فکر وسیلۀ حل مسئله است اما در بسیاری مواقع فکرِ بیشتر باعث نمیشود که ما مسئ…
فکر وسیلۀ حل مسئله است اما در بسیاری مواقع فکرِ بیشتر باعث نمیشود که ما مسئله را بهتر یا سریعتر حل کنیم. اتفاقاً بیشتر فکر کردن در خیلی از وضعیتها خود تبدیل به معضلی میشود که نیاز به حل کردن دارد. اکثر مواقع بهترین پاسخ یک مسئله سادهترین پاسخ آن است و کشف این پاسخ نیازمند تفکر بسیار نیست. برای مثال در آن شب بارانی وقتی دوستم خبر هولناک گم شدن لپتاپ را به من داد، مشخص بود که بهترین گزینۀ من برگشتن به سمت دانشگاه است، به سمت آخرین مکانی که لپتاپ در آن رؤیت شد تا ببینیم آیا میشود آن را بازیافت یا نه. همین. تمام شد. هیچ فکر دیگری لازم نیست. الان زمان این نیست که مشخص کنیم آیا من مقصر گم شدن لپتاپ هستم یا دوستم، الآن وقت آن نیست که فکر کنم اگر لپتاپ گم شود باید چکار کنم، الآن وقت آن نیست که به این فکر کنم پروژههایم که روی لپتاپ نیمهکاره مانده بود را چگونه بازیابی کنم. الآن وظیفۀ من این است بدون عجله، بدون زیرپا گذاشتن قوانین راهنمایی و رانندگی و با خیال آسوده و آرامش خودم را برسانم دانشگاه و آنجا هم خودم به جستجو بپردازم، هم مسئولان حراست دانشگاه را مطلع کنم تا در این مهم به من کمک کنند.
غریضۀ ما به هیچ وجه از این منطق پیروی نمیکند: وسوسه برای فکر کردن در مورد اینکه اگر لپتاپ پیدا نشود چقدر زندگیام دشوارتر میشود و میل به شماتت کردن خودم و دوستم بابت گمشدن لپتاپ بسیار بالا بود. اما بعد از سالها مراقبه و تمرین ذهنی در این مواقع خوب میتوانم ذهن خودم را کنترل کنم تا در این افکار واهی غرق نشود. در مسیر صدای پادکست را بلند کردم و گوش دادم به داستان جنگ جهانی دوم و با خودم فکر کردم «چند درصد از مردم چین که زیر یوغ ژاپنیها فلاکت میکشیدند حاضر بودند جای من باشند؟ آیا براستی تمام آنها ترجیح نمیدانند یک دانشجوی سلامت اهل ایران باشند که بزرگترین دغدغهاش گم شدن لپتاپش باشد؟»
دن کارلین توضیح میداد که ارتش ژاپن هنگام فتح نانکینگ دستوری مبتنی بر «چینیها را قتلعام کنید» نداشت. اما یک دستور به شدت اعمال میشد: «هیچکس را به اسارت نگیرید.» توضیح هم داده بود که ژاپن منابع و توانایی نگهداری از آن همه اسیر چینی را نداشت. حملۀ ژاپن به چین مثل این بود که شغالی به تنهایی بخواهد فیلی را بخورد. به خودم گفتم: چه زندگی وحشتناکی؛ لشکر دشمن سربرسد و هیچ اسیری نگیرد. گزینههای انسان این است که فرار کند و در بحبحۀ عقبنشینی یخ بزند. و یا بماند تا لشکریان دشمن سربرسد و به او و آشنایانش تجاوز کنند و سرش را ببرند.
لکن برای اینکه قدردان این دغدغۀ پیشپاافتادۀ خودم باشم نیازی نیست که تاریخ چین را مطالعه کنم. چرا این همه راه دور بروم؟ حال خودم همین چندسال پیش را به یاد نمیآورم؟ وقتی چاق و زشت و بیمار بودم!؟ به یاد دارم که روزی نشستم و در دفتر خاطراتم دلیل اکثریت غصههایم را احصاء کردم و نوشتم: اکثر بدبختیهای من از گرسنگی گرفته تا انزوا ریشه در چاقی دارند. اگر چاقی را حل کنم، اکثر مشکلاتم حل میشوند. و الآن، سالهاست که دیگر چاق نیستم و در عین لاغری سوار ماشین خودم با تیپ دامادیام دارم به سمت دانشگاه پرطمطراقم حرکت میکنم تا لپتاپ خودم را پیدا کنم. نگران چه باشم؟ چرا مسرور و قدردان نباشم؟ آیا واقعیت این نیست که اکثر مشکلات من حل شدهاند؟ پذیرفته است که به جای شکرگذاری ناسپاس و خشمگین باشم!؟ با خودم فکر کردم بدترین نتیجۀ ممکن برای امشب گم شدن همیشگی لپتاپ است. اگر دیگر نتوانم لپتاپ را پیدا کنم بسیاری از امور زندگیام مختل میشود. لحظهای وسوسه شدم که فکر کنم به اینکه دقیقاً چه کارهایی انجام نمیشوند، چه کارهایی عقب میافتند و چقدر جبران کردن این ضرر برایم دشوار است. اما زود به خودم یادآوری کردم که هیچکدام از این افکار سودی به حال من ندارند. تمام این مشکلات را زمانی که پیش بیایند میشود حل کرد و نیازی نیست از الآن من نگران این باشم که هفتۀ بعد کجا جزوه بنویسم. چیزی که الآن مهم است، این است که برگردم دانشگاه. از طرفی، لحظهای فکر کردم به اینکه چقدر خوب میشود اگر لپتاپ پیدا شود. البته تماماً خوب نیست. بالاخره چند ساعت از وقتم تلف شد، دوستم هم کلی نگران شد. اما براستی زندگی به دلیل این لحظات پر استرس ارزشمند است یا علی رغم وجود آنها؟ با خودم فکر کردم اگر لپتاپ پیدا شود ضرر چندانی نکردهام. اتفاقاً خرسند خواهم بود از اینکه برای این چند ساعت لپتاپ را گم کردم. چند ساعت از عمر خودم را از دست دادم؛ اما در عوض فرصت خوبی برایم محیا شد که در آن رواقی بودن را تمرین کنم. تا به خودم آموزش دهم که بیش از حد لازم فکر نکنم و برای مشقات خیالی غصه نخورم. کسی چه میداند شاید اگر لپتاپ پیدا شد به همین بهانه زنگ زدم به حاج خانم و کمی هم از این جهت مسرور شدم.
درگیر این افکار رواقی بودم که دوستم مکرر پیام میداد. از اینکه فراموش کرده بود لپتاپ مرا با خودش بیاورد احساس گناه میکرد. با وجود اینکه به او گفته بودم نمیخواهد برگردد دانشگاه در مترو خطش را عوض کرده بود و داشت میتاخت سمت دانشگاه. از پیامهایش مشخص بود که مشوش است. دوست داشتم با او حرف بزنم و بگویم که نگران نباشد. زندگی دار خسارات است. یک لپتاپ و کیف ارزش غصه خوردن را ندارد. از آن مهمتر هنوز لحظۀ غصه خوردن نرسیده. نباید برای مشقتی که هنوز پیش نیامده غصه بخوریم. اگر مشخص شد که لپتاپ را از دست دادهایم همان موقع برایش سوگواری میکنیم. ولی پشت ماشین بودم و نمیشد که جوابش را بدهم. وقتی دیدم که مصّر است که برگردد دیگر اصرار نکردم. چون او سوار مترو بود و اوتوبانهای وسط شهر شلوغ بودند زودتر از من رسید دانشگاه، لپتاپ را پیدا کرد و زنگ زد به من:«لپتاپت رو پیدا کردم.» از صدایش شادی و شعف میبارید و به علاوۀ کمی استرس و فشار.
جا خورد از این که من خیلی ابراز خوشحالی نکردم. احتمالاً چون آرام بودم فکر میکرد که از دست او شاکی هستم. پرسید «کی میرسی دانشگاه؟» گفتم «پنج دقیقه دیگه میرسم.» وقتی رسیدم جلوی دانشگاه آشفته و نگران بود. به من گفت خودش لپتاپ را چک کرده حالا من چک کنم ببینم باقی وسایل سر جای خودشان هستند یا نه. من هم با آرامش گفتم نیازی به چک کردن نیست، ولی اصرار کرد که چک کن تا مطمئن شوی. من هم سرسری چک کردم و کیف را گذاشتم روی صندلی عقب. در این حالات معمولاً از من میپرسند «چرا نگران نیستی تو؟» و من همیشه پاسخ میدهم «اگر من نگران باشم کمکی به حل شدن مشکل میکند؟» به دوستم هم همین را گفتم. خندیدیم و به او گفتم اصلاً نگران نباشد، از دستش شاکی نیستم. اما چون حرف به اندازۀ عمل مؤثر نیست تصمیم گرفتم برسانمش خوابگاه تا از دلش در بیاورم. در مسیر برایش همین چیزها را گفتم. با خیلی چیزهای دیگر، برایش گفتم که من نه این لپتاپ را خریدهام نه کیفی که لپتاپ در آن است. لپتاپ را یکی از دوستان عزیز فیسبوک خریده است و کیف را یکی دیگر از دوستان عزیز فیسبوکی. گفتم که من در این جور مواقع غمگین و آشفته نمیشوم و توضیح دادم چرا و چگونه. به او از رواقی بودن گفتم، فراموش کردم که بگویم زادگاه من رواق است، اما گفتم شایستۀ یک رواقی نیست که صرفاً از ترس از دست دادن لپتاپش آرامش خودش را از دست بدهد. برایش گفتم که قارچ خوردهام و نه تنها لپتاپ، بلکه اگر او کلیه چپ مرا هم گم کند باز هم ارزشش را ندارد که غصه بخورد و غمگین باشد. دنیا جای این خسارات است و ما نباید اجازه بدهیم اتفاقاتی که برای ما پیش میآیند باعث شوند که ما غیرعقلانی رفتار کنیم.
رایان هالیدی میگوید رواقی بودن چیزی نیست جز همین کنترل داشتن. رواقی خوب کسی که مشخص کند چه اموری تحت کنترل او هستند و چه اموری از سیطرۀ قدرت او خارج. بعد هم تمام تلاش خودش را بکند تا در اموری که میتواند کنترل کند با شجاعت و عدالت و انضباط رفتار کند و اموری که از کنترل او خارجاند را با صبر و قدردانی قبول کند.
وقتی دوستم را رساندم به خوابگاه دخترانۀ نزدیک میدان ولیعصر مسیر بازگشت از ولیعصر تا گیشا پرترافیک بود و از این فرصت استفاده کردم که با حاج خانم تماس بگیرم و برای او تعریف کنم و قبل خواب دو ساعتی (هرچند پشت تلفن) با او وقت بگذرانم.
در کل این گم شدن لپتاپ، از بهترین اتفاقاتی بود که در تهران برای من افتاد. عذاب این واقعه شاید حدود سی دقیقه حاضر بود. اما مکالمات زیبایی که در اثر آن شکل گرفت و حتی همین متن بدون تحمل آن درد نیمساعته ممکن نبودند. پس ارزشش را داشت. تا هست از این غصهها باشد. از غصههایی که میآیند و زندگی را بارور میکنند و میروند. غصههایی که خم میکنند اما نمیشکنند، میکِشند اما پاره نمیکنند، مینوازند اما نمیکوبند. غصههایی که رنگ سیاه به زندگی میپاشند تا روشنیها بیشتر دیده شوند.
-اوس احمدرضا عظیمی کُهنابی
–––––––––––––––––––
۱. محضن، محل حضانت، جایی که فرد در آن بزرگ میشود.
۲. رواقیون دستهای از متفکرین رومی و یونانی هستند که عقاید زاهدانه و عقلانیای را تبلیغ میکردند.
۳. که مکرر هم اتفاق میافتد و در این متن به آن اشاره کردهام.
پینوشت: این متن خیلی طولانیتر از آن چیزی شد که مورد پسند و مقصود من است. لکن متأسفانه وقت و توانایی ادیت کردن و موجز کردن آن را ندارم. از هرکسی که تمام این متن دراز را خواند و توسط تکرار مکررات آن آزرده شد عذرخواهی میکنم. هرکس هم متن را سرسری خواند حق دارد، من هم بودم سرسری میخواندم.
غریضۀ ما به هیچ وجه از این منطق پیروی نمیکند: وسوسه برای فکر کردن در مورد اینکه اگر لپتاپ پیدا نشود چقدر زندگیام دشوارتر میشود و میل به شماتت کردن خودم و دوستم بابت گمشدن لپتاپ بسیار بالا بود. اما بعد از سالها مراقبه و تمرین ذهنی در این مواقع خوب میتوانم ذهن خودم را کنترل کنم تا در این افکار واهی غرق نشود. در مسیر صدای پادکست را بلند کردم و گوش دادم به داستان جنگ جهانی دوم و با خودم فکر کردم «چند درصد از مردم چین که زیر یوغ ژاپنیها فلاکت میکشیدند حاضر بودند جای من باشند؟ آیا براستی تمام آنها ترجیح نمیدانند یک دانشجوی سلامت اهل ایران باشند که بزرگترین دغدغهاش گم شدن لپتاپش باشد؟»
دن کارلین توضیح میداد که ارتش ژاپن هنگام فتح نانکینگ دستوری مبتنی بر «چینیها را قتلعام کنید» نداشت. اما یک دستور به شدت اعمال میشد: «هیچکس را به اسارت نگیرید.» توضیح هم داده بود که ژاپن منابع و توانایی نگهداری از آن همه اسیر چینی را نداشت. حملۀ ژاپن به چین مثل این بود که شغالی به تنهایی بخواهد فیلی را بخورد. به خودم گفتم: چه زندگی وحشتناکی؛ لشکر دشمن سربرسد و هیچ اسیری نگیرد. گزینههای انسان این است که فرار کند و در بحبحۀ عقبنشینی یخ بزند. و یا بماند تا لشکریان دشمن سربرسد و به او و آشنایانش تجاوز کنند و سرش را ببرند.
لکن برای اینکه قدردان این دغدغۀ پیشپاافتادۀ خودم باشم نیازی نیست که تاریخ چین را مطالعه کنم. چرا این همه راه دور بروم؟ حال خودم همین چندسال پیش را به یاد نمیآورم؟ وقتی چاق و زشت و بیمار بودم!؟ به یاد دارم که روزی نشستم و در دفتر خاطراتم دلیل اکثریت غصههایم را احصاء کردم و نوشتم: اکثر بدبختیهای من از گرسنگی گرفته تا انزوا ریشه در چاقی دارند. اگر چاقی را حل کنم، اکثر مشکلاتم حل میشوند. و الآن، سالهاست که دیگر چاق نیستم و در عین لاغری سوار ماشین خودم با تیپ دامادیام دارم به سمت دانشگاه پرطمطراقم حرکت میکنم تا لپتاپ خودم را پیدا کنم. نگران چه باشم؟ چرا مسرور و قدردان نباشم؟ آیا واقعیت این نیست که اکثر مشکلات من حل شدهاند؟ پذیرفته است که به جای شکرگذاری ناسپاس و خشمگین باشم!؟ با خودم فکر کردم بدترین نتیجۀ ممکن برای امشب گم شدن همیشگی لپتاپ است. اگر دیگر نتوانم لپتاپ را پیدا کنم بسیاری از امور زندگیام مختل میشود. لحظهای وسوسه شدم که فکر کنم به اینکه دقیقاً چه کارهایی انجام نمیشوند، چه کارهایی عقب میافتند و چقدر جبران کردن این ضرر برایم دشوار است. اما زود به خودم یادآوری کردم که هیچکدام از این افکار سودی به حال من ندارند. تمام این مشکلات را زمانی که پیش بیایند میشود حل کرد و نیازی نیست از الآن من نگران این باشم که هفتۀ بعد کجا جزوه بنویسم. چیزی که الآن مهم است، این است که برگردم دانشگاه. از طرفی، لحظهای فکر کردم به اینکه چقدر خوب میشود اگر لپتاپ پیدا شود. البته تماماً خوب نیست. بالاخره چند ساعت از وقتم تلف شد، دوستم هم کلی نگران شد. اما براستی زندگی به دلیل این لحظات پر استرس ارزشمند است یا علی رغم وجود آنها؟ با خودم فکر کردم اگر لپتاپ پیدا شود ضرر چندانی نکردهام. اتفاقاً خرسند خواهم بود از اینکه برای این چند ساعت لپتاپ را گم کردم. چند ساعت از عمر خودم را از دست دادم؛ اما در عوض فرصت خوبی برایم محیا شد که در آن رواقی بودن را تمرین کنم. تا به خودم آموزش دهم که بیش از حد لازم فکر نکنم و برای مشقات خیالی غصه نخورم. کسی چه میداند شاید اگر لپتاپ پیدا شد به همین بهانه زنگ زدم به حاج خانم و کمی هم از این جهت مسرور شدم.
درگیر این افکار رواقی بودم که دوستم مکرر پیام میداد. از اینکه فراموش کرده بود لپتاپ مرا با خودش بیاورد احساس گناه میکرد. با وجود اینکه به او گفته بودم نمیخواهد برگردد دانشگاه در مترو خطش را عوض کرده بود و داشت میتاخت سمت دانشگاه. از پیامهایش مشخص بود که مشوش است. دوست داشتم با او حرف بزنم و بگویم که نگران نباشد. زندگی دار خسارات است. یک لپتاپ و کیف ارزش غصه خوردن را ندارد. از آن مهمتر هنوز لحظۀ غصه خوردن نرسیده. نباید برای مشقتی که هنوز پیش نیامده غصه بخوریم. اگر مشخص شد که لپتاپ را از دست دادهایم همان موقع برایش سوگواری میکنیم. ولی پشت ماشین بودم و نمیشد که جوابش را بدهم. وقتی دیدم که مصّر است که برگردد دیگر اصرار نکردم. چون او سوار مترو بود و اوتوبانهای وسط شهر شلوغ بودند زودتر از من رسید دانشگاه، لپتاپ را پیدا کرد و زنگ زد به من:«لپتاپت رو پیدا کردم.» از صدایش شادی و شعف میبارید و به علاوۀ کمی استرس و فشار.
جا خورد از این که من خیلی ابراز خوشحالی نکردم. احتمالاً چون آرام بودم فکر میکرد که از دست او شاکی هستم. پرسید «کی میرسی دانشگاه؟» گفتم «پنج دقیقه دیگه میرسم.» وقتی رسیدم جلوی دانشگاه آشفته و نگران بود. به من گفت خودش لپتاپ را چک کرده حالا من چک کنم ببینم باقی وسایل سر جای خودشان هستند یا نه. من هم با آرامش گفتم نیازی به چک کردن نیست، ولی اصرار کرد که چک کن تا مطمئن شوی. من هم سرسری چک کردم و کیف را گذاشتم روی صندلی عقب. در این حالات معمولاً از من میپرسند «چرا نگران نیستی تو؟» و من همیشه پاسخ میدهم «اگر من نگران باشم کمکی به حل شدن مشکل میکند؟» به دوستم هم همین را گفتم. خندیدیم و به او گفتم اصلاً نگران نباشد، از دستش شاکی نیستم. اما چون حرف به اندازۀ عمل مؤثر نیست تصمیم گرفتم برسانمش خوابگاه تا از دلش در بیاورم. در مسیر برایش همین چیزها را گفتم. با خیلی چیزهای دیگر، برایش گفتم که من نه این لپتاپ را خریدهام نه کیفی که لپتاپ در آن است. لپتاپ را یکی از دوستان عزیز فیسبوک خریده است و کیف را یکی دیگر از دوستان عزیز فیسبوکی. گفتم که من در این جور مواقع غمگین و آشفته نمیشوم و توضیح دادم چرا و چگونه. به او از رواقی بودن گفتم، فراموش کردم که بگویم زادگاه من رواق است، اما گفتم شایستۀ یک رواقی نیست که صرفاً از ترس از دست دادن لپتاپش آرامش خودش را از دست بدهد. برایش گفتم که قارچ خوردهام و نه تنها لپتاپ، بلکه اگر او کلیه چپ مرا هم گم کند باز هم ارزشش را ندارد که غصه بخورد و غمگین باشد. دنیا جای این خسارات است و ما نباید اجازه بدهیم اتفاقاتی که برای ما پیش میآیند باعث شوند که ما غیرعقلانی رفتار کنیم.
رایان هالیدی میگوید رواقی بودن چیزی نیست جز همین کنترل داشتن. رواقی خوب کسی که مشخص کند چه اموری تحت کنترل او هستند و چه اموری از سیطرۀ قدرت او خارج. بعد هم تمام تلاش خودش را بکند تا در اموری که میتواند کنترل کند با شجاعت و عدالت و انضباط رفتار کند و اموری که از کنترل او خارجاند را با صبر و قدردانی قبول کند.
وقتی دوستم را رساندم به خوابگاه دخترانۀ نزدیک میدان ولیعصر مسیر بازگشت از ولیعصر تا گیشا پرترافیک بود و از این فرصت استفاده کردم که با حاج خانم تماس بگیرم و برای او تعریف کنم و قبل خواب دو ساعتی (هرچند پشت تلفن) با او وقت بگذرانم.
در کل این گم شدن لپتاپ، از بهترین اتفاقاتی بود که در تهران برای من افتاد. عذاب این واقعه شاید حدود سی دقیقه حاضر بود. اما مکالمات زیبایی که در اثر آن شکل گرفت و حتی همین متن بدون تحمل آن درد نیمساعته ممکن نبودند. پس ارزشش را داشت. تا هست از این غصهها باشد. از غصههایی که میآیند و زندگی را بارور میکنند و میروند. غصههایی که خم میکنند اما نمیشکنند، میکِشند اما پاره نمیکنند، مینوازند اما نمیکوبند. غصههایی که رنگ سیاه به زندگی میپاشند تا روشنیها بیشتر دیده شوند.
-اوس احمدرضا عظیمی کُهنابی
–––––––––––––––––––
۱. محضن، محل حضانت، جایی که فرد در آن بزرگ میشود.
۲. رواقیون دستهای از متفکرین رومی و یونانی هستند که عقاید زاهدانه و عقلانیای را تبلیغ میکردند.
۳. که مکرر هم اتفاق میافتد و در این متن به آن اشاره کردهام.
پینوشت: این متن خیلی طولانیتر از آن چیزی شد که مورد پسند و مقصود من است. لکن متأسفانه وقت و توانایی ادیت کردن و موجز کردن آن را ندارم. از هرکسی که تمام این متن دراز را خواند و توسط تکرار مکررات آن آزرده شد عذرخواهی میکنم. هرکس هم متن را سرسری خواند حق دارد، من هم بودم سرسری میخواندم.
