→ همه نوشته‌ها

بسیاری مردمان برای تفریح و سرگرمی سفر می‌کنند. می‌روند به کشورها و مناطق دور…

بسیاری مردمان برای تفریح و سرگرمی سفر می‌کنند. می‌روند به کشورها و مناطق دور دست. پول خرج می‌کنند، هتل رزرو می‌کنند و کلی مشقت به جان می‌خرند تا فقط لحظه‌ای در بالکن یک هتل درجه چهار توی هوای شرجی بارسلونا به مدیترانه نگاه کنند و بگویند: زیباست.
از جهتی که «جهان‌دیده بسیار گوید دروغ»، اصرار هم دارند که بگویند سفر مهم است و سفر خوب است و تمام سفرهایی که رفته‌اند ارزشش را داشت. اما همۀ ما می‌دانیم که از هر بیست سفر، فقط یکی واقعاً خوب است. باقی‌اش زندگی است.

اما من اصلاً این رویه را درک نمی‌کنم. سفر برای من به هیچ وجه حکم تفریح یا تفریغ را ندارد. سفر برای من مثل مأموریت است. گویا تمام میلیاردها انسانی که در بردگی و بندگی جان دادند مرا می‌خوانند، که بروم، که ببینم، که بخورم، که بشنوم، تمام آن چیزهایی که به حکم خدا یا دستور کدخدا از ایشان دریغ شد.
سفر برای من مثل یک مسابقه است، و کسی که مناسک کمتری را زیارت کند و غذاهای کمتری مزه کند و رسوم محلی کمتری را به جا بیاورد بازنده است. و برنده متعاقباً کسی است که در هر شهر خانه‌ای دارد و در هر فرهنگ نقشی.

تفریح برای من یعنی برگشتن به خانه. برگشتن به یاسوج، حتی بهتر از آن، برگشتن به دهدشت. به آن خیابان‌های نمور غم‌خورده، یا به کوچه‌های گلی کنگرکهنه که به قدمت ایران‌اند و به آن دشت‌های پهناور کنار شهر که هر سال در آن از گوجه و خیار گرفته تا گندم و جو کشت می‌شود. که بروم آنجا سنبوسه‌ای سر فلکۀ سیمرغ بگیرم و ببرم روی تپۀ شهدا بخورم.
فقط در خانه است که می‌توان واقعاً استراحت کرد. جایی که چیزی برای یاد گرفتن وجود ندارد. چیزی جدیدی برای خوردن نیست. تمام شهر را، تمام روستاها را، تمام جاده‌ها را، تمام تپه‌ها و چشمه‌ها را مثل کف دستم بلدم. جاده‌ای نیست که ندانم به کجا ختم می‌شود و دست‌اندازی نیست که هزار بار از رویش رد نشده باشم. در اینجاست که هر کاری کنی در حکم استراحت است. اگر در چمنزارهای چاه‌بُردی برای بار صدم قدم می‌زنم، اگر در فلافلی سیا شام می‌خورم، اگر زیر درخت بیدی نشسته‌ام و غروب آفتاب را می‌بینم، می‌توانم یک نفس عمیق بکشم و بگویم: زیباست.

و من از این خانه نخواهم رفت.

-اوس (پاییز ۱۴۰۱)