سگکُشی
سگکُشی
مدتی است که در فکر سگکشیهایم فرو رفتهام. چند روز پیش دختری که اوایل جوانی کمتر از دو هفته عاشقش بودم را دوباره دیدم و میخواستم کله از تنش جدا کنم بسکه از خودپسندی و حماقتش خونم به جوش میآمد. من همیشه از او بهتر بودم و واضح بود که در بهترین رؤیاهایش هم نمیتواند شوهری به خوبی من پیدا کند. از شوهر قبلیش جدا شده بود و دوباره ازدواج کرده بود. الان هم داشت سر من منت میگذاشت که تحویلم میگیرد. من واقعاً حوصلهاش را نداشتم و جواب سر بالا میدادم، اما زنک مرا رها نمیکرد. هی میگفت یادته چقدر عاشقم بودی، برایم شعر میگفتی و من چقدر تحویلت نمیگرفتم. من هم هی میخواستم بگویم از احمقی خودت بود، اما نگفتم. نیم ساعت که فک زد خداحافظی کرد و رفت.
تنفر و خشمی که نسبت به این زن احمق حس میکردم را دوست نداشتم. سعی کردم خودم را آرام کنم که یاد سگکُشیهای خودم افتادم. سگکشی پدیدۀ متفاوتی است، چیزی است مابین شکار و قتل. از نظر من وجود آدمهایی که میتوانند سگکشی کنند لازم است. وجود این آدمها به بقیه یادآوری میکند که ممکن است کشته شوند و این امر خوبی است. دنیایی که در آن آدمها میدانند در هیچ صورتی کشته نخواهند شد دنیای خوبی نیست. از نظر من یکی از چیزهایی که این جهان را سرپا نگه داشته این است که آدمها میدانند یک سری هستند که سگ میکشند از سر تفریح، و اگر زیاد مسخره بازی در آورند، آنها را هم خواهند کشت از سر وظیفه. از سر این ترس است که آدمهای ضعیف پا از گلیم فراتر نمیگذارند، نه از سر خوی نیک و انسانیشان.
بار اولی که سگ کشتم هنوز عشایر بودیم و پدرم خونهاش در دمچنار را نساخته بود. خوب به یاد دارم که زمان جنگ بود، هر ماه یک شهید میآوردند و عزا پشت عزا در دهات به راه بود. یک روز پدرم بیخبر از اصفهان یک توله سگ خوشگل برای برادرم آورد. سگ بنیۀ خوبی داشت، اما چندتا سگ ولگرد در اطراف بود که سگ جوان را اذیت میکردند. یک روز بیدار شدم دیدم برادرم که چهار سال از من کوچکتر بود بالای سر یکی از سگهای ولگرد ایستاده است و با حیرت به آن نگاه میکند. نزدیک که شدم متوجه شدم که به سگ زبان بسته سم داده، سگ داشت خون بالا میاورد و زجه میزد. سریع رفتم قمهای که عمویم به من هدیه داده بود را از چادر آوردم و به کمر سگ زدم، آنقدر محکم که با اولین ضربه مهرههای سگ از هم باز شد و در لحظه جان داد. بعد هم برادرم را شماتت کردم که کثافت چرا حیوون زبون بسته رو زجرکش میکنی!؟ دفعه بعدی یه چاقو با خودت میاری وقتی شروع به جون کندن کرد گردنشو میزنی. اگر هم دلشو نداری گوه میخوری سم میدی به حیوون.
بار دوم وقتی سگ کشتم که دانشگاه شیراز دامپزشکی میخواندم. آن مدت زیاد ورزش میکردم، در کوههای اطراف دانشگاه و پارکها. در خود شهر هیچ سگی نبود. اما در کوههای اطراف که میدویدم، مخصوصاً در مسیری که مخصوصاً مطلوبم بود یک گلۀ سگ وجود داشت که زیاد نسبت به منطقۀ خودشان حساسیت نشان میدادند. ترم بعد از دهات که آمدم قمۀ خودم را گذاشتم لای چارشو و با خودم آوردم. ساعت چهار رفتم در همان مسیر، چون میدانستم سر صبح بیش از هر زمان دیگری سگها وحشی هستند. دقیقاً همانجایی بودند که انتظارش را داشتم، این بار واق واق که کردند نه نگاهم را دزدیدم، نه عقب عقب رفتم، نه مسیرم را عوض کردم. به آنها خیره شدم و قدم قدم جلو رفتم. یکباره از ۷-۸ سگی که آنجا بود سه عددشان به سمت من هجوم آوردند. به اولی یک ضربۀ کاری با قمه زدم، درست در پهنای صورتش، چشم و گوش و زبانش را با هم دریدم و دندانهایش را ریختم روی زمین، گمان دارم که در همان لحظه جان داد. سگ دوم اما پرید و رانم را گاز زد، این یکی را نتوانستم دقیق بزنم، قمه خورد به پهلویش و خونش فواره زد روی لباسهایم. خوب به خاطر دارم که وقتی خون بدنش رفت چطور فشار آروارههایش در ماهیچه پایم کم شد و بعد آن را ول کرد و افتاد روی زمین. سگ سوم دو قدمی من ایستاده بود، اما حمله نمیکرد، گویا عاقبت رفقای خودش را دیده بود شجاعتش ته کشیده بود. خواستم او را هم بزنم اما فرار کرد و برگشت پیش رفقایش. همانجا ایستاده بودند و واق واق میکردند، اما دیگر مثل قبل نبود، ترسیده بودند و این را حس میکردم. سگ کلانتر گلهشان را کشته بودم و سلسلهمراتبشان از هم گسسته بود. این واق واق از روی ترسشان بیشتر مرا منزجر میکرد. میخواستم همهشان را هلاک کنم، اما همین که فریادی زدم و سمتشان حرکت کردم همهشان فرار کردند. پایم هم زخمی شده بود و میدانستم به زودی عفونت میکند، هرچند با پای سالم هم احتمالاً نمیتوانستم گیریشان بیاورم.
برگشتم و سگها را گذاشتم توی کیسۀ زباله که از قبل با خودم آورده بودم و بردم گذاشتم توی سطل زباله خوابگاه و رفتم که بروم حمام و بعد بروم پیش پزشک. هنوز ساعت ۷ نشده بود و همه خواب بودند. اوایل ترم بود و خیلیها هم نیامده بودند. فقط یک نفر مرا دید، مرتضی. دانشجوی حقوق بود و از بچههای مرودشت بود. با لهجۀ شیرین خود گفت: کاکا رضا با خودت چیکار کِردی!؟ طایفه حالت خوبه!؟
من اول خواستم به او دروغ بگویم، قمه توی کولهام بود و میتوانستم بگویم خوردم زمین. اما حجم خون آنقدر زیاد بود که حتی روی لباسهای مشکی من هم معلوم بود. مرتضی هم آدم اهل دلی بود، برعکس من که بسیجی و خشک مذهب و متعصب بودم، او روشنفکر بود و عاشق شاملو و فروغ. برای همین اجمالاً به او گفتم که «نگران نباش کاکا، یه سگی گازم گرفت، کشتمش و زخم منم خیلی بد نیست، حالا میرم حموم، بعدش میرم دکتر»
مرتضی کمی متعجب شد از اینکه با خونسردی گفتم سگ را کشتم: درسته کاکا، حتماً دکتر برو، کاری چیزی از ما ساخته بود هم بگو.
+نوکرم کاکا، چشم.
رفتم حمام و بعد مطب و بعد از تزریق داروها و خرید قرصهایم برگشتم خوابگاه. جنازه سگها را پیدا کرده بودند بچهها داشتند در مورد سگکشی صحبت میکردند. من اصلاً نگفتم که من بودم. برخی میگفتند گناه دارد. برخی میگفتند اگر سگ به آدم حمله کرد حق داریم سگ را بکشیم، یکی گفت «میگن زبون بستهها رو با شمشیر کشتن، دفاع مشروع چیه!؟» من هم اصلاً نه حرف زدم، نه چیزی. هرچند خیلی هم نگران نبودم که مرتضی چیزی بگوید، آماده بودم از کردۀ خودم دفاع کنم، مشکلی اصلی این بود که قمه هنوز زیر تشکم بود و حمل سلاح در خوابگاه غیرقانونی بود. ولی مرتضی چیزی نگفت؛ هیچوقت؛ نه آن روز، نه روزهای بعد از آن، حتی از خودم هم سؤالی نپرسید. خوبی آن سگکشی این بود که دانشگاه قول داد از آن به بعد سگهای ولگرد را جمعآوری کند تا دیگر با دانشجوها درگیر نشوند.
بار سومی که سگ کشتم در همان سالها بود. تابستان از دانشگاه برگشته بودم روستا. ایمانم آن مدت متزلزل شده بود، اما عبادتم سر به فلک گذاشته بود. دعا و مناجات میکردم بلکه خداوند نشانهای به من بدهد، اما نمیداد. همان وارد که شدم از خانۀ کا ملک واق واق بیوقفۀ سگی به گوش میرسید. شب که شد سگ آرام نگرفته بود. رفتم گفتم ننه حکمت سگ کا ملک چیه؟ گفت: ننه والا ما هم نمیدونیم! اوایل کار که آورده بودش دختر مش حسین رو گاز گرفت، اما سگ اصلاً از قیافهاش معلومه که وحشیه. الان هم برد بستش تو باغ، اما این سگ یه ثانیه دهنش رو نمیبنده. بچههای خود کا ملک میگن ما رو هم که میبینه واق واق میکنه. هرچی هم همه بهش میگن سگ رو ببر بفروش گوش نمیده. خواهر بزرگترم که کنار مادرم نشسته بود گفت: بوام کا ملک پیر شده لجبازی میکنه. معلوم نیست این سگ رو از کجا خریده، ولی دختراش میگن خودشون هم دیگه میترسن برن تو باغ، کل روستا از واق و ووق این سگ خواب ندارن.
گفتم حالا من چطور الان بخوابم؟ باغ کا ملک هم فقط صد متر تا اتاق من فاصله داره. ننه هم سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. به هر ترتیب رفتم خوابیدم. بیشتر از این شاکی بودم که قرار است کل تابستان که در دهاتم را با صدای این سگ سر کنم، مخصوصاً اینکه باید کلی کتاب میخواندم و شب هم زود میخوابیدم تا صبح برای نماز شب بیدار شوم.
الان که فکرش را میکنم خندهدار است، تصمیم گرفتم سگ مردم را بکشم برای اینکه وقت عبادت بیشتر داشته باشم. اصلاً شاید خدا ما سگکُشها را دوست ندارد و برای همین مرا از دین خودش راند. به هر ترتیب، فردا صبح سوار تویوتا ۲۰۰۰ پدرم شدم و رفتم یاسوج. پیش رفیقم داروی خوابآور گرفتم و برگشتم. شب که شد برادرم را خبر کردم، با هم رفتیم پشت دیوار کا ملک، گوشت گوسفند را در خوابآور خیساندیم و از دیوار انداختیم آن طرف. و بعد نشستیم همان حوالی تا واق واق سگ قطع شد. بعد از روی دیوار رفتم داخل که سگ را با خودم بیارم بیرون. دیوار خیلی بلند نبود، اما سگ حرامزاده ۴۰ کیلویی میشد. هرچه کردم زورم نرسید. مجبور شدم برادرم را خبر کردم تا آمد، ترسیدم که نکند کا ملک بعد از ربع ساعت ساکت بودن سگ مشکوک شود، اما هیچ خبری نشد. با هر مشقتی بود سگ را بردیم آن طرف دیوار ۲ متری. بعد هم آن را گذاشتیم روی کولمان و بعد از دو ساعت پیادهروی رساندیم سر رودخانه. برادرم میخواست گردنش را بزند و لاشهاش را بیاندازد توی آب، اما من گفتم نکن، لاشهش باد میکنه و میاد روی آب بعد میفهمن سگشون رو یکی کشته. گفت: برار هرکاری کنیم میفهمن سگشون رو یکی کشته! سگ مردم یهو ناپدید میشه فکر کردی با خودشون میگن پرواز کرده به آسمون!؟
-کاکا خیلی فرق داره وقتی لاشه پیدا بشه با وقتی که پیدا نشه. تو مگه هیچ رمان جنایی نخوندی!؟
برادر بدبختم که هیچ وقت در کل عمرش کتاب نخوانده بود گفت: نمیدونم برار! فقط زودتر کارت را بکن این پدرسگ را گم و گور کنیم، حال ندارم نصف شبی یکی از ما را سر جنازۀ سگ کا ملک ببیند.
گردن سگ را زدم و گذاشتمش لب رودخانه تا خونش بریزد داخل آب. حتی نمیخواستم آنجا اثری از خونش باشد. بعد سینه اش را باز کردم، ریه و جگر و معده و روده و قلوهها و هرچیزی که ممکن بود باد کند را در آوردم و گذاشتم توی کیسه. بعد هم چاقو را کردم توی چشمهای سگ و جمجمهاش را شکستم تا وقتی که مغزش فاسد شد حبابها بتوانند از آنجا بزنند بیرون و کلهاش باد نکند. بعد هم سنگ گذاشتیم توی حفرۀ شکمیاش و با سیم آن را بستیم و سگ را انداختیم توی یک جای عمیق رود. جوارح سگ را هم در مسیر برگشت تکه تکه کردم و ریختم جاهای مختلف دشت تا حیوانات آنها را بخورند.
فردا هم خبرش پیچیده که سگ کا ملک ناپدید شده، اما هیچکس حتی شک نکرد که کار من بود. من هم هیچجا پزش را ندادم، هیچوقت هم لاشهاش پیدا نشد، فکر کنم استخوانهایش هنوز در قعر آن رودخانه خوابیدهاند.
اما چهارمین بار، آخرین باری بود که سگ کشتم و عجیبترین باری بود که سگ کشتم. این بار نه خطری برایم ایجاد کرده بودند و نه مزاحمت زیادی. داشتم در جادۀ قدیم شیراز سوار ماشین از کوه بالا میرفتم و از منظره لذت میبردم. عاشق جادههای قدیمیام. زیاد در آن جاده گشت میزنم و یاد قدیم میکنم، یاد آن روزهایی که سوار مینیبوس از آن جاده میرفتم شیراز و در مسیر کشک میخوردم و باران میبارید جوری که حس میکردم کوه را آب میبرد و... و... و... اما آن روز یکباره سه سگ از ناکجا توی آن جادۀ متروکه پریدند جلوی ماشین و شروع به واق واق کردند. سگان بیچاره معلوم نبود از کجا آمدهاند. هرگز در این جاده سگ ندیده بودم. اول با تعجب از کنارشان گذشتم اما حدود چهل متر جلوتر یکباره زدم روی ترمز، انگار که به من توهین شده باشد، توهینی که نمیشود آن را بیپاسخ گذاشت.
فرصت فکر کردن نبود، از صندوق ماشین برنو را درآوردم و قبل از اینکه بفهمم چه شد چهار گلوله جا زدم در خشابش و پیچیدم سمت سگها. وقتی اسلحهها را گرفتم سمتشان واق واقشان بالا گرفت، میخواستند مرا بترسانند. شلیک که کردم تیر خورد زیر گردن سگی که از همه نزدیکتر ایستاده بود و تمام اندامهایش را متلاشی کرد و از شکمش خارج شد. سگ در دم افتاد زمین. دو سگ دیگر ساکت شدند، اما متوجه نبودند که چه به سرشان آمده، برگشتند که فرار کنند اما من گلنگدن را کشیده بودم و گلوله دوم را شلیک کردم، خورد به پهلوی یکی دیگر، و هر دو شروع به فرار کردند. آن که تیر خورده بود نتوانست بیش از چند قدم فرار کند، یک تیر دیگر شلیک کردم که سومی را بزنم، اما خطا رفت. دومی افتاد روی زمین، تیر هر دو ریهاش را سوراخ کرده بود. بالای سرش که رسیدم در دهانش «سرفهها اسفنج و خون میشد». با چاقو گلویش را زدم و نگاه کردم ببینم سومی را میبینم، اما خبری از او نبود.
اول خواستم سگها را بیاندازم در درۀ کنار جاده و بروم. کسی دیگر از این جاده نمیگذشت به جز تعدادی از باقیمانده عشایر که تابستانها اینجا اطراق میکردند. اما ترسیدم که نکند همانها لاشۀ گلوله خوردۀ سگان را پیدا کنند، ماشین را آوردم پایینتر، دو سگ را گذاشتم توی کیسۀ زباله و انداختم توی صندوق عقب، بعد هم بردم از صخرهای که میدانستم هیچکس از آن عبور نمیکند پرت کردم در قعر دره. چند روز گیج بودم که چرا واقعاً آن دو سگ را کشتم، گاهی فکر میکردم به آن سگی که زنده ماند. که بعد از چند سال شاید سگهای جوانتر به او اصرار کردند که بیا برویم سر جاده به دنبال ماشینها بدویم و واقه بزنیم، حس خوبی داره. و او که با ترس و لرز گوش جوانان را میپیچاند و برایشان داستان تعریف میکند:
ببین جوون، دوویدن دنبال ماشین و موتور و دوچرخه جالبه، تا وقتی که یه روز جونتو سر این کار از دست میدی. من خودم جوون که بودم، با متی و ممد رفته بودیم تو جاده و دنبال سایپای عشایر میدوویدیم، تا یه روز یه پژو اومد، و برعکس بقیه پژوها وقتی ما رو دید سرعتش رو بیشتر نکرد، برعکس هم رفت بالاتر وایساد. من و متی و ممد به هم نگاه کردیم، اول فکر کردیم طرف دو تخته کم داره، گفتیم الان بریم جرش بدیم، یکمی هم ترسیده بودیم، اما تو جوونی یه بادی تو کلهاته که نمیذاره جلوی دوستات ضعف نشون بدی. ما هم ضعف نشون ندادیم، موندیم همونجا، سینه سپر کرده داد زدیم سر طرف. طرف ولی اصلاً مهلت نداد که کار به دعوا برسه، بیشرف قبل از اینکه ما بفهمیم چی شده یک تیر گذاشت وسط سینه متی، بعد هم ممد را زخمی کرد. من فرار کردم. متی که در جا مُرد، اما ممد نمیدانم چه شد. وقتی فردای آن روز برگشتم آنجا مثل گربه ترسیده بودم، اما دیگر خبری از آن یارو نبود، هرچه هم گشتم لاشۀ متی و ممد را پیدا نکردم. از آن روز هم دیگر دنبال هیچ ماشینی ندویدم. مثل سگ رفتم اشغالی که نصیبم میشود را خوردم و یک گوشه دور از هیاهوی جادهها زندگی کردم. شما هم اگر نمیخوایید سر به نیست بشید، همین کار رو کنید...
به هر حال من سگکشی را کار درستی نمیدانم، اما سگکشی کردهام. نمیدانم اگر بقیه بفهمند من سگ کشتهام چه نظری در مورد آنها خواهند داشت، اما راستش خیلی هم برایم مهم نیست. مهم این است که میدانم بقیه وقتی دارند مزاحم من میشوند باید نگران باشند؛ چون پیش از ایشان سگانی بودند که مزاحم کا رضا شدند، کا رضا قصد ایشان کرد و آن سگان دیگر نبودند.
-اوس احمدرضا عظیمی کُهنابی
––––––––––––––––––––––––
پینوشت: این داستان در تابستان 1402 نوشته شد.
مدتی است که در فکر سگکشیهایم فرو رفتهام. چند روز پیش دختری که اوایل جوانی کمتر از دو هفته عاشقش بودم را دوباره دیدم و میخواستم کله از تنش جدا کنم بسکه از خودپسندی و حماقتش خونم به جوش میآمد. من همیشه از او بهتر بودم و واضح بود که در بهترین رؤیاهایش هم نمیتواند شوهری به خوبی من پیدا کند. از شوهر قبلیش جدا شده بود و دوباره ازدواج کرده بود. الان هم داشت سر من منت میگذاشت که تحویلم میگیرد. من واقعاً حوصلهاش را نداشتم و جواب سر بالا میدادم، اما زنک مرا رها نمیکرد. هی میگفت یادته چقدر عاشقم بودی، برایم شعر میگفتی و من چقدر تحویلت نمیگرفتم. من هم هی میخواستم بگویم از احمقی خودت بود، اما نگفتم. نیم ساعت که فک زد خداحافظی کرد و رفت.
تنفر و خشمی که نسبت به این زن احمق حس میکردم را دوست نداشتم. سعی کردم خودم را آرام کنم که یاد سگکُشیهای خودم افتادم. سگکشی پدیدۀ متفاوتی است، چیزی است مابین شکار و قتل. از نظر من وجود آدمهایی که میتوانند سگکشی کنند لازم است. وجود این آدمها به بقیه یادآوری میکند که ممکن است کشته شوند و این امر خوبی است. دنیایی که در آن آدمها میدانند در هیچ صورتی کشته نخواهند شد دنیای خوبی نیست. از نظر من یکی از چیزهایی که این جهان را سرپا نگه داشته این است که آدمها میدانند یک سری هستند که سگ میکشند از سر تفریح، و اگر زیاد مسخره بازی در آورند، آنها را هم خواهند کشت از سر وظیفه. از سر این ترس است که آدمهای ضعیف پا از گلیم فراتر نمیگذارند، نه از سر خوی نیک و انسانیشان.
بار اولی که سگ کشتم هنوز عشایر بودیم و پدرم خونهاش در دمچنار را نساخته بود. خوب به یاد دارم که زمان جنگ بود، هر ماه یک شهید میآوردند و عزا پشت عزا در دهات به راه بود. یک روز پدرم بیخبر از اصفهان یک توله سگ خوشگل برای برادرم آورد. سگ بنیۀ خوبی داشت، اما چندتا سگ ولگرد در اطراف بود که سگ جوان را اذیت میکردند. یک روز بیدار شدم دیدم برادرم که چهار سال از من کوچکتر بود بالای سر یکی از سگهای ولگرد ایستاده است و با حیرت به آن نگاه میکند. نزدیک که شدم متوجه شدم که به سگ زبان بسته سم داده، سگ داشت خون بالا میاورد و زجه میزد. سریع رفتم قمهای که عمویم به من هدیه داده بود را از چادر آوردم و به کمر سگ زدم، آنقدر محکم که با اولین ضربه مهرههای سگ از هم باز شد و در لحظه جان داد. بعد هم برادرم را شماتت کردم که کثافت چرا حیوون زبون بسته رو زجرکش میکنی!؟ دفعه بعدی یه چاقو با خودت میاری وقتی شروع به جون کندن کرد گردنشو میزنی. اگر هم دلشو نداری گوه میخوری سم میدی به حیوون.
بار دوم وقتی سگ کشتم که دانشگاه شیراز دامپزشکی میخواندم. آن مدت زیاد ورزش میکردم، در کوههای اطراف دانشگاه و پارکها. در خود شهر هیچ سگی نبود. اما در کوههای اطراف که میدویدم، مخصوصاً در مسیری که مخصوصاً مطلوبم بود یک گلۀ سگ وجود داشت که زیاد نسبت به منطقۀ خودشان حساسیت نشان میدادند. ترم بعد از دهات که آمدم قمۀ خودم را گذاشتم لای چارشو و با خودم آوردم. ساعت چهار رفتم در همان مسیر، چون میدانستم سر صبح بیش از هر زمان دیگری سگها وحشی هستند. دقیقاً همانجایی بودند که انتظارش را داشتم، این بار واق واق که کردند نه نگاهم را دزدیدم، نه عقب عقب رفتم، نه مسیرم را عوض کردم. به آنها خیره شدم و قدم قدم جلو رفتم. یکباره از ۷-۸ سگی که آنجا بود سه عددشان به سمت من هجوم آوردند. به اولی یک ضربۀ کاری با قمه زدم، درست در پهنای صورتش، چشم و گوش و زبانش را با هم دریدم و دندانهایش را ریختم روی زمین، گمان دارم که در همان لحظه جان داد. سگ دوم اما پرید و رانم را گاز زد، این یکی را نتوانستم دقیق بزنم، قمه خورد به پهلویش و خونش فواره زد روی لباسهایم. خوب به خاطر دارم که وقتی خون بدنش رفت چطور فشار آروارههایش در ماهیچه پایم کم شد و بعد آن را ول کرد و افتاد روی زمین. سگ سوم دو قدمی من ایستاده بود، اما حمله نمیکرد، گویا عاقبت رفقای خودش را دیده بود شجاعتش ته کشیده بود. خواستم او را هم بزنم اما فرار کرد و برگشت پیش رفقایش. همانجا ایستاده بودند و واق واق میکردند، اما دیگر مثل قبل نبود، ترسیده بودند و این را حس میکردم. سگ کلانتر گلهشان را کشته بودم و سلسلهمراتبشان از هم گسسته بود. این واق واق از روی ترسشان بیشتر مرا منزجر میکرد. میخواستم همهشان را هلاک کنم، اما همین که فریادی زدم و سمتشان حرکت کردم همهشان فرار کردند. پایم هم زخمی شده بود و میدانستم به زودی عفونت میکند، هرچند با پای سالم هم احتمالاً نمیتوانستم گیریشان بیاورم.
برگشتم و سگها را گذاشتم توی کیسۀ زباله که از قبل با خودم آورده بودم و بردم گذاشتم توی سطل زباله خوابگاه و رفتم که بروم حمام و بعد بروم پیش پزشک. هنوز ساعت ۷ نشده بود و همه خواب بودند. اوایل ترم بود و خیلیها هم نیامده بودند. فقط یک نفر مرا دید، مرتضی. دانشجوی حقوق بود و از بچههای مرودشت بود. با لهجۀ شیرین خود گفت: کاکا رضا با خودت چیکار کِردی!؟ طایفه حالت خوبه!؟
من اول خواستم به او دروغ بگویم، قمه توی کولهام بود و میتوانستم بگویم خوردم زمین. اما حجم خون آنقدر زیاد بود که حتی روی لباسهای مشکی من هم معلوم بود. مرتضی هم آدم اهل دلی بود، برعکس من که بسیجی و خشک مذهب و متعصب بودم، او روشنفکر بود و عاشق شاملو و فروغ. برای همین اجمالاً به او گفتم که «نگران نباش کاکا، یه سگی گازم گرفت، کشتمش و زخم منم خیلی بد نیست، حالا میرم حموم، بعدش میرم دکتر»
مرتضی کمی متعجب شد از اینکه با خونسردی گفتم سگ را کشتم: درسته کاکا، حتماً دکتر برو، کاری چیزی از ما ساخته بود هم بگو.
+نوکرم کاکا، چشم.
رفتم حمام و بعد مطب و بعد از تزریق داروها و خرید قرصهایم برگشتم خوابگاه. جنازه سگها را پیدا کرده بودند بچهها داشتند در مورد سگکشی صحبت میکردند. من اصلاً نگفتم که من بودم. برخی میگفتند گناه دارد. برخی میگفتند اگر سگ به آدم حمله کرد حق داریم سگ را بکشیم، یکی گفت «میگن زبون بستهها رو با شمشیر کشتن، دفاع مشروع چیه!؟» من هم اصلاً نه حرف زدم، نه چیزی. هرچند خیلی هم نگران نبودم که مرتضی چیزی بگوید، آماده بودم از کردۀ خودم دفاع کنم، مشکلی اصلی این بود که قمه هنوز زیر تشکم بود و حمل سلاح در خوابگاه غیرقانونی بود. ولی مرتضی چیزی نگفت؛ هیچوقت؛ نه آن روز، نه روزهای بعد از آن، حتی از خودم هم سؤالی نپرسید. خوبی آن سگکشی این بود که دانشگاه قول داد از آن به بعد سگهای ولگرد را جمعآوری کند تا دیگر با دانشجوها درگیر نشوند.
بار سومی که سگ کشتم در همان سالها بود. تابستان از دانشگاه برگشته بودم روستا. ایمانم آن مدت متزلزل شده بود، اما عبادتم سر به فلک گذاشته بود. دعا و مناجات میکردم بلکه خداوند نشانهای به من بدهد، اما نمیداد. همان وارد که شدم از خانۀ کا ملک واق واق بیوقفۀ سگی به گوش میرسید. شب که شد سگ آرام نگرفته بود. رفتم گفتم ننه حکمت سگ کا ملک چیه؟ گفت: ننه والا ما هم نمیدونیم! اوایل کار که آورده بودش دختر مش حسین رو گاز گرفت، اما سگ اصلاً از قیافهاش معلومه که وحشیه. الان هم برد بستش تو باغ، اما این سگ یه ثانیه دهنش رو نمیبنده. بچههای خود کا ملک میگن ما رو هم که میبینه واق واق میکنه. هرچی هم همه بهش میگن سگ رو ببر بفروش گوش نمیده. خواهر بزرگترم که کنار مادرم نشسته بود گفت: بوام کا ملک پیر شده لجبازی میکنه. معلوم نیست این سگ رو از کجا خریده، ولی دختراش میگن خودشون هم دیگه میترسن برن تو باغ، کل روستا از واق و ووق این سگ خواب ندارن.
گفتم حالا من چطور الان بخوابم؟ باغ کا ملک هم فقط صد متر تا اتاق من فاصله داره. ننه هم سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. به هر ترتیب رفتم خوابیدم. بیشتر از این شاکی بودم که قرار است کل تابستان که در دهاتم را با صدای این سگ سر کنم، مخصوصاً اینکه باید کلی کتاب میخواندم و شب هم زود میخوابیدم تا صبح برای نماز شب بیدار شوم.
الان که فکرش را میکنم خندهدار است، تصمیم گرفتم سگ مردم را بکشم برای اینکه وقت عبادت بیشتر داشته باشم. اصلاً شاید خدا ما سگکُشها را دوست ندارد و برای همین مرا از دین خودش راند. به هر ترتیب، فردا صبح سوار تویوتا ۲۰۰۰ پدرم شدم و رفتم یاسوج. پیش رفیقم داروی خوابآور گرفتم و برگشتم. شب که شد برادرم را خبر کردم، با هم رفتیم پشت دیوار کا ملک، گوشت گوسفند را در خوابآور خیساندیم و از دیوار انداختیم آن طرف. و بعد نشستیم همان حوالی تا واق واق سگ قطع شد. بعد از روی دیوار رفتم داخل که سگ را با خودم بیارم بیرون. دیوار خیلی بلند نبود، اما سگ حرامزاده ۴۰ کیلویی میشد. هرچه کردم زورم نرسید. مجبور شدم برادرم را خبر کردم تا آمد، ترسیدم که نکند کا ملک بعد از ربع ساعت ساکت بودن سگ مشکوک شود، اما هیچ خبری نشد. با هر مشقتی بود سگ را بردیم آن طرف دیوار ۲ متری. بعد هم آن را گذاشتیم روی کولمان و بعد از دو ساعت پیادهروی رساندیم سر رودخانه. برادرم میخواست گردنش را بزند و لاشهاش را بیاندازد توی آب، اما من گفتم نکن، لاشهش باد میکنه و میاد روی آب بعد میفهمن سگشون رو یکی کشته. گفت: برار هرکاری کنیم میفهمن سگشون رو یکی کشته! سگ مردم یهو ناپدید میشه فکر کردی با خودشون میگن پرواز کرده به آسمون!؟
-کاکا خیلی فرق داره وقتی لاشه پیدا بشه با وقتی که پیدا نشه. تو مگه هیچ رمان جنایی نخوندی!؟
برادر بدبختم که هیچ وقت در کل عمرش کتاب نخوانده بود گفت: نمیدونم برار! فقط زودتر کارت را بکن این پدرسگ را گم و گور کنیم، حال ندارم نصف شبی یکی از ما را سر جنازۀ سگ کا ملک ببیند.
گردن سگ را زدم و گذاشتمش لب رودخانه تا خونش بریزد داخل آب. حتی نمیخواستم آنجا اثری از خونش باشد. بعد سینه اش را باز کردم، ریه و جگر و معده و روده و قلوهها و هرچیزی که ممکن بود باد کند را در آوردم و گذاشتم توی کیسه. بعد هم چاقو را کردم توی چشمهای سگ و جمجمهاش را شکستم تا وقتی که مغزش فاسد شد حبابها بتوانند از آنجا بزنند بیرون و کلهاش باد نکند. بعد هم سنگ گذاشتیم توی حفرۀ شکمیاش و با سیم آن را بستیم و سگ را انداختیم توی یک جای عمیق رود. جوارح سگ را هم در مسیر برگشت تکه تکه کردم و ریختم جاهای مختلف دشت تا حیوانات آنها را بخورند.
فردا هم خبرش پیچیده که سگ کا ملک ناپدید شده، اما هیچکس حتی شک نکرد که کار من بود. من هم هیچجا پزش را ندادم، هیچوقت هم لاشهاش پیدا نشد، فکر کنم استخوانهایش هنوز در قعر آن رودخانه خوابیدهاند.
اما چهارمین بار، آخرین باری بود که سگ کشتم و عجیبترین باری بود که سگ کشتم. این بار نه خطری برایم ایجاد کرده بودند و نه مزاحمت زیادی. داشتم در جادۀ قدیم شیراز سوار ماشین از کوه بالا میرفتم و از منظره لذت میبردم. عاشق جادههای قدیمیام. زیاد در آن جاده گشت میزنم و یاد قدیم میکنم، یاد آن روزهایی که سوار مینیبوس از آن جاده میرفتم شیراز و در مسیر کشک میخوردم و باران میبارید جوری که حس میکردم کوه را آب میبرد و... و... و... اما آن روز یکباره سه سگ از ناکجا توی آن جادۀ متروکه پریدند جلوی ماشین و شروع به واق واق کردند. سگان بیچاره معلوم نبود از کجا آمدهاند. هرگز در این جاده سگ ندیده بودم. اول با تعجب از کنارشان گذشتم اما حدود چهل متر جلوتر یکباره زدم روی ترمز، انگار که به من توهین شده باشد، توهینی که نمیشود آن را بیپاسخ گذاشت.
فرصت فکر کردن نبود، از صندوق ماشین برنو را درآوردم و قبل از اینکه بفهمم چه شد چهار گلوله جا زدم در خشابش و پیچیدم سمت سگها. وقتی اسلحهها را گرفتم سمتشان واق واقشان بالا گرفت، میخواستند مرا بترسانند. شلیک که کردم تیر خورد زیر گردن سگی که از همه نزدیکتر ایستاده بود و تمام اندامهایش را متلاشی کرد و از شکمش خارج شد. سگ در دم افتاد زمین. دو سگ دیگر ساکت شدند، اما متوجه نبودند که چه به سرشان آمده، برگشتند که فرار کنند اما من گلنگدن را کشیده بودم و گلوله دوم را شلیک کردم، خورد به پهلوی یکی دیگر، و هر دو شروع به فرار کردند. آن که تیر خورده بود نتوانست بیش از چند قدم فرار کند، یک تیر دیگر شلیک کردم که سومی را بزنم، اما خطا رفت. دومی افتاد روی زمین، تیر هر دو ریهاش را سوراخ کرده بود. بالای سرش که رسیدم در دهانش «سرفهها اسفنج و خون میشد». با چاقو گلویش را زدم و نگاه کردم ببینم سومی را میبینم، اما خبری از او نبود.
اول خواستم سگها را بیاندازم در درۀ کنار جاده و بروم. کسی دیگر از این جاده نمیگذشت به جز تعدادی از باقیمانده عشایر که تابستانها اینجا اطراق میکردند. اما ترسیدم که نکند همانها لاشۀ گلوله خوردۀ سگان را پیدا کنند، ماشین را آوردم پایینتر، دو سگ را گذاشتم توی کیسۀ زباله و انداختم توی صندوق عقب، بعد هم بردم از صخرهای که میدانستم هیچکس از آن عبور نمیکند پرت کردم در قعر دره. چند روز گیج بودم که چرا واقعاً آن دو سگ را کشتم، گاهی فکر میکردم به آن سگی که زنده ماند. که بعد از چند سال شاید سگهای جوانتر به او اصرار کردند که بیا برویم سر جاده به دنبال ماشینها بدویم و واقه بزنیم، حس خوبی داره. و او که با ترس و لرز گوش جوانان را میپیچاند و برایشان داستان تعریف میکند:
ببین جوون، دوویدن دنبال ماشین و موتور و دوچرخه جالبه، تا وقتی که یه روز جونتو سر این کار از دست میدی. من خودم جوون که بودم، با متی و ممد رفته بودیم تو جاده و دنبال سایپای عشایر میدوویدیم، تا یه روز یه پژو اومد، و برعکس بقیه پژوها وقتی ما رو دید سرعتش رو بیشتر نکرد، برعکس هم رفت بالاتر وایساد. من و متی و ممد به هم نگاه کردیم، اول فکر کردیم طرف دو تخته کم داره، گفتیم الان بریم جرش بدیم، یکمی هم ترسیده بودیم، اما تو جوونی یه بادی تو کلهاته که نمیذاره جلوی دوستات ضعف نشون بدی. ما هم ضعف نشون ندادیم، موندیم همونجا، سینه سپر کرده داد زدیم سر طرف. طرف ولی اصلاً مهلت نداد که کار به دعوا برسه، بیشرف قبل از اینکه ما بفهمیم چی شده یک تیر گذاشت وسط سینه متی، بعد هم ممد را زخمی کرد. من فرار کردم. متی که در جا مُرد، اما ممد نمیدانم چه شد. وقتی فردای آن روز برگشتم آنجا مثل گربه ترسیده بودم، اما دیگر خبری از آن یارو نبود، هرچه هم گشتم لاشۀ متی و ممد را پیدا نکردم. از آن روز هم دیگر دنبال هیچ ماشینی ندویدم. مثل سگ رفتم اشغالی که نصیبم میشود را خوردم و یک گوشه دور از هیاهوی جادهها زندگی کردم. شما هم اگر نمیخوایید سر به نیست بشید، همین کار رو کنید...
به هر حال من سگکشی را کار درستی نمیدانم، اما سگکشی کردهام. نمیدانم اگر بقیه بفهمند من سگ کشتهام چه نظری در مورد آنها خواهند داشت، اما راستش خیلی هم برایم مهم نیست. مهم این است که میدانم بقیه وقتی دارند مزاحم من میشوند باید نگران باشند؛ چون پیش از ایشان سگانی بودند که مزاحم کا رضا شدند، کا رضا قصد ایشان کرد و آن سگان دیگر نبودند.
-اوس احمدرضا عظیمی کُهنابی
––––––––––––––––––––––––
پینوشت: این داستان در تابستان 1402 نوشته شد.
