→ همه نوشته‌ها

في سبیل الله

في سبیل الله

خیلی اوقات وقتی که بحث انگلیسی پیش میاد، انسان‌های مقید به دنیا زود می‌پرسن «مدرک داری؟» و من همیشه می‌گم «نه.»

واقعاً مدرک به چه دردی می‌خوره؟ معمولاً به شوخی می‌گم که «من برای آخرت زبان می‌خونم، آدم‌ها مهم نیستن...». چون واقعا هم همینجوری هست. وقتی من توی دبیرستان شروع کردم به زبان خوندن برای این نبود درصد کنکورم بهتر بشه یا نمره تافلم بره بالا که بورسیه تحصیلی خوبی بگیرم... نه، من واقعاً زبان یاد گرفتم که زبان بلد باشم. انگلیسی یاد گرفتم که بتونم شکسپیر و راسل بخونم، برای اینکه بتونم توی راه رستگاری باشم، برای اینکه در این راه توشۀ کامل‌تری داشته باشم. به قول آخوندا من في سبیل الله زبان می‌خوندم. هنوزم همینم، هنوزم في سبیل الله زبان می‌خونم، ریاضی یاد می‌گیرم، فلسفه می‌خونم و...

شخصاً به آخرت و دارالباقی ایمان ندارم، ولی به نظرم ایدۀ «سبیل» در اسلام واقعاً ایدۀ قدرتمندی هست. این ایدۀ «سبیل» یا «راه» هم مختص به اسلام نیست، بودایی‌ها هم چیزی دارن به نام «راه رستگاری» که باور دارن تنها دلیل اینکه ما زنده‌ایم اینه که این راه رستگاری رو طی کنیم. و کلی جملات قشنگ دارن مثل اینکه «ذهن ناپخته راه رستگاری است» یا «راه در آسمان نیست، راه در قلب است.» یا «راه رستگاری الان است.» اما چیزی که در مورد تمام این گزاره‌ها، و ایده‌های اسلام در مورد راه رستگاری دوست دارم اینه که به این اشاره می‌کنن که اگر هدف رستگاری باشد، می‌شود باقی اهداف را هم زیل این هدف بزرگ‌تر بدست آورد.

اما همونطوری که می‌بینید فکر کردن به این چیزا تحت عناوین «هدف بزرگ‌تر» و «راه رستگاری» سخته و آدم زود گیج می‌شه. به نظرم برای همین سخت بودن بود که ایدۀ خدا آفریده شد. پیامبران کسی بودن که ناظری برای این راه رستگاری می‌دیدن و او را «خدا» یا «الله» یا «حاکم» معرفی می‌کردن. برای مثال به جای اینکه مثل بودایی‌ها بگیم «من زبان می‌خونم چون خود زبان خوندن برام ارزشمنده» می‌تونیم مثل یک مسلمان بگیم «من برای رضایت و نزدیکی به خدا زبان می‌خونم» و چیزی که من می‌بینم اینه که این جملات واقعاً تفاوتی ندارن با هم.

و وقتی که ایدۀ خدا زاده بشه، خدایی که علیم و رحیم و قدیر است. می‌شه از این خدا استفاده کرد برای مقایسه کردن بین افراد و افعال، بین قدرت دیدگاه‌های مختلف در حالی که بودایی‌ها چنین ابزاری ندارن. البته اینجا نمی‌خوام بگم اسلام از بودیسم بهتره یا برعکس، فقط دارم می‌گم ابزارهای نظری در دسترس این تفکرات با هم تفاوت دارن و این اختلافات آثار واقعی مهمی بر روی زمین دارن. مثلاً یک اثرش اینه که مسلمانان خیلی خون‌ریزتر و خشن‌تر از بودایی‌ها هستند به دلیل اینکه یک سلسله‌مراتب اخلاقی دقیق برای خودشون ترسیم کرده‌ن، در حالی که بودایی‌ها رواداری بسیار بیشتری از خودشون نشون می‌دن.

اما یکی دیگه از این آثار اینه که فرد مسلمان می‌تونه به خودش بگه که «جوری رفتار کن که از خدا نترسی، در اون حالت از هیچ‌کدوم از بندگان خدا ترسی نخواهی داشت.» و اگر برگردیم به مثال اول این متن، زود می‌بینیم که این حرف چه حرف قدرتمندی هست: «اگر جوری زبان یاد بگیری که خدا از زبان گرفتنت راضی باشه مهم نیست که مدرک داری یا نه.» و من هم بی‌باور و اعتقاد، از کودکی بر پایه همین ایده زندگی کرده‌ام. سعی کردم جوری رفتار کنم که خدا از من راضی باشد، جوری که از خدا نترسم، تا دیگر هیچ ترسی هم از بندگان خدا نداشته باشم.

   برای همین هم گاهی وقتی که می‌پرسند نمی‌ترسی بعداً خواستی بری یه جایی کار کنی ازت مدرک بخوان می‌گم «من از خود خدا هم نمی‌ترسم، چه برسه به بنده‌های خدا.»


-احمدرضا عظیمی کُهنابی

––––––––––––––––––––
پی‌نوشت: این از اون متن‌های ضعیفی هست که زیاد ازشون می‌نویسم ولی هیچکدوم رو متنشر نمی‌کنم. گفتم این یکی رو منتشر کنم شاید یکی از بندگان خدا بهش نیاز داشت...