راستگویی بدون ترس و ترجیح
راستگویی بدون ترس و ترجیح
این اواخر کمتر مینویسم و بیشتر میخوانم. دلیلش این است که بدون گوشی میروم سالن مطالعه، و از آنجایی که عادت دارم داخل گوشی بنویسم، نوشتن تنگ آمده. اما امروز وقتی از ضمان و احسان و علل رافع مسئولیت خسته شدم برخواستم و به اتاق باد آمدم. اتاق کوچکی است در منتهای سالن مطالعه. پنجرههایش مثل باقی پنجرههای خوابگاه مفتح بزرگ و گله گشادند، اما پرده ندارد. از سیستم تهویه سالن هم جداست و به همین دلیل اوضاع و احوالش همواره حادّ است. اگر هوا سرد باشد، همین که لای پنجرهها را باز کنیم چنان یخ میبندد که در آن خصتین حمار به بیضتین کفتر میمانند. اگر هوا کمی گرم باشد، و پنجرهها را بسته بگذاریم گویی که در اتاق دیزی میپزند تبدیل به کوره میشود.
من هم الان آمدهام و پنجرهها را باز کردهام و گویی تمام هوای شیراز میخواهد از همین دو منفذ عبور کند؛ باد که هیچ، طوفان میآید. و گفتم به رسم سلحشوری و تندخویی این اتاق متنی بنویسم که از جهاتی افراطی است.
من معمولاً به خودم یادآوری میکنم که از نیچه و مارکس بر حظر باشم. هرچند فقها گفتهاند أعذر من حذَّر(۱)، اما واقعیت این است که تحذیر فقط تا حدی پاسخگو است و اگر خطر بسیار بزرگ باشد، هیچ تحذیری معذور کننده نیست. دلیل اینکه خطر مارکس و نیچه بزرگ است دقیقاً همان دلیلی است که ایشان را بیخطر جلوه میکند.
در نظر آنها دو فیلسوف هستند مثل بقیه، با این تفاوت که با خواندن دقیق ایشان، مرگ، قتلعام و فورپاشی تمام چیزی که بدان حقیقت میگوییم محقق میشود. شاید برخی بگویند نه هیتلر تجسم اندیشههای نیچه است، و نه استالین مبیِّن تعالیم مارکس است. این انتقاد بیراه نیست، اما من معمولاً جواب این پرسش را (۲) با یک پرسش دیگر میدهم: لابد بن لادن و ابوبکر البغدادی هم هیچ دخلی به اسلام ندارند، مگر نه؟
اما اینکه چه کسی بیانگر چه اندیشهای است و این تا چه در تبیین آن اندیشه مؤثر است بحث دیگری است، ولی خلاصه من هر وقت میبینم کسانی از «خوانش صحیح» مارکس، نیچه، قرآن و حتی عهد عتیق صحبت میکنند، با تردید درشان نگاه میکنم. شاید ایشان با ابوبکر البغدادی متفاوت باشند، و حتی از هیلتر و استالین هم متنفر باشند، اما در نظر من آنها دو قبضه هیلتر و سه دستگاه استالین و سی نفر بنلادن را در خودشان جا دادهاند و تا جایی که به من مربوط است؛ اگر میلیون میلیون آدم به دست ایشان نمردهاند، به این خاطر نیست که اینها حقایقی را دریافتهاند که هیتلر و استالین و البغدادی از فهمش قاصر بودند، بلکه به احتمال بسیار بیشتر به این علت است که به اندازۀ آنها عرضه یا شجاعت ندارند تا افکار خودشان را عملی کنند.
حتی وقتی خود من هم میبینم در موضوعی با نیچه یا مارکس یا شیخ صدوق موافقم، رعشه به تنم میافتد که نکند هیتلر و بنلادن خودشان را خیس و لیز کردند و یکی یکی خودشان را از سوراخهای فراخ اندیشۀ من فشار دادند داخل. اما خلاصه تمام این مقدمهها را چیدم که بگویم، حرف نیچه که میگفت «اخلاق ما، اخلاق انسانهای ضعیف است.» خالی از مایه نیست.
من تقسیمبندی انسانها به قويّ و ضعیف را نمیپسندم، تقسیم ایشان به نوانگر و ناتوان را بیشتر دوست دارم. به نظرم اگر هم کسی ضعیف باشد، حق انسان ضعیف احسان است، خلاصه من هیتلر نیستم، هیچ علاقهای هم به او ندارم، اما هیتلر خودش را جایی میان سطور آیندۀ این متن قایم کرده است. پس مراقب باشید.
﷼﷼﷼
من قوانینی دارم که چون فرمانهای دهگانه موسی جایی نوشتهام و خودم را ملتزم به اجرای آنها کردهام. یکی از این قوانین میگوید: همیشه حقیقت را بگو، بدون ترس و ترجیح. (۳) مثلاً گاهی به مادرم میگویم که او میمیرد. خشک و نتراشیده. میگویم:«ننه میدونی یه روزی میمیری؟» گاهی این بیان بدون تقطیع حقیقت در نظر عام پسندیده هست، اما عموماً چنین نیست.
اگر طفلی پدر و مادر خود را در تصادف رانندگی از دست بدهد. آیا باید به او حقیقت را گفت؟ به او گفت که لااقل تا زمانی که او زنده است، ایشان را نخواهد دید؟ و آیا باید این را مستقیم گفت؟ بدون مقدمهچینی؟ در نظر من پاسخ این سؤال مثبت است. باید غبطۀ طفل را نگه داشت، غمخوار او بود و سعی کرد عذاب او را کاهش داد. اما مادامی که حرفی حقیقت است، باید آن را بیان کرد. هرچه رکتر بهتر، هرچه صریحتر، روشنتر، دردناکتر... بهتر. و سؤال اینجاست که چرا شهود بسیاری آدمها در این مورد با من متفاوت است. من همواره متعجب میشوم از حجم انسانهایی که در این مورد، یا حتی مواردی بسیار ضعیفتر از این، ترجیح میدهند دروغ بگویند، اما مدتی عذاب را تحمل نکنند.
برای اینکه روشن شود ضعف آدمهای ضعیف تا چه حد بر اخلاق راستگویی انسانها حاکم شده به این افتراق توجه کنید: من نه تنها جواز دروغ گویی را نمیدهم، بلکه میگویم حقیقت هم باید راست و نتراشیده بیان شود. تا جای ممکن نباید حرف را بپیچانیم. اما دیدگاه مرسوم جامعه این است که نه تنها بیان بدون ترجیح حقیقت قبیح است، بلکه در بسیاری مواقع دروغگویی هم مشکلی ندارد!
دروغ زمین تا آسمان با نگفتن و پیچاندن و تلخص حقیقت تفاوت دارد. دروغ چیست؟ جز مفتاحُ کلّ سیئات. (۴)
این که دورغ چرا بد است، چطور درهای جهنم روی زمین و آخرت (۵) را باز میکند و چگونه میتوان در برابر آن مواظبت کرد، از حوصلۀ این مقام خارج است. مشکل اینجاست که در عصر ما اصل بر نگفتن حقیقت است. گویا که باید برای بیان حقیقت مجوز بگیری. نامه بنویسی به مراجع ذیصلاح، از فقها و روانشناسان و جامعۀ مهندسین و اطباء استفتاء کنی، و اگر همه تأیید کردند که بیان حقیقت أمن است، آن موقع حرفت را بزنی.
اینجاست که حرف نیچه برای من معنی پیدا میکند: جایی در طول تاریخ انسانهای ضعیف و ترسو افسار کار را از دست انسانهای قوی و سلحشور گرفتند و بیان حقیقت را حد زدند. ولی در نظر من بیان حقیقت، آن هم به صورت حداکثری درمان خیلی از دردهاست. لااقل در درازمدت چه غمهایی را رفع میکند که هزاران سال است گریبان بنیبشر را گرفتهاند. اما چون بیان حقیقت در کوتاه مدت دردناک است، آدمهای ضعیف این را نمیخواهند. بین خودشان تبانی کردهاند که غمهای خودشان را مخفی کنند. که زخمهای خود را بپوشانند و اژدهایی که در خانۀ ایشان لانه کرده را نادیده بگیرند.
در این جا باید اعتراف کنم که کمی سیاهنمایی کردهام. هیچ زمانی در تاریخ وجود ندارد که انسانها واقعاً التزامی حداکثری به حقیقت داشتند. امروزه هم دروغگویی پسندیده نیست. اما اصل بر بیان حقیقت هم نیست. اصل بر این است که چیزی نگویی که دل ضعیفان درد بگیرد. به همین دلیل هم بیان حقیقت خطرناک است. بسیاری ضعفاء چنان به مخبأ خود خود گرفتهاند که از روشنایی هراساناند. ممکن است از کسی که حقیقت را بدون ترس و ترجیح میگوید بهراسند، با هم تبانی کنند و او را هلاک کنند تا لمسِ کوریشان مختل نشود. اما کدام یک نیکتر است؛ در راه حقگویی مردن؟ یا به سیرت ضعیفی بودن؟
گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند
جرمش آن بود که اسرار هویدا میکرد
زمستان ۱۴۰۱
-اوس
–––––––––––––––––––––
۱. قاعدهای فقهی است. یعنی کسی که به دیگری در مورد کاری که میکند هشدار بدهد، دیگر در مورد خسارات ناشی از آن کار معذور است. مثلاً اگر کسی در راه دیگری چاهی بکند، اما به او هشدار کافی بدهد که چاه حفر شده و مسیر امن نیست، ولی فرد بدون توجه به هشدار او از راه برود و در چاه بیافتد، او دیگر مسئول خسارات وارد شده نیست.
۲. این پرسش عموماً توسط دوستان غربگرا مطرح میشود که دل خوشی از اسلام و مسلمانی ندارند.
۳. Tell the Truth without fear or favour.
۴. دروغ کلید تمام بدیهاست. چرا که اگر فرد دروغ نگوید تقریباً انجام هیچ کار بد دیگری نیز برای او مقدور نیست.
۵. با این فرض که آخرتی باشد...
۶. اشاره به این داستان از جک کنت دارد:
چیزی به اسم اژدها وجود ندارد
این اواخر کمتر مینویسم و بیشتر میخوانم. دلیلش این است که بدون گوشی میروم سالن مطالعه، و از آنجایی که عادت دارم داخل گوشی بنویسم، نوشتن تنگ آمده. اما امروز وقتی از ضمان و احسان و علل رافع مسئولیت خسته شدم برخواستم و به اتاق باد آمدم. اتاق کوچکی است در منتهای سالن مطالعه. پنجرههایش مثل باقی پنجرههای خوابگاه مفتح بزرگ و گله گشادند، اما پرده ندارد. از سیستم تهویه سالن هم جداست و به همین دلیل اوضاع و احوالش همواره حادّ است. اگر هوا سرد باشد، همین که لای پنجرهها را باز کنیم چنان یخ میبندد که در آن خصتین حمار به بیضتین کفتر میمانند. اگر هوا کمی گرم باشد، و پنجرهها را بسته بگذاریم گویی که در اتاق دیزی میپزند تبدیل به کوره میشود.
من هم الان آمدهام و پنجرهها را باز کردهام و گویی تمام هوای شیراز میخواهد از همین دو منفذ عبور کند؛ باد که هیچ، طوفان میآید. و گفتم به رسم سلحشوری و تندخویی این اتاق متنی بنویسم که از جهاتی افراطی است.
من معمولاً به خودم یادآوری میکنم که از نیچه و مارکس بر حظر باشم. هرچند فقها گفتهاند أعذر من حذَّر(۱)، اما واقعیت این است که تحذیر فقط تا حدی پاسخگو است و اگر خطر بسیار بزرگ باشد، هیچ تحذیری معذور کننده نیست. دلیل اینکه خطر مارکس و نیچه بزرگ است دقیقاً همان دلیلی است که ایشان را بیخطر جلوه میکند.
در نظر آنها دو فیلسوف هستند مثل بقیه، با این تفاوت که با خواندن دقیق ایشان، مرگ، قتلعام و فورپاشی تمام چیزی که بدان حقیقت میگوییم محقق میشود. شاید برخی بگویند نه هیتلر تجسم اندیشههای نیچه است، و نه استالین مبیِّن تعالیم مارکس است. این انتقاد بیراه نیست، اما من معمولاً جواب این پرسش را (۲) با یک پرسش دیگر میدهم: لابد بن لادن و ابوبکر البغدادی هم هیچ دخلی به اسلام ندارند، مگر نه؟
اما اینکه چه کسی بیانگر چه اندیشهای است و این تا چه در تبیین آن اندیشه مؤثر است بحث دیگری است، ولی خلاصه من هر وقت میبینم کسانی از «خوانش صحیح» مارکس، نیچه، قرآن و حتی عهد عتیق صحبت میکنند، با تردید درشان نگاه میکنم. شاید ایشان با ابوبکر البغدادی متفاوت باشند، و حتی از هیلتر و استالین هم متنفر باشند، اما در نظر من آنها دو قبضه هیلتر و سه دستگاه استالین و سی نفر بنلادن را در خودشان جا دادهاند و تا جایی که به من مربوط است؛ اگر میلیون میلیون آدم به دست ایشان نمردهاند، به این خاطر نیست که اینها حقایقی را دریافتهاند که هیتلر و استالین و البغدادی از فهمش قاصر بودند، بلکه به احتمال بسیار بیشتر به این علت است که به اندازۀ آنها عرضه یا شجاعت ندارند تا افکار خودشان را عملی کنند.
حتی وقتی خود من هم میبینم در موضوعی با نیچه یا مارکس یا شیخ صدوق موافقم، رعشه به تنم میافتد که نکند هیتلر و بنلادن خودشان را خیس و لیز کردند و یکی یکی خودشان را از سوراخهای فراخ اندیشۀ من فشار دادند داخل. اما خلاصه تمام این مقدمهها را چیدم که بگویم، حرف نیچه که میگفت «اخلاق ما، اخلاق انسانهای ضعیف است.» خالی از مایه نیست.
من تقسیمبندی انسانها به قويّ و ضعیف را نمیپسندم، تقسیم ایشان به نوانگر و ناتوان را بیشتر دوست دارم. به نظرم اگر هم کسی ضعیف باشد، حق انسان ضعیف احسان است، خلاصه من هیتلر نیستم، هیچ علاقهای هم به او ندارم، اما هیتلر خودش را جایی میان سطور آیندۀ این متن قایم کرده است. پس مراقب باشید.
﷼﷼﷼
من قوانینی دارم که چون فرمانهای دهگانه موسی جایی نوشتهام و خودم را ملتزم به اجرای آنها کردهام. یکی از این قوانین میگوید: همیشه حقیقت را بگو، بدون ترس و ترجیح. (۳) مثلاً گاهی به مادرم میگویم که او میمیرد. خشک و نتراشیده. میگویم:«ننه میدونی یه روزی میمیری؟» گاهی این بیان بدون تقطیع حقیقت در نظر عام پسندیده هست، اما عموماً چنین نیست.
اگر طفلی پدر و مادر خود را در تصادف رانندگی از دست بدهد. آیا باید به او حقیقت را گفت؟ به او گفت که لااقل تا زمانی که او زنده است، ایشان را نخواهد دید؟ و آیا باید این را مستقیم گفت؟ بدون مقدمهچینی؟ در نظر من پاسخ این سؤال مثبت است. باید غبطۀ طفل را نگه داشت، غمخوار او بود و سعی کرد عذاب او را کاهش داد. اما مادامی که حرفی حقیقت است، باید آن را بیان کرد. هرچه رکتر بهتر، هرچه صریحتر، روشنتر، دردناکتر... بهتر. و سؤال اینجاست که چرا شهود بسیاری آدمها در این مورد با من متفاوت است. من همواره متعجب میشوم از حجم انسانهایی که در این مورد، یا حتی مواردی بسیار ضعیفتر از این، ترجیح میدهند دروغ بگویند، اما مدتی عذاب را تحمل نکنند.
برای اینکه روشن شود ضعف آدمهای ضعیف تا چه حد بر اخلاق راستگویی انسانها حاکم شده به این افتراق توجه کنید: من نه تنها جواز دروغ گویی را نمیدهم، بلکه میگویم حقیقت هم باید راست و نتراشیده بیان شود. تا جای ممکن نباید حرف را بپیچانیم. اما دیدگاه مرسوم جامعه این است که نه تنها بیان بدون ترجیح حقیقت قبیح است، بلکه در بسیاری مواقع دروغگویی هم مشکلی ندارد!
دروغ زمین تا آسمان با نگفتن و پیچاندن و تلخص حقیقت تفاوت دارد. دروغ چیست؟ جز مفتاحُ کلّ سیئات. (۴)
این که دورغ چرا بد است، چطور درهای جهنم روی زمین و آخرت (۵) را باز میکند و چگونه میتوان در برابر آن مواظبت کرد، از حوصلۀ این مقام خارج است. مشکل اینجاست که در عصر ما اصل بر نگفتن حقیقت است. گویا که باید برای بیان حقیقت مجوز بگیری. نامه بنویسی به مراجع ذیصلاح، از فقها و روانشناسان و جامعۀ مهندسین و اطباء استفتاء کنی، و اگر همه تأیید کردند که بیان حقیقت أمن است، آن موقع حرفت را بزنی.
اینجاست که حرف نیچه برای من معنی پیدا میکند: جایی در طول تاریخ انسانهای ضعیف و ترسو افسار کار را از دست انسانهای قوی و سلحشور گرفتند و بیان حقیقت را حد زدند. ولی در نظر من بیان حقیقت، آن هم به صورت حداکثری درمان خیلی از دردهاست. لااقل در درازمدت چه غمهایی را رفع میکند که هزاران سال است گریبان بنیبشر را گرفتهاند. اما چون بیان حقیقت در کوتاه مدت دردناک است، آدمهای ضعیف این را نمیخواهند. بین خودشان تبانی کردهاند که غمهای خودشان را مخفی کنند. که زخمهای خود را بپوشانند و اژدهایی که در خانۀ ایشان لانه کرده را نادیده بگیرند.
در این جا باید اعتراف کنم که کمی سیاهنمایی کردهام. هیچ زمانی در تاریخ وجود ندارد که انسانها واقعاً التزامی حداکثری به حقیقت داشتند. امروزه هم دروغگویی پسندیده نیست. اما اصل بر بیان حقیقت هم نیست. اصل بر این است که چیزی نگویی که دل ضعیفان درد بگیرد. به همین دلیل هم بیان حقیقت خطرناک است. بسیاری ضعفاء چنان به مخبأ خود خود گرفتهاند که از روشنایی هراساناند. ممکن است از کسی که حقیقت را بدون ترس و ترجیح میگوید بهراسند، با هم تبانی کنند و او را هلاک کنند تا لمسِ کوریشان مختل نشود. اما کدام یک نیکتر است؛ در راه حقگویی مردن؟ یا به سیرت ضعیفی بودن؟
گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند
جرمش آن بود که اسرار هویدا میکرد
زمستان ۱۴۰۱
-اوس
–––––––––––––––––––––
۱. قاعدهای فقهی است. یعنی کسی که به دیگری در مورد کاری که میکند هشدار بدهد، دیگر در مورد خسارات ناشی از آن کار معذور است. مثلاً اگر کسی در راه دیگری چاهی بکند، اما به او هشدار کافی بدهد که چاه حفر شده و مسیر امن نیست، ولی فرد بدون توجه به هشدار او از راه برود و در چاه بیافتد، او دیگر مسئول خسارات وارد شده نیست.
۲. این پرسش عموماً توسط دوستان غربگرا مطرح میشود که دل خوشی از اسلام و مسلمانی ندارند.
۳. Tell the Truth without fear or favour.
۴. دروغ کلید تمام بدیهاست. چرا که اگر فرد دروغ نگوید تقریباً انجام هیچ کار بد دیگری نیز برای او مقدور نیست.
۵. با این فرض که آخرتی باشد...
۶. اشاره به این داستان از جک کنت دارد:
چیزی به اسم اژدها وجود ندارد
