پایان ایمان
پایان ایمان
من خیلی از مواقع به دوستان خودم میگویم شباهت عجیبی بین افراطیون چپ و مذهبی مشاهده میکنم. به شکلی که گویا مرتبتی در معرفتشناسی چپ وجود دارد که در آن وقتی از هایدگر و نیچه عبور میکنید و به فوکو و لکلان و بودریار میرسید یکباره خود را در محضر مصباح یزدی مییابید.
گاهی تشخیص این موضوع آسان نیست، اما اگر دقت کنید، در میان سطور فوکو، یکباره اشک و رشک و دندانهای تمساح یکی یکی خود را نمایان میکنند.
حدس من این است: هر دوی این قماش وجود حقیقت را انکار میکنند. در نظر ایشان ما انسانهای قدرتطلبِ طماعِ ضعیفِ دانی هرگز توانایی وقوف پیدا کردن به بایاسها و تبعیضات خودمان را نداریم. و هیچوقت واقعاً نمیتوانیم برای خودمان سره از ناسره را تشخیص دهیم. اما حکماء و فضلائی هستند که میتوانند برئ از این نقصانها حقیقت را برای ما بیان کنند. و بعد خودشان را این حکماء و علماء معرفی میکنند. روسو و هگل و فوکو به شکل ضمنی خود را فضلای لازمالإتباع معرفی میکنند، اما مراجع تقلید و مجتهدین عیناً خود را بابالحقایق معرفی میکنند و سر بالا اعلام میکنند تنها راه رستگاری نزد ایشان است و تنها راه رسیدن به این رستگاری «ایمان» است. مهم نیست که رفیق استالین میلیونها انسان را به دهانۀ مرگ فرستاده یا خدا تو را همجنسگرا آفریده، مادامی که به خاطر قبول مبانی دیالکتیک تاریخی یا براهین کلامی اثبات شریعت اعتمادی آهنین به اوامر آنها داشته باشی، یقین داشته باش که تو رستگار خواهی بود.
مهم نیست که تقریباً هیچچیز در تجربه بیانگر رستگاری نیست. چون مبانی دیالکتیک و کلامی عقلاً اثبات شدهاند، پس رستگاری یقینی است.
من اینجا همیشه مسلمین و مسیحیان و کمونیستها را دعوت میکنم بار دیگر به مبانی عقلی خود برگردند، و آنها را کمی با تأمل بیشتر بررسی کنند. چه مبانیای واقعاً؟ آیا واقعاً آنقدر که فکر میکنید دیالکتیک تاریخی و تثلیث و عصمت با عقل جور در میآیند یا شما در سلفیت محض فقط دارید از آباء و رفقاء خود پیروی میکنید؟ هَل فَحّصتم عن أحسن الأقوال!؟ أأنتم من أولوالألباب!؟ (۱)
من یک دوست آلمانی داشتم که میگفت به شکلی جالبی چیزی که در آخر ایمان او را در هم شکست، مطالعۀ انجیل بود. میگفت:«در مطالعۀ علوم دینی، آدم به مرحلهای میرسد که یا یک تروریست میشود یا کاملاً از دین برمیگردد. و من وقتی که مطمئن شدم این کتابها توسط تعدادی چوپان در عصر حجر نوشته شدهاند از دین برگشتم...»
من معمولاً زبانم را گاز میگیرم و برای ناراحت نکردن برادران و خواهران مسلمان سعی میکنم کمتر به تناقضات ذاتی دین به طور کل، و اسلام به شکل خاص بپردازم. اما امروز حدیثی از پیامبر خواندم که کمر شتر را در من شکست.
«أي امرأة تطيبت ثم خرجت من بيتها فهي تلعن حتي ترجع إلي بيتها متي ما رجعت.» (۲)
حقیقت این است که مصلحتی در این گفته وجود ندارد که با عقل ما درک شود. تفحص در معنای این حدیث مساوی با سقوط شریعت است.
صد البته، میتوان با بررسی تاریخ، زنستیز یا زنهراس بودن بسیاری از فرهنگها، از جمله فرهنگ اعراب، دلیل ایجاد شدن چنین رسومی را استنباط کرد. میتوان گفت که در تاریخ چون بنیانهای خانواده مستحکمتر شدند محدودیتها بر زنان و نحوۀ زیست ایشان نیز بیشتر شد. و با طرح کردن معادلات و نامعادلات مختلف در مورد اینکه حق چیست، تکلیف کدام است و نحوۀ ثبوت و سقوط هرکدام در زندگی چگونه است بحث کرد و ادلۀ تاریخی و تجربی مختلفی را برای آن اقامه کرد. اما این کار در تضاد با اصل دین است.
دین ایمانطلب است. دین از شما نمیخواهد که تک تک حرفهای پیامبر را اثبات کنید و چون به یقین رسیدید به آنها اتیان کنید. اتفاقاً دین از شما کمترین میزان اثبات را میخواهد: فقط اثبات کنید که نبی عصمت دارد، بعد از آن تمام حرفهای او لازمالإتباع هستند، فارغ از اینکه آن حرفها ایجاد یقین کنند یا ماهیتاً با امور یقینی در تضاد باشند. و اتفاقاً اگر بدون آگاهی از مصلحت حرفی، کورکورانه از آن پیروی کردید اعمال شما را تحسین میکند و «إیمان» شما را میستاید.
و این ایمانطلبی یکی از چیزهایی بود که دین را در من شکست. نفس ایمان قبیح است و شایستۀ موجودی مطهَّر و منزَّه نیست. ایمانطلبی نه شایستۀ خدایی قدیر و علیم و رحیم، که شایستۀ انسانهای پست و ترسیده است. انسانهایی که نمیتوانند آنقدر که ادعا میکنند کار خوب کنند، که آنقدر نمیدانند تا ادعاهای خود را اثبات کنند و آنقدر سنگدل هستند که برایشان مهم نیست اگر ملتی را با حرفهای خود گمراه کنند.
-اوس، پاییز ۱۴۰۱
من خیلی از مواقع به دوستان خودم میگویم شباهت عجیبی بین افراطیون چپ و مذهبی مشاهده میکنم. به شکلی که گویا مرتبتی در معرفتشناسی چپ وجود دارد که در آن وقتی از هایدگر و نیچه عبور میکنید و به فوکو و لکلان و بودریار میرسید یکباره خود را در محضر مصباح یزدی مییابید.
گاهی تشخیص این موضوع آسان نیست، اما اگر دقت کنید، در میان سطور فوکو، یکباره اشک و رشک و دندانهای تمساح یکی یکی خود را نمایان میکنند.
حدس من این است: هر دوی این قماش وجود حقیقت را انکار میکنند. در نظر ایشان ما انسانهای قدرتطلبِ طماعِ ضعیفِ دانی هرگز توانایی وقوف پیدا کردن به بایاسها و تبعیضات خودمان را نداریم. و هیچوقت واقعاً نمیتوانیم برای خودمان سره از ناسره را تشخیص دهیم. اما حکماء و فضلائی هستند که میتوانند برئ از این نقصانها حقیقت را برای ما بیان کنند. و بعد خودشان را این حکماء و علماء معرفی میکنند. روسو و هگل و فوکو به شکل ضمنی خود را فضلای لازمالإتباع معرفی میکنند، اما مراجع تقلید و مجتهدین عیناً خود را بابالحقایق معرفی میکنند و سر بالا اعلام میکنند تنها راه رستگاری نزد ایشان است و تنها راه رسیدن به این رستگاری «ایمان» است. مهم نیست که رفیق استالین میلیونها انسان را به دهانۀ مرگ فرستاده یا خدا تو را همجنسگرا آفریده، مادامی که به خاطر قبول مبانی دیالکتیک تاریخی یا براهین کلامی اثبات شریعت اعتمادی آهنین به اوامر آنها داشته باشی، یقین داشته باش که تو رستگار خواهی بود.
مهم نیست که تقریباً هیچچیز در تجربه بیانگر رستگاری نیست. چون مبانی دیالکتیک و کلامی عقلاً اثبات شدهاند، پس رستگاری یقینی است.
من اینجا همیشه مسلمین و مسیحیان و کمونیستها را دعوت میکنم بار دیگر به مبانی عقلی خود برگردند، و آنها را کمی با تأمل بیشتر بررسی کنند. چه مبانیای واقعاً؟ آیا واقعاً آنقدر که فکر میکنید دیالکتیک تاریخی و تثلیث و عصمت با عقل جور در میآیند یا شما در سلفیت محض فقط دارید از آباء و رفقاء خود پیروی میکنید؟ هَل فَحّصتم عن أحسن الأقوال!؟ أأنتم من أولوالألباب!؟ (۱)
من یک دوست آلمانی داشتم که میگفت به شکلی جالبی چیزی که در آخر ایمان او را در هم شکست، مطالعۀ انجیل بود. میگفت:«در مطالعۀ علوم دینی، آدم به مرحلهای میرسد که یا یک تروریست میشود یا کاملاً از دین برمیگردد. و من وقتی که مطمئن شدم این کتابها توسط تعدادی چوپان در عصر حجر نوشته شدهاند از دین برگشتم...»
من معمولاً زبانم را گاز میگیرم و برای ناراحت نکردن برادران و خواهران مسلمان سعی میکنم کمتر به تناقضات ذاتی دین به طور کل، و اسلام به شکل خاص بپردازم. اما امروز حدیثی از پیامبر خواندم که کمر شتر را در من شکست.
«أي امرأة تطيبت ثم خرجت من بيتها فهي تلعن حتي ترجع إلي بيتها متي ما رجعت.» (۲)
حقیقت این است که مصلحتی در این گفته وجود ندارد که با عقل ما درک شود. تفحص در معنای این حدیث مساوی با سقوط شریعت است.
صد البته، میتوان با بررسی تاریخ، زنستیز یا زنهراس بودن بسیاری از فرهنگها، از جمله فرهنگ اعراب، دلیل ایجاد شدن چنین رسومی را استنباط کرد. میتوان گفت که در تاریخ چون بنیانهای خانواده مستحکمتر شدند محدودیتها بر زنان و نحوۀ زیست ایشان نیز بیشتر شد. و با طرح کردن معادلات و نامعادلات مختلف در مورد اینکه حق چیست، تکلیف کدام است و نحوۀ ثبوت و سقوط هرکدام در زندگی چگونه است بحث کرد و ادلۀ تاریخی و تجربی مختلفی را برای آن اقامه کرد. اما این کار در تضاد با اصل دین است.
دین ایمانطلب است. دین از شما نمیخواهد که تک تک حرفهای پیامبر را اثبات کنید و چون به یقین رسیدید به آنها اتیان کنید. اتفاقاً دین از شما کمترین میزان اثبات را میخواهد: فقط اثبات کنید که نبی عصمت دارد، بعد از آن تمام حرفهای او لازمالإتباع هستند، فارغ از اینکه آن حرفها ایجاد یقین کنند یا ماهیتاً با امور یقینی در تضاد باشند. و اتفاقاً اگر بدون آگاهی از مصلحت حرفی، کورکورانه از آن پیروی کردید اعمال شما را تحسین میکند و «إیمان» شما را میستاید.
و این ایمانطلبی یکی از چیزهایی بود که دین را در من شکست. نفس ایمان قبیح است و شایستۀ موجودی مطهَّر و منزَّه نیست. ایمانطلبی نه شایستۀ خدایی قدیر و علیم و رحیم، که شایستۀ انسانهای پست و ترسیده است. انسانهایی که نمیتوانند آنقدر که ادعا میکنند کار خوب کنند، که آنقدر نمیدانند تا ادعاهای خود را اثبات کنند و آنقدر سنگدل هستند که برایشان مهم نیست اگر ملتی را با حرفهای خود گمراه کنند.
-اوس، پاییز ۱۴۰۱
