تراژدی منهای زمان
تراژدی منهای زمان
صبح بعد از اینکه از صدای انفجار بیدار شدیم کلی خندیدیم. کمدی چیزی نیست جز تراژدی به علاوه زمان. ولی خندیدن ما از این قاعده پیروی نمیکرد چون تراژدی بود منهای زمان.
اما به نظرم موقع وقوع تراژدی، وقتی هنوز خون جلو چش آدم نباشه میشه خندید. ما هم خندیدیم. خیلی زیاد. من شخصاً بیشتر از همه به سرپرست خوابگاه خندیدم. آقای سرپرست خداوکیلی آدم زحمتکشی هست. از وقتی هوا گرم شده هم درگیر کولرهای خوابگاهه، ۲۴ ساعته تو فکر این کولراست. یا موتورهاشون خرابه، یا پمپهاشون... بعد هر بار هم برق نوسان میکنه موتورها اتصالی میدن، پمپها میسوزن و دوباره روز از نو روزی از نو...
وقتی دیشب صدای انفجار اومد، آقای سرپرست اولین چیزی که به ذهنش رسید این بود که کولرها ترکیدن برای همین رفت اونا رو خاموش کرد... این سطح دغدغه و نگرانی آقای سرپرست، چیز خندهداریه که تو زندگی همه ما روزمره شده... هممون میدونیم یه زندگی هست که هموغممون پول بنزین و دارو و سالم بودن کولر نیست، اما خیلی از اون زندگی دوریم، خیلی زیاد. برا همین بعید نیست اگر صدای انفجار بشنویم فکر کنیم صدای کولرها باشه...
اما تا همین چند ساعت پیش، از یه زندگی دیگه هم دور بودیم. تا همین امشب ساعت ۴، اگر صدای انفجار میشنیدیم فکر میکردیم که لابد کولرهای آبسال ترکیدن، یا اگر مریض میشدیم فکر میکردیم غذای مونده خوردیم. اما همین امروز صبح، بعد از اینکه کلی خندیدیم به این داستان، فهمیدیم که از این به بعد اگر صدای بمب شنیدیم احتمالاً بمب باشه، اگر مریض شدیم شاید شیمیایی زدن، اگر... خلاصه بعد از کلی شادی از این که کولرا نترکیدن یه دفعه به خودمون اومدیم و گفتیم واقعاً کاش کولرها میترکیدن... الان باد سرد داریم، اما به قیمت از دست رفتن آرامش پ امنیت...
کمکم واقعیت اومد جلو. کمکم دیدیم که چقدر عذاب تو راهه. کمکم فهمیدیم که چه خبره. کمکم شرممون اومد از خندههامون... کمکم حرفا جدیتر شد، کمکم جکا ته کشید و چسنالهها بیشتر شد. من اینجوری فهمیدم که جنگ شروع شده: هنوز اواخر خندیدن بودیم که تو راهرو یکی از رفقا رو دیدم، مثل خودم خنده رو لبش بود، همینجوری گذرا پرسید «آقا به نظرت ممکنه چند هفته دیگه هم ادامه داشته باشه!؟» منم گفتم چند هفته که قطعاً هست، شاید حتی چند سال باشه، جنگ شده دیگه... جنگ مگه شاخ و دم داره...؟ تو همون حالت گذر دیدم که هنوز لبخند لبشه ولی نکاهش عوض شد. خودمم هنوز حرف خودمو هضم نکرده بودم، با دوچرخه رفتم تا بلکه جردن که دو هزاریم بیافته و بفهمم چی شده...
جنگ شده واقعاً. همون چیزی که ازش میترسیدیم. همون چیزی که حواسمون بهش نبود... همون موشی که زدیم زیر فرش تا نبینیمش، الان خودش رو کشید بیرون و مثل یه اژدها داره بهمون نگاه میکنه. من که نمیدونم قراره چی بشه، امیدم رو هم از دست نمیدم، اما حرف سم هریس هم یادم نمیره که میگفت «امید روی دیگه ترسه» و حتی یه جورایی از ترس بدتره. امید همون آثار بد ترس رو داره، همونجوری باعث خستگی و استیصال میشه، با این تفاوت که بهت تلقین میکنه چیز خوبیه.
پس امید هم ندارم... نمیدونم هم چی میشه... میترسم؟ آره. اما نه اونقدری که برگردم دهات. افسردهام؟ آره. اما نه اونقدری که دیگه درس نخونم.
ممدحسین میگه چطور میتونی تو این شرایط درس بخونی؟ میگم همونطوری که هگل موقع عقبنشینی ناپلئون از لایپزیگ نرفت جنگ رو نگاه کنه، موند خونهشون درس خوند... حالا منم زندگیم خیلی عوض نشده، مثل همیشه دارم درس میخونم، با این تفاوت که موقع استراحت به جای سندی، نوحه سید رضا میذارم میرم یه گوشه اینجوری میشینم و فکر میکنم به تمام آدمهایی که قراره به زودی بمیرن...
-اوس
صبح بعد از اینکه از صدای انفجار بیدار شدیم کلی خندیدیم. کمدی چیزی نیست جز تراژدی به علاوه زمان. ولی خندیدن ما از این قاعده پیروی نمیکرد چون تراژدی بود منهای زمان.
اما به نظرم موقع وقوع تراژدی، وقتی هنوز خون جلو چش آدم نباشه میشه خندید. ما هم خندیدیم. خیلی زیاد. من شخصاً بیشتر از همه به سرپرست خوابگاه خندیدم. آقای سرپرست خداوکیلی آدم زحمتکشی هست. از وقتی هوا گرم شده هم درگیر کولرهای خوابگاهه، ۲۴ ساعته تو فکر این کولراست. یا موتورهاشون خرابه، یا پمپهاشون... بعد هر بار هم برق نوسان میکنه موتورها اتصالی میدن، پمپها میسوزن و دوباره روز از نو روزی از نو...
وقتی دیشب صدای انفجار اومد، آقای سرپرست اولین چیزی که به ذهنش رسید این بود که کولرها ترکیدن برای همین رفت اونا رو خاموش کرد... این سطح دغدغه و نگرانی آقای سرپرست، چیز خندهداریه که تو زندگی همه ما روزمره شده... هممون میدونیم یه زندگی هست که هموغممون پول بنزین و دارو و سالم بودن کولر نیست، اما خیلی از اون زندگی دوریم، خیلی زیاد. برا همین بعید نیست اگر صدای انفجار بشنویم فکر کنیم صدای کولرها باشه...
اما تا همین چند ساعت پیش، از یه زندگی دیگه هم دور بودیم. تا همین امشب ساعت ۴، اگر صدای انفجار میشنیدیم فکر میکردیم که لابد کولرهای آبسال ترکیدن، یا اگر مریض میشدیم فکر میکردیم غذای مونده خوردیم. اما همین امروز صبح، بعد از اینکه کلی خندیدیم به این داستان، فهمیدیم که از این به بعد اگر صدای بمب شنیدیم احتمالاً بمب باشه، اگر مریض شدیم شاید شیمیایی زدن، اگر... خلاصه بعد از کلی شادی از این که کولرا نترکیدن یه دفعه به خودمون اومدیم و گفتیم واقعاً کاش کولرها میترکیدن... الان باد سرد داریم، اما به قیمت از دست رفتن آرامش پ امنیت...
کمکم واقعیت اومد جلو. کمکم دیدیم که چقدر عذاب تو راهه. کمکم فهمیدیم که چه خبره. کمکم شرممون اومد از خندههامون... کمکم حرفا جدیتر شد، کمکم جکا ته کشید و چسنالهها بیشتر شد. من اینجوری فهمیدم که جنگ شروع شده: هنوز اواخر خندیدن بودیم که تو راهرو یکی از رفقا رو دیدم، مثل خودم خنده رو لبش بود، همینجوری گذرا پرسید «آقا به نظرت ممکنه چند هفته دیگه هم ادامه داشته باشه!؟» منم گفتم چند هفته که قطعاً هست، شاید حتی چند سال باشه، جنگ شده دیگه... جنگ مگه شاخ و دم داره...؟ تو همون حالت گذر دیدم که هنوز لبخند لبشه ولی نکاهش عوض شد. خودمم هنوز حرف خودمو هضم نکرده بودم، با دوچرخه رفتم تا بلکه جردن که دو هزاریم بیافته و بفهمم چی شده...
جنگ شده واقعاً. همون چیزی که ازش میترسیدیم. همون چیزی که حواسمون بهش نبود... همون موشی که زدیم زیر فرش تا نبینیمش، الان خودش رو کشید بیرون و مثل یه اژدها داره بهمون نگاه میکنه. من که نمیدونم قراره چی بشه، امیدم رو هم از دست نمیدم، اما حرف سم هریس هم یادم نمیره که میگفت «امید روی دیگه ترسه» و حتی یه جورایی از ترس بدتره. امید همون آثار بد ترس رو داره، همونجوری باعث خستگی و استیصال میشه، با این تفاوت که بهت تلقین میکنه چیز خوبیه.
پس امید هم ندارم... نمیدونم هم چی میشه... میترسم؟ آره. اما نه اونقدری که برگردم دهات. افسردهام؟ آره. اما نه اونقدری که دیگه درس نخونم.
ممدحسین میگه چطور میتونی تو این شرایط درس بخونی؟ میگم همونطوری که هگل موقع عقبنشینی ناپلئون از لایپزیگ نرفت جنگ رو نگاه کنه، موند خونهشون درس خوند... حالا منم زندگیم خیلی عوض نشده، مثل همیشه دارم درس میخونم، با این تفاوت که موقع استراحت به جای سندی، نوحه سید رضا میذارم میرم یه گوشه اینجوری میشینم و فکر میکنم به تمام آدمهایی که قراره به زودی بمیرن...
-اوس
