در خار و میوۀ بزرگسالی
در خار و میوۀ بزرگسالی
اخیراً عزیز جانم برایم ساعتی خریده و از این هدیه اندیشناک شدهام. خود هدیه بسیار زیباست، اما تملک آن بدون پرداخت هیچ پولی حس غریبی دارد. آخرین بار در خیابان زند شیراز ساعتی خریدم به قیمت 200 هزار تومان. آن زمان میشد حدود 4 دلار که برای منِ دهاتی خیلی پول بود. دوستان دانشگاه به ساعتهایی که میخریدم میگفتند «یتیم شادکن» یعنی پت و قیافه خوبی داشتند، اما حتی «های» کپی هم نبودند، فقط «کپی» بودند. از خیلی دور، یعنی از فاصله ۲۰-۳۰ متری قشنگ میشدند و به دست آدم مینشستند، اما همین که نزدیک میشدی کراهتشان هویدا میشد و به همین خاطر فقط میتوانستند دل یتیم را شاد کنند.
البته من از کودکی با تمام کالاهای لوکس مشکل داشتم: برند معتبر خوب است برای چیزی مثل سیپییو، یا کشتی، یا موتور جت، اما برای ساعت؟ برای عینک؟ برای این چیزهای مصرفی به نظر من بیشتر از اینکه برند مهم باشد استاندارد مهم است. میخواهم عینک و ساعتم دقیق باشند و به من آسیب نزنند، اما اینکه این ساعت دقیقاً با چه موادی ساخته شده، سازنده آن کیست، از کدام دریاها گذشته تا به دست من برسد، واقعاً برایم اهمیتی ندارد. در نظر من این جور سوالها در مورد ساعت مثل این است که یکی بپرسد ذرتهای پفک نمکی من کجا کشت شدهاند، کارخانه آنها کجاست، کامیونی که آنها را با خودش آورده چه رنگی بوده و... تمام اینها برایم فاقد اهمیت است. من فقط میخواهم بدانم آن پفک خوشمزه است و مرا مسموم نمیکند، هر اطلاعاتی مافوق آن به نظرم اضافی است و هزینههای جستجوی مصرف کننده را بالا میبرد.
البته کاربرد اصلی ساعت و عینک لوکس، اعلام ثروت مالک آنهاست. رولکس واقعاً بهتر از یک ساعت کاسیو زمان را نشان نمیدهد، اما خیلی خواب میتواند به تمام آشنایان و غریبهها نشان بدهد که صاحب این ساعت آنقدر پول دارد که میتواند مقدار زیادی پول، شاید حتی یک میلیون دلار را، خرج یک ساعت کند ولی باز هم راحت زندگی کند. اما انسانی که قانع از سر قدرت باشد، نیازی به این اثباتِ حیثیت ندارد. ولی با این وجود اینکه این حقایق را میدانستم، آن روزها از اینکه ساعت یتیمشادکن میخرم غمگین بودم.
غمگین نبودم از اینکه ساعت یتیمشادکن میخرم؛ غمگین بودم از این که ضعیفم. فرق است بین کسی که میتواند رولکس بخرد اما یتیمشادکن میخرد و کسی که پولش فقط به ساعت یتیمشادکن میرسد. خریدن آن ساعتها آزارم میداد به خاطر اینکه پول نداشتم ساعتی بهتر از آن بخرم. راهی نبود تا به خودم اثبات کنم که «قانع از سر قدرتم.» شاید داشتم خودم را گول میزدم، مثل باقی انسانهایی که قانع از سر ضعف هستند. دستشان نمیرسد به پول، میگویند خوب نیست، نمیتوانند رولکس بپوشند، میگویند زرق و برق بیارزش است. نمیخواستم از آن قماش باشم، برای همین حرفی نمیزدم در مورد رولکس و اپل و بنز و باقی تجملات. اما این اواخر، ساعت خوبی گیرم آمده، یتیمشادکن نیست، آدم دارا را هم شاد میکند. مثل ماهیچه بریان که دهان فرد ناهار خورده را هم آب میاندازد.
اما وقتی ذوقِ شادی این ساعت تمام میشود، جای خود را به یک ترس گس و مرموز میدهد. این ساعت برایم نماد قدرت است. دیگر یتیم نیستم. وارد دورهای از زندگی شدهام که دیگر میتوانم ساعت خوب بخرم، میتوانم غذای گران بخورم و میتوانم در تختی مجلل بخوابم. اما آموزههایم میگویند که نباید چنین کنم. اگر قدرتمند شدهام، یعنی فرصت آن رسیده که قانع بودن را تمرین کنم. که نپوشم، که نخورم، که نخوابم. اما کار سختی است. سخت است کاسیو بخری وقتی پول رولکس را داری، سخت است توکن طلا بخری وقتی میتوانی برای همسرت سینهریز بخری؛ قدرت نفس میخواهد و روحی سبک که نمیدانم در من وجود دارد یا نه.
این قوی شدن برایم مثل میوۀ بزرگسالی است. البته بزرگسالی هم هزینههای خودش را دارد: دوست ندارم بگویم عجله دارم، اما حقیقت این است که همیشه فقط دو روز تا آخرین سررسید فاصله دارم. کارها تمامی ندارند، کودک که بودیم نمرهها کم و زیاد میشد، مردود میشدیم یا قبول میشدیم، اما در بزرگسالی دیگر نمرهای نیست، دیگه ترازی وجود ندارد. دوستیها به هم میریزند، کارها تمام میشوند، دوستیهای جدید و کارهای جدید قبل از اینکه بخواهی حسرتی بخوری جای آنها را میگیرند. استاد زاهدی میگوید هیچ چیزی را عقب نیاندازم. مطلقاً هیچ چیز. درس. کار. پایاننامه. ازدواج. فرزندآوری. استاد اصرار میکند که زندگی سرآب است: پسر جان فکر میکنی الان یک کاری را انجام ندهی، پسفردا بیکار میشوی، پسفردا دغدغهای نداری و راحت مینشینی و کارهایت را انجام میدهی؛ اما هیچ از این خبرها نیست! خیالت راحت سه ماه دیگر از الآن سرت شلوغتر است. سال دیگر پایاننامه نیست اما چندتا کار تحقیقی سنگینتر گردنت افتاده، چند سال دیگر ماشین تعمیرگاه نیست اما احتمالاً یک بچه داری که باید ببری درمانگاه و... و... و... هرچه الان کارهای بیشتری بکنی، بعداً آرامش بیشتری خواهی داشت. استاد مصِّر است، انگار که انتظار داشته باشد مخالفتی کنم. اما هیچ مخالفتی نمیکنم. میگویم استاد خوب مطلعم که الان بیکارترین دوران زندگی من در ده سال آینده است. هرچند الان نسبت به ده سال قبل بسیار مشغولم، اما نسبت به آینده، حتی آیندههای دور مثل بیست سال دیگر، الان بیشتر از هر وقت دیگری وقت آزاد دارم.
او هم میگوید «آباریکلا. آفرین. کارهایت را انجام بده، یک پایاننامه خوب بنویس، یک رتبه خوب در آزمون وکالت بیار، با یک خانم خوب و حامی ازدواج کن، همه چیز درست میشود اگر کارهای احمقانه و اشتباه نکنی» من هم میگویم چشم.
آنقدر به حرفهای استادم ایمان دارم که نگرانم میکنند. انتهایی برای درگیریها نمیبینم جز مرگ. ناامید از یافتن انتهای این همهمه سعی میکنم و برگردم و ببینم ابتدای آن کدام است. بزرگسالی از کی آغاز شده است؟ اولین خاطرۀ بزرگسالیام کدام است؟ وقتی بار اول یکی در ازای چیزی به من پول داد؟ آن کی بود؟ اولین خاطرۀ تهرانم کدام است؟ ترمینال جنوب؟ اولین خاطرۀ من از دانشگاه علامه کدام است؟ اصلاً اولین خاطرۀ من از زندگی چیست؟ گم شدهام در میان اولینها. نمیدانم چرا برایم مهم است، اما دوست دارم بدانم تمام این چیزها از کی و کجا و چرا شروع شدهاند... کی بار اول ماشینم را بردم تعمیرگاه؟ چرا بار اول از دوستم پول قرض کردم؟ اما هرچه فکر میکنم به یادم نمیآید...
حس میکنم اگر بار اول را بفهمم شاید بتوانم بار آخر را هم کشف کنم، بفهمم کی دیگر میتوانم نگران کار نباشم، کی میتوانم بیدغدغه بخرم، کی میتوانم با آرامش بخوابم، اما هرچه بیشتر فکر میکنم بهتر میفهمم که همیشه همین بوده، از همان روزهای اول کودکی. همیشه مثل همین الان زندگی چهارنعل میتاخت و با شتاب ترسناکی شلوغتر و سریعتر میشد و ما انسانها به هر صورتی که بود خودمان را به آن میرساندیم و یک جوری همراه آن را میرفتیم.
شخصاً هرگز آن فراغت کودکانه قبل از رسیدن بزرگسالی را زندگی نکردهام. راستش گمان میکنم که اکثریت انسانها آن را حس نکردهاند. کدام حال خوش کودکی؟ برای من کودکی نفرین پر از دردی بود که آرزوی پایانش را داشتم. چاق و زشت و بیمار بودم و ناتوان. دائم مضحکۀ دیگر کودکان میشدم و اگر مادر بیچارهام از من دفاع نمیکرد بغض میکردم و وقتی هم که او از من دفاع میکرد حس سربار بودن به من میداد. انگار که در این زندگی اضافه باشم دنبال دلیلی برای وجود داشتن میگشتم. بله، بیکار بودم، اما بیکاریام با انواع و اقسام عذاب و بطالت پر میشد. هیچ فراغتی نبود، جز یک میل عمیق به بودن که مرا در میان آن همه شلوغیهای پوچ به جلو هل میداد.
عالم چو حباب است ولیکن چه حباب!
نی بر سر آب، بلکه بر روی سراب!
آن هم چه سراب! آن که ببیند به خواب!
وان خواب چه خواب! خوابِ بدِ مستِ خراب
اکنون به جلو میروم، بیدغدغه فردا، بیحسرت دیروز، سعی میکنم تا جای ممکن آنچه که هست را زندگی کنم. که قانع از سر قدرت باشم، که از روی تردمیل اتفاقات به زمین نیافتم و هر چه قدر که نعمت من زیاد میشود، به همان میزان تشکر خودم را هم افزایش بدهم.
-احمدرضا عظیمی کُنهابی
اخیراً عزیز جانم برایم ساعتی خریده و از این هدیه اندیشناک شدهام. خود هدیه بسیار زیباست، اما تملک آن بدون پرداخت هیچ پولی حس غریبی دارد. آخرین بار در خیابان زند شیراز ساعتی خریدم به قیمت 200 هزار تومان. آن زمان میشد حدود 4 دلار که برای منِ دهاتی خیلی پول بود. دوستان دانشگاه به ساعتهایی که میخریدم میگفتند «یتیم شادکن» یعنی پت و قیافه خوبی داشتند، اما حتی «های» کپی هم نبودند، فقط «کپی» بودند. از خیلی دور، یعنی از فاصله ۲۰-۳۰ متری قشنگ میشدند و به دست آدم مینشستند، اما همین که نزدیک میشدی کراهتشان هویدا میشد و به همین خاطر فقط میتوانستند دل یتیم را شاد کنند.
البته من از کودکی با تمام کالاهای لوکس مشکل داشتم: برند معتبر خوب است برای چیزی مثل سیپییو، یا کشتی، یا موتور جت، اما برای ساعت؟ برای عینک؟ برای این چیزهای مصرفی به نظر من بیشتر از اینکه برند مهم باشد استاندارد مهم است. میخواهم عینک و ساعتم دقیق باشند و به من آسیب نزنند، اما اینکه این ساعت دقیقاً با چه موادی ساخته شده، سازنده آن کیست، از کدام دریاها گذشته تا به دست من برسد، واقعاً برایم اهمیتی ندارد. در نظر من این جور سوالها در مورد ساعت مثل این است که یکی بپرسد ذرتهای پفک نمکی من کجا کشت شدهاند، کارخانه آنها کجاست، کامیونی که آنها را با خودش آورده چه رنگی بوده و... تمام اینها برایم فاقد اهمیت است. من فقط میخواهم بدانم آن پفک خوشمزه است و مرا مسموم نمیکند، هر اطلاعاتی مافوق آن به نظرم اضافی است و هزینههای جستجوی مصرف کننده را بالا میبرد.
البته کاربرد اصلی ساعت و عینک لوکس، اعلام ثروت مالک آنهاست. رولکس واقعاً بهتر از یک ساعت کاسیو زمان را نشان نمیدهد، اما خیلی خواب میتواند به تمام آشنایان و غریبهها نشان بدهد که صاحب این ساعت آنقدر پول دارد که میتواند مقدار زیادی پول، شاید حتی یک میلیون دلار را، خرج یک ساعت کند ولی باز هم راحت زندگی کند. اما انسانی که قانع از سر قدرت باشد، نیازی به این اثباتِ حیثیت ندارد. ولی با این وجود اینکه این حقایق را میدانستم، آن روزها از اینکه ساعت یتیمشادکن میخرم غمگین بودم.
غمگین نبودم از اینکه ساعت یتیمشادکن میخرم؛ غمگین بودم از این که ضعیفم. فرق است بین کسی که میتواند رولکس بخرد اما یتیمشادکن میخرد و کسی که پولش فقط به ساعت یتیمشادکن میرسد. خریدن آن ساعتها آزارم میداد به خاطر اینکه پول نداشتم ساعتی بهتر از آن بخرم. راهی نبود تا به خودم اثبات کنم که «قانع از سر قدرتم.» شاید داشتم خودم را گول میزدم، مثل باقی انسانهایی که قانع از سر ضعف هستند. دستشان نمیرسد به پول، میگویند خوب نیست، نمیتوانند رولکس بپوشند، میگویند زرق و برق بیارزش است. نمیخواستم از آن قماش باشم، برای همین حرفی نمیزدم در مورد رولکس و اپل و بنز و باقی تجملات. اما این اواخر، ساعت خوبی گیرم آمده، یتیمشادکن نیست، آدم دارا را هم شاد میکند. مثل ماهیچه بریان که دهان فرد ناهار خورده را هم آب میاندازد.
اما وقتی ذوقِ شادی این ساعت تمام میشود، جای خود را به یک ترس گس و مرموز میدهد. این ساعت برایم نماد قدرت است. دیگر یتیم نیستم. وارد دورهای از زندگی شدهام که دیگر میتوانم ساعت خوب بخرم، میتوانم غذای گران بخورم و میتوانم در تختی مجلل بخوابم. اما آموزههایم میگویند که نباید چنین کنم. اگر قدرتمند شدهام، یعنی فرصت آن رسیده که قانع بودن را تمرین کنم. که نپوشم، که نخورم، که نخوابم. اما کار سختی است. سخت است کاسیو بخری وقتی پول رولکس را داری، سخت است توکن طلا بخری وقتی میتوانی برای همسرت سینهریز بخری؛ قدرت نفس میخواهد و روحی سبک که نمیدانم در من وجود دارد یا نه.
این قوی شدن برایم مثل میوۀ بزرگسالی است. البته بزرگسالی هم هزینههای خودش را دارد: دوست ندارم بگویم عجله دارم، اما حقیقت این است که همیشه فقط دو روز تا آخرین سررسید فاصله دارم. کارها تمامی ندارند، کودک که بودیم نمرهها کم و زیاد میشد، مردود میشدیم یا قبول میشدیم، اما در بزرگسالی دیگر نمرهای نیست، دیگه ترازی وجود ندارد. دوستیها به هم میریزند، کارها تمام میشوند، دوستیهای جدید و کارهای جدید قبل از اینکه بخواهی حسرتی بخوری جای آنها را میگیرند. استاد زاهدی میگوید هیچ چیزی را عقب نیاندازم. مطلقاً هیچ چیز. درس. کار. پایاننامه. ازدواج. فرزندآوری. استاد اصرار میکند که زندگی سرآب است: پسر جان فکر میکنی الان یک کاری را انجام ندهی، پسفردا بیکار میشوی، پسفردا دغدغهای نداری و راحت مینشینی و کارهایت را انجام میدهی؛ اما هیچ از این خبرها نیست! خیالت راحت سه ماه دیگر از الآن سرت شلوغتر است. سال دیگر پایاننامه نیست اما چندتا کار تحقیقی سنگینتر گردنت افتاده، چند سال دیگر ماشین تعمیرگاه نیست اما احتمالاً یک بچه داری که باید ببری درمانگاه و... و... و... هرچه الان کارهای بیشتری بکنی، بعداً آرامش بیشتری خواهی داشت. استاد مصِّر است، انگار که انتظار داشته باشد مخالفتی کنم. اما هیچ مخالفتی نمیکنم. میگویم استاد خوب مطلعم که الان بیکارترین دوران زندگی من در ده سال آینده است. هرچند الان نسبت به ده سال قبل بسیار مشغولم، اما نسبت به آینده، حتی آیندههای دور مثل بیست سال دیگر، الان بیشتر از هر وقت دیگری وقت آزاد دارم.
او هم میگوید «آباریکلا. آفرین. کارهایت را انجام بده، یک پایاننامه خوب بنویس، یک رتبه خوب در آزمون وکالت بیار، با یک خانم خوب و حامی ازدواج کن، همه چیز درست میشود اگر کارهای احمقانه و اشتباه نکنی» من هم میگویم چشم.
آنقدر به حرفهای استادم ایمان دارم که نگرانم میکنند. انتهایی برای درگیریها نمیبینم جز مرگ. ناامید از یافتن انتهای این همهمه سعی میکنم و برگردم و ببینم ابتدای آن کدام است. بزرگسالی از کی آغاز شده است؟ اولین خاطرۀ بزرگسالیام کدام است؟ وقتی بار اول یکی در ازای چیزی به من پول داد؟ آن کی بود؟ اولین خاطرۀ تهرانم کدام است؟ ترمینال جنوب؟ اولین خاطرۀ من از دانشگاه علامه کدام است؟ اصلاً اولین خاطرۀ من از زندگی چیست؟ گم شدهام در میان اولینها. نمیدانم چرا برایم مهم است، اما دوست دارم بدانم تمام این چیزها از کی و کجا و چرا شروع شدهاند... کی بار اول ماشینم را بردم تعمیرگاه؟ چرا بار اول از دوستم پول قرض کردم؟ اما هرچه فکر میکنم به یادم نمیآید...
حس میکنم اگر بار اول را بفهمم شاید بتوانم بار آخر را هم کشف کنم، بفهمم کی دیگر میتوانم نگران کار نباشم، کی میتوانم بیدغدغه بخرم، کی میتوانم با آرامش بخوابم، اما هرچه بیشتر فکر میکنم بهتر میفهمم که همیشه همین بوده، از همان روزهای اول کودکی. همیشه مثل همین الان زندگی چهارنعل میتاخت و با شتاب ترسناکی شلوغتر و سریعتر میشد و ما انسانها به هر صورتی که بود خودمان را به آن میرساندیم و یک جوری همراه آن را میرفتیم.
شخصاً هرگز آن فراغت کودکانه قبل از رسیدن بزرگسالی را زندگی نکردهام. راستش گمان میکنم که اکثریت انسانها آن را حس نکردهاند. کدام حال خوش کودکی؟ برای من کودکی نفرین پر از دردی بود که آرزوی پایانش را داشتم. چاق و زشت و بیمار بودم و ناتوان. دائم مضحکۀ دیگر کودکان میشدم و اگر مادر بیچارهام از من دفاع نمیکرد بغض میکردم و وقتی هم که او از من دفاع میکرد حس سربار بودن به من میداد. انگار که در این زندگی اضافه باشم دنبال دلیلی برای وجود داشتن میگشتم. بله، بیکار بودم، اما بیکاریام با انواع و اقسام عذاب و بطالت پر میشد. هیچ فراغتی نبود، جز یک میل عمیق به بودن که مرا در میان آن همه شلوغیهای پوچ به جلو هل میداد.
عالم چو حباب است ولیکن چه حباب!
نی بر سر آب، بلکه بر روی سراب!
آن هم چه سراب! آن که ببیند به خواب!
وان خواب چه خواب! خوابِ بدِ مستِ خراب
اکنون به جلو میروم، بیدغدغه فردا، بیحسرت دیروز، سعی میکنم تا جای ممکن آنچه که هست را زندگی کنم. که قانع از سر قدرت باشم، که از روی تردمیل اتفاقات به زمین نیافتم و هر چه قدر که نعمت من زیاد میشود، به همان میزان تشکر خودم را هم افزایش بدهم.
-احمدرضا عظیمی کُنهابی
