→ همه نوشته‌ها

۱) یک روزی فرهاد دریا، آوازه خوان افغان، نشسته بود در استودیویی در کابل و ترانه موسم گل را ضبط می‌کرد:

۱) یک روزی فرهاد دریا، آوازه خوان افغان، نشسته بود  در استودیویی در کابل و ترانه موسم گل را ضبط می‌کرد:

گل می‌گذرد، موسم گل می‌گذرد
ما شیشته و کاروان می‌گذرد
امسال گذرد، سال دگر باز آید
تا سال دگر عمر جوان می‌گذرد

کسی به او گفت فرهاد دریا! اشک ما را در آوردی، بس است دیگر! با تعجب نگاهش کرد و گفت اشک؟! از این شادتر؟ از این طربناک‌تر بخوانم؟!

۲) مجلس عروسی بود. نه در یکی از تالارهای مجلل پایتخت، در جایی در بلوچستان، جایی با سقف فلزی شیروانی و دیوارهایی سیمانی. کسی ترانه فرهاد دنیا را می‌خواند و جوانکی به آن ترانه می‌رقصید، خوب هم می‌رقصید. همه به تماشایش نشسته بودند، بدون تشویقی، بدون دست‌افشانی‌ای، شاید مبهوتش شده بودند. کسی گفت جوانک! اشک ما را درآوردی، بس است دیگر! با تعجب نگاهش کرد و گفت اشک؟؛ از این شادتر؟ از این طربناک‌تر برقصم؟

۳) چند سال بعد جوانک مرد، نمرد، او را کشتند ، خدانور را کشتند. کلیپ آن رقصش با ترانه فرهاد دریا دست به دست می‌شد. صدها و هزاران تن به دیدنش بغض کردند، غم به دلشان و اشک به چشمانشان نشست. کسانی که تا پیش از این نه همدیگر را می‌شناختند، نه خدانور و نه فرهاد دریا را. غریبه بودند با هم، حالا اما آشنای یکدیگر شده بودند. دردهای و غم‌های مشترک خیلی زودتر و آسان‌تر از چیزی که فکرش را بکنی، آدمهای غریبه را آشنا و خویشاوند هم می‌کند، همراه و همدل هم می‌کند ولو اینکه تا پیش از این به تعجب بگویند آشنا؟! از این غریبه‌تر هم می‌شود، از این دور‌تر هم می‌شود مگر؟

۴) حالا ما آدم‌های سابقا غریبه با هم، به غم‌ها، درد های و بغض‌های مشترک، آشنای یکدیگر شده‌ایم. نه فقط آشنا، که همراه و همدل یکدیگر. جویبارهایمان جاری شده از این سو و از آن سو. خیلی زودتر و آسان‌‌تر از چیزی که تصورش را بکنید جویبارهای کوچکمان رودی می‌شود خروشان که جلاد و تختش را با خود می‌برد، می‌برد به محکمه دادخواهی و انتقام و کین‌خواهی. گیرم که امروز جلاد با تعجب بگوید محکمه؟ مگر از این مقتدر‌تر هم می‌شوم؟ مگر از این سرکوب‌گرتر هم می‌شوم؟!


-آقا دوا (از رفقای فیسبوک اوس)