جنگ ایدهها: مرثیهای برای خامنهای

یک متنی نوشتهام به طراوت کویر و به نظم شعلهقلمکار. بشتابید و بخوانید، بلکه خوشتان آمد.
چاردیواری بیاختیاری
دیر وقتی است که بدون اختیار خودم جبرگرا شدهام. حس میکنم خیلی قبل از اینکه کتابی در مورد جبرگرایی بخوانم یا اصلا چیزی از فلسفه بفهمم جبری شدم. شاید البته تمام این جبرگرایی میکانیسم دفاعی ذهن علیل من باشد که کاستیهای خودش را بپوشاند. از این جهت میگویم که اولین سندی که من در اثبات جبرگرایی دیدم در مواجهه با بزرگترین نقصان خودم بود: چاقی.
کودک بودم و چاق. خیلی خیلی چاق. گمان میکنم بیشتر از ۱۲ سال نداشتم که وزنم ۷۲ کیلو بود. صد البته که از چاقی خودم رنجور بودم. از غذا و خوراکی هم گریزان. اما بسیار میخوردم. علمم به مضر بودن غذا تا اعماق وجود میرسید اما ارادهام برای نخوردن به زیر پوست هم نمیرفت. خوب به یاد دارم که مادرم غذایی در قابلمه سر گاز گذاشته بود و من نمیخواستم از آن بخورم. تمام وجودم فریاد میکشید که نخور، اما انگار که خدایان شکمپرستی دست و پنجه و پای ما را طلسم شده باشند. خودم را میدیدم که از اتاق خارج میشوم: چون سر ظهر رفتم و به آرامی در قابلمه را باز کردم تا والدینم بیدار نشوند و آرام آرام با دست از غذای مظروف خارج کردم و بلعیدم تا سیری خودم را به شکمدرد برسانم. از هیچ چیزی در مورد آن تصویر راضی نبودم. از آن خوردن، از آن شدن، از آن بودن. اما به هر حال چیزی بود که بود. کاری از من ساخته نبود.
فکر میکنم که از همان دوران تا به اکنون، عنان اختیار از کف دادهام. البته که اوسا هست. تصمیم هم میگیرد. اما چون تیری که از کمان رها شده میدانم که حرکت من معلول ارادۀ من نیست. اصلاً «من» وجود ندارد که صاحب اراده باشد یا نباشد، این بحثش مفصلتر است. بزرگتر که شدم با استدلالهای جبر و اختیار آشنا شدم و دیدم دیگرانی هم آنچه را که من میبینم دیدهاند و کمی دلگرمی یافتم. البته کسی به اندازۀ خودم جبری نمییافتم همه اکثراً میگفتند ما «وهم اختیار» داریم در حالی که من میدیدم که ما هیچ وهمی هم از اختیار نداریم تا اینکه با سم هریس آشنا شدم. نظریات او در مورد جبر و اختیار و انواع جبرگرایی هم بماند برای زمانی دیگر. این متن در مورد ایدههاست، یا انسانها، شاید هم در مورد خدمت است. راستش نمیدانم این متن در مورد چیست، چون که هنوز آن را ننوشتهام. تا آخر متن مشخص میشود، شاید آن موقع برگشتم و این قسمت را عوض کردم، شاید هم نکردم. نمیدانم، فقط میدانم هرچه که بشود، هیچ کدام ساطع از اختیار من نخواهند بود.
فیلیپ مشهدی
دراز وقتی است که میخواهم متنی در مورد علی خامنهای بنویسم. دروغ چرا. میخواهم مرثیهای برای علی خامنهای بنویسم. هنوز زنده است، اما مثل میلیونها ایرانی دیگر آرزوی مرگش را دارم. اما دوست نداشتم این مرثیه بیان تکراری نفرت و تبیین یکنواخت آرزوهای مرگ و نابودی جمهوری اسلامی باشد. دوست داشتم صادقانه بنویسم. کلاً دوست دارم آدم صادقی باشم. حتی از اغراق و ترقیق هم بیزارم، چه رسد به دروغگویی، نزد ایدههای من دروغگویی اگر بزرگترین گناه نباشد، یکی از گناهان کبیره است و قبلاً هم در این مورد نوشتهام. برای همین نمیدانستم در مورد علی خامنهای چه بنویسم که دروغ نباشد.
بیان حرفی که دروغ نیست، مستلزم این است که فرد حقیقت را بشناسد. من چه میدانم که علی خامنهای کیست و خدای او کدام است. اگر بگویم دروغگویی شرور است، دروغ گفتهام. اگر بگویم رهبر مسلمین جهان و ولیِّ امر او بر روی زمین است و اطاعت فرمان او واجب است، باز هم دروغ گفتهام. براستی که نمیدانم حقیقت کدام است. آنچه که از فلسفه و علم آموختهام به من میگویند که احتمالاً خدای علی خامنهای وجود ندارد و او اگر ذرهای هم به این فقدان واقف باشد از شرورترین انسانهای تاریخ است: چرا که با علم به نیستی خدا تنها زندگی بسیاری از انسانها بر روی زمین را پر از عذاب کرده است. عدهای را کشته است. عدهای را عزادار کشتگان کرده است. عدهای را زندانی کرده. عدهای را جانباز و معلول و بیمار کرده است و وضعیت سختی که دنیاستیزی او در اقتصاد ایران به هم زده معیشت مردم را فلج کرده است. اما به نظرم خامنهای نه شرور است، نه دروغگو، زیرا او هرآنچه میگوید را باور دارد. او اگر میکُشد برای خدای خودش میکشد، اگر تصمیم به دنیاستیزی و تحریم و مبارزه با دیگر اهالی دنیا میگیرد به دستور خدایش چنین میکند. از نظر من شرور کسی است که برای خودش خدای خودش را قربانی کند. شاید بشود گفت ترامپ شرور است، چون که او خدایی ندارد، ترامپ در این دنیا شکوه و جبروت ترامپ را میخواهد، نه اسلام برایش مهم است نه مسیحیت، نه حتی آمریکا. اما راستش به نظر میرسد او هم شرور نیست، چون که خدای او هم خود ترامپ است! او بزرگنمایی و شکوه ترامپ را میخواهد و در همان راستا هم دموکراسی آمریکایی و بسیاری هنجارهای دیگر را میشکند. شاید معیار من برای شرور بودن معیار خوبی نباشد، چون راستش من کلاً باور ندارم به «انسان شرور» چون که به اختیار قائل نیستم. انسان شرور برایم متصور نیست. همانطور که طوفان شرور و زلزلۀ شرور برایم معنایی ندارد. ما انسانها هم همانقدر بازیچۀ دست طبیعت هستیم که ساختۀ آن.
اوایل که این متن را مینوشتم، خامنهای در ذهنم فیلیپ دوم را تداعی میکرد. احتمالاً خوانندگان این متن نمیدانند که او کیست. سربسته عرض کنم که فیلیپ دوم شاهترین شاه دوران مدرن است. هرچند لویی چهاردهم و ناپلئون هم کر و فری داشتند، اما حقیقت این است که جلال و جبروت از اصل و اسب فیلیپ فوران میکرد. فرزند یک خانوادۀ سلطنتی کهن بود. اما نه در میخانهها و در میان لودگیهای کنیزکهای دربار وین یا بیزانس، بلکه در مدارس جلالۀ کشیشهای کاتولیک مادرید تربیت شد. بسیار خشکه مذهب و تیزهوش بود. وقتی که به سلطنت رسید، گوشهای از جهان نبود که در میراث پدر او نباشد. از ایتالیا تا لهستان، از خاورمیانه تا مکزیک، همه مال او بود. قبل از تولد فیلیپ پاپ دنیا را بین پرتغال و اسپانیا تقسیم کرده بود و شرق دنیا را به پرتغال داد و غرب دنیا را به اسپانیا داد، اما فیلیپ به عنوان پادشاه اسپانیا در دوران حکومتش پرتغال را هم گرفت و لحظهای چنان شد که انگار مالک تمام دنیا شده است. میتوانید نام فیلیپ را در تمام اطلسهای دنیا ببینید چرا که سرزمین «فیلیپین» به نام این پادشاه نام گذاری شده است.
شاید برای همقطاران من این قیاس عجیب و معالفارق باشد. حکومت فقیر خامنهای که ایران را به خاک سیاه نشانده با کدام رکن حشمت قارونی فیلیپ همسنگ است؟ از نظر من که جوانی و زندگانیام زیر یوغ خامنهای و اشرارش له شده است او براستی بزرگ و کبیر است مثل فیلیپ. شباهتهایی هم با فیلیپ دارد. چرا که فیلیپ هم شکست خورد: هم در جنگ واقعی ناوگروههای متعددش توسط انگلیسیها در کانال مانش به گل نشستند، هم در جنگ ایدهها پروتستانها عنان از کف کلیسا بیرون کشیدند و آرام آرام اروپا رفت تا سنگ بنای سکولاریته را بر قبرِ گرم امثال فیلیپ بگذارد. از آن طرف فیلیپ هم مثل خامنهای بر دریایی از ثروت نشسته بود و فقیر بود. غنائم و طلاهای زیادی که از آمریکا وارد اسپانیا شد امپراطوری او را دچار بیماری هلندی کرد. در نتیجه تورم و رکود صنایع اسپانیایی اقتصاد آن کشور را به گل نشاند. به همین دلیل، گاهی وقتی خامنهای پیر را تصور میکنم که بر اریکۀ فکستنی قدرت ایران نشسته است به یاد فیلیپ میافتم که شاید در سالهای واپسین وقتی از دیابت در حال مرگ بود مثل علی خامنهای خودش را ورطۀ نابودی میدید در حالی که باید در انظار نقاب پیروزی و شکوه به چهره بزند. او هم میدید که مردم پرتغال منتظر کوچکترین تلنگری هستند که از زیر یوغ اسپانیایی خارج شوند و میدید که تمام جنگهایش از تلاشش برای کاتولیک کردن انگلیس گرفته تا جنگهای صلیبی در فلسطین همه با شکست موجه شدهاند و حکومتش احتمالاً بیشتر از همه چیز منجر به نابودی دین شده است، نه جلال و گسترش آن.
از آن سو، واقعاً هم ردای فیلیپ به تن خامنهای گشاد است. آن شاه هابسبورگی کجا و این سید مشهدی کجا. مشهد از زمان هارونالرشید تا کنون به خودش شاه بزرگی ندیده است و همان هارون هم با تمام رشادت نمیتواند در قد و قوارۀ فیلیپ ظاهر شود. فیلیپ مانند قسمت آخر یک فصل طولانی و مهم از تاریخ بشریت است. او دقیقاً در محل تلاقی عصر ایمان و عصر روشنگری ساکن شده است و روزشمار زندگیاش وقایع مهم عصر رونسانس را ورق میزند. اما خامنهای چه؟ اصلاً ایران کجای تاریخ است؟ مگر اینکه نسل بعدی فحول تاریخ از ایرانیان باشند و فهم سرگذشتشان نیازمند مطالعه در مورد حکومت علی خامنهای باشد، وگرنه او هم مثل حاکمان مجارستان و لهستان و حبشه و سیلان نهایتاً بتواند یک پاروقی چند خطی از تاریخ تمدن را برای خودش کسب کند. اینجای نوشته به بنبست میرسیدم. اگر خامنهای مانند فیلیپ نیست، پس مانند کیست؟ البته نیازی به همانندسازی و تشبیه و استعاره نیست برای اینکه بتوان کسی را فهمید. حالا فیلیپ دوم یا بلسواف یکم خامنهای هم یک حاکم است. مثل دیگر حکام تاریخ. مبتلا به نقائص انسانی: متکبر و مغرور شد و در استفاده از نیروهای نظامی خودش زیادهروی کرد. به خاطر گناهانش یا تغییر احوال زمانه، خدایش هرچه که بود او را رها کرد و او هم طعمۀ دشمنان خود گشت.
مردان ایده
لکن باز هم پیشنویسهای سوم و چهارم متن بازنویسی میشدند چون که انگار در مرثیۀ خامنهای جای او مشخص نیست. البته تا حدودی طبیعی هم هست. بالاخره خامنهای هنوز زنده است. جمهوری اسلامی هنوز پا برجاست. جوجه را هم آخر پاییز میشمارند و من هم که پیشگو نیستم. تا اینکه امروز فیلم «قیام» ساختۀ جمهوری اسلامی را دیدم. فیلم تصاویری از سرکوب مذهبیان توسط حکومت پهلوی را نشان میدهد. طبق روایت این فیلم میزان شباهت میان سرکوبهای آن سالها و آنچه که این روزها در خیابانهای تهران میبینم برایم خندهآور است. بنا بر این روایت به نظر میرسد که شاه هم لباس شخصی و چماق به دست داشت. شاه هم سپاه و بسیج داشت. خامنهای هم دارد. شاه هم برای مجلس خط و نشان میکشید و وزیر و رئیس و مدیر را به اشارتی عزل و نصب میکرد، خامنهای هم چنین میکند.
همعرض واقعی سید علی خامنهای، محمدرضا شاه پهلوی است. البته افکار ایشان دنیایی از هم فاصله دارد. یکی در فکر آبادانی دنیا بود و دیگری به فکر و زاد و توشۀ آخرت است. توسعه ایران برای یکی بزرگترین مسئولیت است و برای دیگری حفظ نظام در رأس تمام واجبات است. در نظر من همین قیاس بین روحالله خمینی و رضا شاه هم وجود دارد: هر دو دانهای درشت میان خروار بودند که آمدند و در دهان دولت خود زدند و دولتی جدید تشکیل دادند. هر دو خدعه کردند. هر دو اول با خود ایران جنگیدند و بعد با دشمنان ایران و...
اما به نظرم بزرگترین شباهت این چهار نفر، جدای از اینکه حکومت ایران در قرن چهاردهم هجری شمسی را میان خودشان تقسیم کردند، این است که همه بندۀ ایدههای خود بودند. لکس میپرسد:«آیا آدمها ایده دارند یا ایدهها آدم دارند؟»[^1] آیا خمینی مسلمان بود یا اسلام خمینی را مسخ خود کرده بود؟ آیا رضا شاه وطنپرست بود یا ایران رضا را سرباز خود کرده بود؟ به نظرم در مورد هر چهار حاکم ایران در قرن گذشته، این حرف صحیح است که بندۀ خالص و مخلص ایدههای خودشان بودند. هیچکدام برای شکمسیری خودشان به ایدههایشان پشت نکردند. هیچکدام از عقاید خود عقب نرفتند و چه بسا آدم کشتند، چه بسا کشته شدند، اما دست از ایدهآلهای خود برنداشتند.
در نظر منِ جبرگرا همه چیز مشخص است: هیچکدام از این افراد ایدههای خودشان را انتخاب نکردند. بسته به جایی که به دنیا آمدند، چیزهایی که خواندند و جاهایی که رفتند، مسحور ایدههایی شدند که تقاضاهای گرانی از ایشان داشتند. چه ایدههای افسونگری هم هستند: وطن؛ دین؛ دنیا؛ آخرت...! چه دستورات سهمگینی هم میدهند: وطن میخواهد که برادر دینی خودت را بکشی و دین میخواهد که هموطن خودت را کور کنی. دنیا نعره میکشد که یکی است و بیتکرار و تنها فرصت بیننده است برای دیدن آسمان آبی و بوییدن برگ گل و بوسیدن پستان زن، آخرت هوار میکند که دنیا گذران است و آسمان و ریسمان و پستان چیزی جز لهو و لعب نیستند. احوال این حاکمان هم، بیشتر از اینکه چیزی در مورد خودشان به ما بگوید، کاشف از اذهان پارهپارۀ یک ملت پریشان است. ملتی که غرق شده است در ایدههایی به عمق تاریخ و گم شده است میان ایدههایی به پهنای زندگی. به راستی که نه رضا شاه حاکم بود، نه محمدرضا، نه خمینی نه خامنهای. نه جنگی میان ساواک و حزب توده بود، نه نزاعی میان مردم و بسیجیهاست. حکومت، حکومت ایدهها بود و جنگ، جنگ ایدههاست. ایدۀ وطن با ایدۀ دین در ستیز است و دنیا لگد به گردۀ آخرت میزند، ما انسانها هم خواه یا ناخواه، سربازان این ایدههایم.
ایدهها به راستی خداگونهاند و خدا اگر ایده نباشد، مسلماً هرچه که هست از ایدهها برای پیش بردن امور خود در جوامع انسانی بهره میبرد. براستی ایدهها از کجا میآیند؟ چه کسی آنها را میسازد؟ انسانها؟ باور نمیکنم. باور نمیکنم که انسانها بتوانند خدایانی چون دین و وطن بسازد. این ایدهها را همان نیرویی در تاریخ ساخته است که خود بشر هم مخلوق آن نیرو است: فرگشت، تکامل، دیالکتیک، آفرینش... هرچه میخواهی نامش را بگذار، شاید اصلاً انسانها ساخته شدند تا حامل ایدهها باشند. شاید ما اشرف مخلوقات نیستیم، شاید ایدهها اشرف مخلوقاتاند و این جهان سرای آزمایش آنهاست تا راستینترین آنها راه خود را به حقیقت پیدا کند. اگر شامۀ نگراندۀ این متن به درستی بو بکشد. دوران حکومت علی خامنهای به سر آمده. این همه روده درازی کردم که در آخر در مرثیهاش بگویم که سرباز اسلام بود. به اندازۀ خمینی صلابت نداشت، اما خالی از استحکام هم نبود. ایستاد به پای آنچه که دوستش داشت، حتی اگر آن را به درستی نمیفهمید. امام خمینی ادعا میکرد که اسفار اربعه را بارها انجام داده است. خودش را ولیِّ فقیه بالفعل میدانست و همان جایگاهی برای خود در این دنیا متصور بود که برای خدا و رسولش تصور میکرد. خامنهای از این ادعاها هرگز نداشت. از اختیاراتش به عنوان ولیّ فقیه بسیار معدود و محدود استفاده کرد. این به خاطر این نبود که از مردم این دنیا میترسد، به خاطر ترس و خشیت او از خدا بود. ته دلش هرگز حرف خمینی در مورد ولایت مطلقه را باور نکرد و هیچ وقت واقعاً از چهارچوب صُلب احکام شرعی خارج نشد، احتمالاً همین هم او را در نهایت به زمین زد. اما مرد خوبی بود یا بد؟ چه میدانم. به نظرم مرد خوبی بود. چهگوارا هم مرد خوبی بود. هیتلر هم همینطور. همه خادمان بسیار خوبی بودند برای ایدههای خودشان. دارم معنای «خوب» را هم مثل «شرور» از بین میبرم. چه میدانم. شاید واقعاً آدم خوب و بد وجود ندارد. شاید اگر هم خوب و بدی هست، در ایدههای ایشان است، آدمها که کارهای نیستند. طبق این معیار اسلام به نظر ایدۀ خوبی نیست، چون حال همه را گرفت، از جمله حال خامنهای را.
شاید زیاد دارم برای خامنهای دل میسوزانم. بعید میدانم که بعد از تمام این ماجاراها به حقانیت اسلام شکی کرده باشد، ولی یقین دارم که از این حقانیت شکایت دارد. گمان میکنم او هم این روزها غرق در افکاری است که حافظ را در برابر فقر به خود مشغول میکرد. انگار که خدایش به او پشت کرده است. انگار که شدت امتحانها و آزمایشها رمقش را بریده باشد. اما با این وجود باز هم دست از آن ایده نمیشد... چه بسا این سختیها او را در ایمان خودش مصممتر هم میگردانند.
زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بینهایت
ای آفتاب خوبان میجوشد اندرونم
یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت
هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت آیا ایدههای این افراد برای آنها ایدههای خوبی بودند؟ آیا موطن رضا شاه شکوهند شده است؟ آیا او را بزرگ و دلیر و شهیر به یاد میآورد؟ وعدههایِ ایدۀ خمینی و خامنهای از این هم بعیدتر و بدتر هستند: آیا وقتی این پیران مریض و خسته سر به بالین مرگ گذاشتند وارد جنات تجری تحتها الانهار شدند؟ آیا به خدای خود رسیدند؟ آیا امام زمانشان دستشان را در دست گرفت و ورودشان به دارالسلام را تبریک گفت؟
آن سوی ایدهها
برخی ایدهها در عصر ما مانند خدایان عصر جاهلی هستند. عموماً نه وفا دارند، نه مواخذه را میپذیرند. اگر هم اشتباه باشند نهایتاً باورمندان خود را به سخره میگیرند که آیا عقل نداشتید تا ببینید که بنای ما بر آب است؟ بسیاری هم مثل ایدۀ دین تن به امتحان نمیدهند مگر با مرگ. چه خدایان ترسناکی، چه خدایان ظالمی. اگر کلمات من میتوانند طلسم این خدایان را بشکنند، بگذارید طلسم ایدههای خودخواه انسانسوزی را آتش بزنند که بیتوجه به حقیقت جز نابودی بشر چیزی در پی خود ندارند.
من اگر مخالف علی خامنهای هستم به همین خاطر است. ایدهاش از حقیقت دور شده و به او اجازه نمیدهد که حقیقت را ببیند. از ایدههایی که به جای راهنمایی انسان را مطیع میکنند بیزارم. اما میدانم که میگویند که این ایدۀ من هم خودش یک ایدۀ دیگر است و نام دارد و مشکلاتی دارد. بعد بسته به اینکه ایدۀ خودشان چه باشد شروع میکنند و برای ناکارآمدیهای ایدۀ من برهان و سند و بیّنه اقامه میکنند. راست هم میگویند. از ایدهها رهایی نیست. مگر اینکه مثل بودا و دیگر زاهدان بزرگ تاریخ بخواهیم که چیزی نخواهیم. ایده این باشد که ایدهای نباشد و خلاص. که البته ایدۀ غریب و بدفهمی است. شاید هم حق با مولاناست و ما باید بندۀ خالص حضرت عشق باشیم. دوست بداریم و دوست داشته شویم. اما معنای این ایده از ایدۀ قبلی هم غریبهتر است.
به هر حال، جنگ ایدهها بر سر اینکه کدام یک اذهان بیشتری را تصاحب میکنند ادامه دارد. امیدوارم که شما، هر کجای این طوفان قرار بگیرید، به سلامت از آن گذر کنید. چرا زندگی با ایدهها، زندگی پرخطری است اما پر از زیبایی هم هست. امیدوارم این ایدهها هرچه که هستند، حقیقت را ترک نکنند. انسانهای خودشان را گمراه نکنند و اگر وعدۀ سعادت میدهند، واقعاً آن را محقق کنند.
جگر شیر نداری سفر عشق مکن
سبزه تیغ در این ره ز کمر میگذرد
دل دشمن به تهیدستی من میسوزد
برق از این مزرعه با دیدهٔ تر میگذرد
گرمی لاله رخان قابل دل بستن نیست
که به یک چشم زدن همچو شرر میگذرد
در چنین فصل که نم در قدح شبنم نیست
خار دیوار تو را آب ز سر میگذرد
عارفان از سخن سرد پریشان نشوند
عمر گل در قدم باد سحر میگذرد
همین.
-احمدرضا عظیمی کُهنابی
––––––––––––––––––––––
[^1]: لکس فریدمن پادکستر معروف آمریکایی، وی دکتری علوم کامپیوتر دارد و اصالتاً یهودی-روسی است.
