پیش از تحریر: هرجور دوست دارید بخوانید.
پیش از تحریر: هرجور دوست دارید بخوانید.
«تصاویر کاشانی و افکار ایرانی»
میگویم: اینجاست نگاه کن. میگوید: جالب است، میگویم: جالب است لعنتی؟ انگار یک گوشه از فرانسهست وسط کویر.
بعد باید بروی داخلش را ببینی، همه چیز درست رعایت شده از رنگ دیوارها تا چوب گردوی کار شده تا نورپردازی داخل تا نوع مبلمان و دری که در مرکز پذیرایی باز میشود و تا آن ماست و خیاری که رویش را پر گلمحمدی ریخته بود و من به گارسوناش گفتم: صاحب اینجا تجربه فرنگ داشته؟ گفت: نمیدانم. و خب چه سوال مسخرهایی مگر خودم تجربهیِ فرنگ داشتهام؟
ادامه دادم: ولی آنچیزی که آنجا گذاشتید شبیه بارهاییست که من در فیلمهای جان فورد دیدهام نمیخواهید که بگویید داخلش دمنوش زنجبیل و لیمو سرو میکنید؟ گفت: نه! اینجا تازه راه افتاده قراره توش کافه سرو کنیم. نگفتم: تف به آخوند! پرسیدم: شوخی میکنید؟ اینجا تازه راه افتاده؟ من فکر کردم پنجاه سالی قدمت دارد اقلکم. گفت: صاحبش آدم خوشذوقیست و البته اگر نوشیدنی خاص هم خواستید هست، یک چشمک زد و من معنی چشمک را دیر گرفتم که خودش مجبور شد بگوید: آبجو. با صدایی که میبایست لبخوانی میکرد و آن «اُو» لوله شده در دهانش تفهیممان کند «ب» نیست که یعنی شراب. صاحبش واقعا باشعور است. ما یک ساعت آنجا نشستیم و حتی پلی لیستش از بتهوون و شوپن تخطی نمیکرد که کمی حتی جز یا راک چاشنی کار کند، نه! واقعا رستورانش را وقف زیباییشناسی کرده بود و هندسه مفاهیم را در خودش حبس کرده بود و زنده باد افلاطون!
گفتم: اَی تف به تو کاشان، چرا من تو را اینقدر دیر شناختم؟ ای عجوزۀ زیبا که زشت میرقصی و از پوست تنت نور تراوش میکند، انگار کل جهان به تو تجاوز کردهاند. دوستم گفت: خب بیا یه دست غذا بزنیم. گفتم: ولی با این حال زیادی سُلفیدیم و البته به گارسونش گفتم دیوارها را فقط خواهشاً لجنی بزنید. لجنی که شد بر میگردیم! من تو را اینجا برای دیدن این رستوران نیاوردهام، تو را اینجا آوردهام که فرهنگ را ببینی و باید از دروازهیِ این خانهیِ لعنتی و رویایی عبور کنیم که به قول مسکوب درست است متمدن نیستیم ولی فرهنگ که داریم! وارد دالان پیچ در پیچ خانه که شدیم همه چیز مثل پیش در آمد ماهور بود: «پُر کن پیاله را کاین آب آتشین/ دیریست ره به حالِ خرابم نمیبرد». و مشکاتیان آرشه را داشت روی یک خط ملودی میکشید و جوابِ صدای استاد را میداد. تا برسیم به محوطۀ حیاط که استاد یک ریز-قولوپی آب مینوشد تا از عظمت صدایش رونمایی کند چون بیتِ بعدی این را از او طلب میکند.
دوستم گفت: اگر از اینجا ویدئو میگرفتند که اینجا مکانی ست در فرانسه بلیط میگرفتم و مستقیم به اینجا میآمدم و دوباره برمیگشتم. گفتم: مرتضی را که دفعه پیش آوردم کاشان گفت: نه! این مسلمونها اینقدرها هم در گذشته ابله نبودند. کل تعریفی که در طول عمرم دیده بودم این آدم از اسلام بکند شاید دو جا بود. یک جا که از دعوای فلسفی معتزلیون و اشاعره به عنوان دعوایی درخشان یاد کرد که جفتشان نفهمیدند چقدر راجع به موضوع مهمی حرف میزنند و یک بار دیگر هم وقتی اتفاقی و در حین پیادهروی چهار تا بادگیر را در یک کوچه دید که نزدیک کافهایی بودند با معماری ایرانی که رفتیم روی گنبدهایش سیگار کشیدیم و صاحب شیرازیاش گفت: خاک بر سرشان! میبینی همه جا معماری رومی مثل قارچ سمی در آمده؟ گفتم: معماری خواندی؟ گفت: آره! گفتم: از حرص زدنت مشخصه! کمی در حیاط قدم زدیم. راست میگفت: عجب شعوری! اینها فقط با زیبایی خیالانگیز مینُوی درگیر نبودهاند و در هپروت سیر نمیکردند، حواسشان بوده که جوری دیوار بکشند که در تمام اوقات روز بتوانند آفتاب خشن کویر را تاب بیاورند و باد را لای مقرنسها گیر بیندازند. بورژواهای اینها نرفتهاند یک راسته در خیابانِ امیرکبیر جمع شوند تا با سنگهای مرمرینِ زمخت و سفیدی که در حکم باروت برای آتش را دارد خودنمایی کنند. ببین بورژواهامان هم احمقتر شدهاند!
گفت: این آدم رو دل نمیکرده اینجا زندگی میکرده؟ گفتم: این مقدمهش بود یکی عین همین و دو برابر بزرگتر آن طرف است. فقط باید برای اینکه به آنجا برسیم از یک کافۀ تو زیر زمین رد بشویم! اگر البته دوست داشته باشی که بعد از این کافه جای دیگری هم باشد! کافه اینبار شلوغ بود اما دست به سکوت آنجا نخورده بود. چیزی نگفتم. گذاشتم خودش فضا را درک کند. در جلد تور لیدر همهچیز دان نرفتم. نگفتم نورپردازی کافه یعنی این، نگفتم دیزاینر اینجا چقدر میتوانسته با شعور باشد که از تمام عناصر غربی در دیزاینش برای بازسازی ِ اینجا استفاده کند اما گند نزند، نگفتم قدم بزن و ببین و بگو: کاش ایرانمان هم چنین هارمونی داشت. میخواست همانجا بنشیند که گفتم: ادامه دارد. بعد از این دالان یک کافۀ دیگر هم هست. باریستا گفت: آنجا دارند فیلم اکران میکنند. گفتم: فبها المراد! میشود رفت دید؟ گفت: چرا که نه فقط یواش. بعد هم رفت یک دالان دیگر. فضا مدرنتر میشد اما باز کسی گند نزده بود. آرام رفتیم روی صندلی نشستیم. گفتم: اگر آخوندها نبودند، به غیر از فیلم هم میشد کار دیگری با آن فضا کرد اما حالا که هستند همینکه این را هم نابود نکردهاند عجیب بود. نشستیم روی صندلیها. تماشای فیلم بهانه بود، آن هم فیلم «انگل»ی که الکی اینقدر تحویل گرفته شده بود و ما به سکانس آخر رسیده بودیم که پسر در رویا میرود که پولدار شده و پدر قبراق و کارگردان سعی داشت تا لحظۀ آخر هم توجیهات کند که فهمیدی بالاخره یا بیشتر شیر فهمت کنم که دارم از آلامِ نظام طبقاتی و جدال دیرینهیِ یک لاینیِ فقرا و اغنیاء حرف میزنم و البته شرمنده که باید پایانش را هم تلخ تمام کنم، چون تهیه کننده گفته: حواست باشد کن را هم میخواهیم.
فیلم که تمام شد یک پسر بور و زاغی که کنارمان نشسته بود وارد گپ شد و یادم هم نیست سر چی، ولی سر بالا کردم و دیدم یک ساعت است ما داریم با این آدم حرف میزنیم آنهم حرفهایی که دل و دماغش را در این مدت نداشتهام و میدانم که بعدا هم ندارم. یک پسر جوانِ کاشانی که با آب و تاب دوست داشت از علایق سینمایی و ادبیاش بگوید که گمان میکرد جورج اورول بسیار خوب آینده را پیشبینی کرده و نولان در بین ستارهایی دارد حرف عمیقی میزند و اروین یالوم با داستان درمانی تو را با نیچه آشنا میکند، جوری که خودت را میشناسی و چنان امید داشت به این شناختن که توی دلت میگفتی: از کِی به این دروغ های زیبا بیتوجه شدم؟ و آیا الزامی داشت؟.
اگر در بیرون از این عمارت بودیم بعید بود این صحبت به درازا میکشید. نه اینکه حوصله سر بر است بلکه بعضی مواقع مجبوری جوری وانمود کنی که داری حرف مهمی را از گوینده میشنوی و احساس میکنی هم نخوت داری و هم میخواهی رسم فروتنی را به جا بیاوری و در عین حال احساس یک خوک دروغگویِ مهربان را هم با خودت حمل میکنی. با این حال یک ساعت داشتم خیلی بیربط به چیزی که آن پسر میگفت به ایران میپریدم. به فرهنگِ محافظه کاری که آبشخور اصلیاش همین خطۀ اصفهان بود و برای منی که تخم و خمیرهام درست بین اصفهان و کاشان از کوههای کرکس قلمبه بیرون زده بود و خوب زیر و بالایش را بلد بودم. حمله کردن به این فرهنگ عین کفخوانی رمالها بود.
به نظر من آنچه در ایران معاصر عین کف بالا میزند که هویتیابیاش کنی، شناخت اصفهان است، آنهم نه با این نقشۀ جغرافیایی که مجبوری سمیرمیها و فریدنیها را هم با همین کفخوانی قضاوت کنی. منظورم مکانیست که تشیع در آن قلمبه بیرون زده و از آن مهمتر زرتشت هنوز اثرات عمیقش را بر زبانِ اهالی آن به جا گذشته. شناخت اصفهان یعنی شناختِ عمق بدبختیای که لامصب با شکوه عجین شده. جایی که فکر میکنی تاریخ آنقدر چال دهانش را باز کرده که میخواهد دو لُپی قورتت دهد. من تاریخ کم خوانده ام و نمیدانم روی سیلک چه چیزهایی پیدا کردهاند و آنها چه میگویند اما مگر میل سیری ناپذیرِ این مردمان به مناسک که میخواهد توی شهر رویت بالا بیاورد چیز طبیعیایست که دولت مذهبی مرکزی و شهری شده هم احساس میکند بابا حالا کوتاه بیائید لازم نیست قلاده دور گردنتان بیاندازید و «انا کلب رقیه» گویان قمه به کله بزنید، به جایش آرمانهایِ حسین را روی منبر فریاد بزنید. دولتِ مذهبی شهری شده نمیداند که آرمانهای سوسیالیستیِ یکصد سال اخیرِ حسین به یکور این مردمان هم نیست، اینها دارند خودشان را پالایش میکنند و مثل میترائیان اینکار را با مناسکی شورمندانه انجام میدهند، حالا در آن زمان رازهاشان را روی بدنهای خود خالکوبی میکردند و حالا اگرچه دیگر رازی وجود ندارد و اینها هم خود به آن پی بردهاند ولی دلیل نمیشود خال هم نزنند روی بدنشان!
همانطور که داشتم آفوگاتو میخوردم و حواسم به بستنیها بود که خیلی با قهوه ترکیب نشود یک دفعه احساس کردم باید از پادشاهان قاجار تشکر کنم که پایتختشان را «تهران» انتخاب کردند. فکر کن کاشان میشد پایتخت یا اصفهان پایتخت میماند، آنوقت چه میشد؟ پدر تمامِ لوازم مدرنیته را در میآوردند. تهران اگر مدرنترین شهر ایران است نه به واسطۀ پایتختیاش بلکه به واسطۀ دور بودن از مراکز تصلب سنتیست که آن را چنان بیهویت میکند که مشاهدۀ خانههایِ رومی هم در آن آنچنان آزار دهنده نیست. تهران میتواند اندیشه های مدرن را در خودش بپذیرد چون تاریخ ندارد و به قول تولستوی:
«happy people have no history»
اما کاشان و اصفهان همه چیز را میبلعند و مثل قهرمانِ «شب هول» هرمز شهداد که یکهو سر بالا میکند و میبیند در خشتهایِ نائین بلعیده شده است تبدیل به خوابروهایی میشوند که صدای رادیو برایشان اذانِ اعدام است و آنچنان از این صدا شکنجه میشوند که چاره را در بلعیده شدن میبینند. یک ایرانی باید بلعیده شود تا رستگار شود.
درست در همان خیابانی که چند شب پیشش با مرتضی قدم میزدیم و خیلی بیهوا گفتیم بیا در این کوچه یک سرکی بکشیم و اتفاقی سر از قبر محتشم کاشانی درآوردیم. من جوری میخواستم نقش یک آدمِ هِلیشات را طبیعی بازی کنم و به مرتضی بگویم از این پرتگاهی که ایستادهایی عقبتر برو که انگار خودم جای خوبی ایستادهام. بگویم که این نهیلیسمی که گرفتار آنی نه زادۀ بحرانهای فلسفی که زادۀ شکستهای مکرریست که در این خاک خوردهایم. درست در همان کوچه باید بلعیده میشدیم و نشدیم. کاش در این خبازخانه روی این صندلی سرخی که حالا کافه شده است بلعیده شویم که نمیشویم.
کاش در آن لحظهایی که دوستت برای خداحافظی با چمدان های بسته سمتت میآید بتوانی راست و پوست کنده حرف بزنی: کجا میروی؟ چطور میتوانی به جایی گام بگذاری که رذیلتهایش را نمیشناسی و میلِ مبهم و هوسناکِ بلعیده شدن را در آن نخواهی یافت؟ کجا میروی ای ایرانیِ آواره، تو یک موجود ریاکاری که مسلمانان عرب نمیفهمند علت ریاکاریات را چون مجبور نبودهاند در عمرشان چیزی را در خفا برای آنکه از بین نرود حفظ کنند. این دوگانگی و بلکم چهلگانگیِ تکه پاره شدهات را در کدام خانه، در کدام خیابان و در کدام کافه فراموش خواهی کرد جز اینجایی که من نشستهام؟ در این کاشانِ ویران که باز هنوز نجیبانه پناهت میدهد و ایوان خانهاش تنها نقطهایی از جهان که هنوز صلح است بین کفر و اسلام! اما بیهیچ کلامی تو گربۀ سفید اسکاتیشت را هم از گیت فرودگاه رد میکنی و چیز زیادی نمیگوئیم جز آرزوی موفقیت و بهروزی و شادکامی و اینکه آنجا رسیدید ویدئو بفرستید حرف بزنیم و جفتمان هم بیخیال میشویم که چه بهتر.
زنی را میشناختم که از کبود کردن دستش لذت میبرد؛ ایرانی بودن چنین مرضیست. همهی آدمهایی که آنجا نشستهاند را دوست داشتم، گرچه آنها حوصلۀ من را نداشتند و تکلیف من هم که مشخص است. کاش همهگی در آن مکان بلعیده میشدیم و میگذاشتیم خدا و ویرانی چنان در ما نفوذ کنند که شایستۀ قلب جهان باشد.
-امیر امیرانی (از دوستان فیسبوک)
https://www.facebook.com/amir.amirani.58
«تصاویر کاشانی و افکار ایرانی»
میگویم: اینجاست نگاه کن. میگوید: جالب است، میگویم: جالب است لعنتی؟ انگار یک گوشه از فرانسهست وسط کویر.
بعد باید بروی داخلش را ببینی، همه چیز درست رعایت شده از رنگ دیوارها تا چوب گردوی کار شده تا نورپردازی داخل تا نوع مبلمان و دری که در مرکز پذیرایی باز میشود و تا آن ماست و خیاری که رویش را پر گلمحمدی ریخته بود و من به گارسوناش گفتم: صاحب اینجا تجربه فرنگ داشته؟ گفت: نمیدانم. و خب چه سوال مسخرهایی مگر خودم تجربهیِ فرنگ داشتهام؟
ادامه دادم: ولی آنچیزی که آنجا گذاشتید شبیه بارهاییست که من در فیلمهای جان فورد دیدهام نمیخواهید که بگویید داخلش دمنوش زنجبیل و لیمو سرو میکنید؟ گفت: نه! اینجا تازه راه افتاده قراره توش کافه سرو کنیم. نگفتم: تف به آخوند! پرسیدم: شوخی میکنید؟ اینجا تازه راه افتاده؟ من فکر کردم پنجاه سالی قدمت دارد اقلکم. گفت: صاحبش آدم خوشذوقیست و البته اگر نوشیدنی خاص هم خواستید هست، یک چشمک زد و من معنی چشمک را دیر گرفتم که خودش مجبور شد بگوید: آبجو. با صدایی که میبایست لبخوانی میکرد و آن «اُو» لوله شده در دهانش تفهیممان کند «ب» نیست که یعنی شراب. صاحبش واقعا باشعور است. ما یک ساعت آنجا نشستیم و حتی پلی لیستش از بتهوون و شوپن تخطی نمیکرد که کمی حتی جز یا راک چاشنی کار کند، نه! واقعا رستورانش را وقف زیباییشناسی کرده بود و هندسه مفاهیم را در خودش حبس کرده بود و زنده باد افلاطون!
گفتم: اَی تف به تو کاشان، چرا من تو را اینقدر دیر شناختم؟ ای عجوزۀ زیبا که زشت میرقصی و از پوست تنت نور تراوش میکند، انگار کل جهان به تو تجاوز کردهاند. دوستم گفت: خب بیا یه دست غذا بزنیم. گفتم: ولی با این حال زیادی سُلفیدیم و البته به گارسونش گفتم دیوارها را فقط خواهشاً لجنی بزنید. لجنی که شد بر میگردیم! من تو را اینجا برای دیدن این رستوران نیاوردهام، تو را اینجا آوردهام که فرهنگ را ببینی و باید از دروازهیِ این خانهیِ لعنتی و رویایی عبور کنیم که به قول مسکوب درست است متمدن نیستیم ولی فرهنگ که داریم! وارد دالان پیچ در پیچ خانه که شدیم همه چیز مثل پیش در آمد ماهور بود: «پُر کن پیاله را کاین آب آتشین/ دیریست ره به حالِ خرابم نمیبرد». و مشکاتیان آرشه را داشت روی یک خط ملودی میکشید و جوابِ صدای استاد را میداد. تا برسیم به محوطۀ حیاط که استاد یک ریز-قولوپی آب مینوشد تا از عظمت صدایش رونمایی کند چون بیتِ بعدی این را از او طلب میکند.
دوستم گفت: اگر از اینجا ویدئو میگرفتند که اینجا مکانی ست در فرانسه بلیط میگرفتم و مستقیم به اینجا میآمدم و دوباره برمیگشتم. گفتم: مرتضی را که دفعه پیش آوردم کاشان گفت: نه! این مسلمونها اینقدرها هم در گذشته ابله نبودند. کل تعریفی که در طول عمرم دیده بودم این آدم از اسلام بکند شاید دو جا بود. یک جا که از دعوای فلسفی معتزلیون و اشاعره به عنوان دعوایی درخشان یاد کرد که جفتشان نفهمیدند چقدر راجع به موضوع مهمی حرف میزنند و یک بار دیگر هم وقتی اتفاقی و در حین پیادهروی چهار تا بادگیر را در یک کوچه دید که نزدیک کافهایی بودند با معماری ایرانی که رفتیم روی گنبدهایش سیگار کشیدیم و صاحب شیرازیاش گفت: خاک بر سرشان! میبینی همه جا معماری رومی مثل قارچ سمی در آمده؟ گفتم: معماری خواندی؟ گفت: آره! گفتم: از حرص زدنت مشخصه! کمی در حیاط قدم زدیم. راست میگفت: عجب شعوری! اینها فقط با زیبایی خیالانگیز مینُوی درگیر نبودهاند و در هپروت سیر نمیکردند، حواسشان بوده که جوری دیوار بکشند که در تمام اوقات روز بتوانند آفتاب خشن کویر را تاب بیاورند و باد را لای مقرنسها گیر بیندازند. بورژواهای اینها نرفتهاند یک راسته در خیابانِ امیرکبیر جمع شوند تا با سنگهای مرمرینِ زمخت و سفیدی که در حکم باروت برای آتش را دارد خودنمایی کنند. ببین بورژواهامان هم احمقتر شدهاند!
گفت: این آدم رو دل نمیکرده اینجا زندگی میکرده؟ گفتم: این مقدمهش بود یکی عین همین و دو برابر بزرگتر آن طرف است. فقط باید برای اینکه به آنجا برسیم از یک کافۀ تو زیر زمین رد بشویم! اگر البته دوست داشته باشی که بعد از این کافه جای دیگری هم باشد! کافه اینبار شلوغ بود اما دست به سکوت آنجا نخورده بود. چیزی نگفتم. گذاشتم خودش فضا را درک کند. در جلد تور لیدر همهچیز دان نرفتم. نگفتم نورپردازی کافه یعنی این، نگفتم دیزاینر اینجا چقدر میتوانسته با شعور باشد که از تمام عناصر غربی در دیزاینش برای بازسازی ِ اینجا استفاده کند اما گند نزند، نگفتم قدم بزن و ببین و بگو: کاش ایرانمان هم چنین هارمونی داشت. میخواست همانجا بنشیند که گفتم: ادامه دارد. بعد از این دالان یک کافۀ دیگر هم هست. باریستا گفت: آنجا دارند فیلم اکران میکنند. گفتم: فبها المراد! میشود رفت دید؟ گفت: چرا که نه فقط یواش. بعد هم رفت یک دالان دیگر. فضا مدرنتر میشد اما باز کسی گند نزده بود. آرام رفتیم روی صندلی نشستیم. گفتم: اگر آخوندها نبودند، به غیر از فیلم هم میشد کار دیگری با آن فضا کرد اما حالا که هستند همینکه این را هم نابود نکردهاند عجیب بود. نشستیم روی صندلیها. تماشای فیلم بهانه بود، آن هم فیلم «انگل»ی که الکی اینقدر تحویل گرفته شده بود و ما به سکانس آخر رسیده بودیم که پسر در رویا میرود که پولدار شده و پدر قبراق و کارگردان سعی داشت تا لحظۀ آخر هم توجیهات کند که فهمیدی بالاخره یا بیشتر شیر فهمت کنم که دارم از آلامِ نظام طبقاتی و جدال دیرینهیِ یک لاینیِ فقرا و اغنیاء حرف میزنم و البته شرمنده که باید پایانش را هم تلخ تمام کنم، چون تهیه کننده گفته: حواست باشد کن را هم میخواهیم.
فیلم که تمام شد یک پسر بور و زاغی که کنارمان نشسته بود وارد گپ شد و یادم هم نیست سر چی، ولی سر بالا کردم و دیدم یک ساعت است ما داریم با این آدم حرف میزنیم آنهم حرفهایی که دل و دماغش را در این مدت نداشتهام و میدانم که بعدا هم ندارم. یک پسر جوانِ کاشانی که با آب و تاب دوست داشت از علایق سینمایی و ادبیاش بگوید که گمان میکرد جورج اورول بسیار خوب آینده را پیشبینی کرده و نولان در بین ستارهایی دارد حرف عمیقی میزند و اروین یالوم با داستان درمانی تو را با نیچه آشنا میکند، جوری که خودت را میشناسی و چنان امید داشت به این شناختن که توی دلت میگفتی: از کِی به این دروغ های زیبا بیتوجه شدم؟ و آیا الزامی داشت؟.
اگر در بیرون از این عمارت بودیم بعید بود این صحبت به درازا میکشید. نه اینکه حوصله سر بر است بلکه بعضی مواقع مجبوری جوری وانمود کنی که داری حرف مهمی را از گوینده میشنوی و احساس میکنی هم نخوت داری و هم میخواهی رسم فروتنی را به جا بیاوری و در عین حال احساس یک خوک دروغگویِ مهربان را هم با خودت حمل میکنی. با این حال یک ساعت داشتم خیلی بیربط به چیزی که آن پسر میگفت به ایران میپریدم. به فرهنگِ محافظه کاری که آبشخور اصلیاش همین خطۀ اصفهان بود و برای منی که تخم و خمیرهام درست بین اصفهان و کاشان از کوههای کرکس قلمبه بیرون زده بود و خوب زیر و بالایش را بلد بودم. حمله کردن به این فرهنگ عین کفخوانی رمالها بود.
به نظر من آنچه در ایران معاصر عین کف بالا میزند که هویتیابیاش کنی، شناخت اصفهان است، آنهم نه با این نقشۀ جغرافیایی که مجبوری سمیرمیها و فریدنیها را هم با همین کفخوانی قضاوت کنی. منظورم مکانیست که تشیع در آن قلمبه بیرون زده و از آن مهمتر زرتشت هنوز اثرات عمیقش را بر زبانِ اهالی آن به جا گذشته. شناخت اصفهان یعنی شناختِ عمق بدبختیای که لامصب با شکوه عجین شده. جایی که فکر میکنی تاریخ آنقدر چال دهانش را باز کرده که میخواهد دو لُپی قورتت دهد. من تاریخ کم خوانده ام و نمیدانم روی سیلک چه چیزهایی پیدا کردهاند و آنها چه میگویند اما مگر میل سیری ناپذیرِ این مردمان به مناسک که میخواهد توی شهر رویت بالا بیاورد چیز طبیعیایست که دولت مذهبی مرکزی و شهری شده هم احساس میکند بابا حالا کوتاه بیائید لازم نیست قلاده دور گردنتان بیاندازید و «انا کلب رقیه» گویان قمه به کله بزنید، به جایش آرمانهایِ حسین را روی منبر فریاد بزنید. دولتِ مذهبی شهری شده نمیداند که آرمانهای سوسیالیستیِ یکصد سال اخیرِ حسین به یکور این مردمان هم نیست، اینها دارند خودشان را پالایش میکنند و مثل میترائیان اینکار را با مناسکی شورمندانه انجام میدهند، حالا در آن زمان رازهاشان را روی بدنهای خود خالکوبی میکردند و حالا اگرچه دیگر رازی وجود ندارد و اینها هم خود به آن پی بردهاند ولی دلیل نمیشود خال هم نزنند روی بدنشان!
همانطور که داشتم آفوگاتو میخوردم و حواسم به بستنیها بود که خیلی با قهوه ترکیب نشود یک دفعه احساس کردم باید از پادشاهان قاجار تشکر کنم که پایتختشان را «تهران» انتخاب کردند. فکر کن کاشان میشد پایتخت یا اصفهان پایتخت میماند، آنوقت چه میشد؟ پدر تمامِ لوازم مدرنیته را در میآوردند. تهران اگر مدرنترین شهر ایران است نه به واسطۀ پایتختیاش بلکه به واسطۀ دور بودن از مراکز تصلب سنتیست که آن را چنان بیهویت میکند که مشاهدۀ خانههایِ رومی هم در آن آنچنان آزار دهنده نیست. تهران میتواند اندیشه های مدرن را در خودش بپذیرد چون تاریخ ندارد و به قول تولستوی:
«happy people have no history»
اما کاشان و اصفهان همه چیز را میبلعند و مثل قهرمانِ «شب هول» هرمز شهداد که یکهو سر بالا میکند و میبیند در خشتهایِ نائین بلعیده شده است تبدیل به خوابروهایی میشوند که صدای رادیو برایشان اذانِ اعدام است و آنچنان از این صدا شکنجه میشوند که چاره را در بلعیده شدن میبینند. یک ایرانی باید بلعیده شود تا رستگار شود.
درست در همان خیابانی که چند شب پیشش با مرتضی قدم میزدیم و خیلی بیهوا گفتیم بیا در این کوچه یک سرکی بکشیم و اتفاقی سر از قبر محتشم کاشانی درآوردیم. من جوری میخواستم نقش یک آدمِ هِلیشات را طبیعی بازی کنم و به مرتضی بگویم از این پرتگاهی که ایستادهایی عقبتر برو که انگار خودم جای خوبی ایستادهام. بگویم که این نهیلیسمی که گرفتار آنی نه زادۀ بحرانهای فلسفی که زادۀ شکستهای مکرریست که در این خاک خوردهایم. درست در همان کوچه باید بلعیده میشدیم و نشدیم. کاش در این خبازخانه روی این صندلی سرخی که حالا کافه شده است بلعیده شویم که نمیشویم.
کاش در آن لحظهایی که دوستت برای خداحافظی با چمدان های بسته سمتت میآید بتوانی راست و پوست کنده حرف بزنی: کجا میروی؟ چطور میتوانی به جایی گام بگذاری که رذیلتهایش را نمیشناسی و میلِ مبهم و هوسناکِ بلعیده شدن را در آن نخواهی یافت؟ کجا میروی ای ایرانیِ آواره، تو یک موجود ریاکاری که مسلمانان عرب نمیفهمند علت ریاکاریات را چون مجبور نبودهاند در عمرشان چیزی را در خفا برای آنکه از بین نرود حفظ کنند. این دوگانگی و بلکم چهلگانگیِ تکه پاره شدهات را در کدام خانه، در کدام خیابان و در کدام کافه فراموش خواهی کرد جز اینجایی که من نشستهام؟ در این کاشانِ ویران که باز هنوز نجیبانه پناهت میدهد و ایوان خانهاش تنها نقطهایی از جهان که هنوز صلح است بین کفر و اسلام! اما بیهیچ کلامی تو گربۀ سفید اسکاتیشت را هم از گیت فرودگاه رد میکنی و چیز زیادی نمیگوئیم جز آرزوی موفقیت و بهروزی و شادکامی و اینکه آنجا رسیدید ویدئو بفرستید حرف بزنیم و جفتمان هم بیخیال میشویم که چه بهتر.
زنی را میشناختم که از کبود کردن دستش لذت میبرد؛ ایرانی بودن چنین مرضیست. همهی آدمهایی که آنجا نشستهاند را دوست داشتم، گرچه آنها حوصلۀ من را نداشتند و تکلیف من هم که مشخص است. کاش همهگی در آن مکان بلعیده میشدیم و میگذاشتیم خدا و ویرانی چنان در ما نفوذ کنند که شایستۀ قلب جهان باشد.
-امیر امیرانی (از دوستان فیسبوک)
https://www.facebook.com/amir.amirani.58
