در عشقِ استعمار
در عشقِ استعمار
گاهی در میان دوستان میگفتم «استعمار خوب است.» یا مثلاً «آلمانیها بیشتر از تمام ملل دیگر به تعالی بشریت خدمت کردهاند.» و پاسخهایی که دریافت میکردم بسیار برایم تعجبآور بود. تا اینکه فهمیدم بحث صحیح و غلط نیست، بحث عشق و نفرت است.
این اواخر دلم دائم تنگ کسی است که میدانم دلش تنگ من نیست. پس چیزی به او نمیگویم. عشق نطلبیده مثل زنگار قلب است برای هر دو طرف. اگر خیلی سریع زدوده نشود خیلی سریع تمام دل را تسخیر میکند و جای خودش را به کینه و حسد میدهد. او دلش را نداشت تا مرا جواب کند. پس خودم خودم را جواب کردم تا او مجبور نباشد زحمت دور کردن مرا به جان بخرد. به قول مولانا اگر دوست دلِ شکسته دوست دارد، پس دل شکسته به او خواهم داد.
بر من در وصل بسته میدارد دوست
دل را به عنا شکسته میدارد دوست
زین پس من و دلشکستگی بر در او،
چون دوست، دلِ شکسته میدارد دوست
اگر این حالت روحانی (۱) نامش عشق باشد، احتمالاً نقطۀ مقابل آن نفرت است. حس میکنم که افراد زیادی از غرب متنفرند. این که دلیل این نفرت چیست را نمیدانم. نفرت به همان اندازۀ عشق گنگ است. اما میدانم که افراد زیادی هستند که آمادهاند تا خودشان را نابود کنند صرفاً برای اینکه لحظهای غرب را شرمنده یا رنجور کنند. از حماس و جمهوری اسلامی گرفته تا خلبانهای کامیکازۀ ژاپنی، تقریباً همه میدانند که تلاشهایشان غرب را نابود نخواهد کرد. همانطور که دوست داشتن کسی باعث نمیشود تا او بهتر شود، متنفر بودن از کسی هم او را ضعیف نمیکند. حملات ۱۱ سپتامبرِ بنلادن بیشترین ضربه را به نیروهای سلفی خاورمیانه زد و اخیراً حملات ۷ اکتبر حماس به اسرائیل عملاً تومار جبهۀ مقاومت را در هم پیچیده. به ازای هر خون غربی که ریختند، دهها مسلمان کشته شدند. ولی واضح است که بدخواهان غرب به هیچ وجه از این نتیجه ناراضی نیستند. مجاهدی ندیدم که از ۱۱ سپتامبر پشیمان باشد و هیچ بسیجیای نیست که از آثار هفت اکتبر ابراز ندامت بکند.
آن چیز که من میبینم، نفرتی یکطرفه است. نفرت یکطرفه هم برای هیچکدام از طرفین خوب نیست. اعتماد را نابود میکند و بستری که میتوانست مهد سعادت و همزیستی باشد را تبدیل میکند به میدان رقابت و قساوت.
چه غربستیزان قبول کنند چه نکنند، غرب از ایشان متنفر نیست. عاشقشان هم نیست، اما مسلماً از ایشان متنفر نیست. خیلی دوست دارند غرب از ایشان متنفر باشد. یک زمانی هم متنفر بود: وقتی عثمانی تا دروازۀ وین میرفت و قرناطه هنوز دارالإسلام بود، غرب، یا لااقل قسمتهای بزرگی از اروپا، از اسلام و مردم خاورمیانه متنفر بودند. ولی امروز دیگر تنفری در کار نیست. غرب آنقدر به اسلام و مسلمان اهمیت نمیدهد که از ایشان متنفر باشد. تنفر خرج دارد، نیاز به فکر و برنامهریزی و مدیریت دارد. باید فرد هزینه کند، اما غرب قصد ندارد برای نابودی چند امت عقبماده خودش را بدهکار کند. اینکه غرب از ایشان متنفر نیست هم فقط نفرتشان را بیشتر میکند. چون غرب با این کار خودش را بزرگتر میکند و در آیینۀ این بزرگی، حقارت دیگران بیشتر مشخص میشود.
در مورد بزرگیِ غرب زیاد میشود سخن گفت. اما من به گفتن همین حرف بسنده میکنم که استعمار موفقیتآمیز بود. جهان واقعاً عمران یافته است. گرسنگی و بیماری از تمام تاریخ کمتر شده. پوشاک و مسکن هم دیگر کالای تجملاتی خانات و شاهزادگان نیستند. تکنولوژی و فناوریهای جدید هم که نیازی به بیان ندارند. اما جدای از این پیشرفتهای مادی، معنویات این دنیا هم به لطف غرب تعالی یافته است. غرب بود که بردهداری را تمام کرد. غرب بود که به زنان حق رأی داد. غرب بود که استثمار را تمام کرد. البته غرب در این مسیر اشتباهات زیادی هم کرد. قتلهای بیدلیل. مرگهای بیشمار، چپاولهای بسیار. ولی وجدان خودمان میپرسد آیا تا کنون غرب کاری کرده که خودمان بدترش را نکرده باشیم؟ اگر به جای ایتالیا رونسانس در مصر اتفاق میافتاد، آیا مصریها قتل نمیکردند؟ آیا آنها آفریقا را استثمار نمیکردند؟ اگر ایران به اندازۀ آلمان ریاضیدان و مهندس داشت، آیا هند و چین را چپاول نمیکرد؟ آیا به روسیه زور نمیگفت؟ اگر گینه و نیجریه به اندازه انگلیس کشتی و توپخانه داشتند، آیا سفیدپوستان لهستان را به بردگی نمیگرفتند؟ آیا جان دیگران را با قند معاوضه نمیکردند؟
اتفاقاً تمام ملتهای غیرغربی، نشان دادهاند که هر وقت قویتر شدهاند زورگوتر شدهاند. مسیحیان پر از عشق چون به توپ و مسلسل دست پیدا کردند چنین آدمکش شدند! فکر میکنید اگر ژاپنیهای خودبزرگبین و مسلمانان کشورگشا زودتر مجهز میشدند چه میشد!؟ ای وای بر فقیران...
آن چشمت الله الله خود خفته میزدی ره
اکنون نعوذ بالله چون پر خمار گشتی
آنگه فقیر بودی، بس خرقهها ربودی
پس وای بر فقیران، چون ذوالفقار گشتی...
قبول بزرگی دیگران سخت است. مثل قبول یک عشق یکطرفه. به من میگویند، و به درستی هم میگویند، که عشق یک طرفۀ تو تقصیر خودت است. نباید به طرف میگفتی که چقدر دوستش داری. اگر یک نفر بداند که هر وقت که بخواهد میتواند تو را داشته باشد، معلوم است که برای به دست آوردنت زحمتی نمیکشد. ریسک هم نمیکند. اول گزینههای دیگرش را خوب بررسی میکند، و بعد اگر دید که تحفۀ بهتری نمییابد، آنگاه به سراغ تو میآید.
لکن این شکست از اغفال من نیست، از اقبال من است. من او را دوست دارم. انقدر که مهم نیست چقدر در حق من جفا کند و چقدر بیتوجه به عشق من به دنبال دیگران برود. حقیقت این است که او مرا دارد: کامل و جامع و کمپلت. اگر غیر از این به او بگویم، دروغ گفتهام، او هم باور نخواهد کرد. این را هم میداند که شرور یا خودخواهش مهم نیست، باز هم دوستش خواهم داشت. پس او هم جوری رفتار میکند که انگار مرا دارد، چه به این عشق اعتراف بکنم، چه نکنم. سرنوشت من این بود که پروانۀ شمعی باشم که عقابها دورش میگردند.
«سعدی! چو جورش میبری نزدیک او دیگر مرو!»
ای بیبصر! من میروم؟ او میکشد قلاب را...
در مقابلِ غرب هم این حقارت تقصیر ما نیست، تقدیر ماست... حقیقت این است که در پنج قرن گذشته، به استثناء تک و توکی در میانهها، اکثریت قریب به اتفاق انسانهای مهم و اثرگذار غربی بودهاند. (۲) غرب هم این را خوب میداند. ما هم این را خوب میدانیم. مهم نیست که چه میگوییم، آنچه که بدان عمل میشود این است.
غربزده، خودباخته یا واقعبین، از غربستیزان میخواهم که با غرب همانکاری را کنند که من با معشوق خود کردهام: رهایش کنید. تنفر شما غرب را کوچک نمیکند. اتفاقاً فرصتی برای غرب میآفریند که یا شما را شکوهمندانه شکست بدهد، یا با رحمتی خداگونه شما را ببخشاید، یا شاید هم هر دو. پس رها کنید. رها کردن بهترین نتیجه را برای همه دارد.
باید ستیز را رها کنیم و در تاریخ غرب، به جستجوی اسباب شکوه غرب بپردازیم و آنچه را که میتوانیم برای بزرگ کردن جنوب با خود برگردانیم. باید رقابت را رها کنیم و تا جای ممکن از غرب کمک بخواهیم. چرا که غرب، بعد از بردهداری، نژادپرستی و زنستیزی، آخرین سنگر تحجر را هم درهمشکست: ملیگرایی. غرب دیگر حامی غرب نیست. غرب خود را متولی انسانیت میداند. ادعای امروز غرب، دیگر برتری آلمان یا آمریکا نیست: تعالی انسانیت است. ما انسانهای غیرغربی به نفع خودمان است اگر این تلاش حقیرانه خود برای تنزل غرب را رها کنیم و ندای انسانیت را دریابیم. ما میتوانیم در راستای تعالی خودمان بکوشیم به جای اینکه خودمان را در راه اثبات اینکه حقیر نیستیم حقیرتر کنیم. اثباتِ عدم حقارت، مثل اثباتِ عدم عشق است: ممکن نیست. واضح است که من عاشقم. این که دارم وسط یک یادداشت ژئوپولوتیک از عشق مینویسم خود مبین این امر است. هرچه بگویم هم طرف مقابل باور نخواهد کرد. خودم هم باور نخواهم کرد. پس کاری عبث است. کار بهتر این است که رها کنم و عشقم را در کوی دیگری بجویم تا این عشق یکسویه از من جدا شود. در برابر غرب هم کار بهتر این است که رها کنیم و بزرگ شویم، تا این حقارت از ما کنده شود.
به امید رهایی.
-احمدرضا عظیمی کهنابی
––––––––––––––––––––––
۱. منظورم معنای تحتاللفظی کلمه «روحانی» است. یعنی حالتی که روح من دارد، شکلی که ذهن من گرفته است.
۲. ر.ک. چارلز موری - Human Accomplishment - ص۳۰۳ - تاریخ انتشار ۲۰۰۳
پینوشت: صبح خواستم فقط همان یک عکس را بفرستم و دست از تقلا بکشم. اما متأسفانه شیطان رهایم نکرد و بعد از چند ساعت نگارش این متن به این شکلی که میبینید زاییده شده... من هم گاییده شدم سر امتحان چون هیچی براش نخوندم، ولی فدا سر زندگی.
گاهی در میان دوستان میگفتم «استعمار خوب است.» یا مثلاً «آلمانیها بیشتر از تمام ملل دیگر به تعالی بشریت خدمت کردهاند.» و پاسخهایی که دریافت میکردم بسیار برایم تعجبآور بود. تا اینکه فهمیدم بحث صحیح و غلط نیست، بحث عشق و نفرت است.
این اواخر دلم دائم تنگ کسی است که میدانم دلش تنگ من نیست. پس چیزی به او نمیگویم. عشق نطلبیده مثل زنگار قلب است برای هر دو طرف. اگر خیلی سریع زدوده نشود خیلی سریع تمام دل را تسخیر میکند و جای خودش را به کینه و حسد میدهد. او دلش را نداشت تا مرا جواب کند. پس خودم خودم را جواب کردم تا او مجبور نباشد زحمت دور کردن مرا به جان بخرد. به قول مولانا اگر دوست دلِ شکسته دوست دارد، پس دل شکسته به او خواهم داد.
بر من در وصل بسته میدارد دوست
دل را به عنا شکسته میدارد دوست
زین پس من و دلشکستگی بر در او،
چون دوست، دلِ شکسته میدارد دوست
اگر این حالت روحانی (۱) نامش عشق باشد، احتمالاً نقطۀ مقابل آن نفرت است. حس میکنم که افراد زیادی از غرب متنفرند. این که دلیل این نفرت چیست را نمیدانم. نفرت به همان اندازۀ عشق گنگ است. اما میدانم که افراد زیادی هستند که آمادهاند تا خودشان را نابود کنند صرفاً برای اینکه لحظهای غرب را شرمنده یا رنجور کنند. از حماس و جمهوری اسلامی گرفته تا خلبانهای کامیکازۀ ژاپنی، تقریباً همه میدانند که تلاشهایشان غرب را نابود نخواهد کرد. همانطور که دوست داشتن کسی باعث نمیشود تا او بهتر شود، متنفر بودن از کسی هم او را ضعیف نمیکند. حملات ۱۱ سپتامبرِ بنلادن بیشترین ضربه را به نیروهای سلفی خاورمیانه زد و اخیراً حملات ۷ اکتبر حماس به اسرائیل عملاً تومار جبهۀ مقاومت را در هم پیچیده. به ازای هر خون غربی که ریختند، دهها مسلمان کشته شدند. ولی واضح است که بدخواهان غرب به هیچ وجه از این نتیجه ناراضی نیستند. مجاهدی ندیدم که از ۱۱ سپتامبر پشیمان باشد و هیچ بسیجیای نیست که از آثار هفت اکتبر ابراز ندامت بکند.
آن چیز که من میبینم، نفرتی یکطرفه است. نفرت یکطرفه هم برای هیچکدام از طرفین خوب نیست. اعتماد را نابود میکند و بستری که میتوانست مهد سعادت و همزیستی باشد را تبدیل میکند به میدان رقابت و قساوت.
چه غربستیزان قبول کنند چه نکنند، غرب از ایشان متنفر نیست. عاشقشان هم نیست، اما مسلماً از ایشان متنفر نیست. خیلی دوست دارند غرب از ایشان متنفر باشد. یک زمانی هم متنفر بود: وقتی عثمانی تا دروازۀ وین میرفت و قرناطه هنوز دارالإسلام بود، غرب، یا لااقل قسمتهای بزرگی از اروپا، از اسلام و مردم خاورمیانه متنفر بودند. ولی امروز دیگر تنفری در کار نیست. غرب آنقدر به اسلام و مسلمان اهمیت نمیدهد که از ایشان متنفر باشد. تنفر خرج دارد، نیاز به فکر و برنامهریزی و مدیریت دارد. باید فرد هزینه کند، اما غرب قصد ندارد برای نابودی چند امت عقبماده خودش را بدهکار کند. اینکه غرب از ایشان متنفر نیست هم فقط نفرتشان را بیشتر میکند. چون غرب با این کار خودش را بزرگتر میکند و در آیینۀ این بزرگی، حقارت دیگران بیشتر مشخص میشود.
در مورد بزرگیِ غرب زیاد میشود سخن گفت. اما من به گفتن همین حرف بسنده میکنم که استعمار موفقیتآمیز بود. جهان واقعاً عمران یافته است. گرسنگی و بیماری از تمام تاریخ کمتر شده. پوشاک و مسکن هم دیگر کالای تجملاتی خانات و شاهزادگان نیستند. تکنولوژی و فناوریهای جدید هم که نیازی به بیان ندارند. اما جدای از این پیشرفتهای مادی، معنویات این دنیا هم به لطف غرب تعالی یافته است. غرب بود که بردهداری را تمام کرد. غرب بود که به زنان حق رأی داد. غرب بود که استثمار را تمام کرد. البته غرب در این مسیر اشتباهات زیادی هم کرد. قتلهای بیدلیل. مرگهای بیشمار، چپاولهای بسیار. ولی وجدان خودمان میپرسد آیا تا کنون غرب کاری کرده که خودمان بدترش را نکرده باشیم؟ اگر به جای ایتالیا رونسانس در مصر اتفاق میافتاد، آیا مصریها قتل نمیکردند؟ آیا آنها آفریقا را استثمار نمیکردند؟ اگر ایران به اندازۀ آلمان ریاضیدان و مهندس داشت، آیا هند و چین را چپاول نمیکرد؟ آیا به روسیه زور نمیگفت؟ اگر گینه و نیجریه به اندازه انگلیس کشتی و توپخانه داشتند، آیا سفیدپوستان لهستان را به بردگی نمیگرفتند؟ آیا جان دیگران را با قند معاوضه نمیکردند؟
اتفاقاً تمام ملتهای غیرغربی، نشان دادهاند که هر وقت قویتر شدهاند زورگوتر شدهاند. مسیحیان پر از عشق چون به توپ و مسلسل دست پیدا کردند چنین آدمکش شدند! فکر میکنید اگر ژاپنیهای خودبزرگبین و مسلمانان کشورگشا زودتر مجهز میشدند چه میشد!؟ ای وای بر فقیران...
آن چشمت الله الله خود خفته میزدی ره
اکنون نعوذ بالله چون پر خمار گشتی
آنگه فقیر بودی، بس خرقهها ربودی
پس وای بر فقیران، چون ذوالفقار گشتی...
قبول بزرگی دیگران سخت است. مثل قبول یک عشق یکطرفه. به من میگویند، و به درستی هم میگویند، که عشق یک طرفۀ تو تقصیر خودت است. نباید به طرف میگفتی که چقدر دوستش داری. اگر یک نفر بداند که هر وقت که بخواهد میتواند تو را داشته باشد، معلوم است که برای به دست آوردنت زحمتی نمیکشد. ریسک هم نمیکند. اول گزینههای دیگرش را خوب بررسی میکند، و بعد اگر دید که تحفۀ بهتری نمییابد، آنگاه به سراغ تو میآید.
لکن این شکست از اغفال من نیست، از اقبال من است. من او را دوست دارم. انقدر که مهم نیست چقدر در حق من جفا کند و چقدر بیتوجه به عشق من به دنبال دیگران برود. حقیقت این است که او مرا دارد: کامل و جامع و کمپلت. اگر غیر از این به او بگویم، دروغ گفتهام، او هم باور نخواهد کرد. این را هم میداند که شرور یا خودخواهش مهم نیست، باز هم دوستش خواهم داشت. پس او هم جوری رفتار میکند که انگار مرا دارد، چه به این عشق اعتراف بکنم، چه نکنم. سرنوشت من این بود که پروانۀ شمعی باشم که عقابها دورش میگردند.
«سعدی! چو جورش میبری نزدیک او دیگر مرو!»
ای بیبصر! من میروم؟ او میکشد قلاب را...
در مقابلِ غرب هم این حقارت تقصیر ما نیست، تقدیر ماست... حقیقت این است که در پنج قرن گذشته، به استثناء تک و توکی در میانهها، اکثریت قریب به اتفاق انسانهای مهم و اثرگذار غربی بودهاند. (۲) غرب هم این را خوب میداند. ما هم این را خوب میدانیم. مهم نیست که چه میگوییم، آنچه که بدان عمل میشود این است.
غربزده، خودباخته یا واقعبین، از غربستیزان میخواهم که با غرب همانکاری را کنند که من با معشوق خود کردهام: رهایش کنید. تنفر شما غرب را کوچک نمیکند. اتفاقاً فرصتی برای غرب میآفریند که یا شما را شکوهمندانه شکست بدهد، یا با رحمتی خداگونه شما را ببخشاید، یا شاید هم هر دو. پس رها کنید. رها کردن بهترین نتیجه را برای همه دارد.
باید ستیز را رها کنیم و در تاریخ غرب، به جستجوی اسباب شکوه غرب بپردازیم و آنچه را که میتوانیم برای بزرگ کردن جنوب با خود برگردانیم. باید رقابت را رها کنیم و تا جای ممکن از غرب کمک بخواهیم. چرا که غرب، بعد از بردهداری، نژادپرستی و زنستیزی، آخرین سنگر تحجر را هم درهمشکست: ملیگرایی. غرب دیگر حامی غرب نیست. غرب خود را متولی انسانیت میداند. ادعای امروز غرب، دیگر برتری آلمان یا آمریکا نیست: تعالی انسانیت است. ما انسانهای غیرغربی به نفع خودمان است اگر این تلاش حقیرانه خود برای تنزل غرب را رها کنیم و ندای انسانیت را دریابیم. ما میتوانیم در راستای تعالی خودمان بکوشیم به جای اینکه خودمان را در راه اثبات اینکه حقیر نیستیم حقیرتر کنیم. اثباتِ عدم حقارت، مثل اثباتِ عدم عشق است: ممکن نیست. واضح است که من عاشقم. این که دارم وسط یک یادداشت ژئوپولوتیک از عشق مینویسم خود مبین این امر است. هرچه بگویم هم طرف مقابل باور نخواهد کرد. خودم هم باور نخواهم کرد. پس کاری عبث است. کار بهتر این است که رها کنم و عشقم را در کوی دیگری بجویم تا این عشق یکسویه از من جدا شود. در برابر غرب هم کار بهتر این است که رها کنیم و بزرگ شویم، تا این حقارت از ما کنده شود.
به امید رهایی.
-احمدرضا عظیمی کهنابی
––––––––––––––––––––––
۱. منظورم معنای تحتاللفظی کلمه «روحانی» است. یعنی حالتی که روح من دارد، شکلی که ذهن من گرفته است.
۲. ر.ک. چارلز موری - Human Accomplishment - ص۳۰۳ - تاریخ انتشار ۲۰۰۳
پینوشت: صبح خواستم فقط همان یک عکس را بفرستم و دست از تقلا بکشم. اما متأسفانه شیطان رهایم نکرد و بعد از چند ساعت نگارش این متن به این شکلی که میبینید زاییده شده... من هم گاییده شدم سر امتحان چون هیچی براش نخوندم، ولی فدا سر زندگی.
