→ همه نوشته‌ها

میام ولی تو منتظر نمون

زنی نشسته کنار پنجره و میز گل‌ها
منتظرم به هر حال

اولین جمله

«همه چی خوشگلی نیست.» این اولین چیزی بود که به من گفت. خیلی هم به من بر خورد. آخر جلسه انجمن بود، خیلی دوست داشتم سخنگوی انجمن من باشم. هی گفتم من در اینستاگرام فلان میزان دنبال کننده دارم، قبلاً توی مدرسه گویندگی کرده‌ام و جایزه برده‌ام. این‌ها که جواب نداد به بقیه پریدم و فرافکنی کردم اما هرچه کردم کسی گوش نداد. نازنین فراهانی طاری را به عنوان سخنگوی انجمن انتخاب کردند. زشت نبود، اما کمی فربه و بی‌ریخت بود. اصلاً چاق نبود، ولی خوش‌تراش نبود مثل من. برجستگی‌های من دقیقاً همان‌جاهایی بود که باید باشد. اکنون که سال‌ها گذشته و بسیار پیرتر شده‌ام هنوز هم از اکثریت زن‌ها زیباترم. به این حقیقت آگاه بودم، اما چیزی که با تمام وجود دست و پا می‌زدم تا آن را قبول نکنم دقیقاً همان چیزی بود که حاج مجید کوبید توی صورتم: همه چی خوشگلی نیست.

قبلاً هرگز با من حرف نزده بود، اما دیده بودم که آدم کله‌شقی است. یک بار وقتی در جمع ما بود همین نازنین می‌خواست پشت سر یکی از بچه‌ها چیزی بگوید اما مجید محکم جلوی او ایستاد: این حرف‌ها را نزن خواهر، چرا با حیثیت مردم بازی می‌کنی؟ مطمئنم علی راضی نیست من این عیوب او را بدانم. خدا ستار العیوب است، پوشاننده کاستی‌ها، خدا عیوب بندگان خود را مخفی کرده تا ما راحت‌تر بتوانیم با هم کار کنیم، ما بهتر بتوانیم به هم اعتماد کنیم. این حرفی که زدی را هم من نادیده می‌گیرم، اگر هم بیشتر از این چیزی هست نمی‌خواهم بدانم» برایم بی‌نهایت عجیب بود. چهار نفری که آنجا بودیم سه نفرمان دختر بود. بحث بعد از این حرف‌های مجید عوض شد. من ترم یک بودم، هجده ساله و کم‌رو، مجید اما با نازنین و نسترن گرم گرفته بود، از دوست‌های قدیمی بودند و عضو انجمن. کمی شوخی کرد، همه ما را خنداند و بعد رفت. راستش ما خیلی خوشحال شدیم وقتی که رفت، تندتند بحث را برگرداندیم و از نازنین خواستیم که غیبت علی را تکمیل کند. می‌خواستیم بدانیم دقیقاً چه شده، دختره کیست، علی چه گفته، نازنین از کجا فهمیده و باقی ماجرا. نازنین گفت «چه بدم میاد وقتی حاج مجید اینجوری خشکه‌مقدس می‌شه برامون!» من گفتم «وای آره چقد عجیب بود! ستارالعیوب دیگه چیه!؟ این واقعاً حاجیه؟» نسترن پاسخم را داد «آره باباش فرماندار لردگان یا نمی‌دونم کجا بود، همون وقتی نوزاد بود بهشون کمک هزینه می‌دن می‌رن حج. خودش می‌گه هیچی از حج یادش نیست. دین و ایمونی هم نداره، ولی سر غیبت و دروغ و این چیزا خیلی ادا و اطوار در میاره.»

شب که برگشتم خانه، حس کردم چقدر تمام آنچه که در مذمت مجید می‌گفتیم پوچ و الکی بود. واقعاً هر سۀ ما مجذوب آن صلابت بودیم. چند پسر در کل این دانشگاه وجود دارد که بتواند بین سه دختر، آن هم سه دختر زیبا که کراش سه دانشکده بودند، بنشیند و اینگونه با آنها مخالفت کند!؟ واقعاً ستودنی بود، هر سۀ ما هم آن را خوب می‌دانستیم، آن حرف‌ها صرفاً برای گول زدن خودمان بود که کار زشتمان را توجیه کنیم، گول هم می‌خوردیم. خوب به یاد دارم وقتی که داشتم می‌خوابیدم مجید را به خاطر می‌آوردم و ناخودآگاه قربون صدقه‌ش می‌رفتم. به همین خاطر، آن روز کذایی جلسه رسمی که تمام شده بود و وقتی بچه‌ها داشتند برگه صورت‌جلسه را امضا می‌کردند تا ببرند معاونت و سخنگو شدن نازنین را اعلام کنند رفتم تا با حاجی حرف بزنم. کفری می‌شدم وقتی به خاطر می‌آوردم قرار است که عکس نازنین را پست کنند روی سایت و صفحه انجمن در حالی که من چندین عکس خیلی زیباتر داشتم. ناخودآگاه در جمع سُر خوردم پیش مجید تا غر بزنم، شاید او از من دفاع کند. او که یک‌بار به نازنین ریده بود، شاید مشکلی با نازنین دارد و بتوانم او را جذب تیم خودم کنم. اما مجید حرف‌هایم را برید، و با چیزی که گفت نفس را در سینه‌ام حبس کرد: همه چی خوشگلی نیست. آنجا بود که فهمیدم مجید در تیم خاصی نیست. او طرفدار من یا نازنین. خودش هم همیشه می‌گفت: من طرفدار هیچ کسی نیستم، حتی طرفدار خودم، من حقیقت رو می‌گم و کار درست رو می‌کنم، حالا شما می‌خوای گل نرگس باش وسط منجلاب یا یه جفت خایه باش تو اوج آسمون. به نرگس می‌گم نرگس، به خایه می‌گم خایه.

حرفش به من مثل توهین نبود، عین توهین بود. ادامه هم داشت، احتمالاً گفته بود: «همه چی خوشگلی نیست. اینجا انجمن آزاداندیشی علوم انسانی هست، نه مزون یا مؤسسه مدلینگ» یا چیزی شبیه این. اما حقیقتاً آنقدر خشمگین شدم که ادامه حرفش را به درستی نشنیدم. خواستم پرخاش کنم. بگویم چه کسی حرف از زیبایی زد اصلاً چی می‌گی برای خودت؟ توهین کردن به نظر تو خطا نیست؟ اما یکی، شاید حتی خود نازنین، مجید را صدا زد و قبل از اینکه بتوانم چیزی بگویم رفت.

وقتی شب به خانه برگشتم باز هم حس کردم که چقدر حرف‌هایی که می‌خواهم به مجید بزنم الکی هستند. واقعاً در نظر من بحث گویندگی و سابقه نبود. نازنین دختر خفنی بود. من ترم دو بودم، او ترم هشت. چون معدل بالایی داشت ارشد مستقیم قبول شده بود همین دانشگاه تهران حقوق بین‌الملل بخواند، شنیده بودم سهمیه دارد، اما سهمیه در معدل که اثری ندارد، دختر باسواد و مهربانی هم بود. اما واقعاً بحث خوشگلی بود، من خوشگل‌تر از نازنین بودم، خیلی هم خوشگل‌تر بودم، خیلی خیلی خیلی بیشتر. چرا همه چیز در مورد خوشگلی نیست!؟ دوس نداشتم قبول کنم. درسم خوب بود، ناسلامتی دانشگاه تهران حقوق می‌خواندم، رتبه‌ام در حدی نبود که روزانه قبول شوم، اما برای شبانه هم رتبه خیلی خوب می‌خواهد، می‌توانستم بروم شهید بهشتی حقوق بخوانم. اصلاً چه ربطی داشت، خیلی خوشگل بودم، پولدار هم بودم… و دقیقاً در همین نقطه می‌فهمیدم که حق با مجید است، توی انجمن رتبه و سواد بیشتر از خوشگلی اهمیت داشت، اما باز هم نمی‌خواستم قبول کنم. در ذهنم به جواب‌های دندان‌شکن فکر می‌کردم که به مجید بدهم، یا یک چیزی بگویم که برود روی مخش، مثلاً بگویم گوش‌هایش زشت و بزرگ است، یا چیزی شبیه این. اما الآن که این‌ها را می‌نویسم خیلی خوشحالم چیزی به مجید نگفتم، مجید کسی نیست توی بحث کم بیاورد. مطمئنم جوابم را می‌داد، کاری می‌کرد که جلوی همه گریه‌ام بگیرد. همان شب هم همین را فهمیدم، برای همین تصمیم گرفتم دیگر با مجید دهن‌به‌دهن نشوم، هرچند بسیار از او دلخور بودم.

پدرم وکیل متخصص معروفی بود، مادرم هم یک پزشک محترم. خیلی پولدار بودیم بین فامیل. اما جدای از تمام این‌ها، چون زیبا بودم همیشه در رأس امور قرار می‌گرفتم. مادرم سید دزفولی بود، پدرم لک ایلامی. اما خودم چشمان رنگی داشتم، با کک‌مک‌های ریز روی یک پوست شفاف سفید. موهای قهوه‌ای خودم را هم دائماً کراتینه و هایلایت بلوند می‌کردم تا هیچ اثری از ایرانی بودن در قیافه‌م باقی نماند. خانۀ ما توی کامرانیه بود، اما پدرم دوس نداشت فامیل‌مان را ببرد آنجا، یک ویلا خیلی بزرگ‌تر داشتیم اطراف چیتگر، وقتی قوم و خویش می‌آمدند همه می‌رفتیم چیتگر. آنجا قصر من بود. تنها دختر پدر و مادرم بودم. دو تا برادر دوقلو داشتم که ۱۳ سال از من بزرگ‌تر بودند. چندین سال پیش هم از ایران رفتند و من‌ ته‌تغاری مانده بودم خانه تا حکومت کنم. پدر مادرم نمی‌گذاشتند خم به ابروی من بیافتد. پدرم راننده داشت، اما سعی می‌کرد خودش همراه من باشد وقتی مرا می‌رساند تا مدرسه، کلاس زبان یا کلاس نقاشی یا کلاس رقص. مرا می‌برد کلاس شنا و یک ساعت جلوی استخر داخل ماشین می‌نشست و کتاب می‌خواند تا من کلاسم تمام شود و مرا برساند خانه.

تأکید می‌کنم: عادت به نه شنیدن نداشتم. عموهایم، خاله‌هایم، پدربزرگ و مادربزرگ‌هایم، همه مرا می‌پرستیدند. چون پدرم پولدار بود و به کمکش نیاز داشتند، چون مادرم دکتر بود و احترامش واجب، چون خودم باهوش و باسواد بودم و جالب، اما مهم‌تر از همه چیز چون زیبا و جذاب بودم. در حیاط خانه به آن بزرگی همه را واردار می‌کردم خاله‌بازی کنیم، خودم هم ملکه بودم، هیچکس هم اعتراضی به ملکه بودن من نداشت. پدرم شوالیه وفادار من بود، مادرم ملکه مادر بود، برای عموها و دایی‌ها و خاله‌ها و عمه‌ها نقش تعیین می‌کردم و دستور می‌دادم. غذاها و مراسم رقص مهمانی و دورهمی، همه را در قالب خاله‌بازی من انجام می‌دادیم. اثر زیبایی خودم روی بقیه را حس می‌کردم. همه زن‌ها، حتی مادرم، حسرت می‌خوردند وقتی بدن من را می‌دیدند، مردان هم تحریک می‌شدند و دوست داشتند در مورد زیبایی درخشان من چیزی بگویند، حتی پدرم. اما هیچکس در مورد این زیبایی صراحتاً چیزی نمی‌گفت، نه پدر، نه مادر، نه خودم، نه دوستانم. زیبایی من یک راز آشکار بود. همه از آن مطلع بودند اما کسی به آن اشاره‌ای نمی‌کرد، تا اینکه حاج مجید آن را کوبید توی صورتم.

نمی‌دانم سرش شلوغ بود یا در عالم دیگری سیر می‌کرد، اما حوصلۀ من را نداشت. شاید هم من زیادی می‌خواستم. هیچوقت فراموش نمی‌کنم که چطور وقتی فقط پیام او را سین زدم واکنشی نشان نداد. حین صحبت با چندتا از بچه‌ها فهمیدم که مجید گروه و کانالی دارد که همه آنجا حرف می‌زنند. گویا جمع جذاب و جالبی بود. خیلی‌ها انگلیسی حرف می‌زدند، از همه شهرها آنجا بود، از دوستان لردگانی مجید تا از مشهد و اصفهان و لوکزامبور. از همه رشته‌ها هم بود، پزشکی، مهندسی، تاریخ… از همه دانشگاه‌ها، تهران، بهشتی، شریف، خواجه‌نصیر. یکی از بچه‌ها گفت پارمیدا رو اد کن داخل گروه. مجید هم خیلی سریع گفت «عه آره! پارمنیدُس خیلی دختر خوبیه. حتماً خواهر جان.» یک پیام توی تلگرام داد، سلام کرد، لینک گروه را فرستاد و یک گیف خنده‌دار هم فرستاد. من روی لینک کلیک کردم عضو گروه و کانال شدم اما هیچ واکنشی ندادم. نه جواب سلامش را دادم، نه به گیفش واکنش نشان دادم. توی گروه با بقیه گرم گرفتم و حرف زدیم، مجید هم آمد و جواب می‌داد و من حیرت می‌کردم. باورم نمی‌شد مشکلی با این ندارد که جواب پیام‌هایش را نداده‌م. از همه کارهایش حرصم می‌گرفت. از اینکه صدایم می‌زد پارمنیدس، از اینکه برایش اهمیتی نداشت که گاهی جواب پیام‌هایش را نمی‌دهم. مثل یک دژ مستحکم می‌ماند که سلاح‌های من رویش اثری نداشتند. حرکاتی که با آن می‌توانستم پسران کلاس زبان و دانشگاه را له و مچاله کنم اصلاً مجید را تکان نمی‌داد و لبخندهایی که کوچک‌وبزرگ فامیل را تشنۀ لبان من می‌کرد اصلاً به چشم مجید نمی‌آمد.

مجید: بسیار ستایش شده

می‌گفت دختران مهربان و ناقص‌العقل هستند، اما پسران وحشی و بی‌تربیت‌اند. هر گروه کاستی‌های خودشان را دارند. با همه هم دوستی می‌کرد. دوستان دختر زیادی داشت، گاهی بقیه پسرها به او می‌گفتند که زیادی پاچه‌خواری زنان را می‌کند. اما اگر دقت می‌کردی می‌دیدی که مجید صد دوستِ پسر داشت و صد دوستِ دختر، برای همین گاهی آدم حس می‌کرد زیاد با دختران می‌پلکد. فهمیدم که خیلی از دختران دقیقاً در همان وضعیتی هستند که من هستم. صدایمان می‌کرد خواهر، شنیده بودم که نسترن قبلاً به تینا می‌گفت «هرچی دخترا پسرا رو فرندزون می‌کنن، مجید دخترا رو سیسترزون[1] می‌کنه، یکی می‌بینه خوشش نمیاد بهش می‌گه خواهر و تمام.» این حرفش مثل پتک روی سرم فرود آمد. به من هم می‌گفت خواهر کوچولو. هیچ خوشم نیامد. بعد از آن ماندن توی آن گروه برایم عذاب‌آور بود. اول سعی کردم کاستی‌های مجید را بالا بکشم، بگویم مغرور و کم‌بینش است، اما بیشتر از همه چیز دوست داشتم بحث سیسترزون را بکشم بالا، بگویم به چه حقی به من می‌گوید خواهر!؟ اصلاً مگر کسی به خوشگلی من می‌تواند خواهر باشد!؟ و اینجا بود که گریه‌ام می‌گرفت. چون یادم می‌آمد که مجید گفته است همه چی خوشگلی نیست… انگار واقعاً همه چیز خوشگلی نبود. هجده سال بیشتر نداشتم، حس می‌کردم هنوز برای پذیرش این حقیقت اماده نیستم. به همین خاطر از گروه لفت دادم.

خیلی زود بعد از اینکه لفت دادم آمد پیام داد «عه چرا رفتی!؟ بچه‌ها خیلی دوستت دارن. امیدوارم از شوخی‌های من ناراحت نشده باشی. بدون ما همه خیلی دوستت داریم وکیل زیبای ما.» پیامش را سین نزدم. تا یکی دو روز. وقتی خواندمش جواب دادم «ممنون یکم حالم خوب نیست، نیاز دارم دور بمونم تا خوب بشم» او هم در لحظه پیامم را خواند و نوشت «اوکیه خواهر کوچولو، خیلی مراقب خودت باش، کاری از من ساخته بود حتماً بهم بگو.» نوشتم «چه زود جواب دادی!» -من هروقت بتونم زود جواب می‌دم، می‌خوام اگر یه روزی نتونستم بقیه بتونن اعتماد کنن که از سر چسی و این چیزا نیست، واقعاً سرم شلوغه که سریع‌تر جواب نمی‌دم. نوشتم «آها» پیامم را لایک کرد و مکالمه تمام شد. کارد به من می‌زدی خون نمی‌آمد. یک پاره اخگر بودم. رفتم توی آشپزخانه برای خودم ماچا درست کنم، آنقدر مشوش بودم که مادر هم فهمید: پارمی خوبی؟ -خوبم مامان، فقط یکی از استادا یکم رو مخه. اوکی می‌شه. +باشه عزیزم، چیزی شد بهم بگیا، باشه؟ -چشم مامان دکتر خانم. بعد هم آمد پیشانی مرا بوسید و رفت به کارهای خودش بپردازد. آن چند پیام کوتاه را شاید هزاران بار خواندم. چطور می‌شود واقعاً؟ چطور یکی مثل من اجازه داد اینقدر به او توهین شود؟ واقعاً برگشت به من گفت چس کردی!؟ واقعاً… اما بعد با خودم فکر می‌کردم یکی مثل من یعنی کی؟ یعنی یکی به خوشگلی من؟ مجید در اولین مکالمه‌ش با من مشخص کرد که خوشگلی همه چیز نیست… گریه‌ام می‌گرفت. رفتم توی اتاق و آنقدر گریه کردم تا بالشم خیس خیس شد. مادرم فهمید آمد پیشم. در را نیمه‌باز گذاشته بودم، می‌خواستم بفهمد. می‌خواستم کسی بیاید و مرا از این مخمصه نجات دهد. عادت به این همه مغلوبیت نداشتم. نمی‌فهمیدم چه شده. نمی‌فهمیدم چرا پروفایل‌هایم برای مجید باز است و این باعث نمی‌شود که او اتوماتیک مغلوب من شود. مادرم آمد مرا بغل کرد. فقط گفت «پسره کیه؟» و با آرام‌ترین لمس ممکن موهایم را ناز کرد. گفتم «مامان نمی‌خوام در موردش حرف بزنم.» احساس شرم می‌کردم. رقت‌انگیز بود، حتی با من نبود، حتی خیانت نکرده بود، حتی برایش یک قران پول خرج نکرده بودم، صرفاً به من گفته بود خوشگلی همه چیز نیست و همین جمله تمام کاخ‌های پوشالی شخصیت مرا ویران کرده بود. شرمم می‌شد به مادرم بگویم سر چهارتا پیام اینگونه گریه می‌کنم. با خودم حسرت می‌خوردم که کاش در را می‌بستم تا مادرم نیاید. آن لحظه حواسم نبود که چه وضعیت خجالت آوری است.

آغوش مادرم غم مرا زدود و جای آن را به خشم داد. دیگر نمی‌خواستم برای او غصه بخورم. در ذهنم او را خورد می‌کردم. پسره دهاتی. معلوم نیست تو لردگان یا از کدوم دهات پا شده اومده اینجا. خوبه سال سوم آماره، ادعاش کون خرو پاره می‌کنه. باباش حتی ماشین نتونست براش بخره، خودش رفته تو شرکت بیمه نمی‌دونم چی‌چی کار می‌کنه تا یه ۲۰۶ دست دوم به زور خرید. بعد من بابام برام ۲۰۷ صفر خریده.

خشم از حاج مجید خسته‌کننده بود. همه جا بود. خودش در پیام‌نور همزمان با آمار یک مدرک حقوق هم می‌گرفت. می‌گفت توی ایران دلالی و لاشیگری بیشترین درآمد را دارد، می‌خواهم اگر بنا به ماندن شد در ایران وکیل بشوم. به همه می‌گفت با سهمیه پدرش مهندسی کامپیوتر شریف هم قبول می‌شد، اما خودش سهمیه را نزد و آمد آمار دانشگاه تهران‌. می‌گفت حتی بدون سهمیه هم مهندسی تهران قبول بود، اما از بچگی به علوم انسانی علاقه داشت و برای همین رشته آمار را انتخاب کرد. علم و دانش برایش خیلی مهم بود. بدترین فحش برایش این بود که به او بگویی بی‌سوادی. ولی خب کسی جرعت چنین فحاشی‌هایی را نداشت. واقعا همه چیز بلد بود، تاریخ، فلسفه، حقوق، حتی چیزهای بی‌ربطی مثل تاریخ هنر را می‌دانست. با بچه‌های پزشکی که حرف از اندیکاسیون می‌زد فکر می‌کردند پرستاری یا حتی پزشکی می‌خواند. هرچند در ریاضی و مهندسی که رشته خودش بود بهترین نبود، اما از بهترین نبودن ابایی نداشت: «بالاخره هر کسی را بهر کاری ساخته‌اند» این حرف همیشه ورد زبانش بود‌.

چند ماهی به او می‌توپیدم. هرچه می‌شد جواب سر بالا می‌دادم. هر وقت او می‌آمد من زود می‌رفتم. اما کم‌کم خسته شدم. پارتی می‌گرفت. همه پارتی‌های خوب هم دعوت بود. دبیر انجمن هم شده بود. با اساتید و پژوهشگران مصاحبه می‌کرد. مقاله می‌نوشت. شعر می‌گفت. اگر می‌خواستم بالکل از او ببرم، باید می‌رفتم با چپول‌ها یا آخوندها دوست بشوم، فکرش هم برایم متعفن بود. به خودش برای امور پیام می‌دادم. مثلاً اینکه کی می‌روند پارتی، کی را با خود می‌برد، من کی را ببرم؟ با ماشین خودم بیام یا لکسوس مادرم را بیارم که جا بیشتر داشته باشیم؟ گاهی سریع جواب می‌داد، گاهی با تأخیر. شوخی هم می‌کرد. در مورد لکسوس مادرم گفت «اووو بابا خفن، لکسوس رو بیار لیس بزنیم حیفه بندازیش رو آسفالت‌های جاده ساوه» اما واقعاً همه‌ش شوخی بود. برقِ حسرتی که در چشم باقی پسرها می‌دیدم وقتی صحبت لکسوس می‌شد در چشمان او نبود. در عالم زرق و برقِ ثروت سیر نمی‌کرد. گاهی دلم هم‌صحبتی با او می‌خواست و زیادی به او پیام می‌دادم، سرسری جواب می‌داد. یک بار گفت «دختر خوب خیلی حرف داری، دوس داری چت کنی، من وقت ندارم متأسقانه سر کارم، برگرد به گروه اونجا با ترمک‌ها حرف بزن. خیلی دوست داشتم این چیزا رو discuss می‌کردیم، ولی متأسفانه فرصتش نیست.» خیلی به من بر خورد. باز هم به من توهین کرد. اصلاً کی گفته من می‌خوام حرف بزنم؟ چهارتا پیام دادن معنیش اینه واقعاً؟

ولی واقعاً معناش همان بود. این روزها قبولش برایم خیلی ساده‌تر شده. مجید خیلی ساده می‌گفت پول ندارد، یا همیشه اقرار می‌کرد که «گوش‌های من درازه.» همه از سر احترام به او می‌گفتیم حاج مجید، اما خودش خیلی مواقع خودش را «مجید گوش‌دراز» می‌نامید، یا «مجید فیل‌گوش» و گوش‌هایش هم کمی گنده بود، اما نه آنقدری که اینقدر نیاز به تأکید باشد. من ولی اصلاً مثل مجید نبودم، او کاستی‌های خود را در آغوش می‌کشید و من از آنها فرار می‌کردم. او در برابر آیینه‌ای که نقص‌هایش را نشان می‌دهد مراقبه می‌کرد و من چنین آیینه‌هایی را می‌شکستم. دوست دارم فکر کنم این روزها با این همه سن و سال بهتر شده‌ام، اما راستش هیچوقت به سطح مجید نمی‌رسم. هیچکسی را هم نمی‌شناسم که به اندازه مجید عیوب خودش را قبول کرده باشد. چند ماه دیگر که گذشت، هنگام صحبت با بقیه هی بحث گروه بالا می‌آمد، هی نظرسنجی‌ها توی گروه بود، هی حرف‌ها توی گروه بود. خسته شدم. پس بدون هماهنگی با حاجی برگشتم به گروه. بازگشتم را به گرمی تبریک گفت. گفت که دلتنگ بودیم. گفت که بچه‌ها دلشان برای من تنگ شده. چندتا از پسرها که به من علاقه داشتند خیلی شاد شدند. اما حضور در آن گروه برای من مثل عسل خوردن از روی خار بود.

خار خود مجید بود، اما عسل هم خودش بود. حضورش، وجودش، کلماتش، به من حس ناکافی بودن می‌داد. خیلی زندگیِ خوبی داشتم. حتی یقین داشتم روزی شوهر خیلی خوبی هم پیدا می‌کنم. پیدا هم کردم. اما آن روزها، در آن گروه، از اعماق وجودم می‌خواستم به بالین مجید باشم و از این کار ناتوان بودم. این ناتوان بودن تمام تجربیات شیرین آن دوران را دردناک می‌کرد. کم‌کم یاد گرفتم چطور از روی آن خار عسل بخورم بدون اینکه لب و زبان خود را زخمی کنم. آدم‌های آن گروه زیاد بودند. فرصت برای دوستی زیادتر. می‌شد با عده‌ای بیرون رفت. با عده‌ای جک گفت. با عده‌ای خندید. مجید اتفاقاً در گروه زیاد حضور ممتدی نداشت. البته اشتباه نکنید، حضورش بسیار موثر بود، اما دائمی نبود. کم می‌گفت، اما همان که می‌گفت محور می‌شد. کم ری‌اکت می‌داد، اما آنچه که او لایک کند یا به آن ایموجی خنده بدهد خود به خود برجسته می‌شد. اجازه بی‌ادبی می‌داد، اما نمی‌ذاشت کسی بقیه را اذیت کند. می‌گذاشت با هم لاس بزنیم، اما نمی‌گذاشت بحث نچسب شود.

فقط هم داخل آن گروه که همه دوستان نزدیکش بودیم نبود. در کلاس همین بود. در انجمن. در شورای صنفی. در ستاد انتخاباتی. خودش می‌گفت «برای رهبر بودن نیاز نیست کار خاصی کنی، فقط کافیه بدونی کجا داری می‌ری. همین که یه جای مشخصی بلد باشی و به سمت اون بری بقیه آدما خودبه‌خود راه میافتن دنبالت. چون شاید بهش اعتراف نکنن، اما اکثریت آدما واقعاً گمراهن و نمی‌دونن با زندگی خودشون چیکار کنن.» این حرفش راست یا دروغ، برای خودش جواب می‌داد. من هم واقعاً گمراه بودم. خوشگل بودم. پولدار هم بودم. باهوش هم بودم اما نه اندازه برخی دوستان نزدیک مجید، ولی سواد خیلی زیادی نداشتم. اما با تمام این حقایق نمی‌دانستم چه کنم. مجید انگار وضعیت بدتری از من داشت، فقط باسواد بود، نه خیلی باهوش‌ بود، نه پول چندانی داشت نه آنچنان خوشگل بود. اما مجید یک چیزی داشت که ما نداشتیم، او هدف داشت. برای خودش. برای خانواده‌ش. برای ایران. برای دنیا. برای آخرت. هیچ ترسی هم از اینکه به اهدافش نرسد نداشت. با افتخار می‌خواند: «جگر شیر نداری سفر عشق مرو». اگر هم می‌گفتی این کارها مصداق شجاعت و شهامت نیست و تو فقط کسخلی مخالفتی نمی‌کرد، صرفاً می‌گفت «شیدا و آگاه می‌شه عاشق، شیدا و احمق می‌شه کسخل» بعد هم این دوبیتی را که خیلی دوست داشت قرائت می‌کرد:

عاشق همه سال مست و رسوا بادا دیوانه و شوریده و شیدا بادا

در هُشیاری، غصۀ هر چیز خوری چون مست شدی، هرچه بادا، بادا…

شدن یا نشدن، مسئله این است

هرچه بیشتر قبول می‌کردم که خوشگلی من به کار مجید نمی‌آید بیشتر حس نزدیکی با او می‌کردم. اواخر ترم دوم بود که با تینا بیشتر دوست شدم. تینا مهندسی مکانیک شریف می‌خواند. رتبه ۳۲ کنکور بود. بی‌نهایت باهوش. اما حدوداً زشت. وقتم را صرف درس خواندن و زیبا کردن تینا می‌کردم. اول مجبورش کردم برود و خال‌های سیاه گنده‌ای که روی صورتش دارد را لیزر کند. دوست مادرم دکتر پوست بود، خودم پول همه چیزش را دادم. تینا خیلی ممنون بود اما خیلی خجالت می‌کشید. هر بار این کار را می‌کردم برای مدتی با من سرد می‌شد، حس می‌کرد که منت می‌گذارم اما همه در کلۀ خودش بود. پول لیزر و زیبایی تینا برای من واقعا پول تو جیبی بود. اگر یک فصل لباس نمی‌خریدم می‌توانستم برای تینا یک ماشین دست دوم بخرم. واقعاً هم منتی نبود. تینا را واقعاً دوست داشتم چون شبیه مجید بود. بیشتر از بقیه دخترها هم به مجید نزدیک بود. با هم مقاله می‌نوشتند. توی گروه بحث می‌کردند و شبیه مامان‌باباها دعوا می‌کردند. بعد تینا را بردم و موهای زائدش را لیزر کردم. بعد بردم و پوستش را روشن‌تر کردم. بعد برای تولد یک مشت وسیله آرایش و میکاپ صورت و تعدادی اتو و سشوار و وسایل حالت دادن مو برایش خریدم. کادوهایم آنقدر زیاد بود خجالت کشیدم همه را برای تولد به او بدهم. حس کردم ممکن است جلوی دوستانش معذب شود. نصف کادوها را گذاشتم چند هفته بعد به مناسبت شب یلدا به تینا دادم. او هم برای من خیلی خرج می‌کرد، برای شب یلدا فکر می‌کنم هرچه پول داشت داد و یک تابلو نقاشی بزرگ برای من خرید. خیلی معذب شدم، در طی هفته‌های آینده سعی کردم تا جایی می‌توانم به بهانه‌های مختلف پول به تینا بدهم تا به خاطر خریدن آن کادو اذیت نشود.

حس می‌کنم هرچه عشق نمی‌توانستم به مجید بدهم را دوست داشتم نثار تینا کنم. او هم کم‌کم واقعاً دوست خوبی برای من شد. دیگر موقعی دعوتش می‌کردم خانه بی‌تعارف می‌آمد، من هم می‌رفتم خوابگاه پیش او. یادش می‌دادم چطور آرایش کند. چطور موهایش را اتو کند تا وز نشود. چطور خط چشم بکشد، به کجا دئودرانت بزند تا دیرتر عرق کند و… او هم درس به من می‌آموخت. برایم از فلسفه و عرفان و ریاضیات می‌گفت. کمی به من برنامه‌نویسی یاد داد. از اهمیت آمار و احتمالات حرف می‌زد. اگر گاهی مجید چیزی می‌گفت که نمی‌فهمیدم برایم توضیح می‌داد و…

به هیچکس در مورد احساساتم نسبت به مجید چیزی نمی‌گفتم. نه حتی نزدیک‌ترین دوستان دبیرستانم. در مورد مجید زیاد حرف می‌زدم، اما هر وقت کسی جوری رفتار می‌کرد که انگار حسی نسبت به مجید دارم زود خودم را می‌زدم به آن راه و تظاهر می‌کردم که ما خیلی پولداریم و خانواده ما به مجید نمی‌خورد. با این حرف‌ها و اشارات سعی می‌کردم داستان را شکل دهم. شاید تنها کسی که می‌دانست چه حسی به مجید دارم مادرم بود. او که گریه کردن مرا دیده بود و چند بار هم از مجید برایش گفته بودم یک بار خیلی عادی همانطور که چایی می‌خورد گفت «این مجید که می‌گی یکم شبیه پدرته، اگر خواستی دعوتش کن خونه. نکنه همون پسریه که به خاطرش گریه می‌کردی؟» مادرم را نمی‌شد گول بزنم. مادرم می‌دانست پدرم هم مثل مجید پولی از خودش نداشت، مادرم می‌دانست خانواده ما جوری نیست به خاطر روستایی بودن یک نفر دختر به او ندهیم. اما تحمل اینکه فهمیده بود به خاطر مجید گریه کرده‌م را نداشتم، به همین خاطر گفتم نهههه! و یک داستانی در مورد پسر قبلی و اینکه چرا هیچ ربطی به مجید نداشت سر هم کردم و دیگر در مورد مجید با مادرم چیزی نگفتم. اما هر وقت در این مواضع نگاهم به نگاه مادرم برخورد می‌کرد می‌دیدم که حرف مرا کامل باور ندارد و هنوز به مجید مشکوک است، این که یکباره کلاً در مورد مجید حرف نمی‌زدم هم مشکوک‌ترش می‌کرد.

نقطۀ بی‌بازگشت

اوایل ترم سه، قرار بود برای هالووین پارتی بگیریم. مجید با دوستش کیومرث قرار بود پارتی بگیرند. مجید خیلی ساده می‌گفت پارتی خوب وقتی است که نسبت دختر و پسر در آن برابر باشد. به همین خاطر می‌گفت «من و کیو به عنوان میزبان وظیفه داریم با انواع و اقسام دختر لاس بزنیم اونا رو بیاریم پارتی» و همین کار را هم کردند. شاید ۱۵۰ نفری می‌شدیم. من پیشنهاد دادم برویم ویلای ما در چیتگر. همه حیرت کرده بودند از استخر و جکوزی و باقی وسایل خانۀ ما. مادرم مخالف بود با این پارتی، اما پدرم گفت «این همه زحمت نکشیده‌م که دخترم یه پارتی نتونه تو باغ مامانش بگیره، بذار جوونی بکنن» و کلید را داد به مادرم که بدهد به من. مادرم هنوز نگران بود، اما دیگر چاره‌ای نداشت. حاجی خیلی از من تعریف می‌کرد. دائم تکرار می‌کرد چقد به خاطر این لطف پارمنیدس در هزینه‌ها صرفه‌جویی کرده‌اند. چقدر جای بهتری گیرشان آمده. کلی بقیه را مجبور کردند به سلامتی من بنوشند. دوستان لرش برای من کِل کشیدند. آن روزها به من توجه می‌کرد و من از این توجۀ مجید مست می‌شدم. آنقدر مست که فراموش کردم با احتیاط از روی این خار عسل بخورم… دوباره لب و دهانم خونی شد.

از چند روز قبل پارتی حس خوبی نداشتم. دیگر نمی‌توانستم احساساتم به مجید را سرکوب کنم. عشق مثل چشمۀ خون از قلبم می‌جوشید. می‌خواستم چیزی بگویم، می‌خواستم اعتراض کنم. می‌خواستم جیغ بکشم: همه چیز خوشگلی نیست!؟ باشه! همه چی پولداری هم نیست؟ می‌دونی چقدر می‌تونم خرجت کنم؟ نمی‌بینی چقدر تینا قشنگ‌تر شده؟ یکم بیشتر با من بگرد شاید اون گوش‌های درازت قشنگ‌تر شدن. اما می‌ترسیدم چیزی بگویم، می‌ترسیدم حرفی بزنم. اولاً که این پارتی برای دوستانم بود و نمی‌خواستم منتی سر کسی بگذارم، از آن طرف هم می‌ترسیدم مجید باز چیزی بگوید که قلبم را هزار پاره گرداند. شاید واقعاً پولداری هم همه چیز نیست. نیازی هم به گفتن نبود. از حرف زدن و نخ ندادن مجید معلوم بود که هرچند سخاوت مرا ستایش می‌کند، اما هیچ علاقه‌ای به ثروتمندی من ندارد. پول برایش واقعاً چرک کف دست بود.

یک بار در یک دورهمی سر میدون انقلاب گفته بودم هیچ علاقه‌ای به ادامه تحصیل ندارم و می‌خوام بعد کارشناسی مستقیم برم سر کار و دیگه هیچ درس نخونم. خوب به یاد دارم قیافه‌اش چطور شد وقتی این حرف را شنید. منزجر بود از انسان‌هایی که عطش دانش نداشتند. البته ناراحت نشد از دستم، به این تصمیمم احترام می‌گذاشت، اما جان من از دوری او زخمی می‌شد. به همین خاطر بود که از تینا خواستم برنامه‌نویسی به من بیاموزد، به این خاطر بود که شروع کردم تاریخ ایران را مطالعه کنم. البته واقعاً مطالب جالبی بودند، اگر به خاطر مجید نبود آنها را نمی‌خواندم، اما الان دیگر فقط به خاطر مجید نبود که میلم به دانش بیشتر شده است. دوست داشتم این‌ها را هم برایش تعریف کنم: ببین، من از تو یاد می‌گیرم، تو مرا بزرگ می‌کنی، باز در من نگاه کن، همه چیز خوشگلی نیست، اما من هم فقط خوشگل نیستم، پولدار هم هستم، مهربان هم هستم، باهوش هم هستم، قول می‌دم بیشتر هم درسخوان بشوم، لطفاً مرا بپذیر…

حس کردم مجید هم متوجه تمنای خاموش من شد. دیگر صدایم نمی‌زد خواهر. قند توی دلم آب می‌شد هر بار مثل بقیه می‌گفت پارمی. توی پارتی می‌ترسیدم نزدیک مجید بشوم، سعی می‌کردم از او دوری کنم، دوست داشتم ببینم سراغ مرا می‌گیرد یا نه. حجم هیجان و اضطرابم بسیار زیاد بود، نمی‌دانم چرا اما با تمام وجودم حس می‌کردم که مجید شنیده است که در چارچوب ذهن خودم بارها فریاد کشیده‌ام «لطفاً مرا بپذیر». سراغ مرا گرفت. بهتر از آن، وقتی وسط داشتند می‌رقصیدند یکباره دست زد به پشت شانه‌ام «پارمی بیا وسط برقص. صاب‌مجلس که نمی‌شینه تو گوشه» در پوست خود نمی‌گنجیدم. می‌رقصیدم. دلبری می‌کردم. رقاص خوبی بودم. از کجا می‌دانم؟ از آنجا که خوشگلم. ۸۰٪ رقاصی به خوشگلی است، وقتی سایز کمر و باسن و سینه‌ات میزان باشد، خیلی اهمیتی ندارد که دقیقاً چطور حرکت می‌کنی. کمی با مجید رقصیدم، اما خیلی زود از هم دور شدیم. ناراحت شدم. اما من به رقصیدن ادامه دادم. مجید رفت و نشست. گاهی می‌آمد فیلم می‌گرفت. اما هر بار که می‌دیدم نگاهش به سمت من است به پرواز درمی‌آمدم.

البته نگاه همه به من بود. خیلی‌ها پیج اینستاگرام مرا گرفتند. دختر و پسر. یک ویدیو هم از رقصم در آن مهمانی وایرال شد که باعث شد در هفتۀ بعد از آن جشن دها هزار نفر مرا فالو کنند. چند روز بعد پدرم مرا نشاند و در مورد این که آیا واقعاً می‌خواهم برای قر و فر کمر خودم مشهور باشم با من سخن گفت. حرفایش را با این جمله شروع کرد که «همه چیز خوشگلی نیست…» باورم نمی‌شد. حرفش این نبود که پیج را ببند، یا کار بدی کردی، صرفاً می‌گفت که حواست باشد درست را کنار نگذاری، مراقب باش که از مسیر اصلی خارج نشی. می‌گفت همه چیز باید برای عشق باشه، زیبایی، علم، هوش، قدرت، ثروت و… اما من نتوانستم کامل به حرف‌هایش گوش بدهم، دائم حواسم پرت به این می‌شد که چطور دقیقاً با همان جمله‌ای حرف‌هایش را آغاز کرد که مجید به من گفته بود؟!

دیگر بعد از پارتی من هم مثل مجید توی دانشگاه یک سلبریتی بودم. من هم ادمین شده بودم و خودم لینک را می‌دادم به دوستان جدیدم تا وارد گروه شوند. اما به شکل غمگین کننده‌ای متوجه شدم که هرچند دیگر به من نمی‌گوید خواهر، اما رابطه‌ام با مجید تغییر چندانی نکرده. هنوز مثل یک دختر بچه به من نگاه می‌کرد. هنوز مرا جدی نمی‌گرفت. دلم می‌گرفت وقتی که جواب پیام‌هایم را سریع نمی‌داد. آتش می‌گرفتم وقتی با دیگر دخترها حرف می‌زد. اما چاره‌ای نداشتم. گروه‌ها را دیر به دیر چک می‌کردم. خیلی با مجید حرف نمی‌زدم مبادا اینکه حرفش ناراحتم نکند. حساس بودم نسبت به او، اما قابلیت ابراز این حساسیت را نداشتم. مثل یک جوش پشت شانه آدم که مدام خارش دارد و نمی‌توانی آن را بخارانی. مجید دائم نزدیک من می‌شد و از من دور بود.

درس، کار و تفریح

تصمیم گرفتم باز کلاس نقاشی بروم، باز نقاشی بکشم. تینا خیلی تشویقم می‌کرد. یک بار آمدم توی اتاق دیدم نقاشی‌های قدیمی مرا از کمد بیرون کشیده و با حیرت نگاه می‌کند. «این‌ها رو تو کشیدی!؟» -اوهوم … از بچگی می‌رفتم کلاس خطاطی و نقاشی. مادرم خیلی دوست داشت از این چیزا. -واقعاً سخنی نمی‌مونه. خیلی قشنگن پارمی! خیلی خیلی قشنگن! -ممنونم عزیزم. بیا انتخاب کن یکی دو تا رو با خودت ببر. از سال دوم دبیرستان دیگه نقاشی نکشیدم. فراموش کردم خیلیا رو. -خفه‌بمیر بچه!! اینا رو باید بفروشی! کجا ببرم؟ اون تصویر استخر خونه خودتونه! -اره -خیلی قشنگن قشنگ هم بودند. راست می‌گفت. حیفم آمد دوباره نقاشی نکشم. هرچند خیلی هم راغب نبودم. سخت بود. وکیل شدن و پول درآوردن خیلی برایم ساده‌تر بود. هرچند تأسیس مؤسسه حقوقی و تبلیغ گران بود، اما پولش را داشتم. نقاش ماهر شدن وقت می‌برد، زحمت می‌برد، بوم و رنگ و بومرنگ‌ خیلی گران نبود؛ اما اینکه یاد بگیری چطور انعکاس نور را روی آب استخر بکشی واقعاً حوصله می‌خواست که من نداشتم. آخه خوشگل بودم… واقعاً چرا آدم خوشگل باید نقاش هم باشد؟ پولدار هم باشد؟ عالم هم باشد؟ این چه وضع دنیاست… مجید یک داستان کوتاه داشت در مورد یک شاهدخت زیبا که به بردگی گرفته می‌شود و به قیمت گزاف به یک شاهزاده فروخته می‌شود. ته دلم با شرمساری دوست داشتم جای آن شاهدخت باشم. نوزده ساله بودم و خودم را برای این همه مسئولیت آماده نمی‌دیدم. اما چاره‌ای نبود. زندگی منتظر کسی نمی‌ماند.

چند روز بعد به تینا گفتم که اگر بخواهد می‌توانم او را نقاشی بکشم. گفتم پرتره سخت است، اما تلاش خودم را می‌کنم. به همین خاطر تینا زیاد می‌آمد خانه ما. پدرم توصیه کرد برای صفحه اینستاگرام خودم یک منیجر بگیرم و همین کار را کردم. صفحه‌ام صد هزار نفر فالوور داشت. اما خودم بنا به توصیه پدر اصلاً وقتی در اینستاگرام نمی‌گذراندم. «مار نباید از زهر خودش بخوره» چیزی بود که پدر روی آن تأکید می‌کرد. وقتم به درس خواندن و کشیدن تینا می‌گذشت. سه تابلوی اول را انداختم دور. تینا هر بار می‌گفت فوق‌العاده است، بار آخر التماسم کرد و مجبورم کرد که تابلو را دور نیاندازم. در جریان این اتفاقات خیلی به تینا نزدیک‌تر شدم. رسماً تبدیل شده بود به بهترین دوست من.

کم‌کم تینا که آدم تودار و بی‌اعتمادی بود شروع کرد رازهایش را به من گفتن. من هم به او همه چیز را می‌گفتم. از دوست پسرهایش می‌گفت، اینکه از وقتی موهایش را مرتب می‌کند چقدر بیشتر به او توجه می‌کنند. من هم به او از اهمیت و مزایای خوشگلی می‌گفتم. وقتی سر تابلوی سوم به من گفت که فاند گرفته و قرار است تابستان از ایران برود جگرم پاره‌پاره شد… تینا خیلی دلداری‌ام داد. گفت دوست داشت بماند اما وضع مملکت هر سال بدتر می‌شود. گفت خسته شده از اینکه آینده‌ای برای خودش نمی‌بیند. دوست دارد برود جایی ساکن بشود و برای آینده بلندمدت خود برنامه‌ای بریزد. مثل من هم پشتوانه مالی ندارد، نمی‌تواند صبر کند و اگر اوضاع خیط شد فرار کند.

آن شب دستش را گرفتم و بردمش توی کمد لباس‌های قدیمی خودم. با خنده گفتم «می‌دونم، خیلی زیاد لباس دارم، تو رو خدا قضاوتم نکن. اما قول بده ۵ کیلو دیگه کم می‌کنی و همه لباس‌هایی الان بهت می‌دمو تو اروپا می‌پوشی». تینا خندید. کلی خندیدیم. کلی لباس بَگی که ممکن بود به تن او بخورد پیدا کردیم. برخی را همین حالا هم می‌توانست بپوشد، و آنقدر برای من بزرگ بودند که حتی یک بار هم آنها را نپوشیده بودم. تنها چند سانتی از من بلند‌تر بود و تپل‌تر هم بود. اما مخصوصاً از وقتی که به پوستش می‌رسید و موی خودش را مرتب می‌کرد خیلی ناز شده بود. آن شب خیلی با هم حرف زدیم، به من گفت واقعاً دوستم دارد و واقعاً زندگی او را تغییر داده‌م. چیزی نداشتم بگویم. خندیدم و در تخت من کنار هم خوابیدیم.

چند روز بعد، تابلو رو به اتمام بود، در حال رنگ‌آمیزی بودم و نیازی به حضور تینا نبود. اما سر می‌زد و من هم خوشحال می‌شدم. منیجر پیج اینستاگرام هم که دختر خاله‌م بود آمد از آن روز محتوا تولید کند. ولی ناگهان برای دختر خاله‌م کاری پیش آمد و رفت. من و تینا کمی حرف زدیم و ناگهان تینا گفت «مجید هم چس کرده دیگه ما رو تحویل نمی‌گیره.» عجیب بود اما هیچ در مورد مجید حرف نمی‌زدیم. تعجب کردم وقتی نامش را از دهن تینا شنیدم. -ها؟ -هیچی بابا مجید. چند وقت پیش. چند روز قبل پارتی. نمی‌دونم چه مرگش بود می‌خواست با من بخوابه. جوابش کردم حالا چس کرده.

باورم نمی‌شد چه می‌شنوم. مجید می‌خواست با تینا بخوابه؟ خواستم تینا را بزنم. چرا مجید را قذف می‌کنی!؟ تو اصلاً کی باشی که مجید بخواد بهت نگاه کنه!؟ اما خب تینا اصلاً خبر از دل من نداشت. هیچکس نداشت. معمولی رفتار کردم: -چیییییی!؟ چی شده چشام!؟ درست تعریف کن ببینم! دراماااا! از حاج مجییید! به کسی هم گفتی؟ -حیحی. نه بابا به کسی نگفتم. تو هم تو رو خدا به کسی نگو. اصلاً چیز خاصی نبود‌. -یعنی چی چیز خاصی نبود؟ می‌گی خواست باهات بخوابه. آره هیچ خاصی نبود فقط آلفا میل دانشگاه تهران افتاده بود دنبال من! -آلفا میییل! چی می‌گی بابا. مجید سگ کی باشه… [بعد از یک وقفه کوتاه تینا ادامه داد] البته خودمم تعجب کردما، وقتی دیدم چند روزه گرم گرفته باهام. آخه بیا صادق باشیم… مجید کجا، من کجا… هنوز ۷ کیلو دیگه باید کم کنم که اصلاً وارد لیگ تو و مجید بشم. یک لحظه دلم ریخت توی شکمم. من و مجید؟ یعنی تینا فکر می‌کند من در همان لیگ مجید هستم؟ انگار رعدی از شادی به من زده باشند، اما چیزی نگفتم. سرخ شدم و گوش دادم. انگار واقعاً چیزهایی گفته شده بود، اما مجید صراحتاً چیزی نگفته بود. صرفاً به تینا گفته بود بیا بریم بیرون، و تینا با سردی جواب داده بود و گفته بود میتینگ میاد، اما قرار نه. برای من عجیب بود. ناراحت شدم از اینکه چت تینا و مجید را خوانده بودم. هرچند خیلی چیز خاصی نگفته بود، اما باز هم بسیار بسیار بیشتر از آن چیزی بود که به من می‌گفت. به حرف‌های تینا می‌خندید. به خیلی از پیام‌ها ری‌اکت می‌داد. دلم گرفت. بغض کرده بودم، اما به روی تینا نیاوردم و سرگرم نقاشی شدم.

چند وقت دیگر که عکس نقاشی تینا را فرستادم داخل گروه، اول همه واکنش نشان دادند. کلی تعریف و تمجید. اما واقعا یادم نیست که چه گفتند. آن زمان خیلی برایم مهم بود. کی چه می‌گوید. کی چه ری‌اکتی گذاشته. کی حرفی نزده. اما این روزها که بسیار مشهورتر هم شده‌ام، واقعاً دیگر برایم اهمیتی ندارد. تمام این حرف‌ها در یک غبار غلیظ می‌آید و می‌رود و من متوجه عبورشان نمی‌شوم. بی‌صبرانه منتظر مجید بودم. تا اینکه یکی دو روز بعد آمد، اول نوشت «به‌به، تینای اخیراً زیبا» که کنایه‌ای بود به زیبا شدن اخیر تینا که همه از آن مطلع بودند ولی هیچکس چیزی در مورد آن نمی‌گفت؛ هیچکس غیر از مجید. بعد هم کلی از من تعریف کرد. تشکر کردم. اما بعد یک اتفاق عجیب افتاد. همان شب به من پیام داد و گفت می‌توانم نقاشی او را بکشم یا نه. تا صبح پیامش را سین نزدم.

زن اغواگر

باورم نمی‌شد. اول فکر کرده بودم از عمد پیام من را سین نمی‌زند. اما که صبح که حرف زدیم مشخص شد واقعاً کار داشته و اصلاً چند روز نتوانست گروه را چک کند. و اتفاقاً بین پیام‌ها گشته و نقاشی مرا پیدا کرده تا به آن واکنش بدهد. حرف‌های آن روز صبحش گرم بودند. هنوز رسمی بود. اما پاسخ می‌داد. حتی کمی حرف زدیم در مورد جایگاه هنر. به حرف‌هایم می‌خندید. اگر چیزی می‌گفتم آن را جدی می‌گرفت. در پوست خود نمی‌گنجیدم. از یک جایی به بعد جوابش را ندادم. رفتم یک آرایش خفن کردم، کلی عکس از خودم گرفتم. هیچکدام انقدر که می‌خواستم زیبا نبودند. رفتم توی گالری، بعد از نیم ساعت مکاشفه، یک عکس که هم به اندازۀ کافی بدنم را نشان می‌داد هم زیادی بدن‌نما نبود پیدا کردم و گذاشتم پروفایل. بعد رفتم و دیدم پیام آخرش نوشته «ولی نگفتی منو نقاشی می‌کنی یا نه و رفتی. اگر زحمتش زیاده اوکیه. ببخشید که اینقد پرروام.» من هم به سردی، اما صریحاً گفتم که مشکلی نیست. زمانش را باید هماهنگ کنیم، و گفتم که باید لباس خوب بپوشد و بیاید خانه ما.

هماهنگ کردن زمانش برای او کاری نداشت. اما من می‌خواستم خانه خالی باشد. می‌خواستم فقط من باشم و مجید. نمی‌دانم چرا. فکر نمی‌کنم قصد داشتم با او سکس کنم. ولی مسلماً قصد نداشتم امکان سکس کردن با او را از بین ببرم. می‌خواستم وسوسه را غلیظ کنم. می‌خواستم او را اغوا کنم. حس می‌کردم این فرصت من است. البته خیلی هم نمی‌خواستم او را جدی بگیرم. حس نمی‌کردم این آخرین فرصت من است. حس کردم بالاخره او را در مشت خود دارم. حس کردم نباید او را پررو کنم. واقعاً ذهن زن جای عجیبی است. در عشق عمیقی می‌سوختم اما باز هم غرور خود را جلوتر از امیال خودم می‌گذاشتم. هیچ چیزی را بیشتر از این نمی‌خواستم که مجید آن روز بیاید، گردن مرا ببوسد، پیراهن مرا درآورد، مرا ببرد طبقه بالا، بدون هیچ حرفی بیاندازد روی تخت و بکارت مرا بگیرد. دوست داشتم آن قیافه وحشی او را ببینم. دوست داشتم لبانش را گاز بگیرم.

به فکر اغوا کردن او یک تاپ سفید پوشیدم که به راحتی می‌شد در آورد. یک چیزی که سینه‌های متوسط ولی سفت و برامده مرا هویدا می‌کرد. می‌خواستم تاپ قرمز بپوشم، اما حس کردم آن تاپ دیگر زیاد تابلو است. با خودم می‌گفتم اگر دیدم مجید کاری می‌کند زود او را پس می‌زنم، فرصت‌های بعدی هم هست، حتی شاید دفعه بعدی لباسی بپوشم که اینقدرا هم جذاب نیست. ولی الان می‌خواهم هلو باشم، می‌خواهم دهانش آب بیافتد. حتی پاهای خودم را هم آرایش کردم. حتی آن قسمتی از پاهایم که می‌رفت زیر ساپورت. گونه‌هایم سرخ بودند، شب قبلش سه بار ماسک گذاشتم. دو بار آن چهار تار مویی که زیر بغلم داشتم را با تیغ زدم. آنقدر به خودم مشک آهو زدم که صبح می‌شد آن را بتکانی. همان روز صبح مادر و پدر من رفتند خارج که به دو برادرم سری بزنند، تا دو هفته هم برنمی‌گشتند. من این جور مواقع می‌رفتم و خانه دایی می‌ماندم تا آنها برگرند. وقتی از خانه رفتند. زنگ زدم به دایی گفتم من می‌روم پیش دوستانم و شب دیر وقت می‌روم پیش او. برنامه داشتم اگر کار به درازا کشید حتی شب نروم پیش دایی و خانه بمانم.

آماده بودم. به تک تک مکالمات فکر می‌کردم. به اینکه چطور ناز کنم. چطور در عین دلبری بگویم که او را نمی‌خواهم. در ذهنم مجید می‌پرسید «پس برای چی تاپ پوشیدی؟» و من لب خودم را می‌گزیدم و می‌گفتم «خب چون هوا گرمه» یا موقعی داشتم چهره‌ش را طراحی می‌کردم می‌آمد و دست به دستم می‌کشید و می‌گفتم «آقای محترم بذار کارمو بکنم» اما وقتی مجید آمد همه چیز خیلی اعصاب خردکن شد. اولاً که زودتر از موعد آمد. قرار بود ۲ ظهر آنجا باشد، ساعت ۱:۳۰ پیام داد: ببخشید خیلی بد می‌شه اگر من الآن جلوی خونه‌تون باشم؟ اول کمی شاد شدم، خواستم بنویسم: انگار خیلی هیجان داری که نقاشی‌تو بکشم. اما چیزی نگفتم. نوشتم مشکلی نیست و آیفون را برایش زدم. وقتی آمد تلفنش زنگ خورد. معلوم بود آنجا نیست. با هیجان از یک سری اتفاقات سر کار می‌گفت. می‌گفت «دارم پولدار می‌شم. شادم. داره می‌شه.» من خشمگین بودم. هیچ متوجه خوشگلی من نبود. باز داشت به من می‌گفت همه چیز خوشگلی نیست. خوشگل‌ترین آدم دنیا بودم، شاید حتی خوشگل‌ترین آدم تاریخ‌. منتظر بودم چیزی بگوید، اشاره‌ای بکند، اما پرسید «شروع کنیم؟» من هم با اوقات‌تلخی قبول کردم.

نشست روی مبل. یک کت‌شلوار راه‌راه مشکی پوشیده بود، با یک کراوات قرمز. سعی می‌کردم او را به زیباترین شکل ممکن طراحی کنم. وسط کار پرسید تا کی طول می‌کشد؟ خیلی بهم بر خورد. -عجله داری؟ -نه نه مشکلی نیست. فقط شب باید برم دفتر، یه سری معامله‌ها رو چک کنم و اینا. اما شما راحت باش. نفس عمیقی کشیدم. رفتم برایش چایی آوردم. با آجیل و شیرینی و باقی چیزایی که آماده کرده بودم. گفتم ناهار خوردی؟ نخورده بود. برایش غذا هم سفارش دادم. کلی تعارف کرد و گفت شرمنده کردید و غیرهم، ولی خشک بود. همه چیز خشک بود. موقعی رفتم یک ظرف بردارم، یا یک چیزی بگذارم روی میز، درست یادم نیست، فقط یادم هست که نگاهش ناخودآگاه رفت سمت سینه‌هایم. نگاهش متعفن بود. حس هرزه بودن به من می‌داد. انگار تمام تلاش خودش را کرده بود هیچ نگاه جنسی‌ای به من نداشته باشد ولی من چاک سینه خودم را داشتم در چشم او فرو می‌کردم.

رفتم یک پولیور پوشیدم، هیچ نگفت. بی‌نهایت غمگین بودم. با دقت زیاد، با دلی پر از یأس، طراحی را تمام کردم. برنامه داشتم به او بگویم که می‌تواند برای جلسات رنگ‌آمیزی باز هم بیاید اما رفتار سردش آنقدر حالم را گرفت که حتی با وجود اینکه طراحی تمام نشده بود صرفاً از او عکس گرفتم و گفتم می‌تواند برود به کارهایش برسد. او هم کلی تشکر کرد، متوجه شد دلگیرم، سعی کرد مرا بخنداند، اما موفق نشد، و رفت. آن شب، و بسیار شب‌های دیگر بسیار مجید را لعنت کردم. بی‌نهایت از او متنفر شدم. رسماً دیگر نمی‌خواستم ریختش را ببینم. یادش برایم تهوع‌آور بود. چقدر یک نفر می‌تواند خودخواه باشد؟ آنقدر در غرور خود غرق شده بود که حتی مرا نمی‌دید. من می‌خواستم که مرا گول بزند! می‌دانستم مرا نمی‌خواهد. خب باشد، مرا نخواه، اما واقعاً اندازه اینکه به من دروغ بگویی ارزش ندارم؟ من می‌خواهم که تو مرا گول بزنی! الکی بگو می‌خواهی عمرت را با من باشی، من می‌دانم که من برایت فقط یک هوس زود گذرم، اما قانع کردن وجدان من با خودم، تو فقط اشارتی کن… نشان بده که برایت جذابم، تا من خودم را تسلیم تو کنم. می‌دانستم برای او جذابم. چطور می‌توانستم جذاب نباشم؟ تنی به آن زیبایی، شاید خوشگلی همه چیز نباشد، اما هیچ چیز دیگری جای خوشگلی را نمی‌گیرد.

یعنی هیچوقت با خودش نخواست بداند چه حسی دارد که یکی به سبکی مرا بغل کند و بلند کند؟ هیچوقت هوس نکرد سینه‌های ترد و طلایی مرا گاز بزند و بر ران‌های مرمرین من دست بکشد؟ مطمئنم که همۀ این‌ها را می‌خواست، همه می‌خواهند. الآن که بزرگ‌تر شده‌ام و با مردان آشناتر، یقین دارم که تشنۀ لمس من بود. احتمالاً عقاید خشکش در مورد اخلاق و ازدواج و روابط جنسی او را منع از هر گونه تلاش برای رسیدن به من می‌کرد. می‌دانست من فقط به سکس با او راضی نمی‌شوم، برای همین حتی کوچک‌ترین نگاه خودش را هم از من دریغ می‌کرد. می‌دانست اگر به او نزدیک شوم نمی‌تواند در برابر وسوسه من مقاومت کند. به همین خاطر جواب پیام‌هایم را درست نمی‌داد. سال‌ها طول کشید تا خوب درک کنم اما امروزه حس می‌کنم که هیچکدام از آن سردی‌ها ربطی به من نداشت. اتفاقاً اگر با من نمی‌خندید، اگر با من تماس نمی‌گرفت، اگر از من دور می‌شد. برای این بود که من بیش از همه برایش جذاب بودم، از من بیشتر از همه می‌ترسید.

این روزها که یاد آن دوران می‌افتم، دلم برای تینا و معصومه و مهسا و نیلوفر و تمام دخترهایی که با آنها گرم می‌گرفت می‌سوزد. فکر می‌کردم از من به مجید نزدیک‌ترند. اما نبودند. اتفاقاً چون زشت یا بی‌پول یا کم‌هوش بودند او هیچ میلی به آنها نداشت. به خودش اجازه می‌داد به آنها نزدیک شود، چون می‌دانست هرگز کششی از سمت آنها حس نخواهد کرد. تمام این مدت من برای او جذاب‌ترین بودم. نمی‌دانم اگر من جای معصومه بودم چه به سرم می‌آمد. آنقدر به مجید نزدیک باشم اما کاملاً برایم مشخص باشد که مجید هیچ علاقه‌ای به من ندارد؟ تصورش هم دردناک است. به گونه‌ای خوشحال هم هستم که مجید فاصله‌اش را با من حفظ می‌کرد، باعث می‌شد عسل خوردن از روی خار ساده‌تر شود. شاید هم اینها را می‌گویم که دل خودم را خوش کنم. اما واقعاً باور دارم که دلیل اصلی سردی او همین بود. از نزدیک شدن به من می‌ترسید.

میام، ولی تو منتظر نمون

تابستان که تینا داشت آماده رفتن می‌شد آمد تهران و دو هفته‌ای خانۀ ما ماند. پرسید از مجید چه خبر، گفتم هیچ. هنوز نمی‌دانم چرا، اما حتی تینا هم بو برد که خبری هست. بعد از واقعه نقاشی دیگر سایه مجید را با تیر می‌زدم. انگار او هم فهمیده بود، چون که هیچ چیزی در مورد نقاشی نمی‌پرسید، من هم اصلاً روی آن کار نمی‌کردم. توی گروه دائم مسخره‌اش می‌کردم، پولم را به رخش می‌کشیدم. واقعاً دیگر از او خوشم نمی‌آمد. خیلی عجیب بود، اگر هر لحظه‌ای او به من پیام می‌داد و می‌گفت بیا تا مال من باشی، تا آخر دنیا برایش می‌رفتم، اما وقتی که خودش را به آن صورت برایم آشکار نمی‌کرد، چشم دیدنش را نداشتم. پیش خودم می‌گفتم مجیدی که برای من نجوشه، می‌خوام سر سگ توش بجوشه. شاید تینا از همین پیام‌ها فهمیده بود، شاید چیز دیگری بود، شاید دفعه قبلی که از ماجرایش با مجید گفته بود چیزی از حالات چهره‌ام فهمیده بود. به هر حال فهمیده بود. رهایم نکرد و دوباره پرسید: پارمی تو مجید رو از کجا می‌شناسی؟

آنجا بود که فهمیدم چاره‌ای ندارم جز لو دادن. همه چیز را گفتم. اولین جمله‌اش را. پستی و بلندی‌ها را. تینا بغلم کرد «آخ پارمی. الهی بگردم. چرا زودتر بهم نگفتی؟» احتمالاً از سر غرور زیاد چیزی نگفته بودم. مهم نبود. تینا خیلی دلداری‌ام داد. وقتی گریه‌ام گرفت گفت پارمیدا نبینم سر مجید غصه بخوریا! ریدم تو مجید! پسر قحطیه مگه؟ مجید خیلی لاشیه! تنها دلیلی هم که به من پیشنهاد داد این بود که می‌دونست من آدم ازدواج نیستم برا همین منت می‌ذاره کیرشو می‌ده دستم. با معصومه هم رابطه‌ش همین بود. معصومۀ بیچاره سال‌ها طول می‌کشه تا آسیب‌هایی مجید بهش زد رو درست کنه. سمت تو نمی‌اومد چون خایه‌شو نداشت!

خشمگین شدم! «ولم کن تینا. صادقانه بهم بگو. واقعاً چرا مجید منو نمی‌خواد؟ واقعاً نمی‌فهمم» تینا هم مرا در آغوش گرفت. روی تخت دراز کشیدیم، همانطور که موهای مرا ناز می‌کرد گفت «حس می‌کنم برا اینه که تو یکم محافظه‌کاری.» -یعنی؟ +آخه میدونی مجید خیلی بلندپروازه، تو خیلی خوبی، اگر به من بود که تو رو به صد تا مجید ترجیح می‌دادم. اما احتمالاً دوس نداره با تو باشه چون می‌دونه باید باج بده. پولداری، قشنگی، از برگ گل نازک‌تر نمی‌تونه بهت بده. الان که دنبال زن گرفتن نیست، ولی اگر باشه هم، بعید می‌دونم یکی بخواد که اندازه تو بتونه کنترلش کنه. یکی می‌خواد که کمکش کنه بره اهداف پوچ خودشو دنبال کنه. یکی که نترسه در برابر کصشراش مقاومت کنه. می‌دونی؟ تو واقعاً زیادی خوبی براش. می‌ترسه ازت. -هوم. نمی‌خوام. [و گریه‌ام گرفت.]

عشق مجید خیلی به دوشم سنگین بود. ‌وقتی همه چیز را برای تینا گفتم احساس سبکی می‌کردم. با خود فکر کردم چقدر تینا دوست خوبیست، چقدر دوستش دارم، چقدر به من اعتماد کرد و گذاشت انقدر در بدنش دست ببرم بدون اینکه به من بدبین شود یا احساس حسادت کند. همانطور که آرام آرام اشک می‌ریختم تینا گردن و پشت گوشم را بوسید، گونه و بازوهای مرا ناز می‌کرد و پتو را کشید روی خودمان. محکم مرا از پشت بغل کرد و در گوشم گفت آروم باش دختر جان. همه اینا سر میاد. گور بابای مجید. کم‌کم گریه‌ام بند آمد. نک پستان‌هایم سفت شد. گرم شدم و می‌توانستم نک پستان‌های تینا را هم روی پشت خود حس کنم. دوست داشتم او را ببوسم، دست ببرم توی پیراهنش و با هم بخوابیم. اما نکردم. نمی‌دانم چرا. احتمالاً از ترس اینکه مبادا دوستی ما به هم بخورد. نمی‌دانستم این کار چه عواقبی دارد، برای همین کاری نکردم. در آغوش او خوابیدم تا صبح و فردا صبح به او قول دادم که قبل از رفتنش از ایران برای او یک جشن خداحافظی بگیرم.

با خودم فکر می‌کردم چقدر مجید آدم خوبی است که نمی‌خواست مثل معصومه به من آسیب بزند. دلم بیشتر برایش می‌رفت. اکنون احمقانه است اما آن زمان واقعاً همینطور فکر می‌کردم. فکر می‌کردم تینا برای دلخوشی من حرف می‌زند. برخلاف تینا فکر نمی‌کنم مجید از قوی‌ بودن همسرش می‌ترسید، زنی که بعد‌ها با او ازدواج کرد از من قوی‌تر به نظر می‌رسد. حس می‌کنم او، هرچند به اشتباه، فکر می‌کرد من یک بچه ننر پولدار ضعیفم که جلوی پیشرفتش را می‌گیرم. من فکر می‌کنم اشتباه فکر می‌کرد. حس می‌کنم من واقعاً می‌توانستم به او کمک کنم که رشد کند. اما به هر حال، نظر او در آن دوران با من فرق داشت و من هم نمی‌توانستم آن را تغییر دهم. الآن هم که دیگر اهمیتی ندارد.

خاطره رفتن مجید با وجود اینکه خیلی دردناک بود، اما به یاد ماندنی نبود. کسی خبر نداشت، اما یکباره خبر داد که از کلی دانشگاه فاند گرفته است و قرار بود برود. دوست داشت برود سوربون، اما گفت اگر بورسیه فرانسه نگرفت می‌رود ژنو، گویا آنجا هم فاند خوبی گرفته بود، هرچند کشورش را کمتر دوست داشت. می‌گفت سوئیسی‌ها زیادی آلمان‌گرا هستند. وقتی گفت همه توی گروه عزا گرفته بودند. من هم با بی‌میلی گفتم که جای خالی‌اش در انجمن حس می‌شود. هرچند ته دلم بسیار خوشحال بودم که قرار است برود. اگر قرار بود مال من نباشد، نبودش قابل تحمل‌تر بود. مجید چند روز بعد از تینا پرواز داشت. برای تینا گودبای پارتی گرفته بودم و او را هم دعوت کردم. اما نیامد. با وجود اینکه غرورم نمی‌خواست، اما حس کردم ممکن است دیگر مجید را نبینم، برای همین به او پیام دادم. کمی چونه زدیم. گفت کار دارد و این حرف‌ها. به شکل عجیبی حس بدی از حرف زدن با او نمی‌گرفتم. دیگر انگار من نبودم که او را التماس می‌کنم، انگار او را داشت مرا التماس می‌کرد. به دست و پایم افتاده بود که او را رها کنم.

در پیام آخرش گفت سعی می‌کند خودش را برساند. گفتم «سعی می‌کنم نداریم حاجی، حتماً بیا» او هم نوشت «میام میام، ولی تو منتظر نمون.» که جملۀ عجیبی است. بعداً خیلی به این جمله فکر کردم. نوعی اعتراف در این جمله پنهان است. انگار می‌گوید که خیلی دوست دارد بیاید، اما ممکن است موفق نشود، پس می‌خواهد منتظر او نمانیم، دیسکو را آتش کنیم، بار را باز کنیم و رقص را آغاز کنیم. ما هم چنین کردیم. آن شب خیلی شاد بودم. کلی خوردیم و رقصیدیم. تینا هم خیلی شاد بود. کلی با او رقصیدم. خیلی تینا برایم عزیز بود. هنوز هم هست. خیلی گناه داشت. دوست داشت جفت خودش را پیدا کند، اما آنقدر که دوست داشت زیبا نبود‌. آن شب آنقدر مست بودم که نفهمیدم چطور گذشت. صبح که بیدار شدم دیدم مجید برایم یک طومار نوشته است. متن دقیقش یادم نیست ولی توضیح داده بود که:

باید می‌رفت یک بسته می‌بردم برای یک دوستی، کلی مسیر رفت و برگشت یافت‌آباد ترافیک بود. از اون طرف طرف هم خیلی دلتنگ تهران بودم. دلم می‌خواست تمام شب به کوچه پس‌کوچه‌های این خراب شده نگاه کنم. دوس داشتم تمام فریم‌های این شهر رو حفظ کنم بلکه فراموشم نشه… هرچند می‌دونستم فراموشی اجتناب‌ناپذیره… خیلی غمگین بودم، می‌ترسیدم اگر بیام اونجا شما رو ببینم بیشتر هم غمگین بشم، حال شما رو هم بد کنم، دلم برای تو هم خیلی تنگ بود، اصلاً تحمل دیدن کسی رو نداشتم… بدم می‌اومد از اینکه مجبور بودم از اینجا برم. اگر می‌اومدم می‌دیدمت شاید اصلاً پشیمون می‌شدم از رفتن، ولی دیدم موندن ارزشی نداره… پس تصمیم گرفتم که نیام… رفتم یه نیم عرق گرفتم و بام سعادت‌آباد نشستم تا صبح تنهایی خوردم و گریه کردم.

خیلی برایم عجیب بود که همه چیز‌ها را برای من می‌گوید. تازه جز اینها چیزهای دیگری هم گفته بود که یادم نیست… کلی عذرخواهی، کلی توضیح، که ببخشید هر کاری کردم نتوانستم خودم برسانم چیتگر. دیگر در آن موقع برایم مهم نبود. با خودم فکر کردم «یعنی چی که زیاد بهش خوش بگذره؟ اون که همه جا بهش خوش می‌گذره… ولی کون لقش» هنوز مست و خسته بودم. نتوانستم درست حرف‌هایش را بفهمم، سرسری پیام دادم «اوکیه حاجی جان. مراقبت کن. مهمونی بعدی ایشالا در خدمت باشیم.» او هم در جا پاسخ داد «مخلصم.»

بار آخری که او را دیدم دو روز بعد از پارتی تینا بود، تینا شب ساعت ۱ پرواز داشت به کانادا و قرار بود آن روز با هم برویم دانشگاه شریف را چرخ بزنیم. می‌گفت دلش بیشتر از همه چیز برای دانشگاه تنگ می‌شود. برای تمام آدم‌های خفنی که آنجا دید. برای همه چیزهای جالبی که یاد گرفت. می‌خواست برود پیش تعدادی از اساتید، حلالیت بطلبد که ایران را رها کرد و رفت، بگوید دلش همیشه با شریف است و حرف‌هایی از این قبیل. فقط قبل از آن من او را کشاندم دانشگاه، چون انجمن جلسه داشت، مجید که داشت می‌رفت، باید اعضای جدید انتخاب می‌شد. من می‌خواستم باز تلاش کنم تا سخنگوی انجمن شوم، اما حاجی یکباره پرید وسط و مرا به عنوان جانشین خودش به عنوان دبیر انجمن کاندید کرد. برخی اعتراض کردند که بچه‌سال‌ام، مجید گفت زن‌ستیزی خودتان را در قالب کم‌تجربگی پارمنیدس جا نزنید، من هم وقتی دبیر شدم سال سوم بودم. باورم نمی‌شد دارد از من دفاع می‌کند. خودم حواسم نبود که سال سوم هستم، اما راست می‌گفت، چند هفته دیگر ترم پنج شروع می‌شد. سرعت گذران ایام دانشگاه حیرت‌انگیز بود. من خیلی از خودم دفاعی نکردم. همه چیزها را مجید گفت. جلسه که تمام شد من دبیر انجمن بودم. در تمام روز تینا به من چپ‌چشمی[2] نگاه می‌کرد که «چه غلطا! خبریه!؟» و من هم با کمی یأس می‌گفتم هیچ خبری نیست. هیچ خبری هم نبود. مجید داشت می‌رفت و جانشین خودش را انتخاب کرد. یادم آمد که با او خداحافظی هم نکردم. پیام دادم «سفر به خیر مهندس، نبودت همیشه توی انجمن حس خواهد شد» اون ولی چند روز بعد، احتمالاً وقتی که رسیده بود خارج پاسخ داد «نفرمایید وکیل جان، انجمن به فروغ شما زنده است.»

بعد از رفتن مجید دیدم که ناخودآگاه رهبر گروه و کانال هم شده‌ام. چون که مجید و علی و تینا و نسترن همه رفته بودند. من کسی بودم که بچه‌ها برای هماهنگی میتینگ‌ها تگ می‌کردند. یکباره از من می‌پرسیدند که یک چیزی را اعلام کنند یا نه و دیگر کارها. خیلی عجیب بود. حس کردم باید از مجید تشکر کنم. اما نمی‌دانستم چه بگویم. هنوز از دستش خشمگین بودم. چند بار سعی کردم یک طومار در جواب طومارش بنویسم، اما هر بار رشته کلام را گم می‌کردم و پیامی نمی‌فرستادم. طومارش مشکوکم کرده بود که نکند احساسِ بین ما متقابل بود. شاید دلیل اینکه نیامد پارتی تینا این بود که اگر می‌آمد مرا در آغوش می‌گرفت به عشقش اعتراف می‌کرد… چون مست بود، چون شب آخر بود و احساساتی شده بود… گاهی به سرم می‌زد نقاشی‌اش را تکمیل کنم تا باز به او پیام بدهم و سر صحبت را باز کنم. به او بگویم مجید اگر منو دوس داری من از ته ته ته ته دلم عاشقتم، همین امروز میام سوئیس پیشت، پولشو هم دارم، اما بعد از این افکار از خودم منزجر می‌شدم. معلوم است اینگونه خودم را به پای مجید نمی‌اندازم. ولی خب دوستش داشتم. دوست داشتم بدانم. اما از طرفی هم هی می‌ترسیدم که شاید توهم زده‌ام… ماه‌های زیادی گذشت و من هم نقاشی او را نکشیدم. حالا که مجید نبود میلم به نقاشی کشیدن هم کمتر شده بود تا اینکه آرام‌آرام بی‌خیال ماجرا شدم. مجید برایم نماد یک دوران از زندگی شد. حتی وقتی می‌شنیدم «قرآن مجید» لبخندی روی لبم می‌نشست و به احوال خودم می‌خندیدم که چقدر جوان و ساده بودم، چقدر ساده دل به کسی داده بودم که دلش گیر چیزهایی ورای این عالم بود.

کلاغ احمق هیچوقت به خونه‌ش نمی‌رسه

مجید رفت سوئیس، بعد پاریس، زن هم گرفت، خانمش ایرانی بود ولی همانجا با او آشنا شده بود. دو تا دکتری داشت، لابد ریاضی هم می‌دانست، nتا زبان بلد بود، فلان، بیسان، اما حتی از عکس‌های اینستا می‌دیدم که اندازه من خوشگل نیست. البته واقعاً زیبا بود. اما خب اندازۀ من خوشگل نبود. چیزی که باعث می‌شد مطمئن شوم اندازه من خوشگل نیست این بود که توی اینستاگرام زیاد از خودش عکس نمی‌گذاشت. با اکانت اصلی خودم او را فالو نکردم، اما با اکانت فیک خودم زیاد پیج زن مجید را ورانداز می‌کردم. چندتا عکس با مجید و بچه‌هایشان داشت، اما بیشتر مقالاتی که نوشته بود را بازنشر می‌کرد، یا متنی علمی-فلسفی می‌نوشت، یا کصاشیری از این دست. نه خبری از موهای فرفری‌اش بود، نه استوری خاصی بغل مجید می‌گذاشت، هیچ که هیچ. با خودم فکر می‌کردم حیفِ مجید، اما بعید می‌دانم مجید چنین فکری می‌کرد. برای مجید خوشگلی نه تنها همه چیز نبود، بلکه کلاً چیز خاصی نبود. همیشه می‌گفت که ما را این بدن‌های گوشتین اسیر کرده‌اند، باید از قید و بند آنها بیرون آییم، باید روح خودمان را پیدا کنیم و هم‌روحی پیدا کنیم که روح ما را متعالی کند. اما من مخالف بودم، چون یک بدن مرمرین دارم که می‌تواند جسم او را ارضا کند… ولی حیف که مجید هیچوقت اندر خم این کوچه نبود…

حالا چرا اینا رو نوشته‌ام؟ چون مجید برگشته. او هم مثل من استاد دانشگاه تهران شده. خدا را هزاران مرتبه شکر من گروه جزا هستم و او گروه اقتصادی، مجبور نیستم هر هفته در یک اتاق همراه او بشینم. اما واقعاً هم نمی‌دانم چه حسی داشته باشم به برگشتن او. احتمالاً زشت است که به او پیام نداده‌ام و استاد شدنش را تبریک و تهنیت نگفته‌ام. اما او هم به من پیام نداد که دارد استاد دانشگاه تهران می‌شود. هر دوی ما اکنون متأهل هستیم. آیا اشکالی دارد اگر در دانشگاه او را دیدم با او احوال پرسی کنم؟ آیا احساساتم باز شعله‌ور می‌شوند؟ واقعاً نمی‌دانم. کاش جواب طومارش را داده بودم، لااقل می‌فهمیدم که او هم مرا دوست داشت یا نه… فعلاً امیدوارم تا جایی که ممکن است با او دیداری نداشته باشم، دانشکده حقوق ساختمان بزرگی است و تهران از آن هم بزرگ‌تر است. امیدوارم که مسیرمان به هم دیگر نخورد. اما اگر خورد چه کنم؟ فحشش بدهم یا او را در آغوش بکشم؟ با سردی جواب سلامش را بدهم یا بگویم سلام عشق قدیمی؟ به همسرم هیچ از مجید نگفته‌ام. باید به او بگویم. اما ناراحت می‌شود وقتی بفهمد این همه سال رازی به این بزرگی را در دل خود حفظ کرده‌ام. لابد می‌پرسد چرا راز را حفظ کرده‌ام! شاید هنوز امیدوارم که مجید بیاید، سوار اسب سفید گوش‌دراز خودش مرا ببرد یک جای خیلی دور… نمی‌دانم، بعید می‌دانم اینگونه باشم اما مسلماً این فکر به ذهن همسرم خطور خواهد کرد. فکر نکنم که بفهمم واکنش درست چیست و واکنش من چه خواهد بود… باید منتظر ماند و دید که چه به سر ما می‌آید…

پایان


نکات

  • This was inspired by my own life experiences, but the whole story came to me when a few days back I had this idea before bed that I can use the element of immigration to make distance between the characters.

پانوشت


  1. Sister-zone. ↩︎
  2. side-eye↩︎

گفت‌وگو از اینجا شروع می‌شود.

به‌زودی

امکان نوشتن و ارسال دیدگاه هنوز فعال نیست.

دیدگاه شما