مقداری روانیاوه و روانحق
مقداری روانیاوه و روانحق
امروز کلمۀ معادل دیگری میخواهم معرفی کنم: روانیاوه. در مقابل کلمۀ psychobabble که به معنی حرفای صد من یک غاز در حوزۀ روانشناسی (مخصوصاً روانکاوی) است.
دیدگاه من نسبت به علم روانشاسی به شرح زیر است:
قسمی از این علم بر مبنای حقیقت است و به کاوش در مورد روان انسان میپردازد و حقیقت تلخ این است جز یافتههای جالب در مورد روان انسان، هنوز درمانی برای دردهای اساسی ذهن پیدا نکرده است. اضطراب، کمهوشی، افسردگی و اختلالت جنسی هنوز هیچ درمانی ندارند و به صورت مزمن افراد را آزار میدهند.
شاید تنها حوزۀ موفق CBT باشد، اما حقیقت این است که حتی این روشها تا حد زیادی در درمان بیماریها ناموفق هستند. حتی در درمان با تعرض (exposure therapy) که احتمالاً موفقترین روش درمانی است و توسط روانپزشکان و روانشناسان استفاده میشود نیز بسیاری از اضطرابها به صورت مزمن باقی میمانند و درمان هنوز دور از دسترس است.
اما قسم دیگری از این علم پر از روانیاوه است. محققین این حوزه عموماً تحت تأثیر تفکرات پستمدرنی و ساختارگرایی افراطی نقش محیط را بسیار برجسته میکنند، تأثیرات تکاملِ بیولوژیکی بر ذهن انسان را نادیده میگیرند و حتی اکثر مواقع تا جایی پیش میروند که هیچ اشارهای به نقش ژنتیک در رشد و تکامل مغز انسان نمیکنند و سعی میکنند با تفسیرهای عجیب و غریب تاریخی بدون هیچ وفاداری به سنت علم مدرن فرضیههایی را اثبات کنند که هیچ اساسی در حقیقت ندارند.
شاید افتضاحترین بعد این حوزه چیزی جز خود روانکاوی نباشد، به نظر من اکثر وعدههای مکتب روانکاوی چیزی جز یک گمراهی بزرگ یا یک دروغ آشکار نیستند. تمام فواید این حوزه از نظر من در دو نقطه جمع میشوند:
اولاً که این روانیاوهها حفرۀ خدا و دین را در دل طرفداران خود پر میکنند، افراد در جلسات روانکاوی با پیدا کردن فرضیات بیاساس و ارائۀ علیّتهای بی سر و ته برای اتفاقات زندگی خودشان دلیلتراشی میکنند. اگر پیش از این قَسَم حضرت عباس و تسخیر اجنه افراد را دچار پریشانی میکرد و بیتوجهی به چاکراهها تعادل روح فرد را به هم میزد و او دچار اضطراب میشد، هماکنون این عقدههای روانی و خاطرات دوران کودکی هستند که منجر به همین موارد میشوند، و حقیقت این است که هیچکدام از این ادعاها اثبات علمی نشدهاند.
دومین فایدهای که روانکاوی برای افراد دارد از نظر من خیلی ساده موهبت همنشینی با افراد هوشمند است. نشستن و صحبت کردن با افراد باهوش هرچند برای افرادی مثل خوانندگان این متن که اکثراً تحصیل کرده هستند و در قشر نخبگان جامعه زندگی میکنند موضوع مهمی نیست، اما برای بسیاری از افراد جامعه چیزی است که فقط در دفتر یک روانکاو کلّاش نصیبشان میشود. هرچند روانکاو خودش گمراه یا کلّاش است، اما حقیقت این است که همین همنشینی برای بسیاری افراد دارای ارزش است و در ادارۀ زندگیشان کمک میکند. اما مهم این است که فراموش نکنیم، این ذات علم روانکاوی نیست که منجر به خوبی میشود. اگر وکلای شایسته، روحانیون باسواد و مهندسهای متخصص نیز دفتر مشاوره باز کنند، من ظن قوی دارم که این افراد نیز میتواند به مشتریهای خود توصیههای مفیدی بکنند و سطح زندگی آنها را ارتقاء دهند.
لکن حقیقتی که هرگز نباید فراموش شود به شرح زیر است:
هر تخمکی پس از لقاح شدن و در حین رشد جنین، هم با توجه به محتوای ژنتیکی خود و هم به خاطر پارهای اتفاقات رندم، به مغز هر فرد چند ویژگی فیزیکی میدهد که با علم حاضر قابل تغییر نیستند. هوش انسان یک عدد نسبتاً ثابت است که با افزایش سن فقط کاهش پیدا میکند و هیچ راهی برای افزایش آن وجود ندارد. شخصیت هر فرد یک مدل پیچیده از 5 یا 10 سیستم مستقل عصبی است که باز هم مثل هوش دارای ویژگیهای مشخصی است و امروزه نمیتوان آنها را تغییر داد. علاقههای فرد و گرایشهای جنسی هر فردی نیز در کنار شخصیت در دوران جنینی تحت تأثیر هورمونهای مختلف تثبیت میشوند و با هیچ روشی قابل تغییر نیستند.
این حرفها به این معنی نیست که آدم توانایی یادگیری ندارد، یا نمیتواند با تلاش برای بهتر شدن زندگی خود را ارتقاء دهد. لکن هیچ دلیلی وجود ندارد که ما تصور کنیم این فقط روانشناسان کج و کولۀ فرانسوی هستند که میتوانند مسیر این ارتقاء را به ما نشان دهند، به قول مارمولک: به تعداد انسانهای روی زمین، راه برای رسیدن به خدا هست.
خلاصه فروید را بسوزایند، یونگ را به عنوان داستان بخوانید و به جای تحقیق در مورد رابطۀ اپیستومولوژی و روانکاوی، جبر خطی بیاموزید.
-اوس، تابستان ۱۴۰۱
امروز کلمۀ معادل دیگری میخواهم معرفی کنم: روانیاوه. در مقابل کلمۀ psychobabble که به معنی حرفای صد من یک غاز در حوزۀ روانشناسی (مخصوصاً روانکاوی) است.
دیدگاه من نسبت به علم روانشاسی به شرح زیر است:
قسمی از این علم بر مبنای حقیقت است و به کاوش در مورد روان انسان میپردازد و حقیقت تلخ این است جز یافتههای جالب در مورد روان انسان، هنوز درمانی برای دردهای اساسی ذهن پیدا نکرده است. اضطراب، کمهوشی، افسردگی و اختلالت جنسی هنوز هیچ درمانی ندارند و به صورت مزمن افراد را آزار میدهند.
شاید تنها حوزۀ موفق CBT باشد، اما حقیقت این است که حتی این روشها تا حد زیادی در درمان بیماریها ناموفق هستند. حتی در درمان با تعرض (exposure therapy) که احتمالاً موفقترین روش درمانی است و توسط روانپزشکان و روانشناسان استفاده میشود نیز بسیاری از اضطرابها به صورت مزمن باقی میمانند و درمان هنوز دور از دسترس است.
اما قسم دیگری از این علم پر از روانیاوه است. محققین این حوزه عموماً تحت تأثیر تفکرات پستمدرنی و ساختارگرایی افراطی نقش محیط را بسیار برجسته میکنند، تأثیرات تکاملِ بیولوژیکی بر ذهن انسان را نادیده میگیرند و حتی اکثر مواقع تا جایی پیش میروند که هیچ اشارهای به نقش ژنتیک در رشد و تکامل مغز انسان نمیکنند و سعی میکنند با تفسیرهای عجیب و غریب تاریخی بدون هیچ وفاداری به سنت علم مدرن فرضیههایی را اثبات کنند که هیچ اساسی در حقیقت ندارند.
شاید افتضاحترین بعد این حوزه چیزی جز خود روانکاوی نباشد، به نظر من اکثر وعدههای مکتب روانکاوی چیزی جز یک گمراهی بزرگ یا یک دروغ آشکار نیستند. تمام فواید این حوزه از نظر من در دو نقطه جمع میشوند:
اولاً که این روانیاوهها حفرۀ خدا و دین را در دل طرفداران خود پر میکنند، افراد در جلسات روانکاوی با پیدا کردن فرضیات بیاساس و ارائۀ علیّتهای بی سر و ته برای اتفاقات زندگی خودشان دلیلتراشی میکنند. اگر پیش از این قَسَم حضرت عباس و تسخیر اجنه افراد را دچار پریشانی میکرد و بیتوجهی به چاکراهها تعادل روح فرد را به هم میزد و او دچار اضطراب میشد، هماکنون این عقدههای روانی و خاطرات دوران کودکی هستند که منجر به همین موارد میشوند، و حقیقت این است که هیچکدام از این ادعاها اثبات علمی نشدهاند.
دومین فایدهای که روانکاوی برای افراد دارد از نظر من خیلی ساده موهبت همنشینی با افراد هوشمند است. نشستن و صحبت کردن با افراد باهوش هرچند برای افرادی مثل خوانندگان این متن که اکثراً تحصیل کرده هستند و در قشر نخبگان جامعه زندگی میکنند موضوع مهمی نیست، اما برای بسیاری از افراد جامعه چیزی است که فقط در دفتر یک روانکاو کلّاش نصیبشان میشود. هرچند روانکاو خودش گمراه یا کلّاش است، اما حقیقت این است که همین همنشینی برای بسیاری افراد دارای ارزش است و در ادارۀ زندگیشان کمک میکند. اما مهم این است که فراموش نکنیم، این ذات علم روانکاوی نیست که منجر به خوبی میشود. اگر وکلای شایسته، روحانیون باسواد و مهندسهای متخصص نیز دفتر مشاوره باز کنند، من ظن قوی دارم که این افراد نیز میتواند به مشتریهای خود توصیههای مفیدی بکنند و سطح زندگی آنها را ارتقاء دهند.
لکن حقیقتی که هرگز نباید فراموش شود به شرح زیر است:
هر تخمکی پس از لقاح شدن و در حین رشد جنین، هم با توجه به محتوای ژنتیکی خود و هم به خاطر پارهای اتفاقات رندم، به مغز هر فرد چند ویژگی فیزیکی میدهد که با علم حاضر قابل تغییر نیستند. هوش انسان یک عدد نسبتاً ثابت است که با افزایش سن فقط کاهش پیدا میکند و هیچ راهی برای افزایش آن وجود ندارد. شخصیت هر فرد یک مدل پیچیده از 5 یا 10 سیستم مستقل عصبی است که باز هم مثل هوش دارای ویژگیهای مشخصی است و امروزه نمیتوان آنها را تغییر داد. علاقههای فرد و گرایشهای جنسی هر فردی نیز در کنار شخصیت در دوران جنینی تحت تأثیر هورمونهای مختلف تثبیت میشوند و با هیچ روشی قابل تغییر نیستند.
این حرفها به این معنی نیست که آدم توانایی یادگیری ندارد، یا نمیتواند با تلاش برای بهتر شدن زندگی خود را ارتقاء دهد. لکن هیچ دلیلی وجود ندارد که ما تصور کنیم این فقط روانشناسان کج و کولۀ فرانسوی هستند که میتوانند مسیر این ارتقاء را به ما نشان دهند، به قول مارمولک: به تعداد انسانهای روی زمین، راه برای رسیدن به خدا هست.
خلاصه فروید را بسوزایند، یونگ را به عنوان داستان بخوانید و به جای تحقیق در مورد رابطۀ اپیستومولوژی و روانکاوی، جبر خطی بیاموزید.
-اوس، تابستان ۱۴۰۱
