→ همه نوشته‌ها

چیزی به اسم اژدها وجود نداره...

چیزی به اسم اژدها وجود نداره...

یک روز بیلی از خواب بیدار شد و در کمال تعجب دید که یک اژدها در اتاقش ایستاده است. او دستی به سر اژدها کشید و اژدها هم برای او دم تکان داد.
بیلی به طبقۀ پایین رفت و به مادر گفت که: مامان یه اژدها تو اتاق منه...
مادر بیلی با جدیت گفت: چیزی به اسم اژدها وجود نداره. بیلی حرف مادرش را قبول کرد و آماده شد که صبحانه بخورد.

بیلی رفت و روی صندلی پشت میز غذاخوری نشست. اژدها هم پایین آمد، ولی اژدها روی میز نشست. رفتاری از این دست معمولاً در خانه ایشان پذیرفته نبود. اما واقعاً کاری هم از دست کسی ساخته نبود چون نمی‌شد به موجودی که وجود ندارد اخطار داد.

مادر برای بیلی املت درست کرده بود. اما همین که املت را روی میز گذاشت اژدها آن را خورد. مادر دوباره املت درست کرد. اما اژدها باز همه را می‌خورد. مادر آنقدر املت درست کرد تا جایی که تخم‌مرغ‌هایش تمام شد. بیلی فقط توانست چند لقمه املت بخورد اما گفت که همان مقدار برای او کافی بود. بعد بیلی رفت بالا تا بازی کند.

وقتی بیلی پایین آمد اژدها بزرگ‌تر شده بود. بیلی گفت: نمی‌دونستم اژدهاها اینقدر سریع رشد می‌کنن. اما مادر بیلی دوباره تأکید کرد: اژدها وجود نداره! و اژدها باز هم بزرگ‌تر شد. مادر بیلی می‌خواست خانه را تمیز کند، اما این کار تا سر ظهر طول کشید. چرا که اژدها بزرگ شده بود و مادر مجبور بود از پنجره‌ها به اتاق‌های مختلف سر بزند تا آنها را تمیز کند. تا بعد از ظهر اژدها آنقدر بزرگ شده بود که دمش از در پشتی خانه بیرون زده بود و گردنش از در جلویی خانه. مادر و بیلی هم در طبقۀ دوم خانه اسیر شده بودند.

اژدها گرسنه بود و وقتی که کامیون شیرینی‌پزی از جلوی خانه عبور کرد بوی شرینی‌ها او را مست کرد و او شروع کرد به دنبال کامیون دویدن، و خانه را هم روی دوش خود برد، مثل لاک لاکپشت.

وقتی پدر از سر کار برگشت، اولین چیزی که متوجه شد این بود که خانه‌اش سر جای خودش نیست. او داشت فکر می‌کرد که چه گلی به سر خودش بگیرد که خوشبختانه یکی از همسایه‌ها به داد او رسید و قضیه را برای او تعریف کرد.

پدر راه افتاد و بیلی و مادر را چند کوچه آن طرف‌تر پیدا کرد. هم او از گردن اژدها بالا رفت و از پنجرۀ طبقۀ دوم رفت داخل کنار بیلی و مادر.

پدر با حیرت گفت: اینجا چه خبر شده؟ بیلی گفت: همه‌اش کار اژدها است. مادر دوباره شروع کرد: اژدهایی وجود ندارد! اما بیلی اصرار کرد که «اژدها وجود داره و اتفاقاً اژدهای خیلی بزرگی هم هست.» بعد بیلی سر اژدها را نوازش کرد. و اژدها دم تکان داد.

اژدها با سرعتی حتی زیاد‌تر از سرعتی که رشد کرده بود کوچک شد. خیلی سریع اندازۀ یک بچه گربه بود. مادر اژدها را بغل کرد و گفت: حالا اژدها به این کوچولویی اشکال نداره. چرا اینقدر بزرگ شده بود؟
بیلی پاسخ داد: نمی‌دونم. فکر کنم فقط می‌خواست بهش توجه کنیم.


-جک کنت، نوشته شده در سال ۱۹۷۵
ترجمه از اوسا. (ترجمه نیمه‌آزاد است.)