پیشنوشت: بهتر است قبل از این متن، این یادداشت را بخوانید.
بیلی میگفت که هیچوقت نمیشود به خانه برگشت. داستان خودش را هم به آن اضافه کرده بود، که بعد از بیست سال به بوستن برگشته بود. کوچه پسکوچههای کودکی او را کوبیده بودند و به جای آن اوتوبان کشیده بودند. مکدونالدی که با ۱۰ سنتیهای جایزهاش در آنجا همبرگر میخورد را کرده بودند یک کافۀ پانک-راک و رستورانها و کافهها و کلوپهایی که او به آنها خو گرفته بود همگی یا دیگر نبودند، یا اگر بودند دیگر آن که در خاطرات بیلی بود نبودند. (۱)
نمیشود به خانه برگشت چون که خانه نابود میشود. گاهی یکباره، اما عموماً آرام آرام.
میزند آتش به خانه دست بیرحم زمان
میکَنَد پر میگذارد بالِ بیپرواز آن
یا که بنشاند در آن غبار فرتوت و فساد
أي حال در انتها ویرانی است تقدیر آن
جوانتر که بودم، فکر میکردم که خانه داشتنی است. جایی به دنیا میآیی، به آن خو میگیری و آنجا میشود خانۀ تو. اما الان که فکر میکنم، میبینم که خانۀ دوران بچگی، هرچند پر از ماجراست و خو گرفتن به آن آسانتر از جاهای دیگر است. در گذر زمان چیزی از آن باقی نمیماند. قوم و قبیله یکی یکی میمیرند یا میروند. مغازۀ سیا (۲) تعطیل میشود، حکومت عوض میشود و نام خیابانها و معابر را طبق سلیقۀ خودش عوض میکند، حتی هوا هم دیگر آن هوای کودکی نیست و یک روز به خودت میآیی و میبینی در جایی که تمام عمرت آن را خانه خطاب میکردی غریبه شدهای. باید از چندتا پسر بچه آدرس سمبوسهفروشی بگیری و دنبال فلان پاساژ که حتی نامش را تا الان نشنیدهای دست به دامن گوگل و نقشه شوی.
اما همیشه از این ایده که خانه ساختنی است هم متنفر بودم. به نظرم ایدۀ ترسناکی است. مثل باقی ترهات مثبتگرایانه و اختیارپذیر اهمیت و تأثیر تلاش و کوشش فرد را خیلی بیشتر از چیزی که هست میداند. ما انسانها خیلی ضعیفتر از آن هستیم که برای خودمان خانهای بسازیم.
اصلاً گیریم که بشود زمینی خرید، بر آن عمارتی هم بنا کرد. با آب و هوا چه میکنیم؟ با بوی بد مازوت چه میکنیم؟ دلتنگی برای رنگ سبز را کجا میگذاریم؟
به نظر من اینکه از خودمان انتظار داشته باشیم که برای خودمان خانهای بسازیم، انتظار بیجایی است. جز سرگردانی و تلاش ناموفق چیزی به بار نمیآورد.
اما این اواخر، مخصوصاً از دی ماه امسال (۳) تا الان نظر قدیمیام هم در نظرم مشکوک شده. نمیشود که خانه فقط داشتنی باشد. اگر اینگونه باشد تمام کسانی که به نحوی از انحاء در قالب تولد خودشان جا نمیشدند برای ابد بیخانمان میمانند. هرچند هستند کسانی که به دلایل مختلف غریبه به دنیا میآیند و غریبه میمانند و غریبه میروند. اگر خوب نگاه میکنیم، میبینیم که خیلی از آدمها پریشاناند، اما فقط اندکی سرگرداناند.
پریروز وقتی دلم از جفای حریفان و غَدر أحلاف گرفته بود و بی هدف در شهر قدم میزدم. یکباره قبل از متروی وکیل الرعایاء وارد کوچهای شدم که معلوم بود جدید نیست؛ اما زاغه هم نیست. شاید اماکن برای جذب گردشگر دستی به سر و گوشاش کشیده بود. شاید هم نه؛ اما به هر حال کوچۀ قشنگی بود. نه مثل خانههای لوکس بالاشهر دلمرده و مصنوعی بود، نه مثل خانههای پایین شهر نمور و آفتابمهتاب ندیده...
حس کردم جایی است که میتوانم در آنجا زندگی کنم. عادت کنم به مغازههای دوروبرش و ابرهای کمرنگ آسمانش و آن دکل عجیبغریب مخابرات که انگار از فیلم جنگ ستارگان آورده بودند و گذاشته بودند وسط شیراز.
آنجا بود که یکباره حس کردم خانه نه داشتنی است، نه ساختنی، خانه یافتنی است. حتی لازم نیست که دنبال آن بگردی. کافی است که به اندازۀ کافی به زندگی توجه کنی و قانع باشی به کمیهای آن و شاکر باشی از خوبیهای آن. یکباره وقتی دلتنگ خانه داری در جهان غریب راه میروی، میبینی که خانۀ جدیدی پیدا کردهای. در بر یاری، کنار جویباری، یا به دلیل وقاری، خو گرفتهای به جایی که تا همین چند لحظۀ قبل آن را خانۀ خود نمیدانستی. جایی که میتوانی در همهجای آن یک نفس عمیق بکشی و بگویی: زیباست...
-اوس (بهار ۱۴۰۲)
––––––––––––––––––––
پینوشت: شعر رو خودم گفتم... برا همین وزنش درست نیست.
۱. منظور از بیلی، Bill Burr کمدین آمریکایی است.
۲. مغازۀ سیا در دهدشت فلافل و فست فود میفروشد. که در متن قبلی آن را یکی از جاهای آرامشبخش زندگی خودم میدانستم.
۳. راستش این اواخر به فکر مهاجرت به خارج از ایران افتادهام و شاید این متن کلاً یک دلیلتراشی ماهرانه برای خر کردن خودم و کسانی که با موضع قبلی من آشنا بودند باشد.
