عشق گمشده (1)
عشق گمشده (1)
برسانید به دختران شیراز و حومه:
من از شما خواهران بزرگوار خواهش میکنم که اگر این اواخر مرا خیره به خودتان یافتید، خدایی نکرده گمان نکنید که به شما نظری دارم یا جسارت کردهام.
در جریان باشید که این هیزی تقصیر خودم نیست و دلیل موجّه دارد. در همین ایّام اتفاقی افتاد که مرا هیز کرده است. در حقیقت هیز نیستم، نگرانم. نگران ایستگاههای اتوبوس، میزهای جلوی کافهٔ چمران و پلههای پشت دانشکدۀ علوم. هرجا دخترانی تجمّع کرده باشند، ایشان را وارسی میکنم. بالا و پایین را چک میکنم، بلکه معشوق من در آن حوالی باشد؛ اما تأکید میکنم که من هیز نیستم و این چشمچرانی نیست، چون من از این کار اصلاً لذّت نمیبرم. اتفاقاً دائم نگرانم که نکند در این جستوجو به کبیرهای دچار شوم یا تعزیری برای من ثابت شود. هر نگاه خطرناک است و هر توجّه شرمآور...
دلیل اصلی نگاه کردن من این است که دائم دنبال یک فرد خاص هستم. فرد خاصّی که چیز مشخّصی هم از او یادم نیست. نه رنگ چشمانش را متوجهام، نه از تاریکی شب فهمیدم که چه پوشیده بود و نه از شلوغی جمع بوی عطرش را درک کردم ولی با تمام این اوصاف یقین دارم که اگر یکبار دیگر با او همزبان شوم، او را خواهم شناخت.
قضیه از آنجا شروع شد که شبی سوار اوتوبوس شدم و بهخیال آنکه دیر وقت است و دیگر دختری سوار اوتوبوس خوابگاه مفتّح نمیشود، رفتم و در آخر اوتوبوس که معمولاً محل نشستن دختران است، نشستم.
آن شب از قضا هدفون نگذاشته بودم و آهنگم را هم با شدّتی که شاید نه مناسب حال درویشان باشد، برای تمام حاضران در قسمت بوفۀ اوتوبوس پخش میکردم. نمیدانم چه شد که یکباره در ایستگاه دانشکدۀ ادبیات جمع کثیری از دختران سوار اوتوبوس شدند. دور و برم یکباره پر از نسوان شد و آرامآرام صدای آهنگ را کم کردم.
شرمگین از اینکه در نیمۀ اشتباه اوتوبوس ساکن شدهام، خودم را جمع کردم و نگاهم را به جلو دوختم و در همین لحظات اضطراب بود که او وارد زندگیام شد...
متوجّه شده بودم که دختری کنار من نشسته است، اما سعی میکردم توجهی به او نکنم که بهیکباره گفت: «این خیلی آهنگ خوبیه!»
من خوشحال از اینکه کمی یخ شرایطم آب شده، پاسخ دادم؛
«بله!»
بعد از لحظهای درنگ گفتم؛
«اسمش world's smallest violin هست.»
«میدونم. خودم دارمش! یکی از آهنگهای مورد علاقمه...»
از آن بهبعد گویی که قطار مکالمه از گل و لای غریبگی درآمده باشد، سوار بر ریل تفاهم شد و پیش رفت. چیز زیادی نگفتیم؛ امّا از آنچه که گفتیم، خوب گفتیم، صادقانه گفتیم. از دل برآمد و بر دل نشست... لحظهای خندیدیم و لختی غم خوردیم و نکتتی از هم آموختیم. تمام این کارها را در کمتر از سه دقیقه -که فاصلۀ بین ایستگاه ادبیات و ارم است- انجام دادیم.
اما از اینجا یکباره آهنگ قضیه از هم میپاشد! نمیدانم لذت همنشینی با اصنام مرا مسخ کرد یا گرمای خود مکالمه هوش از سرم برد که وقتی پیاده شدیم، بدون رد و بدل هیچ نشانیای خداحافظی کردیم؛ چنان که دو دوست قدیمی -مطمئن از اینکه فردا دوباره همدیگر را خواهند دید- با هم خداحافظی میکنند.
لذّت خود مکالمه حتی تا نیمساعت بعد از خاطرم نرفت. سیدقیقه بعد از پیاده شدن از اوتوبوس بود که یکباره سؤالی برایم پیشآمد، میخواستم از او بپرسم که اهل کجاست؟ که اسمش چیست؟! امّا او دیگر نبود... اینجا بود که فهمیدم چه غلطی کردهام!
خواستم بهدنبال او بدوم و خیابانهای جلوی دانشگاه را بهدنبال او گز کنم و اگر یافتمش بپرسم:
«غریبه تو که هستی؟!»
امّا با خود فکر کردم که احتمالاً با اوتوبوس یا با تاکسیای رفته است. بهاو نمیرسم حتی اگر تا خود دروازه قرآن به دنبالش بدوم...
از آنروز تا بهامروز من هرکجا مینگرم، آنجا او را میبینم. چیز زیادی از او یادم نیست و چهبسا که در این چند روز، چند بار دیگر نیز او را دیده باشم؛ امّا تشخیصش نداده باشم... دائم نگرانم که نکند او باز همصحتبم شود و این بار هم نشانیاش را نپرسم، مبادا او را باز ببینم و صورتش را حفظ نکنم...
راست گفتهاند که عشقِ گمشده، بسیار سرسختتر از عشقِ پیداشده است. (2) و چه بسا که من نیز مثل تمام عاشقانِ گمکرده باید خشنود باشم که به مصیبتی دچارم، نه به معصیتی...
زمستان ۱۴۰۱
-اوس
پینوشت: با تشکر از مائده بابت ویراستاری.
___
1. Love lost
2. Love lost, is much sterner than love found.
برسانید به دختران شیراز و حومه:
من از شما خواهران بزرگوار خواهش میکنم که اگر این اواخر مرا خیره به خودتان یافتید، خدایی نکرده گمان نکنید که به شما نظری دارم یا جسارت کردهام.
در جریان باشید که این هیزی تقصیر خودم نیست و دلیل موجّه دارد. در همین ایّام اتفاقی افتاد که مرا هیز کرده است. در حقیقت هیز نیستم، نگرانم. نگران ایستگاههای اتوبوس، میزهای جلوی کافهٔ چمران و پلههای پشت دانشکدۀ علوم. هرجا دخترانی تجمّع کرده باشند، ایشان را وارسی میکنم. بالا و پایین را چک میکنم، بلکه معشوق من در آن حوالی باشد؛ اما تأکید میکنم که من هیز نیستم و این چشمچرانی نیست، چون من از این کار اصلاً لذّت نمیبرم. اتفاقاً دائم نگرانم که نکند در این جستوجو به کبیرهای دچار شوم یا تعزیری برای من ثابت شود. هر نگاه خطرناک است و هر توجّه شرمآور...
دلیل اصلی نگاه کردن من این است که دائم دنبال یک فرد خاص هستم. فرد خاصّی که چیز مشخّصی هم از او یادم نیست. نه رنگ چشمانش را متوجهام، نه از تاریکی شب فهمیدم که چه پوشیده بود و نه از شلوغی جمع بوی عطرش را درک کردم ولی با تمام این اوصاف یقین دارم که اگر یکبار دیگر با او همزبان شوم، او را خواهم شناخت.
قضیه از آنجا شروع شد که شبی سوار اوتوبوس شدم و بهخیال آنکه دیر وقت است و دیگر دختری سوار اوتوبوس خوابگاه مفتّح نمیشود، رفتم و در آخر اوتوبوس که معمولاً محل نشستن دختران است، نشستم.
آن شب از قضا هدفون نگذاشته بودم و آهنگم را هم با شدّتی که شاید نه مناسب حال درویشان باشد، برای تمام حاضران در قسمت بوفۀ اوتوبوس پخش میکردم. نمیدانم چه شد که یکباره در ایستگاه دانشکدۀ ادبیات جمع کثیری از دختران سوار اوتوبوس شدند. دور و برم یکباره پر از نسوان شد و آرامآرام صدای آهنگ را کم کردم.
شرمگین از اینکه در نیمۀ اشتباه اوتوبوس ساکن شدهام، خودم را جمع کردم و نگاهم را به جلو دوختم و در همین لحظات اضطراب بود که او وارد زندگیام شد...
متوجّه شده بودم که دختری کنار من نشسته است، اما سعی میکردم توجهی به او نکنم که بهیکباره گفت: «این خیلی آهنگ خوبیه!»
من خوشحال از اینکه کمی یخ شرایطم آب شده، پاسخ دادم؛
«بله!»
بعد از لحظهای درنگ گفتم؛
«اسمش world's smallest violin هست.»
«میدونم. خودم دارمش! یکی از آهنگهای مورد علاقمه...»
از آن بهبعد گویی که قطار مکالمه از گل و لای غریبگی درآمده باشد، سوار بر ریل تفاهم شد و پیش رفت. چیز زیادی نگفتیم؛ امّا از آنچه که گفتیم، خوب گفتیم، صادقانه گفتیم. از دل برآمد و بر دل نشست... لحظهای خندیدیم و لختی غم خوردیم و نکتتی از هم آموختیم. تمام این کارها را در کمتر از سه دقیقه -که فاصلۀ بین ایستگاه ادبیات و ارم است- انجام دادیم.
اما از اینجا یکباره آهنگ قضیه از هم میپاشد! نمیدانم لذت همنشینی با اصنام مرا مسخ کرد یا گرمای خود مکالمه هوش از سرم برد که وقتی پیاده شدیم، بدون رد و بدل هیچ نشانیای خداحافظی کردیم؛ چنان که دو دوست قدیمی -مطمئن از اینکه فردا دوباره همدیگر را خواهند دید- با هم خداحافظی میکنند.
لذّت خود مکالمه حتی تا نیمساعت بعد از خاطرم نرفت. سیدقیقه بعد از پیاده شدن از اوتوبوس بود که یکباره سؤالی برایم پیشآمد، میخواستم از او بپرسم که اهل کجاست؟ که اسمش چیست؟! امّا او دیگر نبود... اینجا بود که فهمیدم چه غلطی کردهام!
خواستم بهدنبال او بدوم و خیابانهای جلوی دانشگاه را بهدنبال او گز کنم و اگر یافتمش بپرسم:
«غریبه تو که هستی؟!»
امّا با خود فکر کردم که احتمالاً با اوتوبوس یا با تاکسیای رفته است. بهاو نمیرسم حتی اگر تا خود دروازه قرآن به دنبالش بدوم...
از آنروز تا بهامروز من هرکجا مینگرم، آنجا او را میبینم. چیز زیادی از او یادم نیست و چهبسا که در این چند روز، چند بار دیگر نیز او را دیده باشم؛ امّا تشخیصش نداده باشم... دائم نگرانم که نکند او باز همصحتبم شود و این بار هم نشانیاش را نپرسم، مبادا او را باز ببینم و صورتش را حفظ نکنم...
راست گفتهاند که عشقِ گمشده، بسیار سرسختتر از عشقِ پیداشده است. (2) و چه بسا که من نیز مثل تمام عاشقانِ گمکرده باید خشنود باشم که به مصیبتی دچارم، نه به معصیتی...
زمستان ۱۴۰۱
-اوس
پینوشت: با تشکر از مائده بابت ویراستاری.
___
1. Love lost
2. Love lost, is much sterner than love found.
