در ساختن یک رؤیا
در ساختن یک رؤیا
لینکلن مرد بزرگی بود. در اعلامیه استقلال آمریکا آمده است که «طبیعت و خدای طبیعت برخی حقوق جداییناپذیر را برای انسان قرار دادهاند و از زمرۀ این حقوق میتوان به زندگی، آزادی و جستوجوی خوشبختی اشاره کرد.» و هرچند در این متن و دیگر نوشتههای فدرالیست و اندیشههای دیگر بزرگان موسس آمریکا حق بر آزادی صریحاً برای تمام «انسانها» مرسوم شده است، تا زمان لینکلن که ۸۷ سال بعد از نوشته شدن این اسناد بود هیچکس، حتی آزادهترین رؤسای جمهور آمریکا از جمله جفرسون و آدامز هم جرأت اشاره به بردگی سیاهپوستان و اعطای حق آزادی ایشان نداشتند!
اما لینکلن کسی بود که ایستاد تا این حق «جداییناپذیر» سیاهان را به ایشان بدهد. کار آسانی هم نبود. جنگ داخلی آمریکا تا زمان جنگ جهانی اول پرتلفاتترین جنگ ایالات متحده در تمام تاریخش بود. کشور به دونیم شد و بسیاری شک داشتند که آیا میشود اصلاً آیندهای برای یک «آمریکای متحد» متصور شد یا نه. اما لینکلن به این آمریکای متحد باور داشت. پس لینکلن گفت، لینکلن نوشت، و لینکلن مُرد و آن آمریکای تنومند که در اذهان بسیاری تبدیل به نماد آزادی و خوشبختی شد را هرگز ندید.
شعر بسیار زیبایی وجود دارد به نام O Captain my Captain که در کامنت میآورم. در این شعر یکی از دوستداران لینکلن خطاب به او میگوید «ای سردار، یا سردار من، ما پیروز شدهایم! اما ای داد که بر عرصه، سردار من افتاده و مرده...» و همواره از این تصویر لینکلن جان باخته بر عرشه کشتی لذت میبردم. به نظرم پایانی شکوهمند بود برای یک زندگی پرشکوه.
مسلماً این مرگ برای لینکلن پایان لذتبخشی نبود، اما چرا کسی فکر کند که لینکلن در این زندگی به دنبال «لذت» بود؟ روح لینکلن خودش را متجلی در ستون تنومندی میدید که تا جایی که میتواند از زندگی به دوش میکشد و در مورد بار خود مویه و گلایهای نمیکند: هرچه ستون بزرگتر باشد، یعنی سقف پهناورتر است. در سال آخر زندگی لینکلن، یولسیس گرنت که خود ستون دیگری از اساطین آمریکا بود وقتی بعد از یکسال لینکلن را دید به او گفت که «در این یک سال که از شما دور بودهام انگار که بیست سال پیر شدهاید.» و حرفش را دیگر شاهدان تاریخی هم تأیید میکنند. فشار روانی جنگ و مشکلات سلامتی لینکلن او را در سالهای پایانی لاغرتر و شکنندهتر و خستهتر از همیشه کرده بود. ابراهام که زمانی ساعتها برای در و پنجرهها سخنرانی میکرد کم حرف شده بود و این حتی در متن سخنرانیهایش هم مشهود است، جاهایی که میتوانست ساعتها حرف بزند به گفتن چند بند بسنده میکرد و دیگران را تشویق میکرد که حرف بزنند تا او بشوند. لینکلن خوب یا بد، آن مرد تنومندی که ما در اذهان داریم نیست. او هم میرید، او هم فراموش میکرد، او هم میخورد و او هم خوابآلود میشد...
چیزی که من میخواهم بگویم، این است که حدس میزنم از نظر خود لینکلن اون یک رئیسجمهور شکست خورده بود. اتحاد ایالات آمریکا در زمان حکومت او بیش از همیشه کم شده بود و اقتصاد آسیبهای جدی دیده بود و حتی سیاهان آزاد شده هم کم کم داشتند از بار آزادی خود به ستوه میآمدند... شک دارم که در لحظات احتضار لینکلن به خودش تبریک گفته باشد. اتفاقاً میدانم که احتمالاً پر از یأس بود و ترس. پر از آرزو و عشق. امیدوار بود که مملکتش بدون حضور او غرق نشود و آزادی و جستوجوی خوشبختی چنان که شایسته است در آمریکا منتشر شوند. اما میدانم که در لحظات مرگ خود هیچ اطمینانی هم به این ترتیب نداشت. سایۀ مرگ سر سرش سنگینی میکرد و در آن روزها که جنگ همچنان میتازید زور یأس به امید میچربید.
امروز وقتی از موسسه برمیگشتم خانه حس کردم اوسا هم برای من تبدیل به مردی بزرگتر از خودم شده است که زندگی خود را وقف پرورش او کردهام. هویت انسانها مذاکراتی است. هیچکس واقعاً خودش را نمیسازد اما هیچکس هم در ساختن کسی که هست بیتأثیر نیست. نوجوان که بودم فهمیدم که از میان اسامیای که برایم به کار میبرند، اوسا را کسانی میگویند که مرا دوست دارند، من هم این لقب را از ایشان قبول کردم، نه با این استکبار (۱) که خودم را واقعاً اوسا و همهفنحریف و خلاق میدانم، بلکه با این آرزو که کاش روزی بتوانم اوسا باشم... کاش بتوانم واقعاً آنقدری که دوستدارانم میپندارند خوب باشم. کاش آنقدر که ایشان میگویند باهوش باشم، کاش در حدی که گمان میبرند سختکوش باشم، کاش در سطحی که خیال میکنند مهربان باشم... کاش... کاش احمد و طلا و پلپلی و گامبو (۲) باقی نمانم و بتوانم روزی اوسا شوم...
ولکن غصه دقیقاً همینجاست. استاد حمیدی میگفت که ما از گناهان هیچکس به اندازۀ گناهان خودمان خبردار نیستیم. من هم خوب میدانم که اوسا نمیشوم. دقیقاً مطلعم که چقدر از آن که ریحانه میگوید کمهوشترم و چقدر از آن چیزی که مادرم فکر میکند تنبلترم. گاهی با خودم فکر میکنم که شاید لینکلن هم همین بود، شاید او هم وقتی چکچکۀ خون را از جمجمۀ خود میشنید داشت به این فکر میکرد که چقدر حقیر است، یا سزار وقتی که خنجر را در دستان بروتوس دید، یا ناپلئون وقتی که ستونهای لشکر بلوخر را دید که به پشت ارتشش زدند... اما با وجود این که یقین دارم به شکست؛ و با وجود اینکه میدانم اوسا نمیشوم؛ و با وجود اینکه میدانم اگر بشوم هم مثل کسانی که بسیار از اوسا بزرگتر بودند راضی به قدر خود نخواهم بود و با یأس و بأس از این عالم خواهم رفت، با تمام این اوصاف همچنان با اشتیاق دندان در این زخمِ دل کردهام و خون میخورم.
هرچند تباهی محتوم است؛ اما من بر اوسا شدن اصرار میکنم. چنگ میزنم به این امید واهی که شاید روزی، کسی، جایی، در یک خانۀ تاریک، به دور از هر سور و نشاط، مرا در همان نوری ببیند که من امروز لینکلن را میبینم. هرچند آرزویم سقفی ندارد، اما کَفَش این است که وقتی رفتم، دوستانم مرا بهتر از چیزی که بودم به یاد آورند.
-اوس احمدرضا عظیمی کُهنابی
––––––––––––––––––––
۱. استکبار در زبان عرب به معنی خودبزرگبینی و غرور و تکبر است. مثلاً در قرآن خدا به شیطان میگوید چرا بر انسان سجده نکردی؟ آیا استکبار کردی یا خودت را از عالیین میدانی!؟
۲. این اسامی نامهایی هستند که نزدیکان من در کودکی و نوجوانی مرا با آنها خطاب میکردند.
لینکلن مرد بزرگی بود. در اعلامیه استقلال آمریکا آمده است که «طبیعت و خدای طبیعت برخی حقوق جداییناپذیر را برای انسان قرار دادهاند و از زمرۀ این حقوق میتوان به زندگی، آزادی و جستوجوی خوشبختی اشاره کرد.» و هرچند در این متن و دیگر نوشتههای فدرالیست و اندیشههای دیگر بزرگان موسس آمریکا حق بر آزادی صریحاً برای تمام «انسانها» مرسوم شده است، تا زمان لینکلن که ۸۷ سال بعد از نوشته شدن این اسناد بود هیچکس، حتی آزادهترین رؤسای جمهور آمریکا از جمله جفرسون و آدامز هم جرأت اشاره به بردگی سیاهپوستان و اعطای حق آزادی ایشان نداشتند!
اما لینکلن کسی بود که ایستاد تا این حق «جداییناپذیر» سیاهان را به ایشان بدهد. کار آسانی هم نبود. جنگ داخلی آمریکا تا زمان جنگ جهانی اول پرتلفاتترین جنگ ایالات متحده در تمام تاریخش بود. کشور به دونیم شد و بسیاری شک داشتند که آیا میشود اصلاً آیندهای برای یک «آمریکای متحد» متصور شد یا نه. اما لینکلن به این آمریکای متحد باور داشت. پس لینکلن گفت، لینکلن نوشت، و لینکلن مُرد و آن آمریکای تنومند که در اذهان بسیاری تبدیل به نماد آزادی و خوشبختی شد را هرگز ندید.
شعر بسیار زیبایی وجود دارد به نام O Captain my Captain که در کامنت میآورم. در این شعر یکی از دوستداران لینکلن خطاب به او میگوید «ای سردار، یا سردار من، ما پیروز شدهایم! اما ای داد که بر عرصه، سردار من افتاده و مرده...» و همواره از این تصویر لینکلن جان باخته بر عرشه کشتی لذت میبردم. به نظرم پایانی شکوهمند بود برای یک زندگی پرشکوه.
مسلماً این مرگ برای لینکلن پایان لذتبخشی نبود، اما چرا کسی فکر کند که لینکلن در این زندگی به دنبال «لذت» بود؟ روح لینکلن خودش را متجلی در ستون تنومندی میدید که تا جایی که میتواند از زندگی به دوش میکشد و در مورد بار خود مویه و گلایهای نمیکند: هرچه ستون بزرگتر باشد، یعنی سقف پهناورتر است. در سال آخر زندگی لینکلن، یولسیس گرنت که خود ستون دیگری از اساطین آمریکا بود وقتی بعد از یکسال لینکلن را دید به او گفت که «در این یک سال که از شما دور بودهام انگار که بیست سال پیر شدهاید.» و حرفش را دیگر شاهدان تاریخی هم تأیید میکنند. فشار روانی جنگ و مشکلات سلامتی لینکلن او را در سالهای پایانی لاغرتر و شکنندهتر و خستهتر از همیشه کرده بود. ابراهام که زمانی ساعتها برای در و پنجرهها سخنرانی میکرد کم حرف شده بود و این حتی در متن سخنرانیهایش هم مشهود است، جاهایی که میتوانست ساعتها حرف بزند به گفتن چند بند بسنده میکرد و دیگران را تشویق میکرد که حرف بزنند تا او بشوند. لینکلن خوب یا بد، آن مرد تنومندی که ما در اذهان داریم نیست. او هم میرید، او هم فراموش میکرد، او هم میخورد و او هم خوابآلود میشد...
چیزی که من میخواهم بگویم، این است که حدس میزنم از نظر خود لینکلن اون یک رئیسجمهور شکست خورده بود. اتحاد ایالات آمریکا در زمان حکومت او بیش از همیشه کم شده بود و اقتصاد آسیبهای جدی دیده بود و حتی سیاهان آزاد شده هم کم کم داشتند از بار آزادی خود به ستوه میآمدند... شک دارم که در لحظات احتضار لینکلن به خودش تبریک گفته باشد. اتفاقاً میدانم که احتمالاً پر از یأس بود و ترس. پر از آرزو و عشق. امیدوار بود که مملکتش بدون حضور او غرق نشود و آزادی و جستوجوی خوشبختی چنان که شایسته است در آمریکا منتشر شوند. اما میدانم که در لحظات مرگ خود هیچ اطمینانی هم به این ترتیب نداشت. سایۀ مرگ سر سرش سنگینی میکرد و در آن روزها که جنگ همچنان میتازید زور یأس به امید میچربید.
امروز وقتی از موسسه برمیگشتم خانه حس کردم اوسا هم برای من تبدیل به مردی بزرگتر از خودم شده است که زندگی خود را وقف پرورش او کردهام. هویت انسانها مذاکراتی است. هیچکس واقعاً خودش را نمیسازد اما هیچکس هم در ساختن کسی که هست بیتأثیر نیست. نوجوان که بودم فهمیدم که از میان اسامیای که برایم به کار میبرند، اوسا را کسانی میگویند که مرا دوست دارند، من هم این لقب را از ایشان قبول کردم، نه با این استکبار (۱) که خودم را واقعاً اوسا و همهفنحریف و خلاق میدانم، بلکه با این آرزو که کاش روزی بتوانم اوسا باشم... کاش بتوانم واقعاً آنقدری که دوستدارانم میپندارند خوب باشم. کاش آنقدر که ایشان میگویند باهوش باشم، کاش در حدی که گمان میبرند سختکوش باشم، کاش در سطحی که خیال میکنند مهربان باشم... کاش... کاش احمد و طلا و پلپلی و گامبو (۲) باقی نمانم و بتوانم روزی اوسا شوم...
ولکن غصه دقیقاً همینجاست. استاد حمیدی میگفت که ما از گناهان هیچکس به اندازۀ گناهان خودمان خبردار نیستیم. من هم خوب میدانم که اوسا نمیشوم. دقیقاً مطلعم که چقدر از آن که ریحانه میگوید کمهوشترم و چقدر از آن چیزی که مادرم فکر میکند تنبلترم. گاهی با خودم فکر میکنم که شاید لینکلن هم همین بود، شاید او هم وقتی چکچکۀ خون را از جمجمۀ خود میشنید داشت به این فکر میکرد که چقدر حقیر است، یا سزار وقتی که خنجر را در دستان بروتوس دید، یا ناپلئون وقتی که ستونهای لشکر بلوخر را دید که به پشت ارتشش زدند... اما با وجود این که یقین دارم به شکست؛ و با وجود اینکه میدانم اوسا نمیشوم؛ و با وجود اینکه میدانم اگر بشوم هم مثل کسانی که بسیار از اوسا بزرگتر بودند راضی به قدر خود نخواهم بود و با یأس و بأس از این عالم خواهم رفت، با تمام این اوصاف همچنان با اشتیاق دندان در این زخمِ دل کردهام و خون میخورم.
هرچند تباهی محتوم است؛ اما من بر اوسا شدن اصرار میکنم. چنگ میزنم به این امید واهی که شاید روزی، کسی، جایی، در یک خانۀ تاریک، به دور از هر سور و نشاط، مرا در همان نوری ببیند که من امروز لینکلن را میبینم. هرچند آرزویم سقفی ندارد، اما کَفَش این است که وقتی رفتم، دوستانم مرا بهتر از چیزی که بودم به یاد آورند.
-اوس احمدرضا عظیمی کُهنابی
––––––––––––––––––––
۱. استکبار در زبان عرب به معنی خودبزرگبینی و غرور و تکبر است. مثلاً در قرآن خدا به شیطان میگوید چرا بر انسان سجده نکردی؟ آیا استکبار کردی یا خودت را از عالیین میدانی!؟
۲. این اسامی نامهایی هستند که نزدیکان من در کودکی و نوجوانی مرا با آنها خطاب میکردند.
