بعضی چیزهایی که نمیشود.
بعضی چیزهایی که نمیشود.
بعضی وقتها بعضی چیزها نمیشود و برایمان مهم نیست که نشد. سال آخر دبیرستان درس نمیخواندم. مثل سال اول دبیرستان. کلاً آدم درسخوانی نبودم. علم را دوست داشتم، اما مسیری که مدرسه و مسجد برای «عالم شدن» پیش پای من میگذاشتند را دوست نداشتم. یعنی چه تست بزنم؟ یعنی چه یک کتاب کوفتی زیستشناسی را هزار بار بخوانم؟ اصلاً چه فایدهای دارد؟ چه معیاری است برای عالم بودن؟ چه فایدهای دارد برای من یا دنیا که من تصویر فوقانی و تحتانی مغز یک گوسفند را با جزئیات بسیار زیاد به خاطر بسپارم؟ ساعتها وقت بگذارم که حل کردن یک نوع خاص از معادلات ترمودینامیک را یاد بگیرم؟ ابداً.
در غرور خردسالی خودم را بالاتر از این چیزها میدیدم. البته که یارای اثبات کردنش را نداشتم. تک و توکی توی فیسبوک خطاب به من میگفتند که «در این پسرک درخششی هست که نظیر ندارد» من هم با ایشان موافق بودم. درخشش من چیزی نبود که در نمره و رتبه و معدل خودش را نشان بدهد. میدانستم که نوبت من هم میرسد، اما نمیدانستم کی. میدانستم که راهی را میروم که ارزشمند است، اما نمیدانستم سر از کجا در میآورد. فقط میدانستم که هرگز قانع نمیشوم که ساعتها بنشینم و کاتدها و آنودهای کتاب شیمی را حفظ کنم. هرگز راضی نمیشدم که درس به درس کتاب دینی را حفظ کنم فقط برای کنکور و رتبه! این کارها را توهین به مرتبت خود میدانستم. میخواهی علم دینی بیاموزی!؟ بسمالله، از تهافت امام غزالی تا اسفار ملا صدرا، همه را دانلود کن و بخوان. میخواهی زیست بخوانی؟ از امآیتی تا هاوارد مجاناً دورههایشان را در اینترنت گذاشتهاند، شرکت کن و بخوان. ریاضی میخواهی یاد بگیری؟ از کتاب حسابان توماس تا جبرخطی استرنگ، بردار و بیاموز. نمرههایم تعریفی نداشتند، رتبههایم از آن بدتر بودند، اما برایم مهم نبود.
حس عقابی را داشتم که داشت با مشتی خر در مسابقۀ دو میدانی شرکت میکرد. صد البته که آنها سریعتر از من میدویدند، اما برایم مهم نبود چون هنگامی که آنها داشتند سرعت دویدن خود را بیشتر میکردند، من مشغول تمرین پرواز و پریدن بودم.
میخواندم. تاریخ فلسفه یونان. فلسفه مدرن. هندسه. حسابان. برنامهنویسی. تاریخ تمدن. حافظ و سعدی و تولستوی. حتی مارگارت میچل و سارتر. به قول اوس کریم (۱) اسفنجوار هرچه از دریای علم به دستم میرسید را جذب میکردم و به دیدۀ جان میسپردم. در دنیایی که قهرمانان کسانی بودند که یک چاه عمیق میشدند به قطر ۱۰ سانتیمتر من با ولع هرچه بیشتری سعی میکردم که یک اقیانوس پهناور شوم با عمق ۱ سانتیمتر. تعجبی نداشت که رتبه خوبی هم نیاوردم. رتبه آوردن من از آن چیزهایی بود که نمیشد و همه میدانستند چرا نمیشود. اما این امر باعث شد یکسال دیرتر به دانشگاه بروم. عجیب است که خاطرۀ دقیقی از آن یکسال ندارم. احتمالاً به خاطر این است که افسرده شده بودم و در اکثر آن سال قرصهای ضد افسردگی مصرف میکردم. (۲) سر شده بودم. نه درد، نه شادی. نه امیدی، نه واهمهای. فقط میدانم که در آن مدت هم به خواندن ادامه دادم. در آن مدت هم خواندم، در آن مدت هم مساحت خودم را زیاد کردم، هرچند باز هم عمقی نگرفتم.
از آن طرف بعضی وقتها یک چیزایی نمیشود ولی ما از نشدنشان ناراضی نیستیم. سال آخر دانشگاه بیشتر درس میخواندم. سرم به سنگ خورده بود و بعد از بیست و اندی سال کلهشقی قبول کردم که دنیا به انسانهای متخصص نیاز دارد. تخصص نه فقط برای خود فرد، بلکه برای کل جامعه سود دارد. آنقدر هم از دنیا دیدم که بفهمم من نه تنها عقاب نیستم، بلکه مگسی هستم که موی دماغ دوندگان میدان میشود. شاید مگس سریعتر از یک دونده باشد، اما مسلماً قدرت او را ندارد. وقتی تمام وزنت یک گرم باشد چابکی فضیلت نیست، کسی چابک است که در عین فربهی فرز باشد. تصمیم گرفته بودم که تخصص خوردم را وکالت قرار بدهم. میخواستم حقوقدان فربهی بشوم. یک وکیل اقتصادی. از ریاضی و برنامهنویسی و اقتصادی که آموخته بودم استفاده کنم تا در دادگاه و هیأتهای رسیدگی اختلافات مردم را رتق و فتق کنم. برای همین بعد از یک عمری مخالفت با تمام آنچه که نظام آموزشی میخواست به من تحمیل کند، خودم به خودم تحمیل کردم و سه هفتهای برای آزمون ارشد مطالعه کردم. سه هفته طاقتفرسایی بود. وقتی که تمام شد، نمیدانم چرا اما رفتم یاسوج ماشین پدرم را با خودم آوردم شیراز.
میخواستم تفریح کنم؟ نه واقعا. درست یادم نیست برای چه ماشین را آوردم. اما به خاطر دارم در آن دوران تازه جبرخطی یاد گرفته بودم و سخت مشغول مفاهیم بردار و ماتریس و دترمینان بودم. چون نه خیلی بیرون میرفتم نه قصد تفریح داشتم، خیلی زود پشیمان شدم از اینکه ماشین را با خود آوردم شیراز. بیشتر برایم اتلاف وقت بود تا یک مزیت رفاهی باشد. اما هر بار که میخواستم برگردم یاسوج و آن را پس بدهم تأخیری پیش میآمد و کسی هم نمیدانست چرا. یک بار امتحان داشتیم، یک بار خسته بودم و یک بار هم در برف گیر کردم.
شاید چون بچۀ گرمسیرم زیادی برف را گنده میکنم، اما دیدن بارش برف وسط جاده برایم رعبآور است. زنجیرچرخ هیچوقت همراهم نیست و اگر باشد هم نمیدانم چطور آن را ببندم. از آن طرف اصلاً مگر میشود توی برف رانندگی کرد؟ ترمزها کار نمیکنند، فرمون خوب نمیپیچد، هیچ چیز به درستی عمل نمیکند. آن شب هم وقتی از شیراز به سمت یاسوج به راه افتادم یکباره برف باریدن گرفت. هرچه جلوتر رفتم و ارتفاع بیشتر شد بارش برف هم شدیدتر شد. نمیدانم چرا انتظار داشتم بارش برف قطع شود، اما نشد. در نیمۀ راه شیراز و یاسوج بالاخره به پدرم زنگ زدم و تصمیم گرفتم بمانم جایی تا هوا روشن شود و فردا (که طبق پیشبینیها آفتابی بود) برگردم خانه. اما جایی برای ماندن نبود. هیچ قهوهخانهای باز نبود، هیچ مهمانخانهای سراغ نداشتم، پولی هم نداشتم. رفتم در نزدیکی یک پمپ بنزین پارک کردم و داخل ماشین خوابیدم.
وقتی بیدار شدم ساعت 4 صبح بود. از شدت سرما نمیتوانستم دست و پای خودم را تکان بدهم. رفتم داخل پمپ بنزین، با کارگر پمپ حرف بزنم، بلکه او راه چارهای به من معرفی کند گفتم اینجا قهوهخانه نیست؟ طرف با نگاهی مشمئزکننده نگاهم کرد و هیچ چیزی نگفت. فقط برگشت و رفت داخل. وسط سرما مانده بودم، نمیدانستم به کجا بروم، همچنان داشت برف میبارید. میترسیدم، احتمالاً از مرگ، چون در آن لحظه درد سرما و اینکه فردا نتوانم به خانه برسم خیلی برایم مهم نبودند، اما تصور اینکه یک احتمال کوچک وجود دارد که در این سرما بمانم و بمیرم بر افکارم سایه افکنده بود.
تصمیم گرفتم قید یاسوج را بزنم. با خودم فکر کردم تا هوا بدتر از این نشده و راه برگشتن هم مسدود نشده بهتر است زودتر برگردم شیراز. بخاری را تا آخرین درجه بالا بردم و در مسیر از میان برفها به هر حالی که بود خودم را به شیراز رساندم. هرچه به شیراز نزدیکتر شدم هوا بهتر شد، دمادم صبح رسید و خورشید بالا آمد و هوای پاکِ بعد از بارش نمایان شد و من وقتی به خوابگاه رسیدم با آرامشی وصف ناشدنی خوابیدم. خیلی عجیب بود که هیچ غمی نداشتم، قرار بود آن صبح یاسوج باشم اما نبودم. قرار بود زود برگردم و درس بخوانم، اما هیچ درسی نخوانده بودم. قرار بود... خیلی قرارها به هم خورده بود، اما همین که زنده بودم شاد بودم و بدون دغدغه رفتم زیر پتو و تختِ تخت خوابیدم. گیر کردن در برف یکی از تأثیرگذارترین خاطرت عمر من است. نمیدانم چرا، اما خاطرۀ آن شب بارها و بارها برایم تداعی شده است و روزهای متمادی به آن وقایع نسبتاً کند و آرام فکر کردهام. احتمالاً آن خاطره برایم جذاب است چون به من یادآوری میکند حال آدم میتواند خوب باشد حتی وقتی به چیزهایی که میخواست نرسید، و این حقیقت را دوست دارم، چون حس میکنم ما انسانهای قرن ۲۱ مثل تمام انسانهای ۱۲۰ قرن قبل، زود فراموش میکنیم که چقدر زندگی ارزشمند است. ما هر روز میتوانیم بمیریم، هر روز میتوانیم سرطان بگیریم، هر روز میتوانیم شکست بخوریم، اما بیتوجه به شانس فوقالعادۀ خودمان که میتوانیم هر روز پیروزتر از دیروز باشیم دائماً مشوش و مخدوش جلو میرویم و قدر صلح و سلامت خودمان را نمیدانیم.
البته من هم معجزه نمیکنم. قصدم از نوشتن این سطور هم این نیست که بگویم باید در تکتک لحظات حالمان خوب باشد یا اینکه اصلاً بگویم چنین چیزی ممکن است. (۳) من فقط میگویم من در آن صبح سرد زمستانی چنین آرامشی را حس کردم. آن روز چون از چنگ یخ زدگی گریخته بودم واقعاً برایم مهم نبود که پولی در بساط ندارم یا درس نخواندهام یا هنوز نمیتوانم دترمینان یک ماتریس ۳×۳ را محاسبه کنم. فقط میدانستم این که یک جایی در سپیدان استان فارس یخ نزدهام باقی نگرانیهای دنیا را زایل میکند.
گاهی هم برخی چیزها میشود، اما شدنشان حالمان را خوب نمیکند. خاطرهای از این نوع شدن دارم که نمیدانم مربوط به چه زمانی است. اصلاً نمیدانم مال قبل از آزمون ارشد است یا مال بعد از آن. مال سال سوم دانشگاه است یا سال چهارم. اصلاً هیچ چیزی از آن در خاطرم نیست. فقط میدانم با حسامالدین سوار ماشین پدرم بودیم و قرار بود برویم در یک کافه آرمان و امیرحسین و دیگر دوستان را ببینیم. به یاد دارم بچهها کمی ابراز دلتنگی برای من میکردند ولی زیاد به رویم نمیآوردند که پررو نشوم. دیر شده بود و قرار بود که زودی خودمان را برسانیم به آن رستوران، اما یکباره چرخ جلوی ماشین پنچر شد. هنوز نمیدانم چرا. نه خوردیم به چیزی، نه چرخ مشکل ظاهری داشت، صرفاً به خودمان آمدیم دیدیم وسط خیابان ماشین دمر شده است.
پیاده شدیم و به هر بدبختیای بود چرخ را عوض کردیم و رفتیم سر قرار. اما در تمام مدتی که آنجا بودم حالمان گرفته بود. اتفاق خاصی نیافتاده بود، قرار همان قرار بود. حتی دیرتر هم نرسیدیم. غذاهای کافه همان بودند که بودند. اما اینکه آنگونه وسط خیابان دمر شدیم حالمان را گرفته بود. در طول مجلس خیلی با کسی حرف نزدیم و خیلی زود هم رفتیم.
همین دیگر. این متن هم از آن متنهایی است که نمیدانم چرا نوشته شد. فقط میدانم نوشته شد. من بروم و بیشتر بشوم... یا بیشتر نشوم، اصلاً چه فرقی دارد؟ بشود یا نشود؟ به هر حال همین چیزی هست که هست و غیر از این نیست.
آن نقل گزین که جان فزایست
وان باده طلب که باقوامست
باقی همه بو و نقش و رنگست
باقی همه جنگ و ننگ و نامست (۴)
-احمدرضا عظیمی کُهنابی
––––––––––––––––––––––––
۱. از دوستان عزیز فیسبوکی
۲. افسردگیام به خاطر عود چاقی و اینکه نمیدانستم چگونه لاغر شوم بود. خیلی اهمیتی به وضعیت تحصیلی خود نمیدادم.
۳. بودا ادعا داشت که زندگی در این حالت پر از آرامش ممکن است.
۴. شعر از مولوی
بعضی وقتها بعضی چیزها نمیشود و برایمان مهم نیست که نشد. سال آخر دبیرستان درس نمیخواندم. مثل سال اول دبیرستان. کلاً آدم درسخوانی نبودم. علم را دوست داشتم، اما مسیری که مدرسه و مسجد برای «عالم شدن» پیش پای من میگذاشتند را دوست نداشتم. یعنی چه تست بزنم؟ یعنی چه یک کتاب کوفتی زیستشناسی را هزار بار بخوانم؟ اصلاً چه فایدهای دارد؟ چه معیاری است برای عالم بودن؟ چه فایدهای دارد برای من یا دنیا که من تصویر فوقانی و تحتانی مغز یک گوسفند را با جزئیات بسیار زیاد به خاطر بسپارم؟ ساعتها وقت بگذارم که حل کردن یک نوع خاص از معادلات ترمودینامیک را یاد بگیرم؟ ابداً.
در غرور خردسالی خودم را بالاتر از این چیزها میدیدم. البته که یارای اثبات کردنش را نداشتم. تک و توکی توی فیسبوک خطاب به من میگفتند که «در این پسرک درخششی هست که نظیر ندارد» من هم با ایشان موافق بودم. درخشش من چیزی نبود که در نمره و رتبه و معدل خودش را نشان بدهد. میدانستم که نوبت من هم میرسد، اما نمیدانستم کی. میدانستم که راهی را میروم که ارزشمند است، اما نمیدانستم سر از کجا در میآورد. فقط میدانستم که هرگز قانع نمیشوم که ساعتها بنشینم و کاتدها و آنودهای کتاب شیمی را حفظ کنم. هرگز راضی نمیشدم که درس به درس کتاب دینی را حفظ کنم فقط برای کنکور و رتبه! این کارها را توهین به مرتبت خود میدانستم. میخواهی علم دینی بیاموزی!؟ بسمالله، از تهافت امام غزالی تا اسفار ملا صدرا، همه را دانلود کن و بخوان. میخواهی زیست بخوانی؟ از امآیتی تا هاوارد مجاناً دورههایشان را در اینترنت گذاشتهاند، شرکت کن و بخوان. ریاضی میخواهی یاد بگیری؟ از کتاب حسابان توماس تا جبرخطی استرنگ، بردار و بیاموز. نمرههایم تعریفی نداشتند، رتبههایم از آن بدتر بودند، اما برایم مهم نبود.
حس عقابی را داشتم که داشت با مشتی خر در مسابقۀ دو میدانی شرکت میکرد. صد البته که آنها سریعتر از من میدویدند، اما برایم مهم نبود چون هنگامی که آنها داشتند سرعت دویدن خود را بیشتر میکردند، من مشغول تمرین پرواز و پریدن بودم.
میخواندم. تاریخ فلسفه یونان. فلسفه مدرن. هندسه. حسابان. برنامهنویسی. تاریخ تمدن. حافظ و سعدی و تولستوی. حتی مارگارت میچل و سارتر. به قول اوس کریم (۱) اسفنجوار هرچه از دریای علم به دستم میرسید را جذب میکردم و به دیدۀ جان میسپردم. در دنیایی که قهرمانان کسانی بودند که یک چاه عمیق میشدند به قطر ۱۰ سانتیمتر من با ولع هرچه بیشتری سعی میکردم که یک اقیانوس پهناور شوم با عمق ۱ سانتیمتر. تعجبی نداشت که رتبه خوبی هم نیاوردم. رتبه آوردن من از آن چیزهایی بود که نمیشد و همه میدانستند چرا نمیشود. اما این امر باعث شد یکسال دیرتر به دانشگاه بروم. عجیب است که خاطرۀ دقیقی از آن یکسال ندارم. احتمالاً به خاطر این است که افسرده شده بودم و در اکثر آن سال قرصهای ضد افسردگی مصرف میکردم. (۲) سر شده بودم. نه درد، نه شادی. نه امیدی، نه واهمهای. فقط میدانم که در آن مدت هم به خواندن ادامه دادم. در آن مدت هم خواندم، در آن مدت هم مساحت خودم را زیاد کردم، هرچند باز هم عمقی نگرفتم.
از آن طرف بعضی وقتها یک چیزایی نمیشود ولی ما از نشدنشان ناراضی نیستیم. سال آخر دانشگاه بیشتر درس میخواندم. سرم به سنگ خورده بود و بعد از بیست و اندی سال کلهشقی قبول کردم که دنیا به انسانهای متخصص نیاز دارد. تخصص نه فقط برای خود فرد، بلکه برای کل جامعه سود دارد. آنقدر هم از دنیا دیدم که بفهمم من نه تنها عقاب نیستم، بلکه مگسی هستم که موی دماغ دوندگان میدان میشود. شاید مگس سریعتر از یک دونده باشد، اما مسلماً قدرت او را ندارد. وقتی تمام وزنت یک گرم باشد چابکی فضیلت نیست، کسی چابک است که در عین فربهی فرز باشد. تصمیم گرفته بودم که تخصص خوردم را وکالت قرار بدهم. میخواستم حقوقدان فربهی بشوم. یک وکیل اقتصادی. از ریاضی و برنامهنویسی و اقتصادی که آموخته بودم استفاده کنم تا در دادگاه و هیأتهای رسیدگی اختلافات مردم را رتق و فتق کنم. برای همین بعد از یک عمری مخالفت با تمام آنچه که نظام آموزشی میخواست به من تحمیل کند، خودم به خودم تحمیل کردم و سه هفتهای برای آزمون ارشد مطالعه کردم. سه هفته طاقتفرسایی بود. وقتی که تمام شد، نمیدانم چرا اما رفتم یاسوج ماشین پدرم را با خودم آوردم شیراز.
میخواستم تفریح کنم؟ نه واقعا. درست یادم نیست برای چه ماشین را آوردم. اما به خاطر دارم در آن دوران تازه جبرخطی یاد گرفته بودم و سخت مشغول مفاهیم بردار و ماتریس و دترمینان بودم. چون نه خیلی بیرون میرفتم نه قصد تفریح داشتم، خیلی زود پشیمان شدم از اینکه ماشین را با خود آوردم شیراز. بیشتر برایم اتلاف وقت بود تا یک مزیت رفاهی باشد. اما هر بار که میخواستم برگردم یاسوج و آن را پس بدهم تأخیری پیش میآمد و کسی هم نمیدانست چرا. یک بار امتحان داشتیم، یک بار خسته بودم و یک بار هم در برف گیر کردم.
شاید چون بچۀ گرمسیرم زیادی برف را گنده میکنم، اما دیدن بارش برف وسط جاده برایم رعبآور است. زنجیرچرخ هیچوقت همراهم نیست و اگر باشد هم نمیدانم چطور آن را ببندم. از آن طرف اصلاً مگر میشود توی برف رانندگی کرد؟ ترمزها کار نمیکنند، فرمون خوب نمیپیچد، هیچ چیز به درستی عمل نمیکند. آن شب هم وقتی از شیراز به سمت یاسوج به راه افتادم یکباره برف باریدن گرفت. هرچه جلوتر رفتم و ارتفاع بیشتر شد بارش برف هم شدیدتر شد. نمیدانم چرا انتظار داشتم بارش برف قطع شود، اما نشد. در نیمۀ راه شیراز و یاسوج بالاخره به پدرم زنگ زدم و تصمیم گرفتم بمانم جایی تا هوا روشن شود و فردا (که طبق پیشبینیها آفتابی بود) برگردم خانه. اما جایی برای ماندن نبود. هیچ قهوهخانهای باز نبود، هیچ مهمانخانهای سراغ نداشتم، پولی هم نداشتم. رفتم در نزدیکی یک پمپ بنزین پارک کردم و داخل ماشین خوابیدم.
وقتی بیدار شدم ساعت 4 صبح بود. از شدت سرما نمیتوانستم دست و پای خودم را تکان بدهم. رفتم داخل پمپ بنزین، با کارگر پمپ حرف بزنم، بلکه او راه چارهای به من معرفی کند گفتم اینجا قهوهخانه نیست؟ طرف با نگاهی مشمئزکننده نگاهم کرد و هیچ چیزی نگفت. فقط برگشت و رفت داخل. وسط سرما مانده بودم، نمیدانستم به کجا بروم، همچنان داشت برف میبارید. میترسیدم، احتمالاً از مرگ، چون در آن لحظه درد سرما و اینکه فردا نتوانم به خانه برسم خیلی برایم مهم نبودند، اما تصور اینکه یک احتمال کوچک وجود دارد که در این سرما بمانم و بمیرم بر افکارم سایه افکنده بود.
تصمیم گرفتم قید یاسوج را بزنم. با خودم فکر کردم تا هوا بدتر از این نشده و راه برگشتن هم مسدود نشده بهتر است زودتر برگردم شیراز. بخاری را تا آخرین درجه بالا بردم و در مسیر از میان برفها به هر حالی که بود خودم را به شیراز رساندم. هرچه به شیراز نزدیکتر شدم هوا بهتر شد، دمادم صبح رسید و خورشید بالا آمد و هوای پاکِ بعد از بارش نمایان شد و من وقتی به خوابگاه رسیدم با آرامشی وصف ناشدنی خوابیدم. خیلی عجیب بود که هیچ غمی نداشتم، قرار بود آن صبح یاسوج باشم اما نبودم. قرار بود زود برگردم و درس بخوانم، اما هیچ درسی نخوانده بودم. قرار بود... خیلی قرارها به هم خورده بود، اما همین که زنده بودم شاد بودم و بدون دغدغه رفتم زیر پتو و تختِ تخت خوابیدم. گیر کردن در برف یکی از تأثیرگذارترین خاطرت عمر من است. نمیدانم چرا، اما خاطرۀ آن شب بارها و بارها برایم تداعی شده است و روزهای متمادی به آن وقایع نسبتاً کند و آرام فکر کردهام. احتمالاً آن خاطره برایم جذاب است چون به من یادآوری میکند حال آدم میتواند خوب باشد حتی وقتی به چیزهایی که میخواست نرسید، و این حقیقت را دوست دارم، چون حس میکنم ما انسانهای قرن ۲۱ مثل تمام انسانهای ۱۲۰ قرن قبل، زود فراموش میکنیم که چقدر زندگی ارزشمند است. ما هر روز میتوانیم بمیریم، هر روز میتوانیم سرطان بگیریم، هر روز میتوانیم شکست بخوریم، اما بیتوجه به شانس فوقالعادۀ خودمان که میتوانیم هر روز پیروزتر از دیروز باشیم دائماً مشوش و مخدوش جلو میرویم و قدر صلح و سلامت خودمان را نمیدانیم.
البته من هم معجزه نمیکنم. قصدم از نوشتن این سطور هم این نیست که بگویم باید در تکتک لحظات حالمان خوب باشد یا اینکه اصلاً بگویم چنین چیزی ممکن است. (۳) من فقط میگویم من در آن صبح سرد زمستانی چنین آرامشی را حس کردم. آن روز چون از چنگ یخ زدگی گریخته بودم واقعاً برایم مهم نبود که پولی در بساط ندارم یا درس نخواندهام یا هنوز نمیتوانم دترمینان یک ماتریس ۳×۳ را محاسبه کنم. فقط میدانستم این که یک جایی در سپیدان استان فارس یخ نزدهام باقی نگرانیهای دنیا را زایل میکند.
گاهی هم برخی چیزها میشود، اما شدنشان حالمان را خوب نمیکند. خاطرهای از این نوع شدن دارم که نمیدانم مربوط به چه زمانی است. اصلاً نمیدانم مال قبل از آزمون ارشد است یا مال بعد از آن. مال سال سوم دانشگاه است یا سال چهارم. اصلاً هیچ چیزی از آن در خاطرم نیست. فقط میدانم با حسامالدین سوار ماشین پدرم بودیم و قرار بود برویم در یک کافه آرمان و امیرحسین و دیگر دوستان را ببینیم. به یاد دارم بچهها کمی ابراز دلتنگی برای من میکردند ولی زیاد به رویم نمیآوردند که پررو نشوم. دیر شده بود و قرار بود که زودی خودمان را برسانیم به آن رستوران، اما یکباره چرخ جلوی ماشین پنچر شد. هنوز نمیدانم چرا. نه خوردیم به چیزی، نه چرخ مشکل ظاهری داشت، صرفاً به خودمان آمدیم دیدیم وسط خیابان ماشین دمر شده است.
پیاده شدیم و به هر بدبختیای بود چرخ را عوض کردیم و رفتیم سر قرار. اما در تمام مدتی که آنجا بودم حالمان گرفته بود. اتفاق خاصی نیافتاده بود، قرار همان قرار بود. حتی دیرتر هم نرسیدیم. غذاهای کافه همان بودند که بودند. اما اینکه آنگونه وسط خیابان دمر شدیم حالمان را گرفته بود. در طول مجلس خیلی با کسی حرف نزدیم و خیلی زود هم رفتیم.
همین دیگر. این متن هم از آن متنهایی است که نمیدانم چرا نوشته شد. فقط میدانم نوشته شد. من بروم و بیشتر بشوم... یا بیشتر نشوم، اصلاً چه فرقی دارد؟ بشود یا نشود؟ به هر حال همین چیزی هست که هست و غیر از این نیست.
آن نقل گزین که جان فزایست
وان باده طلب که باقوامست
باقی همه بو و نقش و رنگست
باقی همه جنگ و ننگ و نامست (۴)
-احمدرضا عظیمی کُهنابی
––––––––––––––––––––––––
۱. از دوستان عزیز فیسبوکی
۲. افسردگیام به خاطر عود چاقی و اینکه نمیدانستم چگونه لاغر شوم بود. خیلی اهمیتی به وضعیت تحصیلی خود نمیدادم.
۳. بودا ادعا داشت که زندگی در این حالت پر از آرامش ممکن است.
۴. شعر از مولوی
