در زندان دوری
در زندان دوری
این روزها غم دوری و غم مرگ برایم آمیخته میشوند... فرصت زیادی برای فکر کردن ندارم، اما یکی از افکاری که مدام برایم متداعی میشود فکر خانه است. در این شهر بزرگ آواره شدهایم. بیجا و مکان. بینان و مواجب. آوردهای از روستا به این بیغوله نداشتهام، آوردهای هم از این جهنم برای روستا ندارم؛ جز دل تنگ، جز زخم جگر.
ته دلم، همیشه خیال بازگشت هست. خیال رسیدن به خانه. به پشت تپۀ شهدا و جلوی فلکه سیمرغ. رسیدن به آن شهری که هیچ ادایی ندارد و بازگشتن به آن کشوری که در آن سویی از شتاب وجود ندارد. آنجا که همه چیز میخزد و هیچ چیزی جهان (۱) نیست. گندمزارها آرام آرام میرویند و ماشینها بیمسابقه از چهارراهها میگذرند. اما هر جا که میپیچم، بنبست است. همیشه یا زود است یا دیر. نه میشود رفت، نه میشود ماند، نه میشود برگشت.
أنا من هنا،
أنا من هناك،
ولستُ هنا ولستُ هناك،
لي اسماني یلتقیاني ویفترقاني،
ولي لغتاني، نسیتُ بایهما کنتُ احلم...
در میان این اوهام وصل، اخبار هجران بزرگ به گوشم میرسد و حتی همین خیال دوری را هم کور میکنند. آخرین باری که ننه اشرفی (۲) را دیدم یادم نیست. فقط مکانش را به یاد دارم که خانۀ دایی طبیب در لنده بود. پیر بود ولی مهربان، آنچه که از ما به خاطرش بود را عزیز میداشت و سعی میکرد دلمان را به دست آورد. به یاد ندارم وقتی از آنجا رفتم چه فکر میکردم، اما مسلماً حواسم نبود که آخرین باری است که او را میبینم. کاش میدانستم و دقیقتر او را میدیدم. کاش حواسم بود و یک بار دیگر سرش را میبوسیدم. اما نبود. نفهمیدم. و حالا تا ابد هر گاه که به خانه برگردم، دیگر ننهای در آنجا نیست.
اما مرگ محسن (۳) عارضهای غیرقابل پیشبینیتر بود. جوان بود و بشاش. آخرین باری که دیدمش در شیراز بود. قرار بود که یک روز مرغ بگیرم و با هم برویم تپه رصدخانه یک جوجهای بزنیم. هر بار میدیدمش برنامه همین بود. همیشه برایم عزیز بود، بیکران به من لطف داشت و همیشه سعی میکردم از تجربه و اندوختههای این سالهایش بهره ببرم. همیشه در ذهنم بود که وقتی برگشتم، وقتی با جیب پر برگشتم، وقتی که دیگر میتوانستم یک کیلو مرغ بخرم و یک باک بنزین پر کنم، برم سراغ محسن. بگویم ککا دانه چطوری؟ بیا بریم تپه رصد خانه، یا کوه وزگ یا هرجا که دلت بازتر است، بشینیم و جوجهای بزنیم. اما دست دراز مرگ این خیال را هم مچاله کرد.
یک صبح بیدار شدم و فهمیدم که محسن نیست. حس جدایی به استیصال میگرایید. نمیتوانستم برگردم... هنوز هم پول یک مرغ نداشتم. هنوز هم وقت یک عصر کبابپزی نبود. هنوز اسیر بودم و دیگر حتی اگر آزاد میشدم، محسنی نبود که به او برگردم و با او دمی بنشینم.
اسیرِ در آرزوی آزادی با اسیرِ ناامید بسیار فرق دارد. اسیر ناامید با اعدامی تفاوت چندانی ندارد. میلههای زندان برایش تفاوت چندانی با میخهای تابوت ندارند، رخت خواب برایش گشادتر از کفن نیست. این مرگها و این دوریها، هر روز مرا ناامیدتر از دیروز میکنند. هر روز بیشتر شیرفهم میشوم که قرار نیست هرگز برگردم. برگشتنی نیست، خانهای باقی نمیماند تا وقتی که من آزاد شوم.
آمدی کآتش در این عالم زنی
وانگشتی تا نکردی عاقبت
ای ز عشقت عالمی ویران شده
قصد این ویرانه کردی عاقبت
و حال، در این فراق، من هستم و دل تنگ و نور امیدی که هر روز تاریکتر میشود. هر روز کمتر از دیروز باور دارم که میتوانم برگردم و هر روز بیشتر از دیروز اسیر میشوم.
آنچه از خوبی و گشادی و خوشی هم هست، در زندگی من ناپیدا نیست، اما تلخی فراق بر تمام آنها میپاشد و از درخششان کم میکند، هنوز امیدم را از دست ندادهام. هنوز ایستادهام، اما هر روز خمتر میشوم...
-احمدرضا عظیمی کهنابی
––––––––––––––––––––––
۱. جهان: جهنده، چیزی که بپرد و با شتاب به جلو برود.
۲. کربلایی اشرفی پیردهقان، مادر بزرگ مادرم که داستانهای زیادی از او شنیدم و با خاطراتش بزرگ شدم.
۳. محسن دانهچی، از بهترین دوستان من در دانشگاه شیراز که زیاد با او در بوفه دانشگاه صحبت میکردم.
این روزها غم دوری و غم مرگ برایم آمیخته میشوند... فرصت زیادی برای فکر کردن ندارم، اما یکی از افکاری که مدام برایم متداعی میشود فکر خانه است. در این شهر بزرگ آواره شدهایم. بیجا و مکان. بینان و مواجب. آوردهای از روستا به این بیغوله نداشتهام، آوردهای هم از این جهنم برای روستا ندارم؛ جز دل تنگ، جز زخم جگر.
ته دلم، همیشه خیال بازگشت هست. خیال رسیدن به خانه. به پشت تپۀ شهدا و جلوی فلکه سیمرغ. رسیدن به آن شهری که هیچ ادایی ندارد و بازگشتن به آن کشوری که در آن سویی از شتاب وجود ندارد. آنجا که همه چیز میخزد و هیچ چیزی جهان (۱) نیست. گندمزارها آرام آرام میرویند و ماشینها بیمسابقه از چهارراهها میگذرند. اما هر جا که میپیچم، بنبست است. همیشه یا زود است یا دیر. نه میشود رفت، نه میشود ماند، نه میشود برگشت.
أنا من هنا،
أنا من هناك،
ولستُ هنا ولستُ هناك،
لي اسماني یلتقیاني ویفترقاني،
ولي لغتاني، نسیتُ بایهما کنتُ احلم...
در میان این اوهام وصل، اخبار هجران بزرگ به گوشم میرسد و حتی همین خیال دوری را هم کور میکنند. آخرین باری که ننه اشرفی (۲) را دیدم یادم نیست. فقط مکانش را به یاد دارم که خانۀ دایی طبیب در لنده بود. پیر بود ولی مهربان، آنچه که از ما به خاطرش بود را عزیز میداشت و سعی میکرد دلمان را به دست آورد. به یاد ندارم وقتی از آنجا رفتم چه فکر میکردم، اما مسلماً حواسم نبود که آخرین باری است که او را میبینم. کاش میدانستم و دقیقتر او را میدیدم. کاش حواسم بود و یک بار دیگر سرش را میبوسیدم. اما نبود. نفهمیدم. و حالا تا ابد هر گاه که به خانه برگردم، دیگر ننهای در آنجا نیست.
اما مرگ محسن (۳) عارضهای غیرقابل پیشبینیتر بود. جوان بود و بشاش. آخرین باری که دیدمش در شیراز بود. قرار بود که یک روز مرغ بگیرم و با هم برویم تپه رصدخانه یک جوجهای بزنیم. هر بار میدیدمش برنامه همین بود. همیشه برایم عزیز بود، بیکران به من لطف داشت و همیشه سعی میکردم از تجربه و اندوختههای این سالهایش بهره ببرم. همیشه در ذهنم بود که وقتی برگشتم، وقتی با جیب پر برگشتم، وقتی که دیگر میتوانستم یک کیلو مرغ بخرم و یک باک بنزین پر کنم، برم سراغ محسن. بگویم ککا دانه چطوری؟ بیا بریم تپه رصد خانه، یا کوه وزگ یا هرجا که دلت بازتر است، بشینیم و جوجهای بزنیم. اما دست دراز مرگ این خیال را هم مچاله کرد.
یک صبح بیدار شدم و فهمیدم که محسن نیست. حس جدایی به استیصال میگرایید. نمیتوانستم برگردم... هنوز هم پول یک مرغ نداشتم. هنوز هم وقت یک عصر کبابپزی نبود. هنوز اسیر بودم و دیگر حتی اگر آزاد میشدم، محسنی نبود که به او برگردم و با او دمی بنشینم.
اسیرِ در آرزوی آزادی با اسیرِ ناامید بسیار فرق دارد. اسیر ناامید با اعدامی تفاوت چندانی ندارد. میلههای زندان برایش تفاوت چندانی با میخهای تابوت ندارند، رخت خواب برایش گشادتر از کفن نیست. این مرگها و این دوریها، هر روز مرا ناامیدتر از دیروز میکنند. هر روز بیشتر شیرفهم میشوم که قرار نیست هرگز برگردم. برگشتنی نیست، خانهای باقی نمیماند تا وقتی که من آزاد شوم.
آمدی کآتش در این عالم زنی
وانگشتی تا نکردی عاقبت
ای ز عشقت عالمی ویران شده
قصد این ویرانه کردی عاقبت
و حال، در این فراق، من هستم و دل تنگ و نور امیدی که هر روز تاریکتر میشود. هر روز کمتر از دیروز باور دارم که میتوانم برگردم و هر روز بیشتر از دیروز اسیر میشوم.
آنچه از خوبی و گشادی و خوشی هم هست، در زندگی من ناپیدا نیست، اما تلخی فراق بر تمام آنها میپاشد و از درخششان کم میکند، هنوز امیدم را از دست ندادهام. هنوز ایستادهام، اما هر روز خمتر میشوم...
-احمدرضا عظیمی کهنابی
––––––––––––––––––––––
۱. جهان: جهنده، چیزی که بپرد و با شتاب به جلو برود.
۲. کربلایی اشرفی پیردهقان، مادر بزرگ مادرم که داستانهای زیادی از او شنیدم و با خاطراتش بزرگ شدم.
۳. محسن دانهچی، از بهترین دوستان من در دانشگاه شیراز که زیاد با او در بوفه دانشگاه صحبت میکردم.
