان. بدون بسمالله سه تا گاومیش سر بریدیم و متاع را لابهلای لش حیوانات قایم کردیم، بعد همه را گذاشتیم پشت ماشین و راه افتادیم سمت کرمانشاه.
غلامحسین وقتی کنار جاده ایستادیم که نماز ظهر بخوانیم فقط دو رکعت خواند، نماز خودم را شکستم تا بزنم پسکلهاش و گفتم برای حرام آمدهایم، نماز کامل است. تا کرمانشاه از جادههای پرت و پلا میرفتیم و نماز کامل میخواندیم و خوراک جز نان و ماست و خیار چیزی نمیخوردیم.
به کرمانشاه که رسیدیم رفتم پیش خریدار و لش باد کردۀ گاومیشها را انداختم جلویشان. گفتند فلان میزان از مبلغ کم میکنیم قرار نبود وسیله را اینجوری به ما برسانید، حملونقلتان ضعیف است. به سورانی هم با رفقای خودش حرف میزد و تیکه میپراند و میخندید. کلمهای نگفتم فقط لنگ یکی از گاومیشها را گرفتم و فارسی به غلامحسین گفتم گاومیشها را بگذارد داخل ماشین. مشتری جلویمان را خواست بگیرد، گفتم یک ریال کمتر از آنچه با شیخ تا کردهاید به من بدهی من کل بار را برمیگردانم خوزستان و خودت میدانی. طرف هم با عصبانیت سورانی حرف زد و کیف پر از پولی را داد به دستم. من هم نشستم روی یکی از گاومیشها و ورق به ورق اسکناسها را شماردم و وقتی مطمئن شدم قیمت درست را داده است بدون خداحافظی سوار ماشین شدم و با غلامحسین برگشتیم سمت خوزستان.
میگفتند حکومت دارد عوض میشود، شاه میخواهد از ایران برود. میگفتند اسلام قرار است حاکم شود و بساط این غربیها را جمع کند و فساد و تباهی را از این مملکت بردارد. شریکم در قاچاق جعفر بود. لر بود از مسجد سلیمان. میگفت حکومت قرار است عوض شود چون لر نخستوزیر شده. میگفت «صمصامالسلطنه شد نخست وزیر احمدشاه، نسل قاجار برافتاد، مصدق شد نخستوزیر مشروطه، اساس مشروطه برچیده شد، حالا بختیار شده علمدار سلطنت، شک نکن که پرچمش را به زیر میکشند. حتی خاندان صفوی هم واقعاً قلع و قم نشد تا وقتی که زندیه روی کار نیامد. نمیگذارند لر در این مملکت پا بگیرد آقا جان. از همان زمان آریوبرزن تا کریم خان و امروز شاپور بختیار، چون لر به منصب برسد هرچه آخوند و انگلیسی و فارس و شمالی و ترک و افغان است دست به دست هم میدهند که لر را زمین بزنند.»
من که از این چیزها سر در نمیآوردم. هنوز هم در نمیآورم. از نظر من ربطی به حکومت ندارد، مشکل مردماند. مردم از خدا بریدهاند و به دنیا نرسیدهاند. جوری که اذاعه (۱) میگوید فرنگیها هرچند از خدا دور شدهاند، لااقل دنیایی برای خودشان دست و پا کردهاند؛ اما ما چه!؟ از خدا بریدهایم و هر روز فلاکتمان بیشتر میشود. مردم نه روزه میگیرند، نه نمازی میخوانند نه کسی اهتمامی به شریعت دارند، هیچ که هیچ.
گاهی لب کارون مینشینم و حس میکنم که من از نسل شکست خوردهترین قوم تاریخم. اگر هزار سال پیش به دنیا میآمدم میشدم یکی از ایرانیانی که در قادسیه به اعراب باختند. البته کشته نمیشدم، زنده میماندم تا آخرین زرتشتی باورمندی باشم که در سواد (۲) ساکن است و سقوط و انحطاط نهایی ثقافه (۳) و تمدن خودش را میبیند. امروز هم تکلیفم مشخص است، آخرین مسلمان عربزبانی هستم که در ایران است تا انقلاب و جنگ و مرگ را ببیند و نمیرد، زنده بماند تا انحطاط و سقوط تمدن خودش را زندگی کند. همان موقعها دو سه روز قبل از اینکه شاه برود شیخ آمد به دیدنم. حرف از دنیای جدید میزد. انگار غلامحسین به گوشش رسانده بود که زده بودم پس کلهاش و گفتم که نمازت را کامل بخوان. اصرار داشت که کاری که ما میکنیم حرام نیست. میگفتم یا شیخ، من سواد چندانی ندارم، اما اگر شما واقعاً باور این داشته باشی مرتد شدهای. فرق است بین عصیان عملی و عصیان التزامی. (۴) میگفت نه، الا و بلا که خرید و فروش مواد و مشروب و اسحله بین مسلمانان در این دور و زمان حرام نیست. من هم یکی دو بار گفتم که «حرام محمد حرام الی الأبد» اما همین که دیدم شیخ وقعی نمیگذارد دیگر بحثی نکردم. سکوت کردم و گذاشتم خوب بزند و خودش را ضربهفنی کند و بگوید «اگر هم ما نکنیم یکی دیگر میکند که همین اعتقادات را هم ندارد.» و من هم فقط به نرمی خواندم «أَلَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُوا فِيهَا»؟ و بلند شدم و گفتم شیخ این حرفها را ول کن، نگران من هم نباش، بگذار نمازم را بخوانم، هر وقت هم باری داشته باشی میبرم، اما از من نخواه که آنچه که جلوی چشم خودم هست را انکار کنم.
چیزی که آن روز جلوی چشمم بود و آن را انکار میکردم دقیقاً همان آیه بود: زمین خدا دیگر وسیع نبود که در آن مهاجرت کنیم... به کجا برویم؟ کدام سفر در مکان مسلمانی مثل مرا میرساند به جایی که در آن عقایدم محقون (۵) باشند!؟ من نیازمند سفر در زمان بودم. نیاز داشتم برگردم به صدراسلام و رکاب به رکاب سعد و خالد به جنگ کفّار بروم؛ اما سرنوشت من این بود که همیشه کاپیتان تیم بازنده باشم، حتی اگر آرزویم این باشد که روی نیمکت تیم برنده بنشینم.
بعد از انقلاب ماجراهای فراوانی داشتم، آن اوایل که شیخ فرار کرد و رفت کویت که از کمیته آمدند ما را کت بسته بردند شیراز نشاندند جلوی خلخالی... اما وقتی دیدند که واقعاً مقیّد هستیم خودمان را جذب سپاه کردند و فرستادند خوزستان. دهۀ جنگ خوب بود. دهۀ هفتاد هم بد نبود، اما بعد از آن مشخص شد که دیگر شمل اسلام از هم پاشیده است. راه نجاتی هم نمیبینم...
چندی پیش وسط ماه رمضان رفته بودم کتابخانه دانشگاه تهران، دیدم که ظهر ماه رمضان وسط راهرو سفره انداختهاند و دارند غذا میخورند. با عصیان التزامی هم ملچ و ملوچ میکنند و منِ پاسدار و روحیانیون حاضر هم میترسیدیم که چیزی بهشان بگوییم. جنگ نابرابریست و ما یقیناً شکست میخوریم؛ چون که تمام چماقهای دنیا نمیتوانند آن دهانها را خورد کنند، اما هر لقمهای که آنها میخورند هزاران گردن مسلمان را میشکند.
-اوس احمدرضا عظیمی کُهنابی
۱. رادیو
۲. عراق امروزی را در زمان قدیم به خاطر خاک سیاه و حاصلخیزی که داشت «سواد» صدا میزدند.
۳. فرهنگ
۴. عصیان عملی یعنی کسی وجوب امر مثل نماز را قبول داشته باشد، اما به آن عمل نکند. چنین کسی سزاوار شماتت هست، اما عصیانش درجۀ کمتری دارد. عصیان التزامی یعنی کسی حتی وجوب فریضه دینی مثل نماز را هم قبول نکند. چنین کسی دیگر اصلاً مسلمان نیست، چون ضروریات دین را انکار کرده است.
۵. محقون: محترم، مورد حفاظت
