آن نیمۀ دیگر
آن نیمۀ دیگر
افلاطون از آریستوفان نقل میکند: در آغاز انسانها جفت به دنیا میآمدند، گاهی پسر-پسر، گاهی دختر-دختر و اکثر اوقات پسر-دختر. هر جفت چهار پا و چهار دست و چهار چشم داشت و از شکم به هم متصل بودند. سرها به سمت عقب پیچانده شده بود به شکلی که یکی جلو را میدید و یکی عقب را میدید و اندامهای تناسلی ایشان به هم فرو رفته بود و بینزاع و مناقشه میآفریدند و میخوردند و از خود مراقبت میکردند.
شباهت و اینهمانی جفتها آنقدر بود که حتی نیازی نداشتند که راه بروند. اگر خوب خودشان را جمع میکردند، میتوانستند قل بخورند. و انسانها هم با سرعتهای باور نکردنی قل میخوردند. از این کمال انسانها شاد بودند. اما شاد بودن ایشان را مغرور کرد و غرور جای خود را به تکبر داد. یکباره این جفتها ادعای خدایی کردند و به سمت آسمان به حرکت درآمدند.
این خودبزرگبینی جفتها خدایان را خشمگین کرد و زئوس با رعدهای فراوان تمام آنها را از هم شکافت. جفتها هم اکنون تک شده، با یأس فراوان به زمین برگشتند و غمگین و ناراحت از جدایی پراکنده شدند و هر انسان به سمتی رفت. خدایان که نیازمند عبادت و هدایای بشریت بودند نگران شدند که نکند نسل انسانها منقرض شود. برای همین با رهبری زئوس تصمیم گرفتند که تغییراتی ایجاد کنند که انسانها تا همیشه کوشش کنند اما هیچگاه دچار کبریا نشوند. ترتیبی دادند که انسانها کله انسان را ۱۸۰ درجه بچرخانند و روبهجلو قرار دهند، پوست پاره شدۀ شکم را جمع کردند و بر سر ناف گرهای زدند و آلات تناسیلی را بیرون از بدن قرار دادند که بدون اتصال هم فرزندآوری مشکل باشد و در آخر رؤیایی در ذهن تک تک انسانها کاشتند تا ایشان را در این جهان به تکاپو اندازد: آرزوی آن نیمۀ دیگر.
از آن به بعد. انسانها در زمین میچرخیدند و پر از عشق و محبت به دنبال نیمۀ دیگر خود میرفتند ولی چون دیگر جفتجفت به دنیا نمیآمدند فقط تعداد کمی واقعاً نیمۀ خود را پیدا میکردند. حب دیگران تبدیل به بغض میشد و بغض انسانها را قربانی خدایان میکرد.
همین. داستان همینجا تمام میشود. قبولش سخت است، اما بسیاری از ما محکومیم که در بیابان تنهایی پر از عشق به تنهایی سر کنیم و حبمان را نظاره کنیم که آرام آرام تبدیل به بغض میشود و در سینه گره میخورد به امید روزی که نیمۀ دیگر پیدا شود و بیاید و این گره را باز کند.
-احمدرضا عظیمی کُهنابی
––––––––––––––––––––
پینوشت: این داستان را چند هفته پیش در پادکستی به انگلیسی شنیدم و امروز آن را از خاطره به شکل آزاد ترجمه کردم. اگر با نقل اصلی افلاطون داستان آریستوفان تفاوت دارد به همین دلیل است.
افلاطون از آریستوفان نقل میکند: در آغاز انسانها جفت به دنیا میآمدند، گاهی پسر-پسر، گاهی دختر-دختر و اکثر اوقات پسر-دختر. هر جفت چهار پا و چهار دست و چهار چشم داشت و از شکم به هم متصل بودند. سرها به سمت عقب پیچانده شده بود به شکلی که یکی جلو را میدید و یکی عقب را میدید و اندامهای تناسلی ایشان به هم فرو رفته بود و بینزاع و مناقشه میآفریدند و میخوردند و از خود مراقبت میکردند.
شباهت و اینهمانی جفتها آنقدر بود که حتی نیازی نداشتند که راه بروند. اگر خوب خودشان را جمع میکردند، میتوانستند قل بخورند. و انسانها هم با سرعتهای باور نکردنی قل میخوردند. از این کمال انسانها شاد بودند. اما شاد بودن ایشان را مغرور کرد و غرور جای خود را به تکبر داد. یکباره این جفتها ادعای خدایی کردند و به سمت آسمان به حرکت درآمدند.
این خودبزرگبینی جفتها خدایان را خشمگین کرد و زئوس با رعدهای فراوان تمام آنها را از هم شکافت. جفتها هم اکنون تک شده، با یأس فراوان به زمین برگشتند و غمگین و ناراحت از جدایی پراکنده شدند و هر انسان به سمتی رفت. خدایان که نیازمند عبادت و هدایای بشریت بودند نگران شدند که نکند نسل انسانها منقرض شود. برای همین با رهبری زئوس تصمیم گرفتند که تغییراتی ایجاد کنند که انسانها تا همیشه کوشش کنند اما هیچگاه دچار کبریا نشوند. ترتیبی دادند که انسانها کله انسان را ۱۸۰ درجه بچرخانند و روبهجلو قرار دهند، پوست پاره شدۀ شکم را جمع کردند و بر سر ناف گرهای زدند و آلات تناسیلی را بیرون از بدن قرار دادند که بدون اتصال هم فرزندآوری مشکل باشد و در آخر رؤیایی در ذهن تک تک انسانها کاشتند تا ایشان را در این جهان به تکاپو اندازد: آرزوی آن نیمۀ دیگر.
از آن به بعد. انسانها در زمین میچرخیدند و پر از عشق و محبت به دنبال نیمۀ دیگر خود میرفتند ولی چون دیگر جفتجفت به دنیا نمیآمدند فقط تعداد کمی واقعاً نیمۀ خود را پیدا میکردند. حب دیگران تبدیل به بغض میشد و بغض انسانها را قربانی خدایان میکرد.
همین. داستان همینجا تمام میشود. قبولش سخت است، اما بسیاری از ما محکومیم که در بیابان تنهایی پر از عشق به تنهایی سر کنیم و حبمان را نظاره کنیم که آرام آرام تبدیل به بغض میشود و در سینه گره میخورد به امید روزی که نیمۀ دیگر پیدا شود و بیاید و این گره را باز کند.
-احمدرضا عظیمی کُهنابی
––––––––––––––––––––
پینوشت: این داستان را چند هفته پیش در پادکستی به انگلیسی شنیدم و امروز آن را از خاطره به شکل آزاد ترجمه کردم. اگر با نقل اصلی افلاطون داستان آریستوفان تفاوت دارد به همین دلیل است.
