دفاع نامشروع
دفاع نامشروع
حمیدرضا پسر سرسخت ولی مهربانی بود. با إحکام و سربالا حرف میزد، ولی هرچه میگفت فروتنانه و پر از خشوع بود. در یکی از دهاتهای اطراف زنجان بزرگ شده بود ولی لهجۀ ترکی نداشت. بسیار باهوش بود و خودش توی همان دهات هم فارسی یاد گرفته بود هم انگلیسی. هم رتبۀ تیزهوشان آورد هم نمونه، اما پدرش پول چندانی نداشت و او را نفرستاد زنجان ولی با تمام این مشکلات حمیدرضا درسهای خودش را خوب خواند و رتبۀ خیلی خوبی آورد و پزشکی دانشگاه ایران قبول شد. از پشت کوه آمد بالای برج میلاد تا دکتر شود. ولی دوست نداشت صدایش بزنند دکتر، خودش را «وحید گل» معرفی میکرد و میگفت همه هم او را صدا میزنند وحید گل. اکثراً لفظ قلم و اتو کشیده حرف میزد، ولی مشخص بود زبان جگرش این نیست. وقتایی فحش میداد راحتتر بود، انگار نقابش کنار میرفت، انگار خودش میشد. نه که زبان بالا شهر نمیفهمید، ولی برایش زبان دوم بود، زبان اولش همان زبان پر خطوخش دهات بود.
مثلاً یکبار وقتی تازه ماشین خریده بود و توی تهران برای اسنپ کار میکرد، با دو تا از مسافرین کمی صحبت کرده بود و گفته بود که دانشجوی پزشکی است و آنها هم کلی از مصاحبت با او شاد شده بودند و متحیر بودند از اینکه چرا یک دانشجوی پزشکی باید رانندۀ اسنپ شود. حمیدرضا هم میگفت که خرج دارد و زندگی دشوار است و پدرش هرچه داشت را خرج حمیدرضا کرد و این ماشین را برای او خرید، از این به بعدش دیگر با خود حمیدرضاست.
در ادامۀ همین مسیر، یک موتوری آمد و یکباره جلوی حمیدرضا ایستاد و حمیدرضا هم هرچند زد روی ترمز ولی خورد به پلاک موتوری و آن را کج کرد. بعد هم بیحوصله سرش را از پنجره بیرون آورد و گفت «چراغ ماشینم شکسته؟» موتوری هم از اینکه راننده ماشین بیتوجه به حال او فقط نگران سلامت ماشین خودش است عصبانی شد و با لحن توهینآمیزی گفت «من چه میدونم خودت پیاده شو نگاه کن.» یکباره حمیدرضا نگاه به قیافه چاق موتوری کرد و داد کشید «گوهخوری نکن تلمبه پیاده میشم میذارم لات از تخم چپت تا فرق سرت بخیه بخوره!» موتوری هم که دیده بود چراغ ماشین سالم است گازش را گرفت و رفت.
مسافرین حیرت کردند از این الفاظ. چیزی نگفتند، تا آخر سفر حرفی نزدند اما واقعاً حیرت کرده بودند، چنان که معلوم بود در روزهای آتی چندین بار در مورد این حادثه حرف خواهند زد. اما حمیدرضا همین بود. از خیلی چیزها بدش میاد. از دوستان ثروتمند ساکن الهیهش. از دوستان نه آنقدر ثروتمند ساکن جنتآبادش. از فخرفروشی و از مظلومنمایی به یک اندازه متنفر بود. نه اگر مال داشت به رخ میکشید و نه اگر گرسنه میخوابید به کسی چیزی میگفت. روزهایی که بیکار بود صبح تا ظهر میرفت کتابخانه درس میخواند بعد هم میرفت تا شب توی اسنپ کار میکرد.
چیزی که خیلیها در مورد حمیدرضا نمیدانستند، این بود که تا چه حد آدم خطرناکی است. یک آتشفشان خیلی عمیق و داغ بود زیر یک لایۀ خیلی نازک از خاکستر. چون کم حرف میزد و بحث بیدلیل نمیکرد کسی کمتر متوجه این موضوع میشد. ولی اگر خوب او را زیر نظر میگرفتی میتوانستی این را بفهمی. گاهی سر امتحان برخی سؤالات استاد که برای مچگیری بودند را خط میزد، گاهی جواب صحیح را مینوشت و بعد آن را خط میزد و مینوشت «استاد ظلمه که از حاشیه کتاب سؤال میدید.» اگر ۲۰ میگرفت کلی تشکر میکرد و میرفت از استاد قدردانی میکرد. اما اگر ۱۴ میگرفت هم به همین شکل تشکر میکرد و برای استاد پیام تبریک میفرستاد و هیچوقت به نمرههایش اعتراض نکرد. البته نمره پایین هم کم داشت. گاهی توی مترو به جای پله برقی میرفت و از پلههای معمولی میآمد بالا، آن هم به سرعت و دو تا دو تا، جوری که بقیه از دیدنش به نفسنفس میافتادند.
میدانست که به خاطر بیپولی و کمسوادی خانواده و عقبماندگی وطنش حق دارد مقداری طلبکار باشد، اما نمیدانست دقیقاً چقدر.
آماده بود که از خودش دفاع کند، منتظر بود کسی بیاید و حق او را بخورد، آرزو میکرد که کسی بخواهد با او دعوا کند. ولی خیلیها جرأتش را نداشتند و آنهایی که جرأت داشتند هم حمیدرضا را ندارتر از آن میدانستند که بخواهند چیزی از او بگیرند. مسافر را از کرج سوار کرد، باید او را تا جماران میبرد. یک خانم زیبا و مؤدب بود. گفت اشکال دارد در مسیر گاز بزند؟ خانم هم خیلی معذب گفت که اگر میشود این کار را نکند، مگر اینکه لازم باشد، حمیدرضا هم گفت که باکش پر است، نگران نباشد، ولی همیشه محض اطمینان گاز میزند. الان هم نیازی نیست و یکسره ایشان را میبرد تا جماران. البته ته دلش ناراحت بود چون میدانست بالاشهر ایستگاه گاز نیست و احتمالاً مجبور میشود برود کلی دورتر، سر بزرگراه بابایی گاز بزند. وقتی رسیدند خانم به او ۵ اسکناس صد تومنی داد. کرایه فقط ۲۸۰ تومن بود، محض اطمینان گفت «من پول خرد ندارم» اما خانم گفت: بقیه مال خودتان باشد. و سریع پیاده شد و رفت آن ور کوچه یک مردی که منتظر او ایستاده بود را محکم بغل کرد.
باورش نمیشد. خندید، گفت «خیلی خیلی دست شما درد نکند.» اما مسافر رفته بود. این همه پول شادش کرده بود. با خودش گفت:«ارزش دو لیتر بنزین سوزوندن داشت.»
سر پمپ گاز CNG بود که یک اسنپ دیگر گیرش آمد. این یکی یک زوج بودند دم یک مجتمع تجاری که میخواستند بروند تا پردیس با کرایه ۲۴۰ تومن. رفت و آنها را سوار کرد. وقتی رسیدند مرد مسافر شمرد و دقیقاً ۲۴۰ هزار تومن به او داد. حس ناراحتی داشت، انگار حقش را خوردهاند. انتظار داشت اینها هم کمی انعام بدهند، اما ندادند. با همین اوقات تلخی بود که به راه افتاد تا یک مسافر دیگر پیدا کند.
پردیس جای سوررئالی است. خانههای ترسناکی دارد. خانههای سفید و یکشکلش که به روح مسکن میمانند تا خود مسکن. انگار که یکی ساختمانهای مسکونی را کشته باشد و آنها را از فضای شهر پاک کرده باشد تا به جای آنها پارک و مدرسه بنا کند و اکنون ارواح این ساختمانهای مقتول در تلوتپههای پردیس سرگردان شده باشند. پردیس مثل آن نقاط متروک ماتریکس است که کلیدساز از آنها برای دفن الگوریتمهای قدیمی استفاده میکند، یا برای تست و باگگیری الگوریتمهای جدید. آدم وقتی در پردیس حرکت میکند حس میکند نباید اینجا باشد. حس میکند دنیای واقعی یک جای دیگر است، جایی در تهران. با بیحوصلگیای که پردیس به روان آدم تحمیل میکند حمیدرضا زد توی ترافیک و یکباره رفت جای یک پراید را گرفت. پراید خیلی عصبانی شد. او احتمالاً ساکن پردیس بود و بیحوصلگی پردیس او را تسخیر کرده بود. اول جلوی حمیدرضا ترمز زد، اما حمیدرضا ماشین را چرخاند و رفت. پرایدی کوتاه نیامد. ماشین را سپربهسپر چسباند به پژوی حمیدرضا. او را دنبال میکرد و بوق میزد.
حمیدرضا اول ترسیده بود. اما یکباره خوی دهاتیش به او برگشت، یکباره خودش را قوی دید، یکباره نفس عمیق کشید و سرعتش را زیاد کرد. پرایدی در اوتوبان کم میآورد اما همین که به پیچ میرسیدند گاز میداد و خودش را میرساند به حمیدرضا و بوق میزد. تا اینکه حمیدرضا وسط اوتوبان رودهن-تهران قبل از پل پردیس پیچید توی یک خاکی و تند رفت جلو. پرایدی کمی سرعتش کم شده بود، از این حرکت حمیدرضا ترسید، دیگر سپر به سپرش نمیآمد، اما همچنان بوق میزد و او را دنبال میکرد. ولی حمیدرضا آن خاکی را بلد بود. یک بار با یک از دخترای پرستاری آمده بود اینجا برای یعقوب-یعقوب. میدانست این پیچها میرسند به یک دشت مرتفع و بعد کنار یک دره کمعمق حرکت میکند. مطمئن نبود آخرش برمیگردد سمت پردیس یا میرود سمت لتیان و رودهن، ولی میدانست که خلوت است. خیلی خلوت. آنقدر که برای زِنا امن باشد. اما گناهی که الان داشت خودش را برای آن آماده میکرد کمی از زنا سنگینتر بود. لااقل برای انسانهای روی زمین.
وقتی رسید به همان دشت صاف و آن درۀ کمعمق دستانش عرق کرده بودند. زد روی ترمز و یکباره وسط جاده ایستاد. پرایدی پیاده شد، چراغ ماشینش را خاموش کرد و این بزرگترین اشتباهش بود، چون حمیدرضا با نور چراغهای عقب خودش توانست ببیند که مرد لات چیزی در دستانش ندارد، نه سلاحی، نه چماقی نه چیزی، فقط یک دهان گنده که داشت فحش میداد و میگفت چرا هرچی بوق میزنم وانمیستی!؟ حمیدرضا یک نفس عمیق کشید و قمهاش را از زیر صندلی ماشین بیرون کشید و بعد در ماشین را باز کرد و یه سمت پرایدی حمله برد. وقتی قمه به گردن پرایدی برخورد کرد هنوز نفهمیده بود که چه شده، باورش نشد که بچۀ پلاک شهرستانی سوار پژو پرشیا با خودش قمه دارد. افکار زیادی از سرش گذشت، خواست فحش بدهد، اما کلمات یاریاش ندادند، خواست بخندد و بگوید «حلالت حرومزاده، خوب حقهای بهم زدی» ولی افکارش محو شدند. یاد کودکیاش افتاد. وقتی که در بانه با برادرش کشاورزی میکرد، یاد بوی برگ موی بهاری افتاد، یاد نان شیرینهای مادر بزرگش و بعد همه چیز از یادش رفت.
حمیدرضا آنجا ایستاده بود: بالای سرش. با دستان لرزان و یک ذهن شفاف فوارۀ خون را مشاهده میکرد. هیچ فکری نمیکرد، هیچ ترسی در سرش نبود، هیچ برنامه خاصی نداشت، حتی قبل از اینکه قمه را بکوبد توی گردن مردک کلمه قتل به ذهنش خطور نکرده بود. چندی قبل، دقیقاً نمیدانست در کدام لحظه، اما یک جایی در مسیر، خیلی قبل از اینکه بپیچد توی جاده خاکی تصمیم گرفت که او را بکشد، نمیدانست چطور، نمیدانست کجا، اما میدانست که آن مردی که دارد سپربهسپر او پراید میراند و میآید به زودی میمیرد.
یکباره به خودش آمد و برای اینکه مطمئن شود او را کشته است قمه را بالا برد و با تمام توانش آن را وسط سینۀ پرایدی کوبید و گفت:«پرایدیِ بدبخت.» چنان محکم زده بود که قمه قلب طرف را شکافته بود و وسط جناقش گیر کرد. مجبور شد پا بگذارد روی شانهاش و فشار دهد تا قمه را بیرون بکشد. اما در این حال کمی خون ریخت روی کفش و شلوارش. شب بود و تاریک، پشت ماشین خودش ایستاده بود و نمیتوانست به خوبی طرف را ببیند. رفت ماشین خودش را خاموش کرد. نمیخواست آثاری از صحنه جرم بر خودش داشته باشد یا آثاری از خودش در صحنه جرم جا بگذارد. صندوق خودش را بالا زد. قمه را با شلوار خودش تمیز کرد و گذاشت داخل یک کیسه زباله و بعد کفش و شلوار خودش را درآورد و گذاشت توی یک کیسه زباله دیگر. بعد شلوار ورزشی که همراه داشت را پوشید و دستکشهای چرمی خودش را به دست کرد. بعد رفت سراغ پراید طرف که چراغهای آن را روشن کند تا بتواند جسد پرایدی را ببیند. در ماشین باز بود و سویچ توی فرمان. ماشین را روشن کرد و نور پایین زد. رفت سر جنازۀ فرد و دید که توی خون خودش غرق شده است، چشمانش به شکل پلیدی باز بودند و زندگی از آنها رخت بسته بود. سینهاش هم شکافته شده بود و تمام لباسهایش از خون قرمز شده بودند. گردن و دستهایش پر از خالکوبی بود. جمجمه، هشتپا، خالکوبیهای مختلف، آدم بدی بود، حمیدرضا با خودش گفت «اما نه اونقد بد که اینطور سگکُش بشه». جیبهایش را گشت و به جز دو پاکت سیگار که به زور چپانده بود توی جیب راستش هیچ چیزی توی جیبهایش نبود. موبایلش توی دستش بود و اکنون افتاده بود توی غرقآب خون. با خودش گفت «سیگاری بدبخت» و موبایل را برداشت و برد با آب شست و گذاشت توی جیبش.
رفت و صندوق پراید را باز کرد. پر از جعبه بود، جعبهها را باز کرد، پر از اسناد بود، اسناد را به هم ریخت که سکهها را دید. حدود ۷-۸ تا سکه طلا بودند. تمام بهار آزادی. باورش نمیشد. همه را براشت و برد گذاشت داخل داشبورد ماشینش. ماشین طرف را باز هم به ریخت، جز چند تا اسکناس دلار چیز خاص دیگری نبود. نه اسلحهای، نه چاقویی، فقط چندتا قاشق چنگال و یک فلاسک چاییِ دمکرده.
فلاسک را برد و گذاشت روی صندلی جلوی ماشین خودش. بعد هم لنگ پرایدی را کشید و او را کشاند تا کنار در عقب پراید. سعی کرد بدون اینکه تن خودش خونی شود او را بگذارد روی صندلی عقب و بعد از کلی تلاش موفق هم شد.
حالا نمیدانست با او چه کار کند. رفت و از داخل ماشین خودش بیلچه را آورد. بعد هم ماشین خودش را کمی بهتر کنار جاده خاکی پارک کرد و سوار پراید شد و زد به بیابون.
وسط دشت آنقدر جلو رفت که دیگر ماشین خودش به سختی و در دور دست دیده میشد، وقتی مطمئن شد به اندازه کافی از جادی خاکی دور شده، پیاده شد و شروع به کندن کرد. اواخر مهر بود و یک بار هم باران باریده بود، اما هوا هنوز خیلی سرد نشده بود و زمین سفت نبود. دو سه ساعتی مشغول کندن بود و وقتی حفره به اندازه یک انسان عمیق شد، در پراید را باز کرد دوباره لنگ پرایدی را کشید و او را داخل گودال انداخت. به این فکر کرد که پراید را چه کند، سوار ماشین شد و کمی نور بالا زد و هرچه نگاه کرد ایده خاصی به ذهنش نرسید، برگشت توی جاده خاکی و کنار ماشین خودش ایستاد، اما بعد دوباره حرکت کرد و کمی عقبتر از جایی که ماشین خودش پارک بود تکهای پیدا کرد که در آن دره کنار جاده خاکی کمی عمیقتر میشد، ترسید که نکند کسی ماشین را پیدا کند، اما خسته شده بود، ساعت ۱۲ شب شده بود و هوا بسیار سرد شده بود، آن همه چاه کندن و از صبح توی اسنپ کار کردن هم مغزش را خسته کرده بود هم دیگر بدنش یارای کار کردن نداشت. آدرنالین ناشی از آدمکشی هم فروکش کرده بود و دیگر واقعاً به خوبی نمیتوانست فکر کند، برای همین پیاده شد، ماشین را خلاص کرد و آن را هل داد توی دره.
صدای افتادن و شکستن شیشههای ماشین و له شدن بندهاش برای او جذاب بود. خندهش گرفت و همینطور که به سمت ماشین خودش برگشت قاه قاه میخندید. سوار ماشین شد و از جاده خاکی برگشت سر بزرگراه رودهن. حالا که خطر دفع شده بود و پرایدی او را دنبال نمیکرد انگار تمام راهها کش آمده بودند. پانزده دقیقهای که طول کشید تا برگردد سر راه اصلی به اندازه یک عمر طول کشید. نیم ساعتی که طول کشید تا به تهران برسد مثل یک ابدیت بود. آنقدر خوابش میآمد که نگران بود از حال برود و تصادف کند. اما رسید به تهران. نورهای شهر دوباره شادش کردند. یکباره یادش آمد که گوشیِ آن سیگاری-پرایدیِ بدبخت هنوز توی جیبش بود. آن را خاموش کرد و وقتی وارد شهر شد یک گوشهای ایستاد، آن را شکست و بعد خردشدۀ آن را انداخت توی سطل زباله. شلوار خونی خودش و کفشش را هم چند محله جلوتر انداخت در یک سطل زباله دیگر. به خوابگاه که رسید سکههای طلا و دلارها را درآورد، همه را شمرد. بعد هم خندهش گرفت. نمیخواست شاد باشد، اما شاد بود. میخواست عذاب وجدان داشته باشد اما نداشت، میخواست غصه بخور اما غصهای نداشت. کلی از دیروز پولدارتر شده بود، حالا میتوانست تریدنیگ خودش را شروع کند و احتمالاً دیگر نیازی نداشت که برود توی اسنپ کار کند و امشب یکی از بهترین شبهای زندگیاش بود. پر از تجربههای رنگارنگ. یک خانم زیبا را رسانده بود جماران و یک پاداش خوب گرفته بود، آدم کشته بود، جنازه چال کرده بود، ماشین انداخته بود ته دره و کلی پول دیگر به جیب زده بود. از شدت شادی و شرمِ بیشرمی قاه قاه میخندید. سکهها را گذاشت توی جیب کیفش، فلاسک پرایدی را با خودش برد اتاق و برای خودش یک لیوان چایی ریخت و تا ساعت چهار که بالاخره هیجانش فروکش کرد و خوابید فقط چایی میخورد و میخندید و با خودش فکر میکرد که چطور پولهای به دست آوردهاش را خرج کند که تلف نشوند و مراجع قضایی را مشکوک نکند.
فردا که بیدار شد خواست برود و فلاسک سیگاری بدبخت را دور بیاندازد، اما نظرش عوض شد، تصمیم گرفت آن را نگه دارد، خیلی چاییخور نبود، اما با خودش گفت «تا دیروز قاتل هم نبودم، چاییخوری رو شاید از امروز شروع کردم».
-اوس احمدرضا عظیمی کُهنابی
حمیدرضا پسر سرسخت ولی مهربانی بود. با إحکام و سربالا حرف میزد، ولی هرچه میگفت فروتنانه و پر از خشوع بود. در یکی از دهاتهای اطراف زنجان بزرگ شده بود ولی لهجۀ ترکی نداشت. بسیار باهوش بود و خودش توی همان دهات هم فارسی یاد گرفته بود هم انگلیسی. هم رتبۀ تیزهوشان آورد هم نمونه، اما پدرش پول چندانی نداشت و او را نفرستاد زنجان ولی با تمام این مشکلات حمیدرضا درسهای خودش را خوب خواند و رتبۀ خیلی خوبی آورد و پزشکی دانشگاه ایران قبول شد. از پشت کوه آمد بالای برج میلاد تا دکتر شود. ولی دوست نداشت صدایش بزنند دکتر، خودش را «وحید گل» معرفی میکرد و میگفت همه هم او را صدا میزنند وحید گل. اکثراً لفظ قلم و اتو کشیده حرف میزد، ولی مشخص بود زبان جگرش این نیست. وقتایی فحش میداد راحتتر بود، انگار نقابش کنار میرفت، انگار خودش میشد. نه که زبان بالا شهر نمیفهمید، ولی برایش زبان دوم بود، زبان اولش همان زبان پر خطوخش دهات بود.
مثلاً یکبار وقتی تازه ماشین خریده بود و توی تهران برای اسنپ کار میکرد، با دو تا از مسافرین کمی صحبت کرده بود و گفته بود که دانشجوی پزشکی است و آنها هم کلی از مصاحبت با او شاد شده بودند و متحیر بودند از اینکه چرا یک دانشجوی پزشکی باید رانندۀ اسنپ شود. حمیدرضا هم میگفت که خرج دارد و زندگی دشوار است و پدرش هرچه داشت را خرج حمیدرضا کرد و این ماشین را برای او خرید، از این به بعدش دیگر با خود حمیدرضاست.
در ادامۀ همین مسیر، یک موتوری آمد و یکباره جلوی حمیدرضا ایستاد و حمیدرضا هم هرچند زد روی ترمز ولی خورد به پلاک موتوری و آن را کج کرد. بعد هم بیحوصله سرش را از پنجره بیرون آورد و گفت «چراغ ماشینم شکسته؟» موتوری هم از اینکه راننده ماشین بیتوجه به حال او فقط نگران سلامت ماشین خودش است عصبانی شد و با لحن توهینآمیزی گفت «من چه میدونم خودت پیاده شو نگاه کن.» یکباره حمیدرضا نگاه به قیافه چاق موتوری کرد و داد کشید «گوهخوری نکن تلمبه پیاده میشم میذارم لات از تخم چپت تا فرق سرت بخیه بخوره!» موتوری هم که دیده بود چراغ ماشین سالم است گازش را گرفت و رفت.
مسافرین حیرت کردند از این الفاظ. چیزی نگفتند، تا آخر سفر حرفی نزدند اما واقعاً حیرت کرده بودند، چنان که معلوم بود در روزهای آتی چندین بار در مورد این حادثه حرف خواهند زد. اما حمیدرضا همین بود. از خیلی چیزها بدش میاد. از دوستان ثروتمند ساکن الهیهش. از دوستان نه آنقدر ثروتمند ساکن جنتآبادش. از فخرفروشی و از مظلومنمایی به یک اندازه متنفر بود. نه اگر مال داشت به رخ میکشید و نه اگر گرسنه میخوابید به کسی چیزی میگفت. روزهایی که بیکار بود صبح تا ظهر میرفت کتابخانه درس میخواند بعد هم میرفت تا شب توی اسنپ کار میکرد.
چیزی که خیلیها در مورد حمیدرضا نمیدانستند، این بود که تا چه حد آدم خطرناکی است. یک آتشفشان خیلی عمیق و داغ بود زیر یک لایۀ خیلی نازک از خاکستر. چون کم حرف میزد و بحث بیدلیل نمیکرد کسی کمتر متوجه این موضوع میشد. ولی اگر خوب او را زیر نظر میگرفتی میتوانستی این را بفهمی. گاهی سر امتحان برخی سؤالات استاد که برای مچگیری بودند را خط میزد، گاهی جواب صحیح را مینوشت و بعد آن را خط میزد و مینوشت «استاد ظلمه که از حاشیه کتاب سؤال میدید.» اگر ۲۰ میگرفت کلی تشکر میکرد و میرفت از استاد قدردانی میکرد. اما اگر ۱۴ میگرفت هم به همین شکل تشکر میکرد و برای استاد پیام تبریک میفرستاد و هیچوقت به نمرههایش اعتراض نکرد. البته نمره پایین هم کم داشت. گاهی توی مترو به جای پله برقی میرفت و از پلههای معمولی میآمد بالا، آن هم به سرعت و دو تا دو تا، جوری که بقیه از دیدنش به نفسنفس میافتادند.
میدانست که به خاطر بیپولی و کمسوادی خانواده و عقبماندگی وطنش حق دارد مقداری طلبکار باشد، اما نمیدانست دقیقاً چقدر.
آماده بود که از خودش دفاع کند، منتظر بود کسی بیاید و حق او را بخورد، آرزو میکرد که کسی بخواهد با او دعوا کند. ولی خیلیها جرأتش را نداشتند و آنهایی که جرأت داشتند هم حمیدرضا را ندارتر از آن میدانستند که بخواهند چیزی از او بگیرند. مسافر را از کرج سوار کرد، باید او را تا جماران میبرد. یک خانم زیبا و مؤدب بود. گفت اشکال دارد در مسیر گاز بزند؟ خانم هم خیلی معذب گفت که اگر میشود این کار را نکند، مگر اینکه لازم باشد، حمیدرضا هم گفت که باکش پر است، نگران نباشد، ولی همیشه محض اطمینان گاز میزند. الان هم نیازی نیست و یکسره ایشان را میبرد تا جماران. البته ته دلش ناراحت بود چون میدانست بالاشهر ایستگاه گاز نیست و احتمالاً مجبور میشود برود کلی دورتر، سر بزرگراه بابایی گاز بزند. وقتی رسیدند خانم به او ۵ اسکناس صد تومنی داد. کرایه فقط ۲۸۰ تومن بود، محض اطمینان گفت «من پول خرد ندارم» اما خانم گفت: بقیه مال خودتان باشد. و سریع پیاده شد و رفت آن ور کوچه یک مردی که منتظر او ایستاده بود را محکم بغل کرد.
باورش نمیشد. خندید، گفت «خیلی خیلی دست شما درد نکند.» اما مسافر رفته بود. این همه پول شادش کرده بود. با خودش گفت:«ارزش دو لیتر بنزین سوزوندن داشت.»
سر پمپ گاز CNG بود که یک اسنپ دیگر گیرش آمد. این یکی یک زوج بودند دم یک مجتمع تجاری که میخواستند بروند تا پردیس با کرایه ۲۴۰ تومن. رفت و آنها را سوار کرد. وقتی رسیدند مرد مسافر شمرد و دقیقاً ۲۴۰ هزار تومن به او داد. حس ناراحتی داشت، انگار حقش را خوردهاند. انتظار داشت اینها هم کمی انعام بدهند، اما ندادند. با همین اوقات تلخی بود که به راه افتاد تا یک مسافر دیگر پیدا کند.
پردیس جای سوررئالی است. خانههای ترسناکی دارد. خانههای سفید و یکشکلش که به روح مسکن میمانند تا خود مسکن. انگار که یکی ساختمانهای مسکونی را کشته باشد و آنها را از فضای شهر پاک کرده باشد تا به جای آنها پارک و مدرسه بنا کند و اکنون ارواح این ساختمانهای مقتول در تلوتپههای پردیس سرگردان شده باشند. پردیس مثل آن نقاط متروک ماتریکس است که کلیدساز از آنها برای دفن الگوریتمهای قدیمی استفاده میکند، یا برای تست و باگگیری الگوریتمهای جدید. آدم وقتی در پردیس حرکت میکند حس میکند نباید اینجا باشد. حس میکند دنیای واقعی یک جای دیگر است، جایی در تهران. با بیحوصلگیای که پردیس به روان آدم تحمیل میکند حمیدرضا زد توی ترافیک و یکباره رفت جای یک پراید را گرفت. پراید خیلی عصبانی شد. او احتمالاً ساکن پردیس بود و بیحوصلگی پردیس او را تسخیر کرده بود. اول جلوی حمیدرضا ترمز زد، اما حمیدرضا ماشین را چرخاند و رفت. پرایدی کوتاه نیامد. ماشین را سپربهسپر چسباند به پژوی حمیدرضا. او را دنبال میکرد و بوق میزد.
حمیدرضا اول ترسیده بود. اما یکباره خوی دهاتیش به او برگشت، یکباره خودش را قوی دید، یکباره نفس عمیق کشید و سرعتش را زیاد کرد. پرایدی در اوتوبان کم میآورد اما همین که به پیچ میرسیدند گاز میداد و خودش را میرساند به حمیدرضا و بوق میزد. تا اینکه حمیدرضا وسط اوتوبان رودهن-تهران قبل از پل پردیس پیچید توی یک خاکی و تند رفت جلو. پرایدی کمی سرعتش کم شده بود، از این حرکت حمیدرضا ترسید، دیگر سپر به سپرش نمیآمد، اما همچنان بوق میزد و او را دنبال میکرد. ولی حمیدرضا آن خاکی را بلد بود. یک بار با یک از دخترای پرستاری آمده بود اینجا برای یعقوب-یعقوب. میدانست این پیچها میرسند به یک دشت مرتفع و بعد کنار یک دره کمعمق حرکت میکند. مطمئن نبود آخرش برمیگردد سمت پردیس یا میرود سمت لتیان و رودهن، ولی میدانست که خلوت است. خیلی خلوت. آنقدر که برای زِنا امن باشد. اما گناهی که الان داشت خودش را برای آن آماده میکرد کمی از زنا سنگینتر بود. لااقل برای انسانهای روی زمین.
وقتی رسید به همان دشت صاف و آن درۀ کمعمق دستانش عرق کرده بودند. زد روی ترمز و یکباره وسط جاده ایستاد. پرایدی پیاده شد، چراغ ماشینش را خاموش کرد و این بزرگترین اشتباهش بود، چون حمیدرضا با نور چراغهای عقب خودش توانست ببیند که مرد لات چیزی در دستانش ندارد، نه سلاحی، نه چماقی نه چیزی، فقط یک دهان گنده که داشت فحش میداد و میگفت چرا هرچی بوق میزنم وانمیستی!؟ حمیدرضا یک نفس عمیق کشید و قمهاش را از زیر صندلی ماشین بیرون کشید و بعد در ماشین را باز کرد و یه سمت پرایدی حمله برد. وقتی قمه به گردن پرایدی برخورد کرد هنوز نفهمیده بود که چه شده، باورش نشد که بچۀ پلاک شهرستانی سوار پژو پرشیا با خودش قمه دارد. افکار زیادی از سرش گذشت، خواست فحش بدهد، اما کلمات یاریاش ندادند، خواست بخندد و بگوید «حلالت حرومزاده، خوب حقهای بهم زدی» ولی افکارش محو شدند. یاد کودکیاش افتاد. وقتی که در بانه با برادرش کشاورزی میکرد، یاد بوی برگ موی بهاری افتاد، یاد نان شیرینهای مادر بزرگش و بعد همه چیز از یادش رفت.
حمیدرضا آنجا ایستاده بود: بالای سرش. با دستان لرزان و یک ذهن شفاف فوارۀ خون را مشاهده میکرد. هیچ فکری نمیکرد، هیچ ترسی در سرش نبود، هیچ برنامه خاصی نداشت، حتی قبل از اینکه قمه را بکوبد توی گردن مردک کلمه قتل به ذهنش خطور نکرده بود. چندی قبل، دقیقاً نمیدانست در کدام لحظه، اما یک جایی در مسیر، خیلی قبل از اینکه بپیچد توی جاده خاکی تصمیم گرفت که او را بکشد، نمیدانست چطور، نمیدانست کجا، اما میدانست که آن مردی که دارد سپربهسپر او پراید میراند و میآید به زودی میمیرد.
یکباره به خودش آمد و برای اینکه مطمئن شود او را کشته است قمه را بالا برد و با تمام توانش آن را وسط سینۀ پرایدی کوبید و گفت:«پرایدیِ بدبخت.» چنان محکم زده بود که قمه قلب طرف را شکافته بود و وسط جناقش گیر کرد. مجبور شد پا بگذارد روی شانهاش و فشار دهد تا قمه را بیرون بکشد. اما در این حال کمی خون ریخت روی کفش و شلوارش. شب بود و تاریک، پشت ماشین خودش ایستاده بود و نمیتوانست به خوبی طرف را ببیند. رفت ماشین خودش را خاموش کرد. نمیخواست آثاری از صحنه جرم بر خودش داشته باشد یا آثاری از خودش در صحنه جرم جا بگذارد. صندوق خودش را بالا زد. قمه را با شلوار خودش تمیز کرد و گذاشت داخل یک کیسه زباله و بعد کفش و شلوار خودش را درآورد و گذاشت توی یک کیسه زباله دیگر. بعد شلوار ورزشی که همراه داشت را پوشید و دستکشهای چرمی خودش را به دست کرد. بعد رفت سراغ پراید طرف که چراغهای آن را روشن کند تا بتواند جسد پرایدی را ببیند. در ماشین باز بود و سویچ توی فرمان. ماشین را روشن کرد و نور پایین زد. رفت سر جنازۀ فرد و دید که توی خون خودش غرق شده است، چشمانش به شکل پلیدی باز بودند و زندگی از آنها رخت بسته بود. سینهاش هم شکافته شده بود و تمام لباسهایش از خون قرمز شده بودند. گردن و دستهایش پر از خالکوبی بود. جمجمه، هشتپا، خالکوبیهای مختلف، آدم بدی بود، حمیدرضا با خودش گفت «اما نه اونقد بد که اینطور سگکُش بشه». جیبهایش را گشت و به جز دو پاکت سیگار که به زور چپانده بود توی جیب راستش هیچ چیزی توی جیبهایش نبود. موبایلش توی دستش بود و اکنون افتاده بود توی غرقآب خون. با خودش گفت «سیگاری بدبخت» و موبایل را برداشت و برد با آب شست و گذاشت توی جیبش.
رفت و صندوق پراید را باز کرد. پر از جعبه بود، جعبهها را باز کرد، پر از اسناد بود، اسناد را به هم ریخت که سکهها را دید. حدود ۷-۸ تا سکه طلا بودند. تمام بهار آزادی. باورش نمیشد. همه را براشت و برد گذاشت داخل داشبورد ماشینش. ماشین طرف را باز هم به ریخت، جز چند تا اسکناس دلار چیز خاص دیگری نبود. نه اسلحهای، نه چاقویی، فقط چندتا قاشق چنگال و یک فلاسک چاییِ دمکرده.
فلاسک را برد و گذاشت روی صندلی جلوی ماشین خودش. بعد هم لنگ پرایدی را کشید و او را کشاند تا کنار در عقب پراید. سعی کرد بدون اینکه تن خودش خونی شود او را بگذارد روی صندلی عقب و بعد از کلی تلاش موفق هم شد.
حالا نمیدانست با او چه کار کند. رفت و از داخل ماشین خودش بیلچه را آورد. بعد هم ماشین خودش را کمی بهتر کنار جاده خاکی پارک کرد و سوار پراید شد و زد به بیابون.
وسط دشت آنقدر جلو رفت که دیگر ماشین خودش به سختی و در دور دست دیده میشد، وقتی مطمئن شد به اندازه کافی از جادی خاکی دور شده، پیاده شد و شروع به کندن کرد. اواخر مهر بود و یک بار هم باران باریده بود، اما هوا هنوز خیلی سرد نشده بود و زمین سفت نبود. دو سه ساعتی مشغول کندن بود و وقتی حفره به اندازه یک انسان عمیق شد، در پراید را باز کرد دوباره لنگ پرایدی را کشید و او را داخل گودال انداخت. به این فکر کرد که پراید را چه کند، سوار ماشین شد و کمی نور بالا زد و هرچه نگاه کرد ایده خاصی به ذهنش نرسید، برگشت توی جاده خاکی و کنار ماشین خودش ایستاد، اما بعد دوباره حرکت کرد و کمی عقبتر از جایی که ماشین خودش پارک بود تکهای پیدا کرد که در آن دره کنار جاده خاکی کمی عمیقتر میشد، ترسید که نکند کسی ماشین را پیدا کند، اما خسته شده بود، ساعت ۱۲ شب شده بود و هوا بسیار سرد شده بود، آن همه چاه کندن و از صبح توی اسنپ کار کردن هم مغزش را خسته کرده بود هم دیگر بدنش یارای کار کردن نداشت. آدرنالین ناشی از آدمکشی هم فروکش کرده بود و دیگر واقعاً به خوبی نمیتوانست فکر کند، برای همین پیاده شد، ماشین را خلاص کرد و آن را هل داد توی دره.
صدای افتادن و شکستن شیشههای ماشین و له شدن بندهاش برای او جذاب بود. خندهش گرفت و همینطور که به سمت ماشین خودش برگشت قاه قاه میخندید. سوار ماشین شد و از جاده خاکی برگشت سر بزرگراه رودهن. حالا که خطر دفع شده بود و پرایدی او را دنبال نمیکرد انگار تمام راهها کش آمده بودند. پانزده دقیقهای که طول کشید تا برگردد سر راه اصلی به اندازه یک عمر طول کشید. نیم ساعتی که طول کشید تا به تهران برسد مثل یک ابدیت بود. آنقدر خوابش میآمد که نگران بود از حال برود و تصادف کند. اما رسید به تهران. نورهای شهر دوباره شادش کردند. یکباره یادش آمد که گوشیِ آن سیگاری-پرایدیِ بدبخت هنوز توی جیبش بود. آن را خاموش کرد و وقتی وارد شهر شد یک گوشهای ایستاد، آن را شکست و بعد خردشدۀ آن را انداخت توی سطل زباله. شلوار خونی خودش و کفشش را هم چند محله جلوتر انداخت در یک سطل زباله دیگر. به خوابگاه که رسید سکههای طلا و دلارها را درآورد، همه را شمرد. بعد هم خندهش گرفت. نمیخواست شاد باشد، اما شاد بود. میخواست عذاب وجدان داشته باشد اما نداشت، میخواست غصه بخور اما غصهای نداشت. کلی از دیروز پولدارتر شده بود، حالا میتوانست تریدنیگ خودش را شروع کند و احتمالاً دیگر نیازی نداشت که برود توی اسنپ کار کند و امشب یکی از بهترین شبهای زندگیاش بود. پر از تجربههای رنگارنگ. یک خانم زیبا را رسانده بود جماران و یک پاداش خوب گرفته بود، آدم کشته بود، جنازه چال کرده بود، ماشین انداخته بود ته دره و کلی پول دیگر به جیب زده بود. از شدت شادی و شرمِ بیشرمی قاه قاه میخندید. سکهها را گذاشت توی جیب کیفش، فلاسک پرایدی را با خودش برد اتاق و برای خودش یک لیوان چایی ریخت و تا ساعت چهار که بالاخره هیجانش فروکش کرد و خوابید فقط چایی میخورد و میخندید و با خودش فکر میکرد که چطور پولهای به دست آوردهاش را خرج کند که تلف نشوند و مراجع قضایی را مشکوک نکند.
فردا که بیدار شد خواست برود و فلاسک سیگاری بدبخت را دور بیاندازد، اما نظرش عوض شد، تصمیم گرفت آن را نگه دارد، خیلی چاییخور نبود، اما با خودش گفت «تا دیروز قاتل هم نبودم، چاییخوری رو شاید از امروز شروع کردم».
-اوس احمدرضا عظیمی کُهنابی
