→ همه نوشته‌ها

چند مرگ یهویی

تصویری خیال‌انگیز از نور، ماه و ستاره‌ها و بناهای رنگارنگ
چشمام بسته است ولی دارم نور می‌بینم
چند مرگ یهویی

دروغ چرا. من از مرگ می‌ترسم. همیشه سعی می‌کنم انسانی مِقدام باشم، اما انسان که نترسد و اقدام کند شجاعِ آگاه نیست، شجاع خام است. آدم باید شجاع از سر ترس باشد، شجاع از سر دانش. به همین خاطر اگر دفاع از مال، آبرو، ناموس، خون یا وطن اقتضاء کند آماده‌ام که برایشان بمیرم و اگر دستاوردی بزرگ یا کمکی عظیم محتاج فداکاری من باشد، باز هم آماده‌ام که خودم بمیرم تا دیگران زنده بمانند، همان‌طور که پدران من رفتند تا من بمانم. ولی این فداکاری‌ها به معنی این نیست که من نمی‌ترسم، که من این لحظات بودن را ارج نمی‌نهم و از دست دادن‌شان قلبم را به درد نمی‌آورد.

من در وسع خودم در مورد این دنیا و آگاهی بشر تحقیق کرده‌ام. از نظر من ادلۀ متقنی برای معاد و آخرت وجود ندارد. در اندیشۀ من هیچ امیدی به بهشت یا ماتریکس یا هر نوع خودآگاهی‌ای ورای آن چیز که همین الان حس می‌کنیم وجود ندارد. من بالیقین درمی‌یابم که هستم، اما نه می‌دانم که لحظۀ پیش بوده‌ام و نه مطمئنم که لحظۀ بعد خواهم بود. شاید بگویید چطور نمی‌دانی که لحظۀ پیش بودی؟ می‌گویم که من می‌دانم که خاطره‌ای در مورد لحظات قبل الآن در خودآگاه من حاضر است، ولی من هیچ راهی برای اثبات حقانیت این خاطره ندارم، من می‌توانم بگردم و در حال حاضر الگوهایی از پیوستگی و درهم‌تنیدگی خاطراتم پیدا کنم و فرض کنم که این پیوستگی همیشه جاری بوده است، اما واقعاً هیچ راهی برای اثبات گذشته و آینده وجود ندارد. چه رسد به اثبات وحی الهی دو هزار سال قبل یا بهشت در ابدیتی بعد.

محتاطانه‌ترین رویه‌ای که فرد می‌تواند در این دنیا اتخاذ کند این است که فرض کند این زندگی لحظه‌ای از نور است در میان دو ابدیت تاریک. ما نیستیم و چندی می‌شویم و بعد دوباره نیستیم. این نبودن در کلی‌ترین معنای نبودن است. یعنی ما حتی نخواهیم بود که درک کنیم نیستیم. تمام آن چیز که الان هست، نیست می‌شود و چیزی نیست که این نیست شدن را درک کند. به دلیل همین کمیابی است که این چند صباحی که نور هستی می‌تابد ارزشی بی‌نهایت دارد. ما فقط یک زندگی داریم یا لااقل فقط از داشتن یک زندگی اطمینان داریم، و بهتر است که این زندگی سنجیده باشد. تمام ما در کنار بودن، این میل را هم در خودمان می‌یابیم که می‌خواهیم در این لحظه شاد هم باشیم. اما شادی فقط به معنای التذاذ از غذا و سکس و امثالهما نیست. شادی می‌تواند ناشی از یک خاطره باشد، یا درک یک مسئله یا کشف جواب یک معما و... زندگی‌ای کامل‌تر است که جمع لحظاتش میزان بیشتری از این انواع گوناگون شادی (سعادت) داشته باشد. مصرف هروئین هرچند مدت کوتاهی را سرشار از سعادت می‌کند، باقی لحظات را بودن پر از عذاب می‌کند که در مجموع سعادت انسان را کاهش می‌دهند.

فهم اینکه آیا زندگی‌ای ارزشمند بوده است یا نه با انسان زنده است. فقط خود فرد است که می‌فهمد آیا آنچه تا الآن زیسته است به اندازۀ کافی شامل سعادت بوده است یا نه. اما حقیقت تلخ این است که تصمیم‌گیری در این باب عموماً در لحظات احتضار اتفاق می‌افتد، لحظات آخری که عموماً در اثر درد و مراضت مکدر شده‌اند. تفکر در حین احتضار مختل است و فهم در آن حالات ناممکن است. ولی در آن لحظات است که اهمیت زندگی بیش از هر وقت دیگری مشخص می‌شود، در آن اوقات است که زندگی بیش از هر وقت دیگری شفاف می‌شود، غم‌ها و شادی‌های هر لحظه خود را در خاطر ظاهر می‌کنند و در آن لحظه است که می‌شود فهمید آیا این غصه‌ها و شادی‌ها ارزش داشتند یا نه...

من هم هر از چند گاهی دچار ترس از مرگ می‌شوم. گاهی یک فلش نور می‌بینم و فکر می‌کنم تومور مغزی گرفته‌ام. گاهی املای کلماتی را اشتباه می‌نویسم و تصور می‌کنم که آلزایمر گرفته‌ام و قبلاً که چاق‌تر بودم روزهای مدیدی بود که پای راستم درد می‌گرفت و واقعاً یقین پیدا کرده‌م که کبدم نارسا شده است. نارسایی کبدی و بیماری‌های عصبی بیشتر از باقی بیماری‌ها مرا می‌ترسانند، ولی مرگ خلاق است و چه بسا روزی چنان مرا بمیراند که آرزوی آلزایمر و سیروز کبدی کنم. به دلیل همین افکار سودایی گفتم که شایسته است که روزی در مورد همین لحظات احتضار چند داستان بنویسم. آنقدر بنویسم تا دیگر نتوانم. تمام امروز سر کلاس اسناد تجاری و کلاس استاد زاهدی از مرگ بنویسم. از هر نوع مرگی که به ذهنم خطور کند. اما سعی می‌کنم بر مرگ‌های یکباره بیشتر تمرکز کنم، لکن تمام مرگ‌ها یکباره‌اند پس از هر مرگی که بتوانم می‌نویسم. طفیلی در دستان مادرش

زندگی ما در بین اعصار یخبندان و روی کوه‌ها و در میان دره‌ها عموماً توأم با سردی بوده است. پسر بچه‌ای که در این داستان می‌میرد اسمش لومتاتا است. هزاران سال قبل از دوران ما زندگی می‌کند و ذات‌الریه گرفته است. لومتاتا به درستی نمی‌داند مرگ یعنی چه، دیده است که کسانی از سرما یا زخم یا در اثر دعوا مرده‌اند. اما نفهمیده دقیقاً چه شده. سوالاتی از دیگران پرسیده، اما به نظر می‌رسد آنها هم اندازۀ او سرگردانند.

سرما و سردرد و لرز و خستگی لومتاتا را به ستوه آورده‌اند، آنقدر سن کمی دارد که خاطرات زیادی هم در زندگی ندارد، تا جایی که به یاد دارد همیشه مریض بوده، همیشه هم‌سالان او یا والدینش او را به خاطر مراضت و ضعفش شماتت کرده‌اند و او به این خاطر بسیار گریه کرده و بسیاری اوقات با شکم گرسنه خوابیده چون قوی‌ترها قوت او را خورده‌اند.

آخرین شب لومتاتا مخصوصاً دردناک و پرمحنت بود. آنقدر ضعیف و خسته شده بود که به سختی راه می‌رفت، نفس که می‌کشید سینه‌اش به شدت درد می‌گرفت و سرفه‌هایش باعث شده بودند گلویش زخم بشوند، اما لومتاتا خون خودش را قورت می‌داد و از بقیه پنهان کرد مبادا باز هم مسخره‌اش کنند. بی‌پناه از تمام دنیا به سراغ مادرش رفت. مادرش هم لومتاتا را دوست نداشت، چون برخلاف برادرانش قوی و کارآمد نبود، می‌دانست که لومتاتا به زودی می‌میرد و برای همین نمی‌خواست زیاد به او وابسته شود. ولی آن شب آنقدر لومتاتا خسته و بیمار بود که دلش برای او سوخت، پسر بیچاره را در نمد خود پیچید، او را در آغوش گرفت و در کنار خود خواباند. لومتاتا که بعد از هفته‌ها توانسته بود به آغوش مادر خودش لجأ ببرد، در آخرین لحظات زندگی‌اش شاد بود، با خودش فکر کرد که فردا بیدار می‌شود و خوب می‌شود، که فردا دیگر بیمار نخواهد بود، که فردا می‌رود و شکار می‌کند و آن موقع بالاخره دختران قبیله و باقی پسران او را احترام می‌کنند. اما لومتاتا چند ساعت بعد از آنکه به خواب رفت مُرد. مادرش در میانۀ شب وقتی بدن لومتاتا سرد شد از خواب پرید و متوجه شد که فرزندش مرده است. چند قطره‌ای برایش گریه کرد بعد رفت پدر لومتاتا را بیدار کرد تا بیاید او را ببرد و یک جایی چال کند.

پدر لومتاتا کمی خوشحال بود از اینکه بالاخره او مرده است، اما خوشحالی خودش را کظم کرد و نقابی غمگین به چهره زد و لومتاتا را برداشت و برد جایی به دور از کمپ قبیله خاک کرد و قبل از سحر برگشت.

ملوانی در اقیانوس اطلس

ملوانیْ حرفه‌ای خطرناک، اما پر از سود بود. در ایرلند و اسکاتلند معروف بود که یک ملوان می‌تواند در عرض چند ماه خرج ده سال خودش را در آورد. اما ملوان باید جان خودش را تسلیم این کار می‌کرد. شرکت‌های بیمه و بانک‌ها می‌دانستند که حدود نیمی از ملوان‌ها می‌میرند و از آنهایی که برمی‌گردند اکثرشان دوباره به دریا برمی‌گردند و پول‌های خود را از حساب‌شان برنمی‌دارند و آنها هم خیلی زود می‌میرند. ولی خود ملوان‌ها کمتر از این با خبر بودند. و اگر هم بودند عموماً خیلی برایشان اهمیتی نداشت.

توماس پسر باهوش و زیرکی بود اهل یک روستای کاتولیک در شمال ایرلند. یک روز در میانۀ قرم هجدهم پدرش طبق معمول مست و پاتیل به خانه برمی‌گردد و شروع می‌کند به زدن مادر توماس، اما توماس آن شب بلند می‌شود و با شمعدانی به پدر خودش حمله می‌کند. چندین ضربۀ محکم به صورت پدرش می‌زند جوری که خون از پیشانی او فواره می‌زند و توماس فکر می‌کند که پدر خودش را کور کرده است. پدرش کور نشده بود، اما توماس از ترس داروغه از روستا می‌گریزد و با اندک پولی که جمع کرده بود خودش را به لیورپول می‌رساند، آنجا با یک کاپتان کشتی صحبت می‌کند و کمتر از دو هفته بعد از آن دعوای کذایی سوار یک کشتی در مسیر آمریکا بود.

پسر سخت‌کوش و کم‌صحبتی بود. گاهی دلش برای وطن تنگ می‌شد، غذاهای بدمزه و کم حجم کشتی و آب جیره‌بندی توماس را عذاب می‌دادند. برای همین وقتی باران می‌بارید شاد می‌شد و رفت تا با کاسۀ خودش آب باران را جمع کند و چند کاسه‌ای آب بخورد و بعد جلوی ادرار خودش را می‌گرفت و کم می‌شاشید تا در روزهای آفتابی پیش‌رو زیاد تشنه نشود.

زندگی روی عرصه آسان نبود، اما با توجه به مقدار پولی که به ملوانان وعده داده می‌شد در مقایسه با پولی که دهقانان می‌گرفتند از نظر توماس کاملاً ارزشش را داشت.

در مسیر قبل از اینکه به فلوریدا برسند، اقیانوس طوفانی شد. کار توماس جمع کردن طناب‌ها بود. هوا خیلی سریع بد شد، خیلی خیلی سریع‌. کاپیتان دیر دستور جمع کردن طناب‌ها را صادر کرد و توماس هنوز به پایان کارش نرسیده بود که یک موج بزرگ به کشتی برخورد کرد و توماس پرت شد وسط اقیانوس.
ملوانی میان امواج طوفانی، با کشتی‌ای در دوردست
لحظه ای باور کردم که ممکن نیست بمیرم
سرش را از آب که بیرون آورد، هنوز گیج بود. مطمئن نبود که چه به سرش آمده. باران تندی می‌بارید و باد وحشتناکی می‌وزید. چنان که از صدای خروش امواج و ورزش باد بلندترین نعره‌ها شنیده نمی‌شدند. هوای ابر آلود اقیانوس را سیاه کرده بود، انگار که تمام عالم به دل جهنم سقوط کرده باشد.

توماس می‌ترسید، حس کرد ممکن است بمیرد. اما دوست نداشت باور کند، دور و برش را نگاه کرد، اما کشتی را ندید. کشتی به آن بزرگی گم شده بود بین امواج بلند و پشت قطره‌های بزرگ باران. توماس داد کشید، اما از شدت ورزش باد خودش هم صدای خودش را نمی‌شنید. یک موج بزرگ شکست و فرود آمد روی سر توماس، به زیر آب فرو رفت و وقتی بالا آمد هنوز در همان ظلمات بود. هنوز خبری از کشتی نبود.

چند دقیقه‌ای به همان حال ماند، ته دلش فکر می‌کرد چقدر شاد می‌شد اگر یکباره کشتی را می‌دید و طنابی براش پرت می‌کردند تا او را نجات دهند... اما خبری از کشتی نبود... داشت خسته می‌شد... موج دیگری او را در خودش غرق کرد. توماس دیگر شنا نمی‌کرد، آماده بود که بمیرد. اما امواج تو در تو جوری بودند که او در آب غرق نمی‌شد، حتی بدون شنا کردن فقط به زیر آب می‌رفت و بعد به روی آب می‌آمد. از بلاتکلیفی دلش گرفت، دوست داشت این عذاب هرچه هست زودتر تمام شود. می‌خواست یا برگردد و سوار کشتی شود یا هرچه زودتر بمیرد. اما نمی‌مرد. کشتی هم پیدا نمی‌شد.

چند دقیقه دیگر به همین صورت گذشت تا اینکه یکباره توماس فهمید قرار نیست بمیرد! با خودش فکر کرد که اگر او موجودی فانی بود تا الان مرده بود! مگر می‌شود!؟ بعد از این همه موج آدم هنوز روی آب باشد و نمیرد؟ قاه‌قاه مثل دیوانه‌ها شروع به خندیدن کرد وسط اقیانوس. آب اطلس بسیار سرد بود، اما توماس یکباره احساس گرما کرد، فهمید که او خداست و خدا توماس است و همه چیز در سر اوست. اگر خوب تمرکز کند، می‌تواند همین الان یک کشتی از آسمان برای خودش بفرستد.

اما فهم توماس اشتباه بود. در همین لحظات خندیدن و جنون بود که آخرین موج بر توماج شکست. موج بزرگی بود، توماس را با خودش به قعر کشید و این بار او دیگر بالا نیامد. آب شور دریا چشمانش را تار کرد و تاریکی دریا بر او هجوم آورد. چیزی نمی‌دید و چیزی نمی‌شنید و وقتی خواست نفسی بکشد ریه‌اش پر از آب‌نمک شد. شوری اقیانوس تک تک حبابک‌های ریه‌اش را سوزاند، مزۀ خون خودش که در اثر ترکیدن نایژه‌های ریه‌اش به دهانش می‌رسید را حس کرد و فهمید که کارش تمام است. فهمید که اشتباه فهمیده بود، خواست بزند توی سر خودش، اما دستانش را نمی‌دید، خواست گریه کند، اما زیر آب نمی‌شود اشک ریخت، خواست فکر کند، اما درد تند سینه‌اش و تنگی گلویش جلوی افکارش را می‌گرفتند، خواست قبل از مرگ یک بار دیگر به خانه و خانواده و روستای خودش فکر کند، اما نبود اکسیژن مغزش را کسل کرده بود.

لحظات آخرش بدون فکر بود، بدون فهمیدن، تسلیم مرگ شده بود، در سیاهی اقیانوس به ناچیز نگاه می‌کرد و منتظر بود که هیچ شود. هیچ هم شد، خیلی زودتر از آن چیزی که فکرش را می‌کرد. یک لحظه ترسید که نکند مردنش خیلی طول بکشد و مجبور باشد این درد کذایی توی سینه‌اش را مدت زیادی تحکل کند، اما این فکر به ذهنش خطور نکرده بود که از حال رفت. بعد از آن هم سلول‌های مغزش یکی یکی از هم پاشیدند و توماس دیگر نبود.

دختر کوچولوی سرهنگ

دخترک سرطان مغز داشت. وقتی فهمیدند که یکباره تشنج کرد و توی خانه کف آورد بالا و از آن حال رفت. خیلی دیر شده بود، سرطان از نزدیک لب بینایی دخترک شروع شده بود و حالا به اکثر جاهای دیگر مغزش رسیده بود. زودتر نفهمیده بودند چون دخترک با وجود اینکه چیزهای عجیب و غریب زیاد می‌دید، نمی‌دانست این دیدن‌ها عجیب هستند و بقیه این‌ها را نمی‌بینند.

مثلاً یک بار از پدرش پرسیده بود که چرا آسمان تاب برمی‌دارد. پدرش پاسخ داده بود که زمین گرد است و دلیل قوس داشتن آسمان همین است. ولی متوجه نشد که دخترک واقعاً دارد آسمان را تاب‌دار می‌بیند. آسمانی که از گوشه‌ها تا خورده و دارد بر روی خودش جمع می‌شود.

از رعد و صدای هواپیما و امثالهم می‌ترسید و فرار می‌کرد، اما این‌ها را گذاشته بودند به حساب کودک بودنش. پزشکان خیلی زود جوابشان کردند. خیلی زودتر هم دختر یک حملۀ دیگر داشت. او را به بیمارستان بردند اما تصمیم گرفتند که هیچ عملی بر روی انجام ندهند. پدرش هم رضایت داد که او بمیرد. رفت و بر بالین دخترک نشست. دخترک در مورد مرگ و سرطان زیاد سؤال داشت. پدرش هم یک سرهنگ ارتش بود و چیزی که زیاد داشت صداقت بود و قساوت. برای همین تک تک سؤالات دختر را جواب می‌داد. دخترک پرسید: بابا نمی‌شه وقتی مردم هنوز تو و مامان رو ببینم؟
-نه دخترم. من فکر نمی‌کنم... شاید ببینی... نمی‌دونم. امیدوارم که بتونی. اما بعید می‌دونم.
-بابا! من نمی‌خوام دیگه شما رو نبینم... مادر دخترک توانایی شنیدن این مکالمه را نداشت، زد زیر گریه و از اتاق رفت بیرون. پدر اما دست دخترک را گرفت: منم نمی‌خوام دیگه تو رو نبینم الهی قربونت برم. ایشالا که باز همدیگه رو می‌بینیم. و پیشانی دخترک را بوسید.
-باشه بابا...
اما دخترک همچنان داشت گریه می‌کرد. حالش بد شد و پزشکان دوباره به درون اتاق آمدند، به پدرش اشاره کردند که لحظات احتضار است. پدر دست دخترش را محکم گرفته بود. دخترک زمزمه می‌کرد: بابا من چشمام رو بسته‌م؟ پدرش اشک‌های خودش را پاک کرد و به صورت دخترش نگاه کرد. چشمانش بسته بود، نه تنها بسته بود که داشت پلک‌های خودش را بر یک‌دیگر فشار می‌داد تا چیزی نبیند. به پدرش گفت: بابا من چشمام بسته است ولی دارم نور می‌بینم.
پدرش نمی‌دانست چه بگوید.
-بابا من از این نورا می‌ترسم... من نمی‌خوام بمیرم... می‌شه این نورا رو نبینم؟
پدرش از شدت غصه و ناتوانی مستأصل شده بود. دخترک با صدایی ضعیف‌تر از قبل گفت: عه خوب شد بابا. دیگه نور نمی‌بینم. اشکالی نداره بابا. گریه نکن، من دارم می‌خوابم، وقتی خوابیدم به مامان بگو شب به خیر، باشه؟ مادرش که بعد از هجوم گروه پزشکان و پرستاران به اتاق برگشته بود این را شنید و دست دخترش را گرفت و گفت: من همینجام عزیزم، شب به خیر. خوب بخوابی الهی فدات بشم. می‌خوای برات لالایی بخورم؟
دخترک لبخندی زد ولی چیزی در جواب نگفت. نشانگر دستگاه علائم حیاتی تبدیل به یک خط ممتد شد ولی صدایی نداشت چون پزشک آلارم آن را خاموش کرده بود.

یکی از پزشکان حاضر در اتاق زمان مرگ را اعلام کرد و مادر و پدر دخترک انگار که تا الان جلوی خودشان را گرفته باشند یکباره زدند زیر گریه. چندتا از پرستاران و یکی از پزشکان هم نتوانستند جلوی اشک‌های خودشان را بگیرند و هیچکدام نمی‌دانستند اما دخترک هنوز زنده بود و صدای آنها را می‌شنید. حرف نمی‌توانست بزند، چیزی هم نمی‌دید، اما صدایشان را شنید، زمان مرگ خودش را شنید و از صدای گریه پدر و مادرش دچار یأس و بأس زیادی شد و بعد یکباره نبود.


-اوس احمدرضا عظیمی کُهنابی
–––––––––––––
پی‌نوشت: این سه داستان از میان تعداد بیشتری ایده و داستان ناتمامی که روز اولین نگارش این یادداشت (۲۸ آذر ۱۴۰۳ یا ۱۸ دسامبر ۲۰۲۴) نوشته شدند انتخاب شده و امروز منتشر شدند. باقی داستان‌ها یاد اندازۀ کافی پرمغز نبودند یا حوصلۀ تکمیل کردن‌شان را نداشتم و برای همین منتشر نمی‌شوند.

پی‌نوشت دوم: شما هم اگر داستانی از مرگ دارید برای من ارسال کنید.