→ همه نوشته‌ها

در طوفان تنهایی

در طوفان تنهایی

مدتی است که در خودم فرو رفته‌ام. دلیلش را خوب می‌دانم. یا لااقل فکر می‌کنم که می‌دانم. اگر چیزی که می‌دانم درست باشد، تنهایی من بیش از همه چیز تقصیر خودم است.

نمی‌خواهم در این متن از تقصیر خودم بگویم. حس می‌کنم برخلاف تقصیر من که مختص به خود من است، تنهایی در جهان ما به مرضی جهان شمول تبدیل شده است. دکتر هالیس می‌گفت «دو کشور پیشرفته ژاپن و بریتانیا وزارتخانه تنهایی تأسیس کرده‌اند تا با تنهایی مبارزه کنند.» و از چیزی که در آمارهای فرزندآوری و سکس و غیره می‌بینم، چیزی نمانده که تنهایی تبدیل به دومین پاندمی قرن بیست و یکم شود.

همین الان که ما صحبت می‌کنیم، در کشورهای پیشرفته تنهایی بیشتر از وبا و حصبه آدم می‌کشد. در همین لحظه که من با شما صحبت می‌کنم، تعداد کسانی که تنها می‌شوند بیشتر از کسانی است که به سرطان ریه دچار می‌شوند. اما چرا؟

چه می‌دانم! دکتر هالیس و هیوبرمن و جاناتان هایت و هزاران روان‌شناس و روان‌پزشک مجرب پاسخ این پرسش را نمی‌دانند، منِ نیمچه وکیلِ بی‌سوادِ تنها چرا باید جوابی داشته باشم؟ چیزی که من می‌دانم، این است که در این دنیای وارونه، با وجود تمام نزدیکی‌ای که برایمان ایجاد شده است، از هم دوریم. شاید از همیشه دورتر. می‌دانیم کجا هستیم، می‌دانیم چه پوشیده‌ایم، با این وجود کاملاً از هم بی‌خبریم و دلمان همواره تنگ است...

عاشق دقیقا می‌داند معشوق کجاست، اما به سراغش نمی‌رود و معشوق دقیقاً می‌داند عاشق کیست، اما صدایش نمی‌زند. همه مشتاق دیداریم، ولی رفتارمان چیز دیگری می‌گوید: همدیگر را بلاک می‌کنیم، آخرین بازدید خود را پنهان می‌کنیم، تصاویر خود را استتار می‌کنیم و پیام‌هایی که دوست داریم در ثانیه پاسخ بدهیم را عمداً نادیده می‌گذاریم.

من حس می‌کنم انسان‌ها در جزیره‌هایی دورافتاده در اقیانوسی به اسم «تحجر» زندگی می‌کردند، از هم دور بودند، به هم ظلم می‌کردند، اما آن گروهی که در یک جزیره کنار هم بودند تنها نبودند. بیمار و ضعیف و خسته و گرسنه بودند، اما تنها نبودند. و ما، در نزاع با بیماری و ضعف و خستگی و گرسنگی، کمر به قتل اقیانوس تحجر بستیم. تمام آب آن را خشک کردیم و راه تجارت و آشنایی و ملاقات را برای تمام ساکنان جزیره‌های دور افتاده انسانی محیا کردیم.

هیچ دو جزیره‌ای دیگر از هم دور نیستند. چینی به سادگی از آمریکا نان می‌خرد و به آفریقا پرتقال صادر می‌کند. اروپایی از ژاپنی بادبان می‌خرد و مکزیکی از ایرانی زعفران می‌ستاند. اما حواسمان نبود که در خلال ساختن این مسیرهای ارتباطی، اقیانوسی که زمانی ما را از هم جدا می‌کرد، به بیابانی تبدیل شده و اکنون طوفان شن از آن بلند شده و جهان را در خودش فرو برده است. طوفانی که همه ما را تنهاتر از گذشتگان خودمان کرده. دیگر کسی ضعیف و خسته و گرسنه نیست؛ سیریم، اما به تنهایی. کسی نیست که هم‌سفره ما باشد. به راستی توجه کرده‌اید که چقدر انسان‌ها در این دوران به تنهایی غذا می‌خورند؟ سلف‌ها و رستوران‌ها به قتل‌گاه ارواح آدمی می‌مانند... برای خودمان گوشت و خورشت و برنج لقمه می‌کنیم و در تنهایی می‌خوریم و بعد تعجب هم می‌کنیم که چرا در عین سیری هنوز غمگینیم...

به دور از کسانی هستیم که دوستشان داریم، چرا که آنها ما را دوست ندارند و دوری می‌کنیم از کسایی که دوستمان دارند، چون ما آنها را دوست نداریم. و در این رقابتِ مخرب برای پیدا کردن دوستانِ بهتر و قبیله‌ای شریف‌تر، همۀ ما تنها شده‌ایم. این کارها را هم می‌کنیم چون گمان می‌کنیم هنوز جزیره‌ای داریم و می‌توانیم به آن برگردیم. اما واقعیت این است که تمام جزیره‌ها نابود شده‌اند. اقیانوس تحجر به بیابان مدرنیته تبدیل شده است و دوریِ مواج قدیمی جای خودش را به نزدیکی غبارآلود جدید داده است. چون هم‌قافلگانی که در طوفان شن گرفتار شده‌اند، در چند قدمی یکدیگر هستیم ولی همدیگر را نمی‌بینیم... و احتمالاً حال ما حتی بدتر از آنها باشد، چون که ما حتی اگر بتوانیم هم خودمان نمی‌خواهیم که همدیگر را ببینم... و به راستی چه کسی تنها تر است؟ مجنونی که لیلی را از او گرفته‌اند یا مجنونی که خودش از لیلی گریزان است؟

گفت من مستسقیم آبم کَشد
گرچه می‌دانم که هم آبم کُشد

هیچ مستسقی بنگریزد ز آب
گر دو صد بارش کند مات و خراب (۱)

این جنون هم سرگذشت ماست. ما که تنهاییم و از دست تنهایی به سمت تنهایی فرار می‌کنیم.

-اوس احمدرضا عظیمی کُهنابی
–––––––––––––––––––––––
۱. شعر از مولانا: مثنوی معنوی، دفتر سوم بخش ۱۸۷
پی‌نوشت: عکس اول این متن را از کانال باران برداشتم، اما شعر را با اسکی رفتن از اخوان خودم گفتم.