یک عاشقانه آبکی
یک عاشقانه آبکی
هوا خوب بود. بعد از ۳۰-۴۰ سال گرمایش زمین متوقف شده بود و هوای تهران داشت خنک میشد. داشت میشد همان هوای همیشه بهار زیبایی که در سفرنامههای قجری برایش دلتنگ میشدند. حالا هم وسط تیر ماه هوا ابری و بارانی شده بود. خنکی قشنگی دم عصر میآمد که خودش را پهن کند روی آسفالتهای ترک خوردۀ خیابانهای تهران.
حسینعلی و ریری هر دو دعوت بودند یک پارتی. حسینعلی سعی میکرد جاهایی که ریری هست برود، ریری هم اگر جایی حسینعلی بود مشتاق به رفتن میشد، اما یک چیزی جلوی با هم بودنشان را گرفته بود. هیچکدام دقیقاً نمیدانستند چرا یکدیگر را نبوسیدهاند، مشخص نبود چرا عاشق هم نیستند و حتی یک بار وقتی مریم دوست ریری حسینعلی و ریری را دید گفت «عه شما دو تا بالاخره رفتید با هم؟» هر دوتایشان سرخ و سفید شدند و گفتند حاشا و کلا و مخصوصاً ریری که به تازگی از دوستپسر قبلیش جدا شده بود گفت که نه از این خبرا نیست.
حسینعلی آدم درسخوانی بود. همه چیز میخواند به جز درسی که باید میخواند. برنامهنویس بود، ریاضیدان بود، فلسفه میدانست، حقوق میخواند، اما هدف اصلیاش این بود که استاد دانشگاه شود. معدلش ۱۷ بود، ولی فقط درسهایی را میخواند که جذبش میکردند. باقی درسها را بالکل ترک کرده بود. پسرک خجالتی و کمرویی نبود، اما پیش ریری موش میشد. نه موش واقعی، ولی به ریری نمیگفت گوه نخور. نه که از ریری بترسد، اما وقتی میدید ریری از چیزی ناراحت شده سریع دست و پای خودش را جمع میکرد و توضیح میداد که قصدش آزار ریری نبود و نیست.
ریری نمیدانست، شاید هم خودش را به ندانستن میزد، اما بیشتر واقعاً نمیدانست، که چقدر پسرک او را دوست دارد. از نظر ریری خیلی پسر خوبی بود. موهای چرب و قهوهای حسینعلی، چشمان سبز و درشتش، سواد زیاد و مهربانی بیش از حدش نسبت به ریری خیلی او را جذب حسینعلی میکرد. اما هیچکس از رفتار حسینعلیِ محکم و سرپا ایستاده نمیفهمید که شبها قبل خواب نیمساعت بیدار میماند و در فکر و خیال ریری غرق میشود. ریری دختر زیبایی بود. درسش از حسینعلی بهتر بود و اما اندازۀ او خلاق نبود. توی دانشگاه هم برعکس پسرک خودش را محدود کرده بود به چهارواحد درس و نمراتی که در سامانه ثبت میشدند. بعد از دوران طاقتفرسای کنکور دیگر حال و حوصلۀ هیچ درس خواندنی را نداشت و توی دانشگاه تا حد زیادی از درس زده شد و عشق و علاقهای که در کودکی به درس خواندن داشت را از دست داده بود.
حسینعلی بلندبلند حرف میزد، شوخیهای ممیزی زیاد میکرد. اما دروغ نمیگفت، زیر و رو نمیکشید، برای همین هم خیلیها در موردش میگفتند که معصوم و عاشق و بیشیلهپیله است. استاد غریبی هر وقت با حسینعلی در مورد هوشمصنوعی و آینده بشریت و خودآگاهی و باقی چیزها حذف میزد مجذوب امیدواری و امید و آرزوهای کودکانه حسینعلی میشد. پسرک با تمام وجودش از ایدههایی دفاع میکرد که دیگران آرزویشان را داشتند اما فکر میکردند که آنقدر خوشبینانه هستند که باید دور ریخته شوند. دکتر غریبی برای همین همیشه به حسینعلی میگفت «اونقدر معصومانه از این چیزا دفاع میکنی که دلم نمیاد باهات مخالفت کنم. دلم میخواد منم بهت کمک کنم تا که راست بودن این حرفا رو اثبات کنی...
اما دخترک برخلاف پسرک زخم زیاد خورده بود، از این و آن. هرچند او هم بلندبلند حرف میزد و شیله و پیلهای نداشت، اما از باب دختر بودن بیشتر حواسش جمع بود و اتفاقاً همین حواسجمعی اذیتش میکرد. خودش نمیدانست اما اگر او هم مثل حسینعلی زندگی را رها میکرد و ساز هرچه بادا باد میزد احتمالاً حال دلش خوشتر بود. در این چندسال که آمده بود تهران فهمیده بود که آن چیزی که میبیند از آن چیزی که فکر میکرد هست خیلی تفاوت دارد. فکر میکرد میتواند بیانتظار ازدواج از رابطه با پسران لذت ببرد، اما نمیبرد. فکر میکرد که سکس برایش بیشتر از عشق خالصانه یک پسر ارزشمند است، اما نبود. فکر میکرد میخواهد یک شوهر پولدار و باکلاس پیدا کند، اما همین که یک بار با دکتر طبیبا رفت سر قرار دید که چقدر چس و فس آدمهای پولدار و زندگیهای پولداری حالش را بد میکند. وقتی که سوار بنز طبیبا شد و تا رستوران رفتند زیاد کیف کرد، اما وقتی با بنز او را رساند تا خوابگاه انگار که چرم آن ماشین بوی نجاست بدهد صبر نداشت که زودتر از آن خارج شود. خیلی زود هم رابطه را با دکتر طبیبا تمام کرد. چون مشخص بود که اگر کسی آنقدر پولدار و جا افتاده باشد دیگر حال و حوصلۀ بازی با دخترکی مثل او را ندارد. پول میدهد و میگوید خفه شو. برای همین دخترک کاملاً گم شده بود. کلاً رشته را گم کرده بود و اصلاً نمیدانست که چه میخواهد. هرآنچه که بلاگرهای دوران دبیرستانش به او گفته بودند که «اوکی» هستند و «حق» او هستند، نه تنها اوکی نبودند، بلکه «حقی» هم نسبت به آنها برای خود نمیدید. اتفاقاً حالا که بالغ شده بود تکلیف خودش میدانست که از این رفتارها دوری کند. اما چه میخواست!؟ عشق چیست؟ زندگی خوب کدام است؟ دخترک آنقدر گم شده بود که دیگر دنبال پاسخ هم نمیگشت.
ریری میدانست که آن زندگی خشک و خالی پدر و مادرش را نمیخواهد. عقاید سنتیشان را اصلاً نمیتوانست قبول کند و آنقدر از آنها باهوشتر بود که هیچجوره نمیتوانست استدلالهای آنها را بپذیرد. میدانست چیزی که میخواهد یک جایی در جهانبینی والدین خودش گم شده است، اما نمیدانست که چیست. دو سه هفتهای بود که سردرگم شده بود. نمیدانست دنبال چه باشد، به کدام پسر روی خوش نشان دهد. با آن رتبه کنکور و رشته تحصیلی و معدل خفنی که داشت تقریباً تمام پسرها روی خوش به او نشان میدادند، ولی او واقعاً نمیدانست که از آنها چه میخواهد. میدانست که رؤیایی دارد، اما نمیدانست رؤیایش همان چیزی است که حسینعلی هر شب قبل خواب در آن غرق میشود. نمیدانست که چقدر دوست دارد با کسی باشد که او را میپرستد. البته حسینعلی بیخداتر از آن بود که هیچکسی را بپرستد، حتی ریری را، ولی انقدر از همراه او بودن لذت میبرد که رفتارش دست کم از عبادت خالصانه نداشت.
در این معنا ریری را میپرستید که وقتی با او بود غرق در رفتار و گفتار خودش و ریری میشد. مثل یک عابد کارکشته در رکعت چهار نماز شب غرق در خدا میشود و میخواند رَبََّنا اغِفرْلی وَلِوالِدَیََّ وَ لِلْموْمِنینَ یَوْمَ یَقَومُ الْحِساب. حسینعلی هم در حضور ریری غرق در جک و داستان و نکته میشد و همه را برای ریری شرح میداد. ریری هم بهترین خدایی بود که پسرک میتوانست داشته باشد. هرچیزی که پسرک میگفت را میفهمید و از آن منتها علیه لذت را میبرد اما در عین حال نیازی به حسینعلی نداشت، یا لااقل فکر میکرد که نیازی به او ندارد، مثل خدایی که باور ندارد به عبادت بندگانش نیازمند است. حسینعلی نمیخواست دختری زیاد به او ابراز علاقه کند چون دلش بازی میخواست، دلش پیچیدگی میخواست، دلش خدایی دست نیافتنی میخواست. آدم کم طرفداری نبود، بر و روی زیبا و هوش بالا باعث میشد خیلی دختران هم به او روی خوش نشان بدهند، اما برخلاف ریری او دقیقاً میدانست چه میخواهد و هیچکدام از آن دختران آن چیزی که میخواست نبودند.
حسینعلی کسی میخواست که حتماً حرفهای او را بفهمد. برایش خیلی مهم نبود که طرف خیلی زیبا باشد، اما ریری زیبا بود. برایش مهم نبود که طرف درسش خوب باشد، اما درس ریری خیلی خوب بود، برایش مهم نبود که طرف سختکوش و باهوش باشد، که البته ریری تمام این چیزها بود. برای همین بود که ریری رؤیاهای پسرک را تسخیر کرده بود. انگار که ریری هم آن چیزی را که میخواست داشت، هم تمام چیزهای دیگری که یک نفر ممکن است از جفت خود بخواهد. حسینعلی هم چندباری تلاش کرده بود به ریری نزدیک شود. اما هر بار اتفاقی افتاد و عقب رفت. اکثراً به این خاطر که ریری یا با کس دیگری بود، یا به هر دلیلی حس نمیکرد که حسینعلی مرد رؤیاهای اوست و با سردی پاسخش را میداد. حسینعلی هم از ترس اینکه مبادا جواب رد بشنود، هیچوقت درخواستش را مطرح نکرد و صبر کرد و صبر کرد تا یک موقعیت خوب پیش بیاید.
پسرک نمیدانست امشب شبی است که قرار است آن موقعیت خاص پیش بیاید. وگرنه به جای دورس، پیراهن و کت میپوشید. نمیدانست قرار است نیمساعت ریری را ببوسد و بعد یک ساعت کنار او دراز بکشد و بعد او را با موتور برساند تا خوابگاه، وگرنه محض احتیاط آن مقدار موی کمی که روی سینهاش داشت را هم میتراشید. اما از قرار این شب همان شب بود. ریری که البته برایش فرقی نداشت امشب قرار است جفت خودش را پیدا کند یا نه، مثل هر شب خوش پوشید و خوش پاشید و خوش چهره و خوش بو و خوش اندام رفت سر کوچه و سوار اسنپ شد به سمت نیاوران. حسینعلی هم سوار موتور ۱۲۵ پسرعمویش شد و راه افتاد به سمت همان مقصد. تولد دوس دختر یکی از همکلاسهای پولدار ریری بود که از قضا دوست حسینعلی هم بود. هر دو دعوت بودند. وقتی رسیدند آنجا، فضا کمی سرد بود، افراد کمی دعوت بودند. حدود ۲۰ نفر، اکثراً هم جفت بودند، در حقیقت فقط سه نفر جفت نبودند، ریری، حسینعلی و خواهر دختری که تولدش بود که از قضا یک کراش گنده روی حسینعلی داشت. اما از آنجایی که حسینعلی علاقهای به کسانی که عاشق او بودند نداشت، تمام وقتش را با ریری گذراند. اول کلی حرف زدند، کلی خاطره گفتند، از میرمحمود یاد کردند که چقدر اسکل بود و چقدر میخندیدند به رفتارهای احمقانهش و چقدر الکی الکی بورسیه فول فاند گرفت و رفت استرالیا. وسط همین حرفهای بیسروته بود که ریری به خودش آمد و دید که عاشق پسرک شده است. یادش آمد که چقدر دلش برای او تنگ شده بود، چقدر جای یک نفر مثل او در زندگی او خالی است. چقدر دوست دارد که با یکی عین او وقت بگذارند، چقدر خلوص و معصومیت کسی مثل حسینعلی را ترجیح میدهد به پول و قدرت هزار نفر مثل طبیبا. این چیزها را که فهمید، وسط حرف زدنهای حسینعلی نگاهش تغییر کرد. یکباره از لبانش شهوت چکه میکرد. انگار که مژگانش آتش گرفته باشند با دو چشمش تیر داغ به حسینعلی میزد. همین کافی بود تا حسینعلی بفهمد که موقعیتی که در رویاهایش آنقدر به آن فکر کرده بود سررسیده. اول کمی هول شد، صدایش کمکم آرام شد و رشته بیپایان حرفهای جالب حسینعلی بالاخره به پایان رسید. خودش هم تعجب کرد که حالا دیگر چیزی برای گفتن ندارد.
زیر بار آن نگاه ریری داشت له میشد. چشمه خروشان خلاقیت او یکباره خشکیده بود، نه حرفی در مورد کهکشان داشت، نه حرفی در مورد کوانتوم. نه میخواست چیزی از نورولوژی بگوید، نه مبحثی در مورد جامعهشناسی مطرح کند. میدانست که باید ریری را مطلع کند که او هم ریری را میخواهد، که او هم ریری را دوست دارد و حتی شدیدتر که او فکر میکند ریری جفت ایدهآل اوست. اما نمیدانست از کجا شروع کند.
زیادی است اگر به او بگوید که شش ماه است هر شب در خیالش ریری را در آغوش میگیرد و میخوابد. کم است اگر بگوید او هم به ریری متمایل است. در آخر هیچ چیز نگفت، فقط خم شد و ریری را بوسید. ریری هم او را بوسید. باز هم میخواست کلی حرف بزند، میخواست بگوید بوسۀ خوبی بود، اما میترسید کم باشد، ولی باز هم چیزی نگفت، باز هم خم شد و ریری را بوسید. لب بالای ریری را بین دو لب خودش گرفت و آرام آرام از چپ به راست شروع به بوسیدن کرد. ریری خیلی از این بوسه خوشش آمد، دست کرد توی موهای چرب حسینعلی و محکمتر از قبل لب پایین حسینعلی را به کام گرفت.
وقتی ماچ و بوسۀشان تمام شد، هر دو سرخ و سفید شده بودند و با خجالت به یکدیگر نگاه کردند. پسرک گفت «خیلی وقت بود که حسرت این بوسه تو دلم بود» ریری خندید و گفت «داداش خو میگفتی تا حسرت به دلت نذاریم دوشواری که نداره!» حسینعلی هم که بعد خوردن لبهای ریری دوباره جان گرفته بود گفت «برو بابا، کی جرأت داره به تو نزدیک بشه خدایی؟» دخترک حاشا کرد، اما پسرک کوتاه نیامد. کمی حرف زدند در مورد عشق، در مورد جدایی، در مورد اینکه چرا تا حالا یکدیگر را نبوسیدند و چه کسی بیشتر مقصر است. البته حرفهایشان هیچ نتیجهای نداشت، قرار نبود هم نتیجهای داشته باشد. وسط این حرفها بود که یکباره صدای موسیقی از اتاق بغل بالا گرفت و صدایشان زدند که بروند برقصند. رفتند رقصیدند، اما دلشان رقص نمیخواست. حین رقص بدن یکدیگر را بیش از حالت عادی لمس میکردند، اما کافی نبود. دلشان جایی دور از باقی آدمها میخواست، جایی که دوتایی خوب داخل یکدیگر را نظاره کنند تا بلکه بفهمند فردا که یکدیگر را دوباره دیدند باید چکار کنند؟ آیا قرار است هر روز یکدیگر را ببوسند؟ آیا قرار است کاری غیر از بوسه بکنند؟ آیا اکنون به هم مقید شدهاند؟ آیا الان حسینعلی میتواند به خودش اجازه بدهد که وقتی ریری پیامهای او را نمیخواند از دستش شاکی شود؟ با کلی سؤال مهم دیگر که باید پاسخ داده میشدند، هرچه زودتر بهتر. ساعت ۷:۴۵ بود. قرار بود ساعت ۹ شام بیاورند، اما مسلماً نمیتوانستند تا آن موقع صبر کنند.
حسینعلی وسط هایوهوی پارتی در گوش ریری گفت:«میخوای از اینجا بریم؟» و در کمال تعجب ریری نپرسید «کجا؟» فقط گفت «بریم.»
حسینعلی گفت «من الان برمیگردم» و از پارتی رفت بیرون. از ترس اینکه ریری صدایش را بشنود از ساختمان هم رفت بیرون. توی راه شماره دوستش که امیرآباد خانه اجاره کرده بود را گرفت و زیر لب میگفت «مهراد خدایی جواب بده» و مهراد جواب داد. سلام نکرده حسینعلی با صدایی پر از هیجان و اضطراب گفت «مهراد دادا دستم به خایههات نپرس چرا، نگو چطوری، توضیح نده واسه چی، فقط خونه رو خالی کن کلید رو بذار تو کفش و برو بیرون.»
- یا امام خمینی، باشه حسین، فقط کاش زودتر گفته بودی. ما خودمون داریم میریم بیرون تا ساعت ۱ هم برنمیگردیم ولی الان تا من کصوکون فرید رو جمع کنم یه ساعت طول میکشه.
+ حاجی من تا ساعت ۱۱ بیشتر خونه رو نمیخوام، اما شما تا همون ۱ برگردید، تو رو خدا تا ۱۰ دقیقه دیگه هم برید، وقتی رفتید هم یه پیام به من بده که کلید رو گذاشتی کجا.
- حله برادر. ولی فردا باید برام تعریف کنی.
+ تعریف میکنم به جان حسین. فقط دس بجنبون. بعد هم بیخداحافظی قطع کرد. برگشت توی پارتی و دید ریری یک گوشه نشسته، منتظر او، با کسی صحبت نمیکرد، کار خاصی هم نمیکرد. بقیه کم کم داشتند مست میشدند و پارتی کمکم داشت لوس میشد که حسینعلی رفت با صاحب مجلس حرف زد و یک خداحافظی آبکی کرد و دست ریری را گرفت و رفتند بیرون. دختری که عاشق حسینعلی بود هم دید که با هم رفتند و رفت تا یک گوشهای به تنهایی گریه کند. داشت قفل موتورسیکلت را باز میکرد که مهراد پیام داد خانه خالی شده، کلید را هم گذاشت زیر گلدون. لبخندی به پهنای صورت حسینعلی بر لبانش شکل گرفت و ریری به او گفت «چته؟ انگار خیلی خوشحالی بوسیدمتا...» حسینعلی هم بدون هیچ مقاومتی پاسخ داد «خیلی. یعنی اصلاً... -مثل میم اینستا ادامه داد- میزون میزونم. یعنی ببینا، میزون میزون!» ریری هم از این صداقت زیاد حسین خندهش گرفت. سوار شدند. پسرک پرسید، به نظرت بریم خونه؟
- داداش من حوصله حاملگی ندارما! چی بریم خونه!؟
+ بابا حالا لازم نیست حامله بشی که. من اصلاً نمیخوام لباسات رو هم در بیاری. بریم فقط یه جایی که خیالمون راحت باشه. درسته کمتر شده ولی شانس که نداریم، الان از شانس من همین امشب میان با هلیکوپتر هرکس تو خیابونهای تهران داره لب میگیره رو دستگیر میکنن میبرن زندون. اگر راحت نیستی نمیریم خونه، ولی قول میدم اگر بریم بهت دست هم نزنم.
- ها تو به من دست نمیزنی! دو بار! برو خونه ولی داری گوه میخوری.
از اینکه ریری نپرسید خانه کی و کجا تعجب کرد. از اینکه به شکلی ضمنی اجازه ملامسه داده بود هم بیشتر تعجب کرد. واقعاً قصدش گول زدن نبود. واقعاً نمیخواست به ریری دست هم بزند. آنقدر دخترک را دوست داشت که نمیخواست هیچکاری بکند که ممکن است او را دلزده کند. ولی خب از حرف آخر ریری فهمید که او راضی است از این حسینعلی بدنش را میخواهد. حسینعلی هم آنقدر فهمیده بود که بداند اگر الان علاقهای به دست زدن به تن ریری نشان ندهد، ریری آن را نشانهای از عدم علاقه حسینعلی میداند. تا جایی که حسینعلی میدانست، دختران از پسران انتظار دارند که دقیقاً تا هرجایی که به پسران اجازه داده میشود با آنها رابطه برقرار کنند، و اگر به پسری اجازۀ کاری داده شود ولی آن پسر آن کار را نکند، دختران این کار را توهین بزرگی به خودشان تلقی میکنند.
برای همین وقتی رسیدند، قبل از حرف زدن حسینعلی خوب ریری را بوسید، بعد او را بغل کرد، بعد او را روی مبل انداخت و خودش را به او چسباند و رفت که بیشتر او را ببوسد که ریری او را پس زد. و دقیقاً آنجا حسینعلی ایستاد. البته یک بوسه دیگر از گونۀ ریری گرفت و بعد همانطور چسبیده نشست کنار ریری. خانه مهراد شلوغ و بینظم بود. پر از زیرسیگاری و لیوان چایی نشسته و ظرف غذای یکبار مصرف که ریخته بودند در تمام گوشههای خانه. ریری یکباره گفت «دلم سیگار میخواد» حسینعلی مثل همیشه مخالفت کرد «داداش سیگار نکش دیگه خدایی. از این به بعد هر وقت هوس سیگار کردی منو خبر کن میام پیشت به جای سیگار منو بوس کن.» ریری لبخندی زد و گفت «اولاً شما دیگه منو داداش صدا نزن...» حسینعلی حرفش را قطع کرد:
- چرا؟ من خوشم میاد وقتی تو بهم میگی داداش. کلاً از اینکه مثل خودم داشمشتی حرف میزنی خوشم میاد. هیچوقت وایب فرندزون ازت نگرفتم. بیشتر انگار داری از سر صمیمیت و نزدیکی میگی داداش...
+ هوم. باشه. من بهت میگم داداش ولی تو بهم نگو.
- باشه.
بعد از چند ثانیه سکوت ریری ادامه داد: خب الان من سیگار میخوام. پسرک هم سریع منظور او را فهمید؛ لبخند زد و خم شد و شروع به بوسیدن او کرد. ریری هم کم کم داشت پر از عشق میشد. هر دو میخواستند حرف بزنند. اما نمیدانستند چه بگویند. مکالمات الکی حول درس و دانشگاه شکل میگرفت، اما برخلاف قبلاً این مکالمات زود تمام میشدند چون فکر میکردند که الان حرفهای مهمتری باید بزنند. اما هیچکدام جرأت شروع کردن نداشت. ریری یکباره گفت «الان یعنی تو هم از من خوشت میاد؟» پسرک خندید و گفت «خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرشو میکنی.» ریری با لحنی توأم با شوخی و غصه گفت «ولی خب آخرش چی؟» حسینعلی جواب داد «آخر نداره، از الان تا همیشه مثل همین امشب میگذره... پر از عشق، پر از ماجرا...» حرف آبکیای بود. هر دو با هم خندیدند. اما از آن حرفهای معصومانهای بود که حسینعلی از ته دل باور داشت و کسی دلش نمیآمد با او مخالفت کند.
هرکاری که ریری میخواست آن شب کردند، رفتند روی تشک مهراد دراز کشیدند، حسینعلی بالاخره به آرزوی خودش رسید و دست کرد توی موهای ریری. کمی برای ریری توضیح داد که از نظر او رابطۀ آنها چقدر برای هردویشان خوب است و چقدر به صلاح است که به هم برسند و ریری هم مخالفتی نکرد. بعد هم ریری گفت که باید بروند خوابگاه و رفتند سوار موتور شدند تا حسینعلی او را برساند. در مسیر برگشت خیلی حرفی نزدند. هر دو پر از شوق و هیجان بودند ولی اضطراب بزرگی هم بر دلشان سایه انداخته بود. میترسیدند از اینکه نکند بعداً دل یکدیگر را بشکنند. نکند این بوسه به قیمت دوستی آنها تمام شود... نکند... اما سعی کردند خیلی خودشان را نگران نکنند. به خوابگاه که رسیدند ریری پیاده شد و یک خداحافظی طولانی کردند و رفت.
حسینعلی تا ساعت ۱ توی خیابانهای تهران دور میزد و فکر و خیال میکرد. به اینکه فردا صبح چه پیامی به ریری بدهد؟ به اینکه دفعه بعد کی او را ببیند؟ از ریری بخواهد که با هم بروند جاده ساوه؟ آیا هر بار که ریری را دید میتواند او را ببوسد؟ امشب هم داشت از خیال لبهای ریری سرشار میشد، با این تفاوت که دیگر تنها نبود. توی خوابگاه ریری هم مسواک زد، لباس خوابش را پوشید، تختش را مرتب کرد و رفت لای رختخواب اما او هم خوابش نمیبرد. او هم غرق در فکر پسرک بود، او هم داشت فکر میکرد که برخلاف قبلیها چقدر آسان میتواند حسینعلی به پدر و مادر خود معرفی کند، چقدر جفت بهتری است، چقدر از تمام کسانی که تا الان دور و بر خود دیده دلسوزتر است، چقدر مهربانتر... چقدر معصومتر.
وقتی حسینعلی رسید خوابگاه دید که تلگرام ریری هنوز آنلاین است:
- چرا آنلاینی؟
+ نمیدونم. تو چرا بیداری؟
- من دقیقاً میدونم چرا بیدارم.
-اوس احمدرضا عظیمی کُهنابی
هوا خوب بود. بعد از ۳۰-۴۰ سال گرمایش زمین متوقف شده بود و هوای تهران داشت خنک میشد. داشت میشد همان هوای همیشه بهار زیبایی که در سفرنامههای قجری برایش دلتنگ میشدند. حالا هم وسط تیر ماه هوا ابری و بارانی شده بود. خنکی قشنگی دم عصر میآمد که خودش را پهن کند روی آسفالتهای ترک خوردۀ خیابانهای تهران.
حسینعلی و ریری هر دو دعوت بودند یک پارتی. حسینعلی سعی میکرد جاهایی که ریری هست برود، ریری هم اگر جایی حسینعلی بود مشتاق به رفتن میشد، اما یک چیزی جلوی با هم بودنشان را گرفته بود. هیچکدام دقیقاً نمیدانستند چرا یکدیگر را نبوسیدهاند، مشخص نبود چرا عاشق هم نیستند و حتی یک بار وقتی مریم دوست ریری حسینعلی و ریری را دید گفت «عه شما دو تا بالاخره رفتید با هم؟» هر دوتایشان سرخ و سفید شدند و گفتند حاشا و کلا و مخصوصاً ریری که به تازگی از دوستپسر قبلیش جدا شده بود گفت که نه از این خبرا نیست.
حسینعلی آدم درسخوانی بود. همه چیز میخواند به جز درسی که باید میخواند. برنامهنویس بود، ریاضیدان بود، فلسفه میدانست، حقوق میخواند، اما هدف اصلیاش این بود که استاد دانشگاه شود. معدلش ۱۷ بود، ولی فقط درسهایی را میخواند که جذبش میکردند. باقی درسها را بالکل ترک کرده بود. پسرک خجالتی و کمرویی نبود، اما پیش ریری موش میشد. نه موش واقعی، ولی به ریری نمیگفت گوه نخور. نه که از ریری بترسد، اما وقتی میدید ریری از چیزی ناراحت شده سریع دست و پای خودش را جمع میکرد و توضیح میداد که قصدش آزار ریری نبود و نیست.
ریری نمیدانست، شاید هم خودش را به ندانستن میزد، اما بیشتر واقعاً نمیدانست، که چقدر پسرک او را دوست دارد. از نظر ریری خیلی پسر خوبی بود. موهای چرب و قهوهای حسینعلی، چشمان سبز و درشتش، سواد زیاد و مهربانی بیش از حدش نسبت به ریری خیلی او را جذب حسینعلی میکرد. اما هیچکس از رفتار حسینعلیِ محکم و سرپا ایستاده نمیفهمید که شبها قبل خواب نیمساعت بیدار میماند و در فکر و خیال ریری غرق میشود. ریری دختر زیبایی بود. درسش از حسینعلی بهتر بود و اما اندازۀ او خلاق نبود. توی دانشگاه هم برعکس پسرک خودش را محدود کرده بود به چهارواحد درس و نمراتی که در سامانه ثبت میشدند. بعد از دوران طاقتفرسای کنکور دیگر حال و حوصلۀ هیچ درس خواندنی را نداشت و توی دانشگاه تا حد زیادی از درس زده شد و عشق و علاقهای که در کودکی به درس خواندن داشت را از دست داده بود.
حسینعلی بلندبلند حرف میزد، شوخیهای ممیزی زیاد میکرد. اما دروغ نمیگفت، زیر و رو نمیکشید، برای همین هم خیلیها در موردش میگفتند که معصوم و عاشق و بیشیلهپیله است. استاد غریبی هر وقت با حسینعلی در مورد هوشمصنوعی و آینده بشریت و خودآگاهی و باقی چیزها حذف میزد مجذوب امیدواری و امید و آرزوهای کودکانه حسینعلی میشد. پسرک با تمام وجودش از ایدههایی دفاع میکرد که دیگران آرزویشان را داشتند اما فکر میکردند که آنقدر خوشبینانه هستند که باید دور ریخته شوند. دکتر غریبی برای همین همیشه به حسینعلی میگفت «اونقدر معصومانه از این چیزا دفاع میکنی که دلم نمیاد باهات مخالفت کنم. دلم میخواد منم بهت کمک کنم تا که راست بودن این حرفا رو اثبات کنی...
اما دخترک برخلاف پسرک زخم زیاد خورده بود، از این و آن. هرچند او هم بلندبلند حرف میزد و شیله و پیلهای نداشت، اما از باب دختر بودن بیشتر حواسش جمع بود و اتفاقاً همین حواسجمعی اذیتش میکرد. خودش نمیدانست اما اگر او هم مثل حسینعلی زندگی را رها میکرد و ساز هرچه بادا باد میزد احتمالاً حال دلش خوشتر بود. در این چندسال که آمده بود تهران فهمیده بود که آن چیزی که میبیند از آن چیزی که فکر میکرد هست خیلی تفاوت دارد. فکر میکرد میتواند بیانتظار ازدواج از رابطه با پسران لذت ببرد، اما نمیبرد. فکر میکرد که سکس برایش بیشتر از عشق خالصانه یک پسر ارزشمند است، اما نبود. فکر میکرد میخواهد یک شوهر پولدار و باکلاس پیدا کند، اما همین که یک بار با دکتر طبیبا رفت سر قرار دید که چقدر چس و فس آدمهای پولدار و زندگیهای پولداری حالش را بد میکند. وقتی که سوار بنز طبیبا شد و تا رستوران رفتند زیاد کیف کرد، اما وقتی با بنز او را رساند تا خوابگاه انگار که چرم آن ماشین بوی نجاست بدهد صبر نداشت که زودتر از آن خارج شود. خیلی زود هم رابطه را با دکتر طبیبا تمام کرد. چون مشخص بود که اگر کسی آنقدر پولدار و جا افتاده باشد دیگر حال و حوصلۀ بازی با دخترکی مثل او را ندارد. پول میدهد و میگوید خفه شو. برای همین دخترک کاملاً گم شده بود. کلاً رشته را گم کرده بود و اصلاً نمیدانست که چه میخواهد. هرآنچه که بلاگرهای دوران دبیرستانش به او گفته بودند که «اوکی» هستند و «حق» او هستند، نه تنها اوکی نبودند، بلکه «حقی» هم نسبت به آنها برای خود نمیدید. اتفاقاً حالا که بالغ شده بود تکلیف خودش میدانست که از این رفتارها دوری کند. اما چه میخواست!؟ عشق چیست؟ زندگی خوب کدام است؟ دخترک آنقدر گم شده بود که دیگر دنبال پاسخ هم نمیگشت.
ریری میدانست که آن زندگی خشک و خالی پدر و مادرش را نمیخواهد. عقاید سنتیشان را اصلاً نمیتوانست قبول کند و آنقدر از آنها باهوشتر بود که هیچجوره نمیتوانست استدلالهای آنها را بپذیرد. میدانست چیزی که میخواهد یک جایی در جهانبینی والدین خودش گم شده است، اما نمیدانست که چیست. دو سه هفتهای بود که سردرگم شده بود. نمیدانست دنبال چه باشد، به کدام پسر روی خوش نشان دهد. با آن رتبه کنکور و رشته تحصیلی و معدل خفنی که داشت تقریباً تمام پسرها روی خوش به او نشان میدادند، ولی او واقعاً نمیدانست که از آنها چه میخواهد. میدانست که رؤیایی دارد، اما نمیدانست رؤیایش همان چیزی است که حسینعلی هر شب قبل خواب در آن غرق میشود. نمیدانست که چقدر دوست دارد با کسی باشد که او را میپرستد. البته حسینعلی بیخداتر از آن بود که هیچکسی را بپرستد، حتی ریری را، ولی انقدر از همراه او بودن لذت میبرد که رفتارش دست کم از عبادت خالصانه نداشت.
در این معنا ریری را میپرستید که وقتی با او بود غرق در رفتار و گفتار خودش و ریری میشد. مثل یک عابد کارکشته در رکعت چهار نماز شب غرق در خدا میشود و میخواند رَبََّنا اغِفرْلی وَلِوالِدَیََّ وَ لِلْموْمِنینَ یَوْمَ یَقَومُ الْحِساب. حسینعلی هم در حضور ریری غرق در جک و داستان و نکته میشد و همه را برای ریری شرح میداد. ریری هم بهترین خدایی بود که پسرک میتوانست داشته باشد. هرچیزی که پسرک میگفت را میفهمید و از آن منتها علیه لذت را میبرد اما در عین حال نیازی به حسینعلی نداشت، یا لااقل فکر میکرد که نیازی به او ندارد، مثل خدایی که باور ندارد به عبادت بندگانش نیازمند است. حسینعلی نمیخواست دختری زیاد به او ابراز علاقه کند چون دلش بازی میخواست، دلش پیچیدگی میخواست، دلش خدایی دست نیافتنی میخواست. آدم کم طرفداری نبود، بر و روی زیبا و هوش بالا باعث میشد خیلی دختران هم به او روی خوش نشان بدهند، اما برخلاف ریری او دقیقاً میدانست چه میخواهد و هیچکدام از آن دختران آن چیزی که میخواست نبودند.
حسینعلی کسی میخواست که حتماً حرفهای او را بفهمد. برایش خیلی مهم نبود که طرف خیلی زیبا باشد، اما ریری زیبا بود. برایش مهم نبود که طرف درسش خوب باشد، اما درس ریری خیلی خوب بود، برایش مهم نبود که طرف سختکوش و باهوش باشد، که البته ریری تمام این چیزها بود. برای همین بود که ریری رؤیاهای پسرک را تسخیر کرده بود. انگار که ریری هم آن چیزی را که میخواست داشت، هم تمام چیزهای دیگری که یک نفر ممکن است از جفت خود بخواهد. حسینعلی هم چندباری تلاش کرده بود به ریری نزدیک شود. اما هر بار اتفاقی افتاد و عقب رفت. اکثراً به این خاطر که ریری یا با کس دیگری بود، یا به هر دلیلی حس نمیکرد که حسینعلی مرد رؤیاهای اوست و با سردی پاسخش را میداد. حسینعلی هم از ترس اینکه مبادا جواب رد بشنود، هیچوقت درخواستش را مطرح نکرد و صبر کرد و صبر کرد تا یک موقعیت خوب پیش بیاید.
پسرک نمیدانست امشب شبی است که قرار است آن موقعیت خاص پیش بیاید. وگرنه به جای دورس، پیراهن و کت میپوشید. نمیدانست قرار است نیمساعت ریری را ببوسد و بعد یک ساعت کنار او دراز بکشد و بعد او را با موتور برساند تا خوابگاه، وگرنه محض احتیاط آن مقدار موی کمی که روی سینهاش داشت را هم میتراشید. اما از قرار این شب همان شب بود. ریری که البته برایش فرقی نداشت امشب قرار است جفت خودش را پیدا کند یا نه، مثل هر شب خوش پوشید و خوش پاشید و خوش چهره و خوش بو و خوش اندام رفت سر کوچه و سوار اسنپ شد به سمت نیاوران. حسینعلی هم سوار موتور ۱۲۵ پسرعمویش شد و راه افتاد به سمت همان مقصد. تولد دوس دختر یکی از همکلاسهای پولدار ریری بود که از قضا دوست حسینعلی هم بود. هر دو دعوت بودند. وقتی رسیدند آنجا، فضا کمی سرد بود، افراد کمی دعوت بودند. حدود ۲۰ نفر، اکثراً هم جفت بودند، در حقیقت فقط سه نفر جفت نبودند، ریری، حسینعلی و خواهر دختری که تولدش بود که از قضا یک کراش گنده روی حسینعلی داشت. اما از آنجایی که حسینعلی علاقهای به کسانی که عاشق او بودند نداشت، تمام وقتش را با ریری گذراند. اول کلی حرف زدند، کلی خاطره گفتند، از میرمحمود یاد کردند که چقدر اسکل بود و چقدر میخندیدند به رفتارهای احمقانهش و چقدر الکی الکی بورسیه فول فاند گرفت و رفت استرالیا. وسط همین حرفهای بیسروته بود که ریری به خودش آمد و دید که عاشق پسرک شده است. یادش آمد که چقدر دلش برای او تنگ شده بود، چقدر جای یک نفر مثل او در زندگی او خالی است. چقدر دوست دارد که با یکی عین او وقت بگذارند، چقدر خلوص و معصومیت کسی مثل حسینعلی را ترجیح میدهد به پول و قدرت هزار نفر مثل طبیبا. این چیزها را که فهمید، وسط حرف زدنهای حسینعلی نگاهش تغییر کرد. یکباره از لبانش شهوت چکه میکرد. انگار که مژگانش آتش گرفته باشند با دو چشمش تیر داغ به حسینعلی میزد. همین کافی بود تا حسینعلی بفهمد که موقعیتی که در رویاهایش آنقدر به آن فکر کرده بود سررسیده. اول کمی هول شد، صدایش کمکم آرام شد و رشته بیپایان حرفهای جالب حسینعلی بالاخره به پایان رسید. خودش هم تعجب کرد که حالا دیگر چیزی برای گفتن ندارد.
زیر بار آن نگاه ریری داشت له میشد. چشمه خروشان خلاقیت او یکباره خشکیده بود، نه حرفی در مورد کهکشان داشت، نه حرفی در مورد کوانتوم. نه میخواست چیزی از نورولوژی بگوید، نه مبحثی در مورد جامعهشناسی مطرح کند. میدانست که باید ریری را مطلع کند که او هم ریری را میخواهد، که او هم ریری را دوست دارد و حتی شدیدتر که او فکر میکند ریری جفت ایدهآل اوست. اما نمیدانست از کجا شروع کند.
زیادی است اگر به او بگوید که شش ماه است هر شب در خیالش ریری را در آغوش میگیرد و میخوابد. کم است اگر بگوید او هم به ریری متمایل است. در آخر هیچ چیز نگفت، فقط خم شد و ریری را بوسید. ریری هم او را بوسید. باز هم میخواست کلی حرف بزند، میخواست بگوید بوسۀ خوبی بود، اما میترسید کم باشد، ولی باز هم چیزی نگفت، باز هم خم شد و ریری را بوسید. لب بالای ریری را بین دو لب خودش گرفت و آرام آرام از چپ به راست شروع به بوسیدن کرد. ریری خیلی از این بوسه خوشش آمد، دست کرد توی موهای چرب حسینعلی و محکمتر از قبل لب پایین حسینعلی را به کام گرفت.
وقتی ماچ و بوسۀشان تمام شد، هر دو سرخ و سفید شده بودند و با خجالت به یکدیگر نگاه کردند. پسرک گفت «خیلی وقت بود که حسرت این بوسه تو دلم بود» ریری خندید و گفت «داداش خو میگفتی تا حسرت به دلت نذاریم دوشواری که نداره!» حسینعلی هم که بعد خوردن لبهای ریری دوباره جان گرفته بود گفت «برو بابا، کی جرأت داره به تو نزدیک بشه خدایی؟» دخترک حاشا کرد، اما پسرک کوتاه نیامد. کمی حرف زدند در مورد عشق، در مورد جدایی، در مورد اینکه چرا تا حالا یکدیگر را نبوسیدند و چه کسی بیشتر مقصر است. البته حرفهایشان هیچ نتیجهای نداشت، قرار نبود هم نتیجهای داشته باشد. وسط این حرفها بود که یکباره صدای موسیقی از اتاق بغل بالا گرفت و صدایشان زدند که بروند برقصند. رفتند رقصیدند، اما دلشان رقص نمیخواست. حین رقص بدن یکدیگر را بیش از حالت عادی لمس میکردند، اما کافی نبود. دلشان جایی دور از باقی آدمها میخواست، جایی که دوتایی خوب داخل یکدیگر را نظاره کنند تا بلکه بفهمند فردا که یکدیگر را دوباره دیدند باید چکار کنند؟ آیا قرار است هر روز یکدیگر را ببوسند؟ آیا قرار است کاری غیر از بوسه بکنند؟ آیا اکنون به هم مقید شدهاند؟ آیا الان حسینعلی میتواند به خودش اجازه بدهد که وقتی ریری پیامهای او را نمیخواند از دستش شاکی شود؟ با کلی سؤال مهم دیگر که باید پاسخ داده میشدند، هرچه زودتر بهتر. ساعت ۷:۴۵ بود. قرار بود ساعت ۹ شام بیاورند، اما مسلماً نمیتوانستند تا آن موقع صبر کنند.
حسینعلی وسط هایوهوی پارتی در گوش ریری گفت:«میخوای از اینجا بریم؟» و در کمال تعجب ریری نپرسید «کجا؟» فقط گفت «بریم.»
حسینعلی گفت «من الان برمیگردم» و از پارتی رفت بیرون. از ترس اینکه ریری صدایش را بشنود از ساختمان هم رفت بیرون. توی راه شماره دوستش که امیرآباد خانه اجاره کرده بود را گرفت و زیر لب میگفت «مهراد خدایی جواب بده» و مهراد جواب داد. سلام نکرده حسینعلی با صدایی پر از هیجان و اضطراب گفت «مهراد دادا دستم به خایههات نپرس چرا، نگو چطوری، توضیح نده واسه چی، فقط خونه رو خالی کن کلید رو بذار تو کفش و برو بیرون.»
- یا امام خمینی، باشه حسین، فقط کاش زودتر گفته بودی. ما خودمون داریم میریم بیرون تا ساعت ۱ هم برنمیگردیم ولی الان تا من کصوکون فرید رو جمع کنم یه ساعت طول میکشه.
+ حاجی من تا ساعت ۱۱ بیشتر خونه رو نمیخوام، اما شما تا همون ۱ برگردید، تو رو خدا تا ۱۰ دقیقه دیگه هم برید، وقتی رفتید هم یه پیام به من بده که کلید رو گذاشتی کجا.
- حله برادر. ولی فردا باید برام تعریف کنی.
+ تعریف میکنم به جان حسین. فقط دس بجنبون. بعد هم بیخداحافظی قطع کرد. برگشت توی پارتی و دید ریری یک گوشه نشسته، منتظر او، با کسی صحبت نمیکرد، کار خاصی هم نمیکرد. بقیه کم کم داشتند مست میشدند و پارتی کمکم داشت لوس میشد که حسینعلی رفت با صاحب مجلس حرف زد و یک خداحافظی آبکی کرد و دست ریری را گرفت و رفتند بیرون. دختری که عاشق حسینعلی بود هم دید که با هم رفتند و رفت تا یک گوشهای به تنهایی گریه کند. داشت قفل موتورسیکلت را باز میکرد که مهراد پیام داد خانه خالی شده، کلید را هم گذاشت زیر گلدون. لبخندی به پهنای صورت حسینعلی بر لبانش شکل گرفت و ریری به او گفت «چته؟ انگار خیلی خوشحالی بوسیدمتا...» حسینعلی هم بدون هیچ مقاومتی پاسخ داد «خیلی. یعنی اصلاً... -مثل میم اینستا ادامه داد- میزون میزونم. یعنی ببینا، میزون میزون!» ریری هم از این صداقت زیاد حسین خندهش گرفت. سوار شدند. پسرک پرسید، به نظرت بریم خونه؟
- داداش من حوصله حاملگی ندارما! چی بریم خونه!؟
+ بابا حالا لازم نیست حامله بشی که. من اصلاً نمیخوام لباسات رو هم در بیاری. بریم فقط یه جایی که خیالمون راحت باشه. درسته کمتر شده ولی شانس که نداریم، الان از شانس من همین امشب میان با هلیکوپتر هرکس تو خیابونهای تهران داره لب میگیره رو دستگیر میکنن میبرن زندون. اگر راحت نیستی نمیریم خونه، ولی قول میدم اگر بریم بهت دست هم نزنم.
- ها تو به من دست نمیزنی! دو بار! برو خونه ولی داری گوه میخوری.
از اینکه ریری نپرسید خانه کی و کجا تعجب کرد. از اینکه به شکلی ضمنی اجازه ملامسه داده بود هم بیشتر تعجب کرد. واقعاً قصدش گول زدن نبود. واقعاً نمیخواست به ریری دست هم بزند. آنقدر دخترک را دوست داشت که نمیخواست هیچکاری بکند که ممکن است او را دلزده کند. ولی خب از حرف آخر ریری فهمید که او راضی است از این حسینعلی بدنش را میخواهد. حسینعلی هم آنقدر فهمیده بود که بداند اگر الان علاقهای به دست زدن به تن ریری نشان ندهد، ریری آن را نشانهای از عدم علاقه حسینعلی میداند. تا جایی که حسینعلی میدانست، دختران از پسران انتظار دارند که دقیقاً تا هرجایی که به پسران اجازه داده میشود با آنها رابطه برقرار کنند، و اگر به پسری اجازۀ کاری داده شود ولی آن پسر آن کار را نکند، دختران این کار را توهین بزرگی به خودشان تلقی میکنند.
برای همین وقتی رسیدند، قبل از حرف زدن حسینعلی خوب ریری را بوسید، بعد او را بغل کرد، بعد او را روی مبل انداخت و خودش را به او چسباند و رفت که بیشتر او را ببوسد که ریری او را پس زد. و دقیقاً آنجا حسینعلی ایستاد. البته یک بوسه دیگر از گونۀ ریری گرفت و بعد همانطور چسبیده نشست کنار ریری. خانه مهراد شلوغ و بینظم بود. پر از زیرسیگاری و لیوان چایی نشسته و ظرف غذای یکبار مصرف که ریخته بودند در تمام گوشههای خانه. ریری یکباره گفت «دلم سیگار میخواد» حسینعلی مثل همیشه مخالفت کرد «داداش سیگار نکش دیگه خدایی. از این به بعد هر وقت هوس سیگار کردی منو خبر کن میام پیشت به جای سیگار منو بوس کن.» ریری لبخندی زد و گفت «اولاً شما دیگه منو داداش صدا نزن...» حسینعلی حرفش را قطع کرد:
- چرا؟ من خوشم میاد وقتی تو بهم میگی داداش. کلاً از اینکه مثل خودم داشمشتی حرف میزنی خوشم میاد. هیچوقت وایب فرندزون ازت نگرفتم. بیشتر انگار داری از سر صمیمیت و نزدیکی میگی داداش...
+ هوم. باشه. من بهت میگم داداش ولی تو بهم نگو.
- باشه.
بعد از چند ثانیه سکوت ریری ادامه داد: خب الان من سیگار میخوام. پسرک هم سریع منظور او را فهمید؛ لبخند زد و خم شد و شروع به بوسیدن او کرد. ریری هم کم کم داشت پر از عشق میشد. هر دو میخواستند حرف بزنند. اما نمیدانستند چه بگویند. مکالمات الکی حول درس و دانشگاه شکل میگرفت، اما برخلاف قبلاً این مکالمات زود تمام میشدند چون فکر میکردند که الان حرفهای مهمتری باید بزنند. اما هیچکدام جرأت شروع کردن نداشت. ریری یکباره گفت «الان یعنی تو هم از من خوشت میاد؟» پسرک خندید و گفت «خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرشو میکنی.» ریری با لحنی توأم با شوخی و غصه گفت «ولی خب آخرش چی؟» حسینعلی جواب داد «آخر نداره، از الان تا همیشه مثل همین امشب میگذره... پر از عشق، پر از ماجرا...» حرف آبکیای بود. هر دو با هم خندیدند. اما از آن حرفهای معصومانهای بود که حسینعلی از ته دل باور داشت و کسی دلش نمیآمد با او مخالفت کند.
هرکاری که ریری میخواست آن شب کردند، رفتند روی تشک مهراد دراز کشیدند، حسینعلی بالاخره به آرزوی خودش رسید و دست کرد توی موهای ریری. کمی برای ریری توضیح داد که از نظر او رابطۀ آنها چقدر برای هردویشان خوب است و چقدر به صلاح است که به هم برسند و ریری هم مخالفتی نکرد. بعد هم ریری گفت که باید بروند خوابگاه و رفتند سوار موتور شدند تا حسینعلی او را برساند. در مسیر برگشت خیلی حرفی نزدند. هر دو پر از شوق و هیجان بودند ولی اضطراب بزرگی هم بر دلشان سایه انداخته بود. میترسیدند از اینکه نکند بعداً دل یکدیگر را بشکنند. نکند این بوسه به قیمت دوستی آنها تمام شود... نکند... اما سعی کردند خیلی خودشان را نگران نکنند. به خوابگاه که رسیدند ریری پیاده شد و یک خداحافظی طولانی کردند و رفت.
حسینعلی تا ساعت ۱ توی خیابانهای تهران دور میزد و فکر و خیال میکرد. به اینکه فردا صبح چه پیامی به ریری بدهد؟ به اینکه دفعه بعد کی او را ببیند؟ از ریری بخواهد که با هم بروند جاده ساوه؟ آیا هر بار که ریری را دید میتواند او را ببوسد؟ امشب هم داشت از خیال لبهای ریری سرشار میشد، با این تفاوت که دیگر تنها نبود. توی خوابگاه ریری هم مسواک زد، لباس خوابش را پوشید، تختش را مرتب کرد و رفت لای رختخواب اما او هم خوابش نمیبرد. او هم غرق در فکر پسرک بود، او هم داشت فکر میکرد که برخلاف قبلیها چقدر آسان میتواند حسینعلی به پدر و مادر خود معرفی کند، چقدر جفت بهتری است، چقدر از تمام کسانی که تا الان دور و بر خود دیده دلسوزتر است، چقدر مهربانتر... چقدر معصومتر.
وقتی حسینعلی رسید خوابگاه دید که تلگرام ریری هنوز آنلاین است:
- چرا آنلاینی؟
+ نمیدونم. تو چرا بیداری؟
- من دقیقاً میدونم چرا بیدارم.
-اوس احمدرضا عظیمی کُهنابی
